و کار فرهنگ و آموزش جوانان ایران بوم را با رای زنی آن زشت خو اهرمن چهرگان پیش ببرد؟!. این خواست و آماج کدامین پتیاره بود که ما را از بیخ و بن فرهنگ ایرانشهری دور نگهدارد؟.. چه کسی پاسخ گوی این پرسش ها خواهد بود؟.
دریغا و دردا که داستان جمشید و ضحاک پس از چندین هزار سال از میدان استوره به میدان تاریخ در آمد و با ریختن دریا دریا خون در میهن ما روزگار ما را از هر سیاهی سیاه تر کرد!..
برگردیم به دنبالۀ داستان :
آن دو مرد فرزانه و میهن پرست که شیشۀ جان خود را در دست گرفته و به نام خوالی گر به دربار ضحاک رفته بودند با خون جگر هر روز سر یکی از فرزندان میهن را می بریدند و با مغز گوسپندی می آمیختند و به خورد مارهای دوش ضحاک می دادند:
برون کرد مغز سر گوسپند
برآمیخت با مغز آن ارجمند
یَکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا در جهان کوه و دشتست بهر
آن دیگری را که از چنین سرنوشت بد شگون رهایی یافته بود، روانۀ کوهستانش می کردند تا دور از چشم روزبان ضحاک، زندگانی دوبارۀ خود را سامانی دگر بخشد!..
به جای سرش زان سر بی بها
خورش ساختند از پی اَژدَها
از این گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدندی از ایشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورش گر بدیشان بزی چند و میش
بدادی و صحرا نهادیش پیش
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید به دل بَرش یاد
بود خانه هاشان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس
در این جا نکتۀ بسیار شگفت انگیزی هست!. اینکه هنوز هم کردان جشنی بنام ( جیژنه کوردی) دارند و بر این باورند که آن جشن و شادی، یادگار رهایی کُردان از دست روزبانان ضحاک است.
استاد فریدون جُنیدی در همان دفتر « زندگی و مهاجرت آریاییان» در بخشی زیر نام گریز نژاد کرد می نویسد:
« در صفحۀ 28 تقویم محلی کردی نوشتۀ عبیدالله ایوبیان چنین می خوانیم: مرحوم استاد نیکیتین و استاد مینورسکی به این جشن اشاره کرده اند. و بعضی ها معتقدند که این جشن بیادگار و میمنت نجات ایرانیان از ظلم ضحاک است و در بعضی کُتب، این جشن را از قول موریر که در سی و یکم اوت 1812 میلادی از دماوند، نزدیک تهران گذشته و آن را دیده است ( عیدالکردی) می خوانند..
نکتۀ بسیار مهمی که فرار نژاد کرد را عقلاً تایید می کند این است که بافتن پارچه به ترتیبی که بتواند بصورت چادر برای زندگی کردن در آید در دورانی است پس از خانه های اولیه. بنا براین در صورتی که نژاد کرد از ابتدای پیدایی خود بیابانگرد می بود نمی بایست بتواند پارچه ببافد. لباسهای زنان ومردان، آرایشها – آداب و رسوم کردان می تواند راه گشای خوبی در این تحقیقات بوده باشد که تا کنون یکی از هزاران از این تحقیقات انجام نشده و بر جوانان کرد است که در این راه قدم بردارند، و اما آنچه که در این تحقیقات نباید فراموش شود تحقیق در زندگی کردان خراسان است که در نواحی قوچان و بجنورد و نیشابور زندگی می کنند و خود را از نژاد کُرمانج می دانند و از کردستان شمالی بدین سوی مرز ایران زمین راندند!..»
«کُرمانج» نام گروه بزرگی از مردم کرد تبار، و یکی از گرامی ترین تبارهای ایرانی است. امروزه بیشینۀ این مردم در خاور و جنوب خاوری ترکیه مانش گزیده اند، جایی که امروزه کردستان ترکیه نامیده می شود، این ها زبان و گویش خود را نیز کُرمانجی می نامند، گروه دیگری از این ها در آذربایجان غربی و بیشتر در شهرستان های اورمیه، سلماس، خوی، ماکو، و پُلدشت زندگی می کنند. در این پراکندگی، گروهی از آن ها به شمال خراسان دامن کشیدند، برخی به استان ایلام رسیدند و در همان جا مانش گزیدند، و گروهی دیگر تا سیستان و بلوچستان فرا رفتند. در خراسان این مردم کُرمانجی را بیش تر در شهرهای قوچان – شیروان – بجنورد- اسفراین – چناران – کلات – شیروان – دتوس – آشخانه – فاروج – باج گیران – نیشابور – سبزوار و اینچه
ساوبلاغ خواهیم دید. افزون بر شهرها و استان های ایران و ترکیه در سرزمین ترکمنستان نیز شمار زیادی از این مردم کُرد کُرمانجی تبار زندگی می کنند. از نام دار ترین خاندان های کرمانج می توان از خاندان های بزرگ: ظفرانلو- بیچرانلو- قاچکانلو یاد کرد. مردم کُرمانج [کردان شمال] نیز نامیده می شوند. آمارهای شایان پذیرشِ جهانی نشان می دهند که نزدیک به هفتاد در سد از کُردهای جهان که امروزه در بیش از سی کشور گوناگون پراکنده هستند از همین مردم کُرمانج هستند. کُردستانِ ترکیه – کُردستانِ سوریه – کُردستانِ عراق و بسیاری کشورهای آسیاس میانه را می توان بزرگ ترین سرزمین های کرمانج نشین دانست. ولی این مردم در هر کجا که باشند ایرانی اند و باید آن ها را از پاک ترین شاخه های نژاد ایرانی شناخت. به سخن دیگر هر جا که کرد زندگی می کند آنجا ایران است.
بر می گردیم به شاهنامه تا کرد و کار ضحاک را پی بگیریم:
پس آیین ضحاک واژونه خو
چُنان بُد که چون می بُدش آروزی
«واژونه خو»: نمارش به خوی بد و سرشت اهریمنی ضحاک دارد، و این همان آرزویی است که از جوانی در سر می پرورانید، و سرانجام به یارمندی ابلیس به این خواست اهریمنی خود دست یافت، و همان دیوزاد اهرمن خویی از تبار خمینی شد که می خواست و آرزو می کرد..
ز مردانِ جنگی یَکی خواستی
بکُشتی، که با دیو برخاستی
از میان مردان جنگی اگر کسی را یارای چون و چرا کردن بود، به دستاویز محاربه با نظام، بی درنگ فرمان به کشتنش می داد، درست همان گونه که خمینی گُجستک هر کسی که با کردار اهریمنی او سر ناسازگاری نشان داد را به دستاویز «محاربه با خدا» و جاسوسی برای آمریکا و اسراییل از میان برداشت و با کُشتار بزرگ زندانیان سیاسی در سال 67 بزرگ ترین لکه ننگ در تاریخ حکومت های خود کامه و بیگانۀ ایران را برجای گذاشت و گوی بی شرمی از زشت کارترین فرمان روایان خون خوار جهان ربود!..
کِجا نام ور دختر خوب روی
به پرده درون پاک بی گفتگوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کئی بُد نه آیین ، نه کیش
هرجا که دختر جوان و خوب چهر و خوش بر و بالایی دیده می شد از خانۀ پدر بیرون می کشید و به شبستان خود می برد، روشن نیست که آنها را صیغه هم می کرد یا بدون صیغه به بستر می کشید!. ولی چه رفتار ضحاکی، و چه صیغۀ اسلامی، تا بدان روزگار چُنین رفتار زشت و ننگین و آخوند پسند نه در خاندان پادشاهی و نه در لایه های گوناگون مردم ایران پیشینه نداشت. واژه پرستنده به چَم برده - پرستار – پیشکار – نوکر و کنیز و جز این هاست.
خواب دیدن ضحاک
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر بَرش یزدان چه راند
در ایوانِ شاهی شبی دیر یاز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چُنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی نا گهان
دو مِه تَر یَکی کِه تَر اندر میان
به بالای سرو و به فَرّ کیان
کمر بستن و رفتن شاه وار
به چنگ اندرون گرزۀ گاو سار
دَمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاو رنگ
یَکایَک همان گُرد کِه تَر به سال
زسر تا به پایش کشیدی دوال
بدان زه، دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردنش بَر، پالهنگ
بدین خواری و زاری و گُرم و درد
پراکنده روی سَرَش خاک و گرد
همی تاختی تا دماوند کوه
کَشان و دوان از پس اندر گروه
یَکی چاه بُد اندر آن کوه، پَست
به چاه اندرون بَر، دو دستش ببست
بپیچید «ضحاک» بی دادگر
بدَرّیدش از بیم گفتی جگر
یَکی بانگ بَر زد به خواب اندرون
که لرزان شد آن خانۀ سَد ستون
بِجَستند خورشید رویان ز جای
از آن غُلغُلِ نام ور کدخدای
چُنین گفت «ضحاک» را ارنواز
که: «شاها چه بودت؟ نگویی تو راز؟
به آرام خفته در خانِ خویش
بدین سان چه ترسیدی از جان خویش؟
جهانی سراسر به فرمانِ تُست!
دد و دیو و مردم نگهبانِ تُست!
زمین هفت کشور، به شاهی تُراست
سرِ ماه تا پشت ماهی تُراست
چه بودی کز آن سان بِجَستی زجای
به ما باز گو، ای جهان کدخدای»
به خورشید رویان سپه دار گفت:
که:« این خواب را باز باید نهفت
گر ایدون که این داستان بشنُوید
شودتان دل از جان من نا اُمید»
به شاهِ گران مایه گفت ارنواز
که: « بر ما بباید گشادنت راز
توانیم کردن، مگر چاره یی
که بی چاره یی نیست پتیاره یی»
چُنین گفت با نام وَر، خوب روی
که: مگذار این را، ره چاره جوی
نگینِ زمانه سرِ تخت تُست
جهان روشن از نام وَر بخت تُست
تو داری جهان زیر انگشتری
دَد و مردم و مُرغ و دیو پری
زهر کشوری گرد کُن بخردان
ز اختر شناسان و از موبَدان
سُخَن سر به سر موبدان را بگوی
پژوهش کن و راستی باز جوی
نگه کُن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد، ار ز دیو و پری است
چو دانستی اش چاره کن آن زمان
به خیره مترس از بَدِ بَد گُمان»
شه بد منش را خوش آمد سَخُن
که آن سروِ سیمین، بر افکند بُن
جهان از شبِ تیره چون پَر زاغ
هم آن گه سر از کوه، بر زد چراغ
تو گفتی که بر گُنبد لاژوَرد
بگسترد خورشید، یاغوت زرد
سپهبَد هر آن جا که بُد موبَدی
سُخن دان و بیدار دل بخردی
ز کشور به نزدیک خویش آوَرید
بگفت آن جگر خسته، خوابی که دید
بخواند و به یَک جایِ شان گِرد کَرد
اُ زیشان همی جُست دَرمان درد
بگفتا: «مرا زود آگه کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
نهانی سُخن کردشان خواستار
ز نیک و بدِ گردش روزگار
که بر من زمانه کی آید به سر؟
که را باشد این تاج و تخت و کمر؟
که این راز بر ما بباید گُشاد
اُ گر سر به خواری بباید نهاد»
لبِ موبَدان خشک و رُخساره زرد
زبان پُر زگفتار و دل پُر زدرد
که گر بودنی باز گوییم راست،
شود سر به یَک بار و جان بی بهاست
اُ گر نشنُود بودنی ها دُرُست،
بباید هم اکنون زجان دست شُست
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سُخَن کس نیارَست کرد آشکار
به روز چهارم، بر آشفت شاه
برآن موبَدانِ نُماینده راه
که گر زنده تان، دار باید بسود
اُ گر بودنی ها بباید نُمود
همه موبَدان سرفکنده نگون
به دو نیمه دل، دیدگان پُر زخون
از آن نام داران بسیار هوش
یَکی بود بینا دل و راست کوش
خِرَدمَند و زیرک به نام
از آن موبدان او زدی پیش گام
دلَش تنگ تر گشت و بی باک شد
گُشاده زبان پیش «ضحاک» شد
بدو گفت: «پردخته کن سر ز باد
که جُز مرگ را کَس ز مادر نزاد
جهان دار پیش از تو، بسیار بود
که تختِ مهی را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانی شمُرد
چو روز درازش برآمد، بمُرد
اگر بارۀ آهنینی به پای،
سپهرت بساید، نمانی به جای
کسی را بُوَد، زین سپس تختِ تو
به خاک اندر آرَد سر بختِ تو
کِجا نام او آفریدون بُوَد
زمین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبَد ز مادر نزاد
نیامد گه ترس و هم سرد باد
چو او زاید از مادرِ پُر هُنر
به سانِ درختی بُوَد باروَر
به مردی رَسَد، بر کشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به بالا شود چون یَکی سرو بُرز
به گردن بَرآرَد ز پولاد گُرز
زَنَد بر سَرَت گرزۀ گاو روی
به بندت در آرَد از ایوان به کوی»
بدو گفت «ضحاکِ» نا پاک دین
چرا بنددم؟ با منَش چیست کین؟!
دلاور بدو گفت: « اگر بخردی
کَسی بی بهانه نسازد بَدی
بر آید به دست تو هوش پِدَرش
از آن درد گردد پُر از کینه سر
یَکی گاو پُرمایه خواهد بُدن
جهان جوی را دایه خواهد بُدن
تبه گردد آن هم به دست تو بَر
بدین کین کَشد گرزۀ گاو سر»
چو ضحاک بشنید، بگشاد گوش
ز تَخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گران مایه از پیشِ تختِ بلند
بتابید رویَش ز بیم گزند
چو آمد دلِ تاج وَر، باز جای
ز تختِ کِیی اندر آورد پای
نشانِ فریدون به گِردِ جهان
همی باز جُست از کِهان و مِهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خَورد
شده روزِ روشن بدو لاژورد
خوب است که این بند ها را یک بار دیگر ژرف بنگریم تا همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای این داستان را در یابیم.
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر بَرش یزدان چه راند
به یاد داریم که ضحاک با دَد منشانه ترین شیوه، هزار سال در ایران فرمان روایی کرد، زمانی که تنها چهل سال به پایان دورۀ فرمان رواییش مانده بود این خواب بر او فراز آمد:
در ایوان شاهی شبی دیر یاز
به خواب اندرون بود با ارنواز
«دیریاز» همکرد دو واژهِ « دیر » و « یاز» از بُن واژۀ یازیدن، به چَم: دراز – کشیده – فراتر از زمان - دیرنده – دیر کش و کُند رفتار است. فردوسی بارها این واژه را در شاهنامه به کار برده است.
چُنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مِه تَر یَکی کِه تَر اندر میان
به بالای سرو و به فر کیان
سه جوان رزمندۀ بالا بلند و سرو گونه را در خواب می بیند که با آهنگی سرنوشت ساز به سوی او گام بر می دارند، آن که به سن و سال کوچک تر از دو دیگر بود در میانه جا داشت و دو بزرگ تر در دو سوی او.
«سرو» به ویژه «سرو آزاده» را پیش تر گفتیم که در شاهنامه برنامی است برای برخی از پهلوانان و بزرگان ایران زمین. در این جا این فریدون است که سرو گونه و همانند سرو دیده می شود:
«فَرّکیان» نیز همان فَرّ و شکوه شاهنشهی است، سرو گونگی آن جوان میانی و فرکیانی او نشان دهندۀ این
است که او از تخمۀ پادشاهی و دارای فَرّ شاهنشهی است:
کمر بستن و رفتن شاه وار
به چنگ اندرون گرزۀ گاو سار
«گاو سار» به چَم «گاو چهره» یا «گاو مانند»، نام گرزی است که فریدون برای کوبیدن مغز ضحاک از آهن بساخت، این گُرز در استوره های ایرانی جای بسیار ویژه دارد، پیوند این گُرز با « گاو» و گاو گونگی آن و جای گاه بسیار ویژۀ گاو در فرهنگ ایران از جُستارهای بسیار ارزشمندی است که در آینده به گستردگی به آن خواهیم پرداخت.
دَمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاو رنگ
یَکایَک همان گُرد کِه تر به سال
زسر تا به پایش کشیدی دَوال
«دَوال» تسمۀ چرمی است همانند، ریسمان.
بدان زه، دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردنش بَر، پالهنگ
«پالهنگ» نام گونه یی ریسمان بود که دست و گردن بزه کاران را بدان می بستند.
بدین خواری و زاری و گُرم و درد
پراکنده روی سَرَش خاک و گرد
«گُرم [گُ] » واژۀ دیگری است برای غم و درد و اندوه بسیار.
همی تاختی تا دماوند کوه
کَشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید «ضحاک» بی دادگر
بدَرّیدش از بیم گفتی جگر
«بپیچید»، همان به خود پیچیدن از زیادی درد و غم و رنج است.
یَکی بانگ بَر زد به خواب اندرون
که لرزان شد آن خانۀ سد ستون
بِجَستند خورشید رویان ز جای
از آن غُلغُلِ نامور کدخدای
«خورشید رویان» دراینجا برنامی است برای ارنواز و شهرناز، دو خواهر زیبا روی جمشید، که ضحاک آنها را به شبستان خود برد. نکتۀ بسیار شایان ژرف نگری این جاست که فردوسی از این خواهران جمشید که اکنون باید دو پیر زن بد ریخت هزار ساله بوده باشند، با برنام « خورشید رویان» یاد می کند، از همین گونه
یاد کردهاست که پی می بریم این دو نازنین بانوی خورشید چهر، که هزار سال از زندگانی شان می گذرد، نماد دو نهاد نیرومند کشور داری مانند ارتش و نیروهای فراهمی یا اقتصاد کشورند، نه دو زن!
واژۀ غلغل هم که در پارۀ دوم این بند آمده به چم: جوشیدن آب و می، و سر و سدای بسیار است، شوریدن پرندگان را هم غُلغُل گفته اند.
چنین گفت ضحاک را اَرنواز
که شاها: «چه بودت؟ نگویی تو راز؟
تو خفته به آرام در خانِ خویش
چه دیدی بگو تا آمَدت پیش؟
جهانی سراسر به فرمان تُست!
دَد و دیو و مردم نگه بان تُست!.
زمین هفت کشور ، به شاهی تُراست
سر ماه تا پُشتِ ماهی تُراست
شمارۀ هفت از دیر زمان تاریخ، و در میان بسیاری از مردم کُهَن سال جهان از ارزش و راز وارگی های بسیار برخوردار بوده و بیش تر به ارزش های ایزدی و فراسوی ماده نمارش دارد، کُهن ترین مردمی که شمارۀ هفت را ارزشی ویژه بخشیدند سومریان بودند که نخستین بار در تاریخ اختر شناسی، هفت گویاله یا سیاره را دیدند و آن هفت گردنده را هفت ایزد آسمانی پنداشتند. پس از آن، هفت رنگ بُنیادی شناخته شدند که هر یک را به یکی از گویاله ها یا سیاره ها و روزهای هفته نسبت دادند، برای نمونه زرد را نشان آفتاب و روز مهرشید دانستند که امروزه ما به نادُرُست یکشنبه می گوییم. نام مهر برگرفته از آیین هفت هزار ساله میترایی است. مهر همان پرتو خورشید و هم چنین ایزد نگهبان پَیمان هم هست. شید نیز همان روشنایی و فروغ است که هنوز در واژه های خورشید و مهشید برجای مانده است. آبی نشان ماه و روز مهشید است که امروزه به نادُرُست دو شنبه می گوییم. نارنجی نشان بهرام و روز بهرام شید است که امروزه به نادُرُست سه شنبه می گوییم. بهرام از یک سو نام گویاله یا سیاره یی است که آن را مریخ هم می گویند، و از سویی نام ایزدِ پیروزی است، نام چهارمین روز هفته را بهرام شید گذاشتند که نشان پیروزی روشنایی بر تاریکی است. سرخ، رنگ ستاره تیر و روز تیرشید است که امروزه به نا درست چهارشنبه می گوییم. گویالۀ تیر یا تِشتَر همیشه در نبرد با دیو خشک سالی است، نام دیگر این گویاله عُطارِد است. بنفش، رنگِ روزِ اورمزدشید و برگرفته از نام اهورا مزدا خداوند جان و خرد است، امروزه آن را به نادرست پنجشنبه می گوییم. سبز، رنگ ستاره ناهید و روز ناهیدشید است که امروزه به گونۀ بسیار نا پسند «جمعه» می گوییم، ناهید همان ایزد بانو اَرِدویسور آناهیتا، ایزد بانوی آب هاست که خود به پُری و سرشاری همۀ آب های روی زمین است، تیرشید روز روشنایی آب، و نماد بخشندگی و مهرِ دادار آفریدگار است. نیلگون، نشان کیوان شید است که امروزه به نادُرُست شنبه می گوییم کیوان که زُحل هم گفته می شود پس از مُشتری بزرگ ترین گردندۀ آسمان و 700 برابر بزرگ تر از زمین است.
در میان تبارهای هند و اروپایی نیز شماره هفت از گرامی داشت بسیار ویژه برخوردار گردید و در یونان شمار