دیگری نمی شناسند!..
مردمی که تنها هنرشان آتش افکندن به خرمن هستی خودشان است، چه ارزشی دارند که بخواهد برنامۀ کار خود را با آنها در میان بگذارد، او خوب می داند هر زمان که بخواهد می تواند ده ها میلیون تن از آنها را به پای سندوغ های رای بکشاند و با رای آن ها کارگزاران خود بنام «نمایندگان مجلس» را به ستورگاه ضحاکی بفرستد!.
در پی این گونه تخت نشینی بد شگونی بود که:
چو ضحاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگاری دراز
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز براز
شگفت انگیز است این شاهنامۀ ما، بی راه نیست که ما آن را «شاهِ نامه های جهان » می دانیم، انگاری امروز ما را گزارش می کند!. یک بار دیگر این چند رج را بخوانید تا به ژرفای تیره بختی مردم ایران پی ببرید و با نویسندۀ این گزارش هم آوا شوید که شاهنامه نامۀ کردار دیروز و امروز و فردای ماست . ضحاک، این نیای بزرگ خمینی، کاخ فرمان روایی خود را بر شالوده های رنگ و نیرنگ و فریب و دروغ و دغا و ناراستکاری پی گذاشت: که آب و برق را مجانی می کنیم ، اتوبوس را مجانی می کنیم ، شما را به مقام انسانیت می رسانیم... و از این یاوه ها بسیار!.. یاوه هایی که تنها خرد باختگان در بازار دین باوری آن ها را می باورند و بجای خُرد کردن دهان یاوه گو، با فریادهای الله و اکبر او را بر گُردۀ خود سوار می کنند و لُگام سرنوشت خود و زادمان های آیندۀ خود را به دست او می سپارند. ناگفته پیداست که در میدانی این چُنین، تنها اهرمن زادگان دیو خو می توانند اسپِ آرمان های پلید خود را بتازانند، نه فرزانگان و هُنرمندان و راست کاران!.. اینجا بازار دروغ و دغا و تقیه و مردم فریبی است، نه میدان کار کوشش و راستکاری و پیمانداری، اینجا بازار آبرو باختگانی است که هر که روغن و نان خواهد باید هم کاسۀ دزدان و آبرو باختگان شود:
با دزد چو بنشستی، هم مَسلک دزدان شو
با جمع دغل بازان هم سیرت و همسان شو
با مَست بکُن مستی، با پست بکُن پَستی
با جاهل و بی دانش تو جاهل و نادان شو
با اهل خوشی سر خوش، با اهل طَرَب خندان
با اهل غم و ماتم نالنده و گریان شو
گر روغن و نان خواهی هم کاسۀ ملت شو
خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو
ضحاک با سربریدن ها و تیرباران های روزانه، ترسی آن چُنان استخوان سوز بر جان مردم چیره گرداندکه کسی را یارای واخواهی و خُرده گیری از زشت کاری های او و دیگر ماردوشان عمامه به سر بر جای نماند!..
سرزمینی که روزگاری شبچراغ روزگاران بود، سرزمینی که میدان کار و کوشش و جَهِش و جُنِبش بود، با روی کار آمدن ضحاک خمینی تبار، گورستانی شد خاموش و بی جُنبش، گورستانی بزرگ، جشنگاه کرکس ها و مُرده خوارها و گُرگ های بیابانی که هر یک برای بدست آوردن بهرۀ بیش تری از پیکر مردگان به جان هم افتادند:
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
در چُنین آوردگاه بد شگون جایی برای فروزه های جوانمردی – داد و دهش - راستکاری - پیمانداری و دانش دوستی نیست!.. این جا میدانی است که برای زنده ماندن!.. نام و ننگش ارزشی ندارد!. باید سدا در سدای دیوانگان بیاندازی و با آن ها همراه وهم سدا شوی.
هنر خوار شد جادویی ارجمَند
نهان راستی ، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سُخَن جز به راز
جا دارد که در همین جا نامۀ رستم فرخزاد را هم نگاهی بیاندازیم تا بدانیم که چگونه ارمغان هایی در همیشۀ تاریخ از سرزمین تازیان به ایرانشهر رسیده اند!.. ما تا زمانی که خود را به دانش و فرهنگ ایرانشهری نیاراییم، این بازی بد فرجام و بدشگون سرنوشت در سرزمین ما همچنان از سر گرفته خواهد شد. چارۀ کار، وارون آن چه که سیاستکارانِ نا آشنای با تاریخ، و نا آشنای با فرهنگ ایران، و نا آشنای با شاهنامه، و نا آشنای با سیاست می گویند نیست، که برویم با گزارش دزدی ها و اختلاس ها و پستی ها و فرومایگی های ملابان فرمان روای بر ایران، و سران ننگین دامن انقلاب اسلامی، این حکومت ضحاکی را براندازیم!.. چاره کار شناخت تاریخ این سرزمین اسلام کوبیده، و شناخت بیخ وبن فرهنگ ایرانشهری است!.. چارۀ کار شناخت کرانه های پیدا و نا پیدای دین و آیین تازیان بیابان گرد بی فرهنگی است که به زور آسیاب های خون و دستیازی به زنان دختران خوب چهر ایرانی بر ما چیره گرداندند!.. بی راه نیست که گفته اند: ملتی که تاریخ خود را نداند، آن را از سر خواهد گرفت!..
آن روز که ما این راستی را دریابیم که دشمن بزرگ در نهان خانه دل خود ما خانه کرده و مارهای ضحاکی از
بوسه گاه اهریمن، بر دوش های خود ما روییده اند!.. و آن مارها چیزی جز باورهای تباه کنندۀ دینی و
بیگانه ماندن از فرهنگ ایرانشهری نیستند، آن روز ایران برای همیشه از چنگ ضحاک و ضحاکیان رهایی خواهد یافت. در نخستین یورش بزرگ تازیان به ایرانشهر، رستم فرخزاد که فرمانده سپاه یزدگرد ساسانی بود در نامه یی به برادرش می نویسد:
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت
دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت
کز این پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
دریغ آن سر و تاج و آن مِهر و داد
که خواهد شدن تخت شاهی به باد
چو با تخت منبر برابر شَوَد
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنج های دراز
نشیبی دراز است پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
بپوشند از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بَر سر کلاه
برنجد یَکی دیگری بر خورَد
به داد و به بخشش کسی ننگرد
ز پَیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم رزم جوی
سوار آن که لاف آرَد و گفتگوی
کشاورز جنگی شود بی هنر
نــــــژاد و بزرگی نیاید به بر
رباید همی این از آن آن از این
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهانی بتر ز آشکارا شود
دل مردمان سنگِ خارا شود
بد اندیش گردد پدر بر پسر
پسر هم چنین بر پدر چاره گر
شود بندۀ بی هنر شهریار[خمینی و خامنه یی را می گوید]
نــــــــژاد و بزرگی نیاید بکار
به گیتی نماند کسی را وفا
روان و زبان ها شود پر جفا
ز ایران و از تُرک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهگان نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود
کدام یک از سران این حکومت فرو افتاده از دوزخ ایرانی تبارند؟!. خمینی هندی زاده بود، رفسنجانی از تبار مغول، عراقچی چنانچه از نامش پیداست وابسته به عراق است، خاندان ایران ستیز لاریجانی کمترین پیوندی با ایران و ایرانی ندارند! تبار همگی ملایان بزرگ عمامه به لبنان می رسد!..
همه گنج ها زیر دامن نهند
بکوشند و کشور به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که رامِش به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه کام
بکوشند ز هر گونه سازند دام
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
«نبید» می . باده
ز بیشی و پیشی ندارند هوش
خورش نان کشکین و پشمینه پوش
چو بسیار از این داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
دل من پر از خون شد و روی زرد
دهان خشک و لب ها پر از آه سرد
دیدیم که در روزگار ضحاک تازی تبار هم:
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سَخُن جز به راز
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
واژۀ دیوانه و دیوانگان در شاهنامۀ فردوسی آن چَم را ندارد که ما امروزه از آن دریافت می کنیم...در اینجا دیوانه به کسی گفته می شود که اندیشه و گفتار و کردارش دیو گونه، و ناسازگار با خرد و فرهیختگی و فرزانگی است، آدم های دبنگ، نابخرد، نادان، کالی، بی دانش، خُل، و خشکیده مغز، خرافه باور و جز این ها همه «دیو» شمرده می شوند، به چند نمونه در شاهنامه نگاه کنیم تا راستینگی این سخن را دریابیم.
در ستایش خرد می گوید:
کسی کو خرد را ندارد زپیش
دلش گردد از کردۀ خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ورا
چنانچه دیدیم، کسی کو خِرد را ندارد زپیش «دیوانه» دانسته می شود، از این دیدگاه، بیشینۀ ما مردم که در برخورد با کارهای میهنی، خِرَد را به کار نمی بندیم و چشم و گوش بسته از ایده های گوناگون سیاسی پیروی می کنیم، و لُگام خرد و اندیشه مان را به دست تجزیه طلبان و کارگزاران دولت های بیگانه و اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها و دیگر شارلاتان پیشگان سیاسی می سپاریم در ردۀ دیوانگان شمرده می شویم.
به هنگام آمدن کیخسرو به دربار کی کاووس، توس از رفتن به دربار و پیش باز از کی خسرو خود داری می کند:
بدو گفت گودرز کای کم خرد
ترا بخرد از مردمان نشمرد
خردمندان، به پاس این رفتار دیوگونۀ تو، ترا در ردۀ مردمان نخواهند شمُرد، به سخن دیگر، تو آدم نیستی، «دیو هستی»!..
تو نوذر نژادی نه بیگانه یی
پدر تند بود تو دیوانه یی
در اینجا نیز می بینیم که توس در پی کرد و کار نابخردانه، «دیوانه» دانسته می شود . واژۀ «دیو» که بُن واژۀ «دیوانه» است، گاه برای بیگانگان بد سِرِشت و دُژمنش نیز به کار رفته است، افراسیاب و بسیاری از دیگر دشمنان بد سرشت ایرانی بارها و بارها «دیو» یا «دیوانه» نامیده شده اند، افزون بر مردم نابخرد و بدمَنش، از برخی از نیروهای تباه کنندۀ سپهری نیز با واژه دیو یاد شده است، مانند دیو سیاهی که سیامک را کشت، که اشارۀ بسیار روشنی است به شبهای دراز واپسین دورۀ یخبندان، یا دیو دیگری که در روزگار
هوشنگی خاک بر آسمان می افشاند که آن هم نمارش بسیار روشنی است به بادهای آزار دهنده که پس از آب شدن یخ ها، از زمینی که هنوز آراسته به پوشش گیاهی نبود خاک بر آسمان می افشاندند، به هر روی این واژه برای کسی یا چیزی به کار برده می شود که کرد و کارش نا سازگار با خرد و داد، و با هنجار زندگی، و آیین های شهریگری است. نگاهی به ساختار دولت های اسلامی از زمان روی کار آمدن خمینی تا کنون بیاندازید تا بدانید دیو کیست و دیوانگان چه کسانی هستند!..
خمینی که خود سالار و سرور دیوان بود، در پی او خلخالی، محمد ری شهری، موسوی اردبیلی، محمدی گیلانی، ملاحسنی، علی اکبر هاشمی رسمنجانی، سید علی خامنه یی، محمود احمدی نژاد – حسن روحانی، محمد جواد ظریف، ابراهیم رییسی، بوزینۀ نهج البلاغه خوانی بنام پزشکیان، محمد باقر قالی باف، غلام حسین اژه یی، نمایندگان مردم در ستورگاه اسلامی – لباس شخصی ها – موتور سواران چماق دار– قمه کش ها - خواهران زینب- کمیته چی ها – سران سپاه ننگین دامن انقلاب اسلامی، نیروهای انتظامی، بزرگ عمامه داران و طلبه های خرده پا در حوزه های علمیه، امامان جمعه و جنایت و همۀ دیگر پوسیده استخوان های گندیده مغزِ وابسته به این حکومت دوزخی همه و همه در واژۀ «دیو» جا می گیرند! و همه با هم می شوند دیوانگان!.. پس این که می گوید:
پراکنده شد نام دیوانگان
می خواهد بگوید که همۀ خرد باختگان ، دبنگان، پوسیده مغزها، روان به اهرمن فروخته ها، بوزینگان سبک سر، خِنگ، نادان، گاوریش، کودن، پَست، خونریز، قداره کش، بی سروپا، بی فرهنگ ، دزد، هرزه، اختلاس گر و تبه کار بر سرکار آمدند و هر یک به فرماندهی در اداره یی یا سازمانی در کارهای کشورداری به کار گمارده شدند و نام شان در سراسر جهان بر سر زبان ها افتاد. این ها و بس بسیاران دیگر مانند این ها مارهایی بودند که از بوسه گاه اهریمن بر شانه های ضحاک روزگار ما روییدند. اگر ضحاک تنها دو مار بر شانه های خود داشت، بر دوش ضحاک روزگار ما سدها هزار مار روییدند و به آزار جان و جهان پرداختنند. ضحاک تنها به کُشتن دو جوان بسنده می کرد، ولی ضحاک روزگار ما سدها هزار تن از جوانان ایران را کشت، رودها و تالاب و ها و دریاچه های ایران را خشکاند، زمین ایران را دچار فرو نشست بسیار بدهنجار کرد، جنگل های ایران را به آتش کشید، سرمایه های ملی ایران را با گشاده دستی به آدم کشان حزب الله و حشد الشعبی و حوتی های یمن و سازمان آدم کش حماس در فلستین بخشید. ناگفته پیداست که در چُنین روزگار تیره و تار، آن چه که بیش از هر پدیدۀ دیگر خوار و بی ارزش شمرده می شود، دانش و هنر و فرزانگی است!. چُنین روزگار تلخ و سیاهی را برزویه، «پزشکِ دربار انوشیروان دادگر» در پیشگفتار کلیله و دمنه چُنین گزارش کرده است:
« در این روزگار تیره که دهش و بزرگواری مردمان روبه کاهش نهاده و فروزه های نیک مانند خُجَستگی نهاد و برتری خِرَد - استواری رای – جوانمردی - راستی در سُخَن - گسترش داد – مهربانی - دستگیری- بخشش- خویشتن داری - دانش دوستی- گرامی داشتِ دانشمندان- گُزینِش فرزانگی و فرزانگان- زبون سازی بی دادگران و پرورش کارگزاران، و پشتیبانی از ستم دیدگان به فراموشی سپرده شده است!
کردار ستوده و خوی پسندیده کُهنه گشته است، راست راه بسته، و کژ راه گشاده، دادگری ناپیدا و بیداد گری هویداست. دانش به دور افتاده است و نادانی خواستار بسیار دارد!.. پستی و فرومایگی بر همه فرمان روا گشته و بخشایش و جوان مردی گریزان! دوستی ها سُست و دشمنی ها نیرومند گشته است، نیک مردان رنجور و خوارند و بدکاران آسوده و گرامی، نیرنگ بیدار است و پَیمان داری و نیک منشی در خواب، دروغ هَنایده و پر بار است و راستی از یاد رفته و دور افتاده، هوده گریخته است و بیهوده پیروز، پیروی از خواهش های تن خویی پسندیده است و بی ارزش گردانیدن دستور های خرد روشی ستودنی، ستم دیدۀ بی گناه پَست شده است و ستم گر گناه کار گرامی! آز چیره است و خرسندی در شکست، جهان فریبکار با این نهاد ها شاد است و با گشایش این درها تازه روی و خندان.
بر گردیم به شاهنامه. در این بخش برای نخستین بار با دو خواهر جمشید آشنا می شویم:
دو پاکیزه از خانۀ جَمِ شید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بُدند
سر بانوان را چو افسر بدند
بانوان زیبا رخسار و پری پیکر و هنرمند و کاردان که همانند تاج بر سر بانوان جهان می درخشیدند:
ز پوشیده رویان یَکی شهرناز
دگر ماه رویی به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدها فَش سپردندشان
«فش» یا «وش» از پساوندهای زیبای پارسی و همان است که در واژه های مهوش، خوروش، پرستار وش، شیرفش و جز این ها دیده می شود، و آرش آن ماه گونه – خورشید گونه – پرستار گونه – شیرگونه، و در اینجا «اَژدَها فش» همان خمینی گونه یا اژدها گونه است!.
شهرناز و ارنواز، این دو نازنین بانوی والاتبار ایرانی زنانی را نمایندگی می کنند که در یورش تازیان به ایرانشهر چه در روزگار ضحاکی و چه در دورۀ ابوبکر و عمر و علی و دیگر سران خونریز اسلام و چه در حکومت ننگین دامن اسلامی به اسارت و بردگی گرفته شدند.
بپروردشان از ره بد خویی
بیاموخت شان کژی و جادویی
عبدالحسین زرین کوب در رویه 69 دو قرن سکوت می نویسد:
« تازیان به تیسفون در آمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند. بدین گونه بود که تیسفون با کاخ های شاهنشاهی و گنج های گران بهای چهارسد سالۀ خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند، از آن قصر های افسانه آمیز جز ویرانی
هیچ بر جای ننهادند . نوشته اند که از آن جا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که آنرا بتوان افکند . پاره پاره اش کردند و بر سران قوم بخش نمودند، پاره از آنرا بعدها بیست هزار درم فروختند . در حقیقت وقتی سعد به مدائن در آمد مدافعان آنرا فرو گذاشته و رفته بودند... فاتحان گریختگان را پی گرفتند، کُشتار بی شمار و تاراج گیری به اندازه یی بود که تنها سی سد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند، شست هزار تن از آنان به همراه نهسد بار شُتُری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند، با زنان و دختران در بند ایرانی به نوبت هم خوابه شدند و فرزندان پدر ناشناختۀ بسیار بر جای نهادند، هنگامی که این خبر به گوش عمر رسید دست ها را بهم کوفت و گفت: از این بچه های پدر ناشناخته به خدا پناه می برم!..
( این بچه های پدر نا شناخته آیا همان عرب زادگان نیستند که امزوره با برنام «سید» و با عمامه های سیاه بر جان و مال و ناموس مردم ایران چیره گشته اند؟!.)
در اینجا شهرناز و ارنواز، نشان از همان زنان و دختران به بند کشیده شدۀ ایرانی دارند که به دربار ضحاک یا دارالخلافۀ تازیان برده می شوند و فردوسی بزرگ آن ها را تاجی بر سر بانوان جهان می نامد:
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
بپروردشان از ره بد خویی
بیاموخت شان کژی و جاودیی
ز پوشیده رویان یَکی شهرناز
دگر ماهرویی به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بُردَندِشان
بدان اَژدَها فش سپردندشان
بپروردشان از ره بد خویی
بیاموخت شان کژی و جادویی
«کژی و جادویی» همان فریب و نیرنگ و دروغ و دو رنگی و بی شرمی است، تازیان چه در روزگار ضحاکی و چه در دورۀ اسلامی، زنان ایرانی را به پاس داشتن رخُ سار و پیکری زیبا، و برخوردار از هُنر خانه داری و کاردانی، از زنان خود برتر می شمردند، از این رو در یورش به شهرها و روستاهای ایران نخستین چیزی که به آن چشم داشتند زنان و دخترانِ خوب چهر ایرانی بودند، ولی پس از این که مردان شان را می کُشتند و زنان ایرانی را با خود می بردند ( تا از آن ها امام زاده و سید پدید بیاوَرَند) بجای اینکه شیوه درست زیستن را از آنها بیاموزند، به زور تو سری، روسری سرشان می کردند و کفن سیاهی به نام حجاب اسامی بر پیکر زیبایشان می پوشاندند، و یا برهنه در بازارهای برده فروشان اسلامی به روسپی گری می فروختند، کاری که امروز هم حکومت آلوده به ننگ اسلامی زیر سر سپاه پاسداران انقلاب ننگین دامن خود، با فروش دختران ایرانی در سرزمین های پیرامون خلیج پارس می کنند.
تازیان بیابان گردِ بی فرهنگ، از آن بانوان آزادمَنِش و نیک سرشت ایرانی که گُردآفریدها و گُردیه ها و پوراندخت ها و آزرمیدخت ها و آرتمیس ها و یوتاب های ما بودند، مشتی ملاباجی توسری خور و خاله
خانباجی های خرد سوختۀ آخوند پرست مانند خواهران زینب ساختند و باتوم و چوب و چماق به دستشان دادند و به جان دیگر زنان آزادۀ ایرانی انداختند!...
چگونه گرد آفرید، «دیو» می شود:
بپروردشان از ره بد خویی
بیاموخت شان کژی و جاودیی
با این همه از کنار این دو بانوی پاکیزه تن و نیک سرشت ایرانی نباید به آسانی گذشت. این دو نازنین بانو می توانند نماد دو نهاد مَهَند کشوری مانند ارتش و نیروهای تراز داری یا اقتصاد ایران باشند که به چنگ ضحاک و خمینی افتادند و آن دو دیوزاد اهرمن خو، این گونه نیروها را با بدآموزی های خود به تباهی و ناراست کاری کشاندند!. آنچه که این گمان را استوار تر می سازد این است که پس از هزار سال پادشاهی
ضحاک، هنگامی که فریدون فرخ در نخستین نبرد پیروزگر خود با ضحاک و ضحاکیان، نخستین کاری که می کند، همین دو خواهر را از شبستان ضحاک به شبستان خود می برد و به آن دو بسیار مهر می ورزد و هر دو را بسیار ارج می نهد!.. پذیرفتنی نیست که فریدون جوان به دو پیر زن هزار ساله این گونه مهر بورزد و هر دو را شهبانوی شبستان خود کند!.. استاد فریدون جنیدی در نامۀ بسیار ارجمندی بنام «زندگی و مهاجرت آریائیان» می نویسد: «در پی چیرگی ضحاک بر ایرانزمین، و رواج آیین دیوان و ستم بارگی بر فرزانگان و هنرمندان، در دورانی که:
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سَخُن جز به راز
آگاهی زیادی از چگونگی آن دوران هزار ساله به ما نرسیده است بجز دو سه آگهی کوتاه که نخستین آن این است که:
دو پاکیزه از خانۀ جم شید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بُدند
سر بانوان را چو افسر بدند
بپروردشان از ره بد خویی
بیاموختشان کژی و جادویی
در مورد این دو زن، افسانه های فراوانی پرداخته شده است، تا بدان جا که رهایی آنان بر دست فریدون از شبستان ضحاک را با نبرد « وریتره هن » با «اهی» در داستان های ودایی و آزاد کردن ابر و باد از دست «اهی» یکی دانسته اند، در حالی که از افسانۀ پیدایی «وریتره هن» بسیار گذشته بوده. آزادی ابر و باد، از دودهای آتش فشان از افسانه های پیشین آریایی است و در جای خود از آن سخن گفتیم، ولی اگر انگارۀ دوری داشته باشیم که این افسانه پس از جای گیری هندیان در سرزمین امروزی پیدا شده باشد، آن اندازه دور نیست که در آن، دو دختر به ابر و باد دگر گون شوند، وارون آن نیز درست نمی نماید، زیرا در افسانه های هندی از زندانی شدن آنان سخن به میان نرفته، ولی در شاهنامه به روشنی چنین داستانی آمده است، این دو دختر که خواهران جمشید نامیده می شوند، زنان آریایی بوده اند و یا دست کم یکی از آنان نمایندۀ زنان آریایی اند که پس از جنگ و کُشتار مردان، به چنگ بابلیان در افتاده اند، و چنان چه پیداست در سراسر دوران فرمانروایی بابلیان همواره زنان آریایی اسیر آنان بوده اند، زیرا که زنان آریایی از نگاه برازندگی اندام و زیبایی رُخسار، و کدبانویی، و پرورش فرزند، بر دیگر زنان برتری داشته اند و همین جُستار، بار ها در یَشت ها تکرار شده است. ولی تازیان این زنان اسیر را مناسب با زندگی خویش بار آوردند: (بپروردشان از ره بد خویی...)
زنان ایرانی در خانۀ مردان تازی بد آموخته شدند و به جادو ( که دین ضحاک بود) روی آوردند و زمان همی گذشت.در پایان همین فصل، این سه بند نشانۀ آن است: