ویژۀ آپولون، ایزد پزشکی دانسته شد. ولی این شماره در هستی شناسی ایرانی جای گاه بسیار ویژه یی یافت. سپنتایی یا قداست شماره هفت در آیین مهری چُنان بود که هفت گامۀ رسایی از آن ساخته شد که پایین ترین آن، کلاغ، و بالاترین آن «پدر پدران» بود که در کلیسای رم « پاپ» که همان پدر پدران باشد از آن برجای ماند و در عرفان ایرانی پسا اسلام به نام هفت شهرعشق نام گرفت که بالاترین گامۀ آن پیر بود که با پاپ، و پدر پدران این همانی دارد. این هفت گامۀ رسایی هنوز در ادب مُغانه در جام جهان بین بر جای مانده و پیر هفت خط و پیر مغان در دیر مغان بالاترین پای گاه آن شمرده می شود.
در شاهنامه همین هفت گامۀ رسایی به گونه هفت خان رستم و هفت خان اسفندیار در آمد، در تاریخ ایران نیز در هر دوره یی با این شماره هفت برخورد می کنیم: دور تا دور دژ هگمتانه[همدان] که پایتخت مادها بود هفت دیوار کشیده و کنگره های آن ها را به هفت رنگ بُنیادین رنگ آمیزی کرده بودند.
شاهنشاه داریوش بزرگ به همراه شش تن دیگر که روی هم هفت تن شدند گئومات مُغ را از تخت شهریاری ایران به زیر کشیدند.
آرامگاه کوروش بزرگ بر روی هفت تخته سنگ مرمر ساخته شده و هفت پله دارد.
شمار امشاسپندان شش است که همراه با خود هَرَمزد می شوند هفت.
هفت سین بر خوان نوروزی نشان دیگری از خجستگی شماره هفت است.
در همین زمینه با زبانزدهای: هفت آسمان – هفت فلک – هفت آینه – هفت رنگ - هفت ستاره – هفت اختر – هفت اورنگ- هفت برادران- هفت پدر – هفت چتر - هفت بوم - هفت دریا- هفت خواهران -هفت داوران – هفت سالار - هفت زمین و جز این ها بر خورد می کنیم ، فردوسی می گوید:
ز سُم ستوران در آن پهن دشت
زمین شد شش و آسمان گشت هشت!.
در پی کوبیده شدن سُم اسبان جنگی بر زمین، یک لایه از زمین کنده شد و به گونه گَرد بر آسمان رفت، و تنها شش لایه از زمین بر جای ماند، و آسمان که هفت اشکوبه بود با افزوده شدن یک لایه از خاک زمین، هشت اشکوبه شد!..
زمین هفت کشور، به شاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
در نخستین بن مایۀ بجا مانده از ایران باستان که در آن از «هفت کشور» یاد شده گاتها یا سرودهای اشو زرتشت ورجاوند هستند. که در بخش های پیشین از آنها سخن گفتیم.
ارنواز به ضحاک می گوید:
جهانی سراسر به فرمان تُست
دَد و دیو و مردم نگهبان تست!..
زمین هفت کشور به شاهی تراست!
سرِ ماه تا پشت ماهی تراست
«پُشت ماهی» زمین همواری را گویند که میانۀ آن اندکی بلند تر از دو سوی آن باشد، گاه نماد شب است،
و گاه نماد گور. در این جا همان زمین است.
چه بودی کز آن سان بِجَستی زجای
به ما باز گو، ای جهان کدخدای»
کدخدا از واژگان پهلوی و به چم دارندۀ زمینِ بزرگ، و بزرگ ده، و جهان کداخدای کسی است که بر جهان سروری دارد.
به خورشید رویان سپه دار گفت:
که این خواب را باز باید نهُفت
گر ایدون که این داستان بشنُوید
شودتان دل از جان من نا اُمید
ضحاک همانند همۀ دیگر ستم پیشگان تاریخ، نه تنها ستم پیشه، ونکه بی خِرَد هم هست!.. همان گونه که خمینی و خامنه یی بودند!.. از روی همین نابخردی است که گمان می بَرَد ارنواز و شهرناز از شکست یا از مرگ او نگران خواهند شد!. ولی ارنواز و شهرناز بسیار هُشیار و آگاهند، آن ها می خواهند از همۀ آنچه که پیش روست آگاهی داشته باشند تا بتواند دُرُست سر بزنگاه کار ضحاک را یک سره کُنند و بندهای هزار سالۀ ضحاکِ ستم پیشه را از پر و پای خود بگشایند.
به شاه گران مایه گفت ارنواز
که:« بر ما بباید گشادنت، راز
توانیم کردن، مگر چاره یی
که بی چاره یی نیست پتیارَه یی»
«پتیارَه» از واژه های پهلوی است که « پتیارک» هم گفته می شود و چَم آن: آسیب – گزند– آفت- بلا – آشوب- زشتی – و هر چه که اهریمنی است. پس از اسلام برای خوار شمردن زن، و زیر دست نگهداشتن او، این واژه تنها برای زنان بدکاره به کار برده شد، ولی پیش از اسلام این واژه برای هر پدیدۀ بد هنجار و یا پیش آمد بد شگون به کار برده می شد، از این دیدگاه، بیماری پتیاره است، مرگ پتیاره است، دریا لرزه و زمین لرزه و آتش فشان و تندبادهای ویران گر و خشک سالی همه پتیاره اند! و چنانچه می بینیم هیچ پیوندی با زن ندارند، مرد هم می تواند پتیاره باشد، هیتلر یک پتیاره بود خمینی یک پتیاره بود، خامنه یی یک پتیاره بود. قالی باف و احمدی نژاد و حسن روحانی و اژه یی و محمد جواد ظریف و زاکانی و سرداران سپاه و بسیجی ها و کمیته چی ها و بازجویان و نیروهای انتظامی و همۀ دیگر پیشکاران این دستگاه اهریمنی پتیاره بودندو هستند!.
چُنین گفت با نام ور، خوب روی
که:« مگذار این را، ره چاره جوی
نگین زمانه سرِ تخت تُست
جهان روشن از نام ور بخت تُست
ببینید ارنواز با چه چرب زبانی خود را دوست و دل سوز ضحاک نشان می دهد تا بتواند زبان او را به راز گویی بگشاید و از آنچه که پیش رو است آگاهی یابد!..
تو داری جهان زیر انگشتری
دَد و مردم و مرغ و دیو پری
زهر کشوری گِرد کُن بخردان
ز اختر شناسان و از موبدان
سَخُن سر به سر موبَدان را بگوی
پژوهش کن و راستی باز جوی
امروزه موبَد به کیشبان دین زرتشتی گفته می شود ولی در ادب کُهن پارسی موبَد به چم خردمند و فرزانه است نه دین کار، چنانچه در اینجا خواب گزاران و دانشمندان « موبد» گفته می شوند.
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد، ار ز دیو و پری است
هوش در زبان پارسی چم های بسیار گوناگون دارد مانند: کله، سر، دماغه، دهانه، کلاه یا هر چیز دیگری که بر سر گذارند- نیروی دریافت - نو آوری – نبوغ – خرد - زیرکی - زرنگی... و سرانجام جان و روان. در این جا به چَم جان و روان آمده است.
خوب است بدانی که دفتر زندگانی تو به دست چه کسی به بسته خواهد شد، به دست کسی از جنس آدمیان یا در پی یک پیش آمد بد فرجام، بدین گونه او را به باز گفت خواب نا دلپذیرش بر می انگیزد، از سوی دیگر می داند رازی که با دیگران در میان گذاشته شد، دیگر نمی توان آن را « راز» شمرد، چُنین رازی تا دیر زمان پس پرده نخواهد ماند و از جایی به بیرون درز خواهد کرد و همین آشکار شدن رازِ نهان کاخ سد ستون حکومت ننگین دامن او را از بیخ و بُن به لرزه در خواهد آورد!.
چو دانستی اش چاره کن آن زمان
به خیرَه مترس از بدِ بد گمان
«خیرَه» که امروزه بیش تر «خیرِه» گفته می شود به چَم: گُستاخ – بی پروا – سرکش – لج باز - خود رای – هرزه – رند - دلیر - سر گشته - گم کرده راه – نابکار- آزار دهنده- سرکش- ستیزه کار- خود سر و ستیهنده ولی در این جا به چَم بی هوده است. بی هوده مترس
شه بد منش را خوش آمد سَخُن
که آن سرو سیمین بر افکند بُن
به کار بردن برنام «سرو سیمین» برای ارنواز، بانویی که اکنون بیش از هزار سال از زندگانی اش گذشته، جای درنگیدن بسیار دارد.
جهان از شب تیره چون پَر زاغ
هم آن گه سر از کوه، بر زد چراغ
«پَر زاغ» نماد سیاهی شب است، و «چراغ» نماد خورشید است که در تاریکی شب، از ژرفای تاریکی سر برون می کشد..
تو گفتی که بر گنبد لاژوَرد
بگسترد خورشید، یاغوت زرد
«گنبد لاژورد» که امروزه به شیوۀ تازی گویان آن را لاجورد می گوییم و زبان شیرین پارسی را آزار می رسانیم همان آسمان نیلگون است، از آنجا که عرب ها نمی توانند وات «ژ» را بر زبان بیاورند، ما نیز که به حکم اسلام و قران، بند بردگی و بندگی عرب را بر گردن خود دوست تر می داریم، وات زیبای «ژ» را به خاکروبه انداخته ایم تا بجای لاژورد بگوییم لاجورد که به هیچ روی مایه رنجش امام های نازنین مان را فراهم نیاورده باشیم!.
«یاغوت زرد» هم همان زرینه پرتو خورشید است.
سپهبَد هر آن جا که بُد موبدی
سُخن دان و بیدار دل بخردی
ز کشور به نزدیک خویش آوَرید
بگفت آن جگر خسته، خوابی که دید
در اینجا «جگر خسته» خود ضحاک است.
بخواند و به یک جای شان گِرد کرد
اُ ز ایشان همی جُست درمان درد
بگفتا: مرا زود آگَه کنید
روان را سوی روشنی رَه کنید
نهانی سُخَن، کردشان خواستار
ز نیک و بد گردش روزگار
با همۀ نا بخردی، این را می داند که راز آن خواب نباید از چاردیوار کاخ ستم بارگی های او به بیرون رخنه کند، ولی این نکته را نمی داند، که راز گفته شده، سر پوشیده نخواهد ماند!..
که بر من زمانه کی آید به سر؟
که را باشد این تاج و تخت و کمر
این زندگانی آلوده به ننگ من کی به سر خواهد رسید و چه کسی دارندۀ این تاج و تخت خواهد بود؟
که این راز بر ما بباید گُشاد
اُ گر سر به خواری بباید نهاد»
در اینجا واژۀ « اُ گر» بجای «و یا» بکار رفته است. می گوید: اگر همۀ رازوارگی های این رؤیای پُر هراس را بر من آشکار نکنید سر از پیکرهاتان جدا خواهم کرد.
لبِ موبدان خُشک و رخ ساره زرد
زبان پر ز گفتار و دل پُر زدرد
خوابگزاران با دهان های خشکیده از ترس و چهره های پر از آبدانه با یکدگر به همپرسگی نشستند
که گر بودنی باز گوییم راست،
شود سر به یک بار و جان بی بهاست
که اگر راستی را با این دیو خوی اهرمن سرشت در میان بگذاریم همۀ ما را از دم تیغ خواهد گذراند، جان نزد این پتیاره هیچ ارزشی ندارد.
«بودنی» در اینجا همان سرنوشت گریز ناپذیر است:
اُ گر نشنُود بودنی ها دُرُست،
بباید هم اکنون زجان دست شُست
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سُخن کس نیارَست کرد آشکار
«نیارَستن»: به چَم دلیری نکردن است، کسی دلیری نکرد لب به سخن بگشاید!.
به روز چهارم، بر آشفت شاه
برآن موبدانِ نُماینده راه
که گر زنده تان، دار باید بَسود
اُ گر بودنی ها بباید نُمود
«که گر» در پاره یکم این بند، و « اُ گر» در پارۀ دویم، هر دو بجای «یا» آمده اند.. و «بَسود» از بُن واژۀ بَسودن به چم دست مالیدن، سُفتن، سوراخ کردن و جز اینهاست. می گوید یا باید آن چه را که بر من خواهد گذشت بر من آشکار نمایید، یا این که ریسمان دار گردنتان را خواهد مالید. این همان شیوۀ فرمان روایی است که خمینی و خامنه یی هم در روزگار ما پیش گرفتند!. این دو «اَبَر ضحاک» روزگار ما هم بس بسیاران را به ریسمان دار آویختند و ننگی جاودانه برای خود خریدند!..
همه موبدان سرفکنده نگون
به دو نیمه دل، دیدگان پر زخون
«به دو نیمه دل» در اینجا شک و دو دلی نیست، پاره شدن دل از ترس و هراس است!..
از آن نام داران بسیار هوش
یَکی بود بینا دل و راست کوش
خِرَدمَند و «زیرک» به نام
ازآن موبدان او زدی پیش گام
در میان پایوران کاخ پادشاهی ضحاک، مردی بود بنام «زیرک»، که در هوشیاری و خردمندی سرآمد دیگر موبدان بود. سرانجام او دلیری کرد و پا پیش گذاشت:
دلش تنگ تر گشت و بی باک شد
گشاده زبان پیش ضحاک شد
«تنگ تر شدن دل» در اینجا نشان دل تنگی نیست، پیش تر دیدیم که دل موبدان از ترس دو پاره شد، تنگ تر شدنِ دلِ زیرک در این جا، نشان از بی هراسی است!..
«گشاده زبان» نشانِ بی لکنت زبان، بی لرزه در سدا، بی کم ترین نشان از هراس در سخن گفتن است:
بدو گفت:« پردَخته کن سر زباد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
«پردخته کن» : تُهی کن ، بادِ برتنی و خود بزرگ بینی را از سر بیانداز:
جهان دار پیش از تو، بسیار بود
که تَختِ مِهی را سزاوار بود
تو نوبر پادشاهی را نیاورده یی!.. پیش از تو پادشاهان نیک سرشت بسیار بر تخت شهریاری نشستند، بزرگ مردانی که سزاوار تاج و تخت شهریاری ایران بودند:
فراوان غم و شادمانی شمُرد
چو روز درازش سرآمد، بِمُرد
ولی آن بزرگان نیز پس از گذر از فراز و فرود رخدادهای نیک و بَدِ بسیار، و پُشت سر گذاشتن غم ها و شادمانی های روزگار، هنگامی که زندگانی شان به سر رسید سر به بالین گذاشند و جای خود به دیگران سپردند:
اگر بارۀ آهنینی به پای،
سپِهِرَت بساید ، نمانی بجای
این یکی از با شکوه ترین بندهای شاهنامه است، «باره» همان برج و بارو و دیوار بلند است، می گوید اگر برج و بارویی فراز آمده از آهن و پولاد هم که باشی، دست زور آور روزگار ترا در هم فرو خواهد شکست:
«سپهر » در اینجا هم گیتی است، هم سامان و هنجار فرمان روای بر گیتی، و هم زمان:
کسی را بُوَد، زین سپس تخت تو
به خاک اندَر آرَد سرَ بختِ تو
کس دیگری بخت ترا واژگون خواهد کرد و بر تخت تو فراز خواهد نشست:
کِجا نام او آفریدون بود
زمین را سپهری همایون بود
«کِجا» در شاهنامه همه جا به جای «کِه» آمده است ، آن را نباید با «کُجا» این همان دانست.
«همایون» همان هُماگون، خُجَسته، فَرخُنده، شادی بخش... و «سپهر» همان آسمان و فلک است، می گوید فریدون برای مردم همان اندازه فرخندگی و خجستگی خواهد داشت که آسمان برای زمین دارد:
هنوز آن سپهبَد ز مادر نزاد
نیامد گهِ ترس و هم سرد باد
سپهبُد با گویش پهلوی سپهبَد، همان سپهسالار، سردار یا فرمانده سپاه است، « نیامد گه ترس و هم سر باد» بدین آرش است که هنوز هنگام دادرسی و روزگار بد فرجامی که چشم به راه توست فرا نرسیده است.. «سرد باد» همان آه و افسوس و دریغ است.
چو او زاید از مادر پُرهُنر
به سان درختی بُوَد بارور
به مردی رَسَد، بر کَشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به بالا شود چون یَکی سرو بُرز
به گردن برآرَد ز پولاد گُرز
«سرو بُرز»: بالا بلند، آخته اندام
زَنَد بر سَرَت گرزۀ گاو روی
به بَندَت در آرد از ایوان به کوی»
«گرزۀ گاو روی» در استوره و در رزم نامۀ ایرانی از جای گاه بسیار والایی برخوردار است ، در این جا از گزارش آن چشم می پوشیم تا در داستان فریدون به گزارش آن بپرداریم.
بدو گفت ضحاکِ نا پاک دین
چرا بنددم؟ با مَنَش چیست کین!
این دیو زاد اهرمن خو، دُرُست همانند آخوندهای روزگار ما، پس از آن همه ستم بارگی و ترک تازی و پتیارگی، تازه می پرسد چرا کسی باید با من سر دُشمنی داشته باشد؟!. مگر من چه بدی کرده ام؟!. کدام آسیب به کسی رسانده ام؟!.
دلاور بدو گفت: «اگر بخردی
کسی بی بهانه نجوید بدی
بر آید به دست تو هوش پِدَرش
از آن درد گردد پُر از کینه سر
یَکی گاو برمایه خواهد بُدن
جهان جوی را دایه خواهد بُدَن
«گاو» و «گئوش» و «گاو برمایه» یا «گاو برمایون» و «گاو پُرمایه» و روی هم رفته خود «گاو» نه تنها در رزم نامه و دیگر داستان های کهن ایرانی، ونکه در گرامی نامۀ اوستا و سرودهای اشو زرتشت ورجاوند و روی هم رفته در کران تا کران فرهنگ ایران از جایگاه بسیار والا وارزشمندی برخوردار است، در جای خود از آن سخن خواهیم گفت:
تبه گردد، آن هم به دست تو بَر
بدین کین کَشد گرزۀ گاو سر
چو ضحاک بشنید، بگشاد گوش
ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گران مایه از پیش تختِ بلند
بتابید روی از نهیب گزند
«تختِ بلند» همانندی تخت ضحاک با منبر آخوند ها را نشان می دهد. موبد گرانمایۀ ما، که (زیرکی از نام او پیداست)، با دیدن بیهوشی ضحاک از در بار می گریزد، پس از چندی:
چو آمد دل تاج ور، باز جای
به تختِ کیی اندر آورد پای
نشانِ فریدون به گِرد جهان
همی باز جُست آشکار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خَورد
شده روز روشن بدو لاژورد
لاژورد شدن روز روشن نشان این است که روزگار روشن او در زیر بار سنگین درد و رنجی جان کاه تیره و تار گردید.
یگانه راه رهایی از این آیندۀ بدفرجام را یافتن و کُشتن فریدون در همان روزگار کودکی و شیرخوارگی می داند و به روزبانان یا آدم کُشانِ خود فرمان می دهد که در کران تا کران جهان بگردند و هر نوزدادی که فریدون نام داشته باشد را بیابند و بکشند!..
شایان ژرف نگری است که این گونه کودک کشی را در داستان زاده شدن عیسای میسح هم می بینیم، از آنجا که پیوندهای بسیار تنگاتنگ میان مسیحیت و ایران هست، دور نیست که داستان کودک کُشی برای از میان برداشتن عیسا از همین داستان فریدون و ضحاک برداشته شده باشد، اگر چه اندکی از داستان دور خواهیم افتاد ولی دانستن این نکته ها برای جوانان دانش پژوه ما بسیار بایسته است، در باب دوم انجیل
متی می خوانیم:
« و چون عیسی در ایّام هیرودیسِ پادشاه در بیتْلَحِم یهودیه تولّد یافت، ناگاه مجوسی چند از مشرق به اُورْشلیم آمده، گفتند، کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیدهایم و برای پرستش او آمدهایم. امّا هیرودیس پادشاه (برابر بگذارید با ضحاک) چون این را شنید، مضطرب شد و تمام اُوْرشلیم با وی. پس همهٔ رؤسایِ کَهَنه و کاتبانِ قوم را جمع کرده، از ایشان پرسید که، مسیح کجا باید متولّد شود؟ (برابر بگذاربد با خواب گزارانی که ضحاک به پیشگاه خود گرد خود آورد)
بدو گفتند، در بیت لحمِ یهودیّه آنگاه هیرودیس مجوسیان را در خلوت خوانده، وقت ظهور ستاره را از ایشان تحقیق کرد.
پس ایشان را به بیتلحم روانه نموده، گفت، بروید و از احوال آن طفل به تدقیق تفحّص کنید و چون
یافتید مرا خبر دهید تا من نیز آمده، او را پرستش نمایم.
و چون ایشان روانه شدند، ناگاه فرشته خداوند در خواب به یوسف ظاهر شده، گفت، برخیز و طفل
و مادرش را برداشته به مصر فرار کن و در آنجا باش تا به تو خبر دهم، زیرا که هیرودیس طفل را جستجو خواهد کرد تا او را هلاک نماید.
پس شبانگاه برخاسته، طفل و مادر او را برداشته، به سوی مصر روانه شد. (برابر بگذارید با گریز فرانک مادر فریدون که کودک نوزاد را در برداشت و گریخت)
چون هیرودیس دید که مجوسیان او را سُخْریّه نمودهاند، بسیار غضبناک شده، فرستاد و جمیع اطفالی را که در بیت لحم و تمام نواحی آن بودند، از دو ساله و کمتر موافق وقتی که از مجوسیان تحقیق نموده بود، به قتل رسانید
(نویسندگان انجیل داستان ضحاک و فریدون را بخوبی می شناختند و بر پایۀ همین داستان زایش عیسا را ساختند پرداختند و جهانی را بر سر کار گذاشتند)
برگردیم به شاهنامه.
فردوسی در اینجا داستان ضحاک را برای کوتاه زمانی کنار می گذارد و داستان فریدون را می آغازد، داستانی که زیر ساخت و بُن پایۀ کلان ترین رزم نامۀ جهان که همین شاهنامۀ فردوسی است خواهد شد.
زادن فریدون
برآمد برین روزگاری دراز
که شد اَژدَهافَش به تنگی فراز
خُجَسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یَکی دیگر آمد نهاد
«نهاد»: سرشت و بُنیاد است، با زاده شدن فریدون پویش تاریخ دگرگون می شود. جهان فریدونی دیگر آن جهان ضحاکی نیست، جهان فریدونی جهان شاد و خُجَسته و پُر داد و دهشی است که در پرتو اندیشه های جهان آرا و کرد و کار فریدونِ فرخ رخ سار و ریختار دیگری به خود می گیرد.
ببالید بر سانِ سرو سَهی
همی تافت زو فَرّ شاهنشهی
این فَرّ شاهنشهی، همان است که در اوستا به ریخت «کَوَئنم خوَرِنو» آمده، و چنان چه بارها گفته شد، نیرویی است نا دیدنی و نا بسودنی که از سوی خداوند جان و خرد به پادشاهان و شهریاران نیک سرشت و نیک منش و جهان آرا داده می شود، همان فَرّی که اهورا مزدا به یارمندی آن آفریدگان را فراز آفرید فراوان و خوب، فراوان ودلپذیر، فراوان و کارآمد، فراوان درخشان...
جهان جوی با فَرّ جمشید بود
به کردار تابَندِه خورشید بود
به کردار تابنده خورشید بودن، نشان از آن دارد که فریدون همانند خورشید بر پیرامون خود فروغ دانش و مهر و آزادگی می افشاند و زندگی مردمان را سامانی شایسته می بخشید:
جهان را چو باران به بایَستگی
روان را چو دانش به شایستگی
درست به همان اندازه که زمین برای شادابی و سر زندگی نیازمند باران است، جهان نیز نیازمند فریدون بود، امروز هم، ایران نیازمند فریدون است تا از دست ضحاک و پای وران دیو خوی او رهایی بخشد.
به سَر بَر، همی گشت گردان سِپِهر
شده رام با آفریدون به مهر
چرخۀ زمان، ابر و مه و خورشید و فلک همه به کام فریدون بودند تا جهان را از پتیارگی های ضحاک و ضحاکیان رهایی بخشد!:
همان گاو، کَش نام برمایه بود
ز گاوان وِرا بر ترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو تاووس نر
به هر موی بَر، تازه رنگی دگر
خُب! در اینجا یا باید به گفتۀ فردوسی شک کنیم و او را زیاده گو بیانگاریم که گاوی را با هزار رنگ، و تاووس گونه گزارش می کند! و یا باید بکوشیم تا درون مایۀ این سخن را در یابیم. چرا این گاو تاووس گونه بود؟!. این نکته را در آینده بر خواهیم رسید و خواهیم دید که این گاو تاووس گونه، همان فرهنگِ ورجاوند بنیاد ایران است، این نکته را در بخش های آینده به روشنی خواهیم دید...
شده انجمن بَر سَرَش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
که کس در جهان، گاو چونان ندید
نه از پیر سر کاردانان شَنید
زمین کرد ضحاک پُر گفت و گوی
به گرد زمین در، همین جُست و جوی
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ، بر آبتین بَر، زمین