گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت نا گاه در کام شیر
«بر آویخت» در این جا به چَم دچار شدن است، گرفتار شد!..
پس دانسته می شود که فریدون فرزند گران مایه مردی بنام آبتین بود، این نام در گرامی نامه اوستا «آثویه» و در سانسکریت «آپتیا» آمده و در پهلوی آسپیان شده است، گویش ُدُرست این نام آپتین است، نه آبتین، این گران مایه مردِ ایرانی نمی تواند از دست روزبانان ضحاک که همان بسیجی ها و کمیته چی ها و لباس شخصی ها و نیروهای انتظامی روی پوشیدۀ روزگار او بودند بگریزد:
از آن روزبانان نا پاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خَورد
گرفتند و بُردند بسته چو یوز
بَر او بَر، سر آورد ضحاک روز
پاسداران انقلاب ننگین دامن اسلامیِ روزگار ضحاکی، آبتین، پدر فریدون را که مردی از گوهر پهلوانان بود، به دام انداختند، دست و پایش ببستند و کَشان کَشان همانند یوز به پیشگاه ضحاک بردندش، «بَر او بَر سر آورد ضحاک روز » نشان می دهد که خامنه یی آن روزگار که ضحاک نامیده می شد، دفتر زندگانیش را ببست همان گونه که در چهل و هفت سال گذشته بر بی شمار زن و مرد ایرانی سرآورد روز، بی شمار مردم ایران را روانۀ گورستان ها کرد :
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بَر ، چُنان بد رسید
زنی بود آرایش روزگار
درختی کزو فَرّ شاهی به بار
فرانک بُدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل آگنده بود
برخی از ایران ستیزان بد اندیش، و شمار بزرگی از ایرانیان کم دانش و نا آشنا با بیخ و بن فرهنگ ایران، با هزار رنگ و نیرنگ و ناسپاسی سخنی را به فردوسی بزرگ نسبت می دهند که گفته است:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به
نخست این که این رج در هیچ یک از نسخه های کهن شاهنامه دیده نمی شود، دور نیست که یکی از نسخه نویسان که از همسر خود ناخرسند بوده این یاوه را بر سرودۀ فردوسی افزدوده است.
شاهنامه شناسان و کسانی که بیخ و بن فرهنگ ایران را می شناسند می دانند که این گونه یاوه های زن ستیزانه تنها از مغز و اندیشۀ دین کاران یا دین باوران مسلمان می تراود، نه از خامۀ بزرگ مردی مانند فردوسی، اگر فردوسی «زن» را «ناپاک» و او را در «خاک» می خواست، زنی بنام فرانک را آرایش روزگار
نمی دانست، همسر خودش را «بُت مهربان» نمی نامید، از زبان پهلوانان و سران سپاه ایران به یک بانوی رزمنده بنام گُردیه نمی گفت:
نجُنبانَدَت کوه آهن زجای
یلان را به مردی تویی رهنمای
جوانان دانش پژوه ایران باید به هوش باشند و سره از ناسره باز شناسند
فرانک زنی بود آرایش روزگار
درختی کزو فر شاهی به بار
فَرّ کیانی یا فر شاهنشاهی بر آمده از این نازینن بانوست، اگر فرانک نبود، اگر کرد و کار خردمندانۀ این بانوی گران مایه نبود، ما هنوز گرفتار بی داد ضحاک بودیم.
چو آگاهی شوی بشنُود زن
ز بی داد ها بَر سَرَش آمدن
دوان، داغ دل، خستۀ روزگار
همی رفت پویان سوی، مرغ زار
کِجا نام ور گاو پُرمایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود
اینکه می گوید نامور گاو پُرمایه بود ، نشان دهندۀ این است که این گاو پُرمایه در جهان آن روز شناخته شده بود، بسیاری از مردم جهان در بارۀ این گاو سخن می گفتند و بس بسیاران شان به این گاو رشک می ورزیدند، همان گونه که امروز هم بسیاری از پتیارگان جهان به گاو برمایه (که ایران است) رشک می ورزند و در نابود کردنش از هیچ کوششی دریغ نمی ورزند!..
به پیش نگهبان آن مَرغ زار
خُروشید و بارید خون در کنار
بدو گفت:« کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
«به زنهار دار»: در پناه خود گیر
پدروارَش از مادر اندر پذیر
از این گاو نغزش بپرور به شیر
اگر پاره خواهی روانم تُراست
گروگان کُنَم جان بدان کَت بخواست»
«پاره»: رشوه. پول، زر و سیم
پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چُنین داد پاسخ بدان پاک مغز
که:« چون بنده، در پیش فرزند تو
بباشم پرستندهٔ پند تو»
در اینجا چند پرسش ذهن آدمی را در گیر می کنند، پرسش نخست این که فرانک چرا در سپُردن کودک به پرستار این مرغ زار پافشاری می کند؟ چرا کودک را با خود نمی بَرَد؟ چرا فکر کرده است که این کودک شیر خوار بجای آغوش گرم مادر باید در دامن این پیر جهانده ببالد، و بجای شیر از پستان مادر نوشیدن، از شیر این «گاو برمایه» بنوشد؟ آیا این گاو برمایه نماد فرهنگ ایران، و این پیر جهاندیده، همان فرهنگ یاران و آموزگاران فرهنگ ایران نیستند؟
شایان یادآوری است که سیاوَش هم از همان کودکی به رستم سپرده شد تا او را بپروراند. گرز گاوسر رُستَم و کلاه خود رُستَم که دارای دو شاخ گاو بود، آیا نشان همان گاو برمایه، و خود رستم، نماد همان پرستار این مَرغ زار نیست؟ آیا رُستم به تمامی نماد فرهنگ ایران نیست؟ این ها نکته هایی هستند که امیدوارم جوانان دانش پژوه ما پی بگیرند و این گونه پرسش ها را پاسخی در خور فراهم آوَرند.
سه سالش همی داد زان گاو، شیر
همی داد، هُشیار زنهار گیر
«زنهار گیر»: در پناه گیرنده.
نشد سیر ضحاک از آن جُست جوی
شد از گاو، گیتی پُر از گفتگوی
آوازۀ این گاو تاووس رنگ در کران تا کران جهان می پییچد. به یاد داریم که چهل سال پیش خواب گزاران در گزارش خواب ضحاک به او گفته بودند:
یکی گاو بَرمایه خواهد بُدن
جهان جوی را دایه خواهد بدن
فرانک ، مادر فریدون از پُر آوازگی این گاو بَرمایه نگران، و بی گمان می شود که ضحاک در جستجوی این گاو برای از میان برداشتن فریدون به این مرغ زار خواهد آمد:
دوان مادر آمد سوی مرغ زار
چُنین گفت با مرد زنهار دار
که:« اندیشه یی در دلم ایزدی
فراز آمَدَست از ره بخردی
این که می گوید: اندیشه یی در دلم ایزدی است، باز هم نشان گونه یی همکاری و همپرسگی میان خدا و آدمی است، این همکاری و همپرسگی میان خدا و آدمی را در روزگار جمشید هم دیدیم که اهوره مزدا همراه با بهین ایزدان، با جمشید و بهین مردمان روزگار او در کنار رود داییتای نیک به همپرسگی نشستند، در این جا نیز فرانک تنها نیست، نیرویی برتر از او با اوست و آن نیروی برتر از سرشت الله و رسول نیست، ایزدی است.
همی کرد باید کز آن چاره نیست
که فرزند و شیرین روانَم یکی ست
ببُرّم پی از خاکِ جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
شوم ناپدید از میان گروه
من این را برم سوی البرز کوه»
البرز، یا هربُرز از واژگان اوستایی و به چَم کوه بلند و بزرگ است، برخی آن را «هیربُزر» نیز دانسته اند، چرا که «هیر» به چم آتش سپنتا و مقدس است و از آن جا که بلخ سرزمین آتش سپنتا، و جای گاه هیربدان و موبدان بوده است، واژه «هیربُرز» را با «البرز» این همان دانسته اند. واژۀ «هیر» در بسیاری از نام واژه های ایرانی هنوز هم بر جای مانده، مانند رود هیرمند که از استان هلمند افغانستان روان می شود و به دریاچۀ هامون در سیستان می ریزد، یا «پنج هیر» نام استانی در شمال خاوری افغانستان که سپس تر پنجشیر گفته شد.
کوه «البرز» نزد شاهان پیشدادی و کیانی پایگاه بسیار والایی داشت، نیایشگاه ایزدان بلند پایه مانند ایزد مهر، ایزد بانو اردویسورآناهیتا و ایزد بانو «دین» و ایزد بانو «اَشَی» و ایزدان دیگر بربلندی البرز جای داشتند. بسیاری از شاهنامه شناسان بر این باورند که البرز شاهنامه همین کوه هِندوکُش امروزی است، رشته کوهی به دارازی 800 کیلومتر و بلندای تا پنج هزا متر که در بخش میانی افغانستان و سرزمین های مرزی میان افغانستان و پاکستان دامن کشیده و تا شمال پاکستان فرا رفته است
ابن بطوطه نوشته است چون بیش تر بردگان و کنیزکانی را از هند می آوردند از سرما و یخبندان می مُردند آن را هندوکش نام دادند
چو گفت این سخن خوب رُخ را ببرد
ز بس داغِ او، خون دل می سِتُرد
بیاورد فرزند را چون نَوَند
چو مرغان بران تیغ کوه بلند
«نَوَند » همان اسپ تیز رو را گویند، پیش تر، فرانک را آرایش جهان گفته بود اکنون او را به ماده اسپ تیز رو همانند می کند، نکتۀ دیگر در این بند، همانندی میان فرانک و مرغان تیز پرواز بر بالای کوهساران که باز هم به گونه یی یاد آور سیمرغ و فرهنگ سیمرغی است.
یَکی مرد دینی بران کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
این مرد دینی بر بالای کوه البرز هم همانندی بسیار شگفت انگیز با سیمرغ دارد، که او هم بر بالای البرز آشیانه داشت، «سیمرغ»، زال زر پسر سام نریمان را در آغوش خود پرورانید، و این مرد دینیِ پُشت کرده به جهان، و مانش گزیده بر بلندای کوه ، فریدون را... آیا این مرد دینی همان سیمرغ است؟ این خویشکاری جوانان دانش پژوه ایرانی است که بکوشند و این گونه پرسش ها را پاسخی در خور دهند. کار نویسنده در اینجا تنها تلنگر زدن و یادآوری این نکته هاست!..
فرانک بدو گفت:« کای پاک دین
مَنَم سوک واری ز ایران زمین
بدان، کاین گران مایه فرزندِ من
همی بود خواهد سرانجمن
ببُرد سر و تاج ضحاک را
سپارَد کمر بند او خاک را
ترا بود، باید نگه بان اوی
پدروار لرزنده بر جانِ اوی»
ترا بود باید، سخنی است بسیار دُرُشت، به جای درخواست و خواهش گری، رنگ و بوی فرماندهی دارد! می گوید: این خویشکاری بایای توست، این سرنوشت ایران است، ترا گریزی از این خویشکاری نیست، «تو باید»... این یک «باید تاریخی» و یک «باید مردمی» و یک «باید فرهنگی» است، و ترا هیچ راه گریزی نیست!..
« لرزیدن بر جان کسی» نگران او بودن و در پرستاری او با جان و دل کوشیدن، از جان مایه گذاشتن... پرسش این جاست که این مرد دینی ی از جهان بُریده چرا باید چُنین خویشکاری بزرگی را بپذیرد؟ یک پیرمرد ناتوان بر بالای کوه چگونه می تواند از یک کودک شیرخواره ، یک اَبَر پهلوان بسازد؟ پاسخ بسیار روشن است، همان گونه که سیمرغ توانست از زال زر، پهلوانی بسازد که از تخمۀ او رُستمی پدید آید... همان گونه که رستم ، سیاوش را بزرگ کرد و بالاند... اکنون شما جوانان باید پیدا کنید پیوند میان البرز کوه، سیمرغ، زال زر ، فرانک، فریدون و این پیر از جهان بریده را!..
بپذرُفت فرزند او نیک مرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
«باد سرد بر کسی نیاوردن» با او تُندی نکردن، سخنان سرزنش آمیز و دُرُشتناک به او نگفتن، و ناروایی بر او روا نداشتن، او را از گزند باد و باران روزگار دور داشتن است.
چو آگاه گردید ضحاکِ بد روزگار
از آن بیشه و گاو و آن مَرغ زار
در اینجا فردوسی از ضحاک با پاژنام «بد روزگار» یاد می کند، دیوزادگان اهرمن خویی مانند ضحاک و خمینی و خامنه یی می توانند سال های بسیار با تیغ و تازیانه، و با فریب و نیرنگ بر گُردۀ فسُردِۀ مردم تازیانه بکشند، مغز بس بسیاران را تباه کنند، گروه ها گروه کودک و نو جوان و جوان و زن و مرد را راهی گورستان کنند، ولی سرانجام در دوزخی از بدنامی و بد روزگاری فرو خواهند افتاد، سرنوشت خامنه یی بسیار هراس انگیزتر از بد روزگاری ضحاک است! به زودی خواهیم دید.
بیامد پُر از کینه چون پیلِ مَست
مر آن گاو برمایه را کرد پَست
«پست کردن»: کشتن، نابود کردن
همه هر چه دید اندرو چارپای
بیافگند و زیشان بپرداخت جای
سبُک سوی خانِ فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
به ایوان او آتش اندر فگند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
دُژخیمان ضحاکِ خامنه یی سرشت به مرغ زاری که گاو برمایه در آن نگه داری می شد، و فریدون از شیر او پرورش می یافت دُرُست مانند یورش تازیان بیابان گردِ مسلمان به ایرانشهر همه چیز را به آتش کشیدند و ویران کردند و سوختند و گاو برمایه را نیز کُشتند، همان گونه که گفته شد، این گاو برمایون بی گمان نماد فرهنگ ایران است، می توان بر این سخن خُرده گرفت که اگر چُنین است ، ضحاک چگونه توانست آن را بکُشد، مگر می توان یک فرهنگ را کُشت؟ پاسخ این است که: آری، همان گونه که مسلمانان توانستند فرهنگ ایران را بکُشند و نابود کنند، کتاب ها و کتاب خانه های ایران را به آتش بکشند و زبان شیرین و شکرین پارسی را به واژگان بد آهنگ و دُرُشتناک تازی بیالایند و جشن ها و شادروزهای ایرانی را در زیر خاکستری از خرافه های ننگین و شرم آور اسلامی از یادها دور نگه دارند، همان گونه که حکومت ننگین دامن اسلامی در سایه سار اسلام و مسلمانی و فرهنگ جهاد و شهادت، و خود زنی و ایران ستیزی و زن ستیزی و شادی ستیزی و زندگی ستیزی، تنها در چهل و هفت سال فرهنگ ایران را آسیبی آن چنان هراسناک زد که باز نهِشت آن به سده ها زمان نیاز دارد!.. نکتۀ دیگری که در این جا بسیار شایان درنگیدن است این که چه کسانی به ایوان فریدون آتش افکندند؟ ضحاک که خود نمی توانست به چنین ننگی دست یازَد، این روزبانان و دژخیمان ضحاک همگی ایرانی تبار بودند، همان گونه که بسیاری از روزبانان دستگاه دوزخی آیت الله های فرمان روای بر ایران، ایرانی تبار بودند!..از این نکته نباید به آسانی گذشت.
پرسش فریدون از مادر تبار خود را
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد به دشت
در فرهنگ ایران پایان چهارده سالگی نشان رسایی یا بلوغ زن و مرد دانسته می شد، بی گمان میان ماهِ پُر که در چهاردهمین شبِ ماه، به رسایی می رسد و پایان چهارده سالگی زن یا مرد پیوندی بوده است، که ما آن را از دست داده ایم!..
می دانیم که ماه از دیر زمان از سوی بسیاری از مردم جهان پرستیده و ستوده شده است... ایرانیان باستان، آسمان پاک - آتش – باد – خورشید – ماه – ستارگان - ابرهای باران زا- و باران که نمادهای زندگی هستند را می ستودند، در برابر این ها، نیروهای آسیب رسان سپهری مانند: تاریکی- خشک سالی – نایابی – ابرهای باران دزد - زمین لرزه ها – دریا لرزه ها – آتش فشان ها - بیماری و مرگ های نابه هنگام را پدیده های اهریمنی می شمردند!.. در میان روشنان آسمان ماه، به ویژه ماه شب چهارده که پردۀ تاریکی را می درید و سیمینه پرتو اش را گردن آویز سپهر می کرد، از جای گاه بسیار ویژه یی نزد ایرانیان بر خوردار بود.
«ماه نیایش» یکی از زیباترین نیایش های پنگانۀ ایرانیان است، در این نیایش می خوانیم:
« پیروز و فرخنده باد گردونۀ زیبای ماه.. پیروز و فرخنده باد منش نیک و آن امشاسپندانِ بلند پایه، و آن ایزدان ستایش شدۀ ماه، و گوش، و رام... [ گوش همان گاو است]
ستایش ویژه ام باشد برای ماه، ماه گوی چهره، سرود می گویم چون در آسمان پدیدار شود، سرود می گویم هنگامی که به میانۀ سپهر، پُر شود.
چون پدیدار شود کمانی باریک است، پس روزهایی نیرو می کند تا این کمان پر شود، یک نیمه، و آنگاه دو نیمۀ به هم آمده چون یک گوی تمام.
از آن پس از گوی تمام کاسته می شود، روزهایی می گذرد تا دگر بار همان کمان، نازک شود. دو زمانِ برابر: پانزده روز کمان نخستین یک گوی تمام می شود، و پانزده روز گوی تمام به کمان نخستین دگرگونی می یابد.
می ستایم این ماه گوی مانند را که آفریدۀ مزدا است ، که نمایانگه پاکی و زیبایی است، می نگرم روشنایی سپید گونه و نوازشگر آن را که چه سان امشاسپندان از سپهر بی کران به زمین اش می گسترند، به زمینی که آفریدۀ اهوراست – و این روشنایی چون بر زمین می تَنَد ، گیاهان را می بالاند و می رویاند و به زمین جامۀ زیبای سبزگونی می پوشاند .
می ستایم این گوی روشن آسمان را . برای شکوه و فرش برای فرخندگی و زیباییش . سرود ویژۀ نیایشش را می سرایم با زبان جان، در سه درگاه: به هنگامی که چون کمانی در سپهر پدیدار می شود، به هنگامی که این کمان پُر می شود، و زمانی که مانند گویی تمام در پهنۀ بی کران سپهر، دیدگانم را روشن می کند. می سرایم ترانۀ ویژه نیایش را این چنین:
ستایشگرم آن گوی روشن پاک را که به همه چیز زیبایی و تازگی بخشد. که سپیدگون روشنایی اش گیاهان و درختان را برویاند و ببالاند و سبز و تازه گرداند، که دانش و خواسته را بیافزاید و روشنایی اش بیمارگونگی را از تن و روان بزداید.
ستایش باد ماه را، آن پیروزمند نیرو زای روشنگر را، پیروزی و پایندگی باد جانداران سود رسان بهره دهنده را.»
چهار نیایش دیگر: «مهر نیایش» - «خورشید نیایش» - «آب نیایش» و «آتش نیایش» هستند. این گونه نیایش های اندیشه انگیز و دل نواز ، و آرامش دهندۀ روان را با زیارت نامه های خرافه پرور و اندوه زای مسلمانان جهان سوز کنار هم بگذراید تا بدانید:
چه بلایی به سر باغ آمد
که نه برگش سر سبز،
نه گلش شاداب است
سر آن شاخه که یک روز قناری می خواند،
زیر آن بوته که قمری می زیست،
شیون بوم و کلاغ است امروز،
باغ از درد چه داغ است امروز
این همانی رُخ سار زیبای یار با ماه شب چهارده در ادب سار پارسی ریشه در همین زیباشناسی ماه در فرهنگ ایران باستان دارد.
این بینش ستایش گرانۀ ماه از چرخه های پیشا تاریخ تا به دروه های تاریخی فراز آمد و به زمان زرتشت رسید، از روزگار زرتشت به دوره های پسین تر و تا به روزگار اسلام و پسا اسلام دامن گسترانید و جای گاه
بسیار ویژه یی در فرهنگ و ادب پارسی یافت... حافظ می گوید:
چارده ساله بُتی چابُکِ شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است، مَهِ چاردَهَش
فردوسی این همه را می دانست، ولی فریدون را در سن شانزده سالگی به آن گامه از رسایی و برنایی رساند نه در پایان چهارده سالگی و آغاز پانزده سالگی، چرا که، فریدون کاری بس کلان پیش رو دارد، این نو جوان می رود تا چرخش بزرگ و سرنوشت ساز در پویش تاریخ و فرهنگ ایران پدید بیاورد، و این کاری است بسیار کلان که تنها از تک دانه مردان کلانتر بر می آید نه هر نو جوان پانزده ساله، از این رو یک سال نیز بر سن رسایی و برنایی او می افزاید تا تک دانه مردی کارآمد و تاریخ ساز از او بسازد، مردی که نه تنها دست خون ریز ضحاک را از سر مردم کوتاه خواهد کرد، ونکه فرگردی نوین و بسیار دگرگونه در پویش تاریخ ایران پدید خواهد آورد.
چو بگذشت، بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بَرِ مادر آمد پژوهید و گفت
که:« بگشای بر من نهان از نهفت
«نهان از نهفت بگشادن»: آشکار کردن راز درون و بر زبان راندن نا گفته هاست.
بگو مَر مرا تا که بودم پدر؟
کی اَم من؟ به تخم از کدامین گُهر
چه گویم کِی ام بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بـــــــــــــزن»
سخنی خرد پذیر با من بگوی و راستی ها را از من پنهان مکن...
در همین جا بسیار بایسته است که این شیوۀ پرسیدن از مادر در بارۀ پدر از سوی فریدون که نماد فرهنگ ایران است را با شیوۀ پرسش سهراب از مادر که پرورش یافته در دامن فرهنگ بیگانه بود را برابر بگذاریم، تا بر تری فرهنگ ایران را در یابیم. سهراب:
بر مادر آمد بپرسید از اوی
بدو گفت «گُستاخ»، با من بگوی
که: «من چون ز هم شیرگان بَرتَرم
همی به آسمان اندر آید سرم؟
ز تخم کی ام، از کدامین گُهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر ؟
گر این پرسش از من بمانَد نهان
نمانم ترا زنده اندر جهان
سهراب با چنین مَنِش بسیار گستاخانه به نزد مادر می رود و به مادر می گوید اگر پدرم را به من نشناسانی خونت را بر زمین خواهم ریخت! این برخورد یک نو جوان پرورش یافته در فرهنگ تورانیان، با برخورد نرم و فرو تنانۀ فریدون با مادر را برابر بگذارید تا برتری فریدون بر سهراب را به روشنی ببینید و ناسازگاری های دو فرهنگ را دریابید.
فرانک بدو گفت:« کای نام جوی
بگویم ترا، هر چه گفتی بگوی
تو بشناس کز مرزِ ایران زمین
یَکی مـــــــــــــــــرد بُد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خِرَدمَنــــــــــــــــــد و گُرد و بی آزار بود
«زتخم کیان بود»: از تخمۀ پادشاهان ایران بود و نژادش به جمشید و تهمورس و هوشنگ می رسید.
ز تهمورس گُرد بودش نژاد
پدر بر پدر بَر، همی داشت یاد
تاریخ نیاکان خود را پدر بر پدر می شناخت، بسیار شایسته و بایسته است که جوانان ایران، تاریخ و سرگذشت نیاکان خود را آن گونه که رُخ داد بدانند، نه آن گونه که علی شریعتی ها و جلال آل احمدها و توده یی ها و دیگر پُشت به میهن کرده های دشمن یار نوشتند و همۀ ارزش ها را باژگونه نمایاندند.
پدر بُد ترا، مَر مرا نیک شوی
نبُد روز، روشن مرا جز بدوی
به ضحاک گفتش ستاره شُمَر
که روز تو آرد فریدون به سَر
اختر شناسان و خواب گزاران دربار ضحاک به او آگهی دادند که روزگارش به دست جوانی بنام فریدون که تویی به سر خواهد رسید.
چُنان بُد که ضحاک جادو پَرَست
از ایران به جانِ تو یازید دست
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
پدَرت آن گرانمایه مرد جوان
رها کرد پیش تو روشن روان
در برخی از نسخه ها بجای رها کرد ( فدا کرد) آمده که با شیوۀ سخن پردازی فردوسی به هیچ روی سر سازگاری ندارد، فردوسی هرگز واژۀ تازی را برجای واژۀ پارسی به کار نمی برد.
ابر دوش ضحاک جادو دو مار
بِرُست و برآورد از ایران دمار
باز در برخی از نسخه ها بجای ابر دوش ضحاک ( ابر کتف ضحاک) آمده، به سخن دیگر واژۀ (کتف) تازی را برجای (دوش) پارسی گذاشته اند.
سر بابت از مغز پرداختند
مر آن اَژدَها را خورش ساختند
واژۀ باب در این جا کوتاه شدۀ بابای پارسی است و پیوندی با واژۀ باب در زبان تازی ندارد...
سر انجام رفتم سوی بیشه یی
که کس را نبود ایچ اندیشه یی
کسی نمی توانست گمان برد که ترا در آن بیشه یی دور افتاده از دید روزبانان ضحاک پنهان کرده باشم
یَکی گاو دیدم چو خُرّم بهار
سراپای او پُر ز رنگ و نگار
نگه بان او پای کرده به کَش
نشسته به پیش اندرون شاه فش
«پای کرده به کش»: زانوها را گِرد کردن و شاهانه نشستن است.
«شاه فش»:همانند شاهان، این نکته بسیار شایان ژرف نگریستن و درنگیدن است. این که نگه بان این مرغ زار چرا چنین منش شاهانه دارد؟ و چرا این گونه شاهانه به پاس داری از مرغ زار نشسته است؟ این را به هنگامِ بر رسی جای َگاه گاو در فرهنگ ایران خواهیم دید.
بدو دادَمَت روزگاری دراز
همی پروریدَت به بر بر، به ناز
ز پستان آن گاو تاووس رنگ
بر افراختی چون دلاور نهنگ
«بر افراختن»: بالا کشیدن. فراز آمدن، بالابلند شدن
سر انجام از آن گاو و آن مَرغ زار
یَکایَک چو آگاهی آمد بر شهریار
در برخی از نسخه ها بجای (چو آگاهی) (خبر شد) آمده که پیداست بازهم نسخه نویس به پسند خود واژه ها را جا به جا کرده است.
ز بیشه ببُردم ترا ناگهان
گریزان ز ایران و از خان و مان
بیامد بکُشت آن گرانمایه را
چُنان بی زبان مهربان دایه را
از ایوان ما تا به خورشید، خاک