پس آیین ضحاک واژونه خو
چنین بد که می بُدش آرزو
ز مردان جنگی یَکی خواستی
بکُشتی که بر دیو برخاستی
کِجا نامور دختر خوبروی
بپرده درون، پاک و بی گفت و گوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کئی بود نه آیین و کیش
یعنی مردان زورمندی را که یارای جنگ با دیوان را داشتند، یا در سر اندیشه مبارزه با دیوان بابلی را می پروراندند می کشت، و دختران آن ها را کنیزان خویش می کرد، که ناگفته پیداست که آماج از این کار تن آمیزی با دختران ایرانی بود، و همین داستان نشان می دهد که همۀ زنان ایرانی در خطر دستیازی تازیان بوده اند!. ولی اشاره به دو نام ارنواز و شهر ناز می تواند اشاره به دو تبار بزرگ آریایی، یا دو سرزمین آریایی بوده باشد که در داستان فریدون هم بدان اشاره خواهیم کرد...»
می بینیم که نگاه استاد فریدون جنیدی هم چنان است که این دو خواهر زیبا روی، نماد دو نهاد کشور داری یا دو تیره از مردم ایرانی تبارند.
بدین بود بنیاد ضحاک شوم
جهان شد مر او را چو یک مهره موم
«مهره موم» نماد بی ارزشی چیزی است، می گوید جهان، و همۀ ارزش های والای زندگی مانند جوان مردی- جوان زنی، راست کاری، به منشی، خردورزی، فرزانگی، دانش دوستی، میهن پرستی، دل دادگی، رازداری و همۀ دیگر ارزش های راستین زندگی، نزد ضحاک و ضحاکیان، و در دورۀ فرمان روایی آنها همانند یک مهره موم بی ارزش شدند و ارج و والامندی خود را از دست دادند:
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کُشتن و پروه و سوختن
شگفتا که انگاری چهره و ریختار خمینی را در برابر دیدگان ما می گذارد!.
چنان بُد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
«کهتر» همان مردم کوچه و بازار، و مردم ساده اند، «تخمۀ پهلوان» نمارش به بزرگ زادگان و توانمندان و بلند پایگان دارد. هر شب دو جوان را از هر دار و دسته و تبار و تخمه یی که بودند از خانه هاشان بیرون می کشیدند و به دربار ضحاک می بردند و سرهاشان را می بریدند و مغزشان بیرون می کشیدند و خوراک
مارهای روی دوش ضحاک می کردند... این دُرُست همان کاری است که حوزه های علمیه و آخوندهای برآمده از آن دخمه های پُر مرگ، و دستگاه های امنیتی آن ها با جوانان میهن ما کرده اند و هاه ... می کنند.. همان کاری است که هیتلر کرد و با شستشوی مغزی جوانان آلمانی خون بارترین جنگ در درازای تاریخ جهان را به راه انداخت...همان کاری است که خمینی و حکومت ننگین دامن اسلامی دست به آن زدند و کوشیدند تا موریانه وار خرد مردم، به ویژه خرد جوانان را بجوند و تباهشان کنند، همان کاری است که حزب ننگین دامن توده با پیروان خود و با مردم ایران کرد..
خورش گر ببردی به ایوان شاه
و زو ساختی راه درمان شاه
بکُشتی و مغزش برون آختی
مَر آن اژدها را خورش ساختی
«آختن» که «آهیختن» و « یاختن» هم گفته می شود، به چَم بیرون کشیدن، بر کشیدن، بیرون آوردن.. مانند بیرون کشیدن تیغ از نیام. و «آهیخته» یا «آخته» : بر کشیده، بر آورده و بر افراشته است، پس این که می گوید: بکُشتی و مغزش برون آختی، بدین چَم است که هر روز دو جوان را می کشتند و مغزشان را از کاسه سر برون می کشیدند و به خورد مارهای دوش ضحاک می دادند، شما این کار ننگین ضحاک را با کاری که تازیان بیابان گرد بی فرهنگ در هزار و چهارسد سال پیش، و خمینی دیوزادِ و دار و دسته ننگین دامنش در میهن ما می کنند برابر بگذارید تا بدانید که ما در هر دوره با خود چه کرده ایم!..
در اینجا با دو چهرۀ دیگر از جوان مردان ایرانی آشنا می شویم:
دو پاکیزه از کشور پادشاه
دو مرد گرانمایۀ پارسا
یَکی نامَش «اَرمایل» پاکدین
دگر نام «گرمایل» پیش بین
چُنان بود که بودند روزی به هم
سُخَن رفت هر گونه از بیش و کم
ز بی دادگر شاه و ز لشکرش
وزان رسم های بد اندر خورَش
به یاد داریم که ابلیس، پس از آن که بوسه یی بر دو شانۀ ضحاک زد، بی درنگ رُخ پنهان نمود و خوالی گر خانۀ دربار ضحاک بی خورش گر ماند، اگر هم کسانی خوراکی برای ضحاک فراهم می آوردند خوالی گران توانا و با ارزشی نبودند، از این رو نامی از آن ها در داستان نیامده است، در این هنگام دو آزاده مرد گرانمایۀ ایرانی که از زشت کاری های ضحاک، و سپاهیان خونریزش دل شان خون بود با هم به گفتگو می نشینند و به این اندیشه می افتند که به نام خورش گر به دربار ضحاک بروند و با پختن خوراک های خوشمزه، دل آن
پتیاره را به دست آورند، تا شاید بتوانند هر روز یَکی از آن دو جوان نگون بخت را از آن سرنوشت بد شگون رهایی بخشند.
پیش از دنبالۀ داستان بایسته است که این دو فرزانۀ ایرانی را بیش تر بشناسیم. استاد فریدون جنیدی در بارۀ این دو خوالی گر ضحاک در همان «زندگی و مهاجرت آریاییان» می نویسد:
« شاهنامه ارمایل و گرمایل را آشپزان ایرانی ضحاک معرفی می کند، ولی در « نامۀ شهرستان های ایران» می خوانیم که در پشتخوارگر از سوی اَرمایل یا از کوهیارانی که او بر شهرهای آن ناحیه گماشته بود بیست و یک شهر ساخته شده است ( در همین جمله است که از پانزده کوه ازدهاک نام برده می شود که دماوند و سبلان دو کوه از آن پانزده کوه هستند).
ابوریحان بیرونی هم اَرمایل را فرمان روای ایرانی دماوند یا پشتخوارگر می نامد، در آثار الباقیه می خوانیم:
«... و گفته اند سبب این که در این شب آتش روشن می شود این است که چون ضحاک قرار گذاشته بود هر روز ده نفر بیاورند و برای ماری که بر دوش او بود، دماغ آنها را خوراک قرار دهند و شخصی که موکل به این کار بود پس از آمدن ضحاک به ایران اَرمایل نام داشت، و این شخص موکل ، یکی از این دو را آزاد می کرد و توشه یی می بخشید و او را امر می کرد که به جبل غربی دماوند ساکن شود و به آنجا برود و برای خود خانه یی بسازد، و در عوضِ این شخص که آزاد شده بود به مارهای دوش ضحاک، مغز قوچی را می خورانید و این مغز را با مغز یک نفر دیگر که کُشته می شد مخلوط می کرد... و چون فریدون ضحاک را گرفت ارمایل را حاضر کرد و خواست او را پاداش بخشد..»
پاداش در اینجا به معنی پادافره و تنبیه است، فریدون که هنوز از چگونگی کار ارمایل آگاه نیست می خواهد او را به پاس آدم کشی هایش گوشمالی دهد. ارمایل اشخاصی را که از قتل باز داشته بود، فریدون را اخبار کرد و یک رسول از فریدون خواست که به کوه دماوند برود که تا حقیقت قضیه را به فریدون ارائه دهد. و چون ارمایل به کوه دماوند رسید، آزاد شدگان را امر کرد که بر پشت با مهای خود هر یک آتشی بیافروزند تا شماره ایشان زیاد به نظر آید، و این واقعه در شب دهم بهمن ماه بود و فرستادۀ فریدون گفت: چقدر خانواده ها که تو آزاد کردی! و از آنجا برگشت و فریدون را به آنچه که دیده بود اخبار کرد و فریدون از شنیدن این واقعه مسرور شد. خود او به دماوند رفت و آزاد شدگان را دید. سپس ارمایل را جزو نزدیکان خود گردانید و دماوند را تیول او کرد و او را به تختی زرین نشانید و نامش را مَسمُغان گذاشت.
در پشتیبانی از این سخن ابوریحان بیرونی همین بس که مردم در کردستان به هنگام برگزاری جشن نوروزی به کوهستان می روند و آتشی بسیار بزرگ بر می افروزند، آتشِ پُر دامنه یی که کران تا کران کوه را فرا می گیرد. این آتش افروزیِ بزرگ، آیینی به جای مانده از همان آتش روزگار فریدون و پدید آمدن تبار کُرد است.
استاد جنیدی در دنبالۀ سخن می نویسد:
« چون واژۀ ترکیبی مَس مُغان ، یعنی مَه مُغان یا بزرگ مغان و کیش بانان است ، تردیدی برجای نمی ماند که ارمایل فرماندار پشتخوارگر یا مأمور دینی مقیم در نزدیکی کوه دماوند بوده است که بدستور حکمرانان بابلی، جوانان را برای آتشفشان دماوند قربانی می کرده است، و از آنجا که کُردانی که به بیابان
گریخته اند بیشتر در ناحیه ماد و آذربایجان زندگی می کنند می توان داوری کرد که گرمایل نیز نام فرمانروا یا یکی دیگر از کیش بانان منطقۀ آتشفشان سبلان بوده است که با فدیۀ گوسفندان، کردان را رهایی بخشیده است.
اکنون با توجه به این که این دو فرماندار (یا دو قبیلۀ حکمران، یا نژاد و نسل حکمرانان این دو ناحیه) که ایرانی تبار هم بوده اند ، بنا بدستور پادشاه بابل، جوانان را قربانی آتشفشان می کرده اند، دانسته می شود که چرا در افسانه ها، آن دو به صورت آشپز ضحاک در آمده اند، آشپزان نیک مردی که در اواخر دوران پادشاهی بابلیان کمتر جوانان را قربانی می کرده اند . پس جوانان ایرانی که از نقاط مختلف ایران برای هدیه و فدیه به دماوند و سبلان گسیل می شده اند زندگی یافته و در همان اطراف روزگار می گذرانیده اند و هنگام پیروزی آریاییان این واقعیت معلوم گردیده است....
پیش از این که سخن را با گزارش استاد فریدون جنیدی در بارۀ ارماییل و گرماییل، این دو بزرگمرد آزادۀ ایرانی به پایان بریم، این نکته نیز شایان یاد آوری است که هر دو نام اَرمایل و گرمایل برآمده از زبان بابلی هستند نه ایرانی. پارۀ دوم هر دو نام که «ایل»، و همان است که در نام واژه های میکاییل - عزراییل – جبراییل – اسرافیل – رافاییل و آنوییل دیده می شود و همه جا در پیوند با سرور ایزدان است، مانند جبراییل که میانجی الله و پیامبران است. میکاییل یا میخاییل که در دین های ابراهیمی در پایگاه رهبری نیروهای آسمانی و همانند یَهُوَه است، هم روزی رسان است و هم شکست دهندۀ شیطان – عزراییل پیشکار یهوه در درو کردن جان هاست- اسرافیل که شیپور زن یَهُوَه است!.. و آنوییل ( آنو همان گنبد نیلگون و ایل همان سرور ایزدان است).
کرد وکار ارمایل و گرمایل را می توان با دو ایزد بابلی بنام «انشار» و «کیشار» که به سود مردوک به ستیز با زشتکاری های تیامات برخاستند برابر گذاشت.
بر می گردیم به شاهنامه:
یَکی گفت ما را به خوالی گری
بباید برِ شاه رفت آوری
رفت آوری همان است که امروزه آمد و شد یا رفت و آمد می گوییم. یکی از آن دو به دیگری می گوید: تنها چاره این است که در دل رژیم رِخنِه کنیم تا مگر از درون خوالی گرخانۀ «ملا کراسی!» به یاری مردم خود بر خیزیم.
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یَکی را توان آوریدَن برون
برفتند و خوالی گری ساختند
خورش ها به اندازه پرداختند
به اندازه پرداختن در کار خورش گری همان هُنری است که امروزه بانوان خانه دار و خورش گران هنرمند به کار می بندند، نمک و فلفل و زفران و دیگر چاشنی ها را به اندازه می زنند ، به اندازه می جوشانند و با این
اندازه گیریِ دُرُست و به هنگام، خوراک های بسیار خوشمزه و خوش رنگ و بو فراهم می آورند.
افزون بر این ، کار این دو خوالی گر فرزانه نشان از آن دارد که مبارزه با یک فرمان روای خون ریز و نابکار مانند حکومت ننگین دامن اسلامی همیشه نباید از رو برو و آشکار باشد، گاه باید در دستگاه چُنین فرمانروایان دُژخو رخنه کرد و از درونِ همان دستگاه به سُست کردن پایه های آن پرداخت!.
چو آمدش هنگام خون ریختن
به شیرین روان اندر آویختن
از آن روزبانان مردم کُشان
گرفته دو مرد جوان را کَشان
روزبان واژۀ دیگری است برای جلاد – میر غضب – شکنجه گر و جز این ها... شکنجه گرانی که امروزه در زندان های ولی فقیه زنان و مردان آزادۀ ایرانی را شکنجه می کنند، پاس دارانی که به فرمان اهریمن آزادگان را به خاک و خون می کشند. آن فرومایگان اهرمن خویی که ریسمان دار به گردن بی گناهان می اندازند.
آن دیو خویان روی بسته یی که از ترس شناخته شدن چهرۀ زشت خود را در پشت رُخکی سیاه تر از رخسار زشت خود پنهان می کنند و در کوچه و خیابان تازیانه بر پیکر زن و مرد ایرانی می کشند. این ها همه روزبانان حکومت ننگین دامن اسلامی اند.
روزبان مسلمان در کار درو کردن جان بی گناهان در زیر درفش الله و اکبر
روزبان حکومت ننگین دامن اسلامی با رُخ سار پوشیده در کار نشان دادن رخ سار زشت الله و جکومت الهی
باید به یاد داشته باشیم که هر دو واژۀ بد آهنگ جلاد و میرغضب از واژه های تازی هستند، پارسی گویان نباید آنها را در گفتمان پارسی به کار برند، همان گونه که فردوسی هم به کار نبرد:
از آن روزبانان مردم کشان
گرفته دو مرد جوان را کَشان
دمان پیش خوالی گران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند
روزبانان ضحاک، درست مانند کمیته چی ها و پاسداران و بسیجی های دستگاه ولایت فقیه، این دو جوان را همانند دو گوسپند، کَشان کَشان نزد خوالی گران می بُردند و بر زمین شان می کوبیدند تا خوالی گران سراز پیکرشان جدا کنند و مغزشان را بیرون کشند و به خورد مارهای روی دوش ضحاک دهند.
در کشتار جوانان کرد در کردستان، روزبانان خمینی درست با همین شیوه جان جوانان را گرفتند:
در کشتار بزرگ جوانان ایرانی در سال 67 کوچی، روزبانان حکومت ننگین دامن اسلامی درست با همین شیوه هزاران جوان بی گناه ایرانی را به جوخه های مرگ سپردند..
بریدن سر جوانان و مغزشان را خوراک مارهای دوش ضحاک کردن، بخشی از آن «قسط اسلامی» و «معنویت اسلامی» بود که خمینی به مردم ایران نُوید می داد که آب و برق را مجانی می کنیم.. اتوبوس را مجانی می کنیم.. شما را به معنویت انسانی می رسانیم... این همان قسط و همان معنویتی بود که بسیاری از ایرانیان برای به دست آوردنش مانند دیو زدگان، آسیمه سر به خیابان ها آمدند و به فرمان اهریمن، آتش به خرمن هستی خود زدند، و آن اَژی دَهاک سه کلۀ سه پوزۀ شش چشم دارندۀ هزار چستی را بر جان و مال و والامندی خود فرمان روا کردند.
پُر از درد خوالی گران را جگر
پُر از خون دو دیده پُر از کینه سر
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار و بی داد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چاره یی نیز نشناختند
«بپرداختند» : بکشتند، از میان بر داشتند!.. کالبدش را از جان تهی کردند. یک دم خود را در جای این دو بزرگ مرد فرزانه بگذاریم، دو پدر دل سوخته یی که برای رهایی نیمی از جوانان میهن این همه درد و رنج و کابوس هراسناک را برخود هموار ساختند. در آن دَم که باید کارد بر گلوی یکی از آن دو جوان بی گناه می گذاشتند تا دیگری را از آن سرنوشت شوم برهانند، دچار چه توفانی در درون بوده اند!.. ما اگر از کنار این
گونه بزرگ واری ها و از جان گذشتگی های بزرگان خود آسان بگذریم، هرگز ارزش زنان و مردان نیک سرشت خود را نخواهیم شناخت، همان مردم خِرَد در بازار دین گم کرده خواهیم بود که یا فریبِ پیمان های دروغین کارگزاران حزب توده را خواهیم خورد، یا بازیچۀ دست خِرَد ستیزان حوزه های علمیه قم و نجف و کربلا خواهیم شد، یا مانند تجزیه طلبان فریب خوردۀ تبریزی، بازیچۀ دست دولت های بیگانه خواهیم گشت و در شهر تبریز فریاد مرگ بر فارس سر خواهیم داد!.. تا سر زمین آذر آبادگان را که سر ایرانشهر است از پیکر مام میهن جدا کنیم و فرزندان خود را در دام چاله یی از سیه روزگار فرو افکنیم.
ما فرزندان پاک سرشت میهن اهورایی، برای رهایی از این دام چالۀ سیه روزگاری که گرفتارش گشته ایم هیچ راهی نداریم جز این که تاریخ چند هزار سالۀ میهنمان را به ژرفی بنگریم. سرگذشت همسایگان و دیگر مردم جهان را بخوانیم و در بارۀ آن بیاندیشیم. آنچه را که دولت بهره کش انگلیس بر سر امپراتوری بزرگ عثمانی آورد به ژرفی بر رسیم تا بدانیم که دولت کوچکی مانند دولت انگلستان چگونه توانست به دستیاری یک جوان خوش چهره و زیبا اندام انگلیسی بنام لورنس عربستان دولت بزرگ و توانمندی مانند امپراتوری عثمانی را چندین پاره کند و از آن پاره ها کشورهای مصر و اسراییل و سوریه و عراق و لبنان و عربستان را پدید بیاورد و همه را به جان هم بیاندازد تا بتواند به آماج پلید خود دست یابد و شیرۀ جان مردمان را دراین سرزمین ها بمکد... تا بدانیم که دولت انگلستان چگونه توانست، در یک شترنگ بد سرانجام سیاسی، فتحعلی شاه قاجار را به جنگ با روسیه وا بدارد و هفده شهر بزرگ و زیبای قفقاز را در سینی زرین به دولت روسیه تزاری پیشکش کند و بهرۀ خود را در جای دیگری از روسیه بگیرد!.. تا بدانیم که دولت انگلیس چگونه توانست افغانستان را از ایران جدا، و هر دو سرزمین را به بازی بگیرد!..
این دولت کوچک، ولی بازیگر بسیار توانمند شترنگ سیاسی چگونه و از چه راهی توانست بحرین را از آغوش مام میهن جدا کند.
دولت سرزمین کوچکی مانند انگلستان چگونه توانست با برپایی یک سازمان بازرگانی بنام کمپانی هند شرقی ملت بزرگی مانند ملت هند را در آن سر زمین فراخ دامن و پر از دارایی، در دام بردگی خود بگیرد و شیرۀ جان آن مردم تاریخی را بمکد!..
تا بدانیم که دولت های انگلیس و فرانسه و آلمان و آمریکا به رهبری جیمی کارتر و به دستیاری رادیو بی بی سی لندن چگونه توانستند سامانۀ شاهنشاهی دو هزار و پانسد سالۀ یک سرزمین تاریخی مانند ایران را بر اندازند و با روی کار آوردن حکومت ننگین دامن اسلامی در ایران، سراسر خاورمیانه را شخم بزنند، و ده ها سازمان تروریستی جهاد گر مانند القاعده، الشباب، جبهه النصره، طالبان و بوکوحرام و... پدید بیاورند، و بر جان مردم خاورمیانه بیاندازند!..
چگونه توانستند با آتش جنگ هشت ساله که میان ایران و عراق بر افروختند هر دو کشور توانمند خاورمیانه را از تاب و توان بیاندازند و بیش از سه چهار میلیون تن از جوانان هر دو کشور را خوراک گرگ های بیابانی کنند و دارایی هر دو کشور را به یغما برند!..
و امروزه چگونه برای پاره پاره کردن ایران خیز برداشته اند و چگونه می توانند ایرانیان را وا بدارند که در تبریز نه تنها فریاد «مرگ بر فارس» سر دهند ونکه با بی شرمانه ترین رفتار در شهرهای آذرآبادگان، خلیج پارس را خلیج عربی بگویند و برای عربی نامیدن این خلیج سینه چاک کنند!.. شاهنامه و دیگر گنجینه های ادب
پارسی را در شهرهای آذرآبادگان به آتش نابخردی های خود بسوزانند و فریاد تجزیه طلبی سر دهند، بی آن که بدانند که با خود و با میهن خود و با آیندۀ فرزندان خود چه می کنند!.. تاریخ آیینه یی است در برابر ملت ها، آیینۀ بسیار پر ارجی که هر ملتی خود را در آن بنگرد، کژی ها و کاستی ها و ناراستی های خود را در آن ببیند، و آنها را از میانه بر دارد و خود را به ارزش های برتری بیاراید.
این دُرُست است که تاریخ نگاهی است به گذشته نه به آینده ، ولی دُرُست مانند آینه یی است که در برابر دید راننده می گذارند تا به هنگام پیش روی، یک چشمش پیاپی به پشت سر باشد، این واپس نگری نه برای واپس نشینی است ، ونکه برای این است که با آگاهی بیش تری از آنچه که در پشت سر و در پیرامون او می گذرد به پیش راند. فرزانگان جهان گفته اند: ملتی که تاریخ خود را نداند ناگزیر خواهد بود آن را دو باره از سر گیرد!..
اگر شاهنامۀ فردوسی و به ویژه داستان ضحاک را در دبستان ها و دبیرستان ها و دانشکده ها به ما می آموزاندند ما آن گونه آسیمه سر به پیشباز خمینی اژدها پیکر که ضحاک روزگار ما بود نمی شتافتیم و این گونه زادمان جوان خود را دچار روزگار بد هنجار نمی کردیم!.. بیش از یک ونیم میلیون جوان و نوجوانمان را در جبهه های جنگِ بی هودۀ هشت ساله خوراک گرگ های بیابانی نمی کردیم!.. سدها میلیارد دلار سرمایه های ملی خود را به آتش نمی کشیدیم و بدین گونه که با خود کردیم خود را در نزد مردم جهان خوار و بی ارزش و کوته نگر و خرافه باور و یاوه پندار و بی آبرو نمی ساختیم!.. این همان از سر گیری دو باره تاریخ است که گفته اند: ملتی که تاریخ خود را نداند، باید که آن را دوباره از سر گیرد!.. این ها همه پی آیند نا آگاهی ما از تاریخ و از شاهنامه بود!..
اگر در دورۀ دبستان و دبیرستان و دانشگاه ما را با آنچه که تازیان مسلمان برسر ما آوردند آشنا می ساختند
ما «انقلاب اسلامی» راه نمی انداختیم و مانند دیو زدگان خروش بر نمی کشیدیم که: ما همه سرباز تو ایم خمینی / گوش به فرمان تو ایم خمینی!..
اگر انگیزۀ در آمدن آخوندهای عرب تبار به ایران به فرمان شاه تهماسب و شاه اسماعیل صفوی را می دانستیم هرگز تن به رهبری یک آخوند پوسیده مغز و گندیده دهان نمی سپردیم.
اگر پیش از آن خلالوش ایران سوز، شاهنامۀ فردوسی و داستان ضحاک را در دبستان ها و دبیرستان ها و دانشکده ها به ما آموزش می دادند ما چهرۀ زشت آن دیو بر آمده از ژرفای نادانی خود را در آیینۀ ماه نمی دیدیم و بر خرد هرگز نداشتۀ خود نمی خندیدیم!..
اگر کُنش گران سیاسی ما که نه الفبای شترنگ سیاسی را می دانستد، نه بیخ و بن دینی را که به آن باور داشتند می شناختند و نه برگی از تاریخ میهن خود را خوانده بودند، کمتر شناختی از شاهنامه و از تاریخ پر فراز و فرود این سرزمین بلا دیده می داشتند، کشور خود را این گونه در کام اَژدَها نمی انداختند!..
شوربختانه این سخنِ یاوه را در مغز کوچک ما چنان چپانده بودند که ما باور کرده بودیم که بجز پزشکی و مهندسی و بازرگانی همۀ دیگر رشته ها بی ارزش اند!.. آموزگاران تاریخ ما در دبستان ها بیش ترین شان مردان کم دانش و بدریخت و تهی دست بودند!. هیچ انگیزه یی برای روی کرد جوانان و نو جوانان ما به تاریخ و شاهنامه و فلسفه و دانش سیاسی در میان نبود، در برابر، هزاران انگیزه برای کشاندن جوانان ما به
حسینیه های ارشاد و حزب توده و سازمان های چریکی و کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در برون مرزهای میهن بود.
در بیش ترین خانه های مردم ایران در سال های پیش از آن خلالوش ایران سوز، فرتور ساختگی مرد خوش چهره یی بود که آن را «علی» می پنداشتند، بی آن که بدانند علی که بود و با میهن آن ها چه کرد!..
چهرۀ راستین علی، یکی از بزرگترین دشمنان میهن اهورایی ما
در بیش ترین خانه های ایرانیانی که نو جوان و جوانی در آن بود، فرتوری از ارنستو چگوارا و فیدل کاسترو و جمیله بوپاشا دیده می شد، ولی کم تر خانه یی را می شناختی که فرتوری از فردوسی بزرگ، از اشو زرتشت ورجاوند، از آریو برزن، از آرتمیس یا از کورش بزرگ بر دیوار داشته باشد!..دیوارهای خانه های ما تهی بودند از نشانه های ایران گرایی.
هر زن و مرد جوان ایرانی که کودکی به جهان آوردند نام عربی بر او می گذاشتند، کمتر پدر و مادر ایرانی در اندیشه بودند که نام های زیبای ایزانی مانند: آرتمیس، یوتاب ،گُردآفرید، گردیه، پوراندخت، ایراندخت و همای و کورش و داریوش و بابک و زرتشت و اشا و جمشید و سوشیانس را جای گزین فاطمه و صغرا و کبرا و خدیجه و سکینه و بتول و حسن و حسین و تقی و نقی و غلام و غلامعلی کند!..
به راستی چرا نبیگ های آموزشی ما را آخوندهایی مانند باهنر و بهشتی می نوشتند؟ چرا وزیر فرهنگی مانند دکتر فرخ روی پارسا می بایست رای زنان و دستیارانی مانند آیت آلله بهشتی و آیت الله با هنر داشته باشد