باید اجرا گردد، قبل از اجرای حکم صادره توسط مامورین پزشکی که مورد اعتماد باشند، خون محکومین را بوسیله سرنگ در ظروف مخصوص منتقل و به نزدیکترین بهداری یا بانک خون محل تحویل دارند تا در اولین فرصت، فوری مورد استفاده ی برادران پاسدار که زخمی می شوند قرار گیرند .
یاد آوری می شود از جهت اینکه نسبت به این اقدام اشکال شرعی بر آن متصور نگردد، چگونگی از محضر مبارک ولایت فقیه، امام خمینی و رهبر و بنیانگزار جمهوری اسلامی ، استفتاء گردید.
« دادستان کل انقلاب جمهوری اسلامی ایران »
ابوالحسن بنی صدر یکی دیگر از آن تازی پرستان ایران ستیزی که در موی زنان اشعه یی دیده بود که نیروی جنسی مردان را بر می انگیخت، سرانجام زیر فشار آن متفکران حق شناش نا گزیر شد سبیل های آلوده به گندش را بتراشد، و با پیراهن زنانه و نفرین جاودانۀ مردم ایران در کوله بار خود پا به فرار بگذارد!
صادق قطب زاده که خواستار به زنجیر کشیدن جمشید و دو پاره کردن او با اره ضحاک بود پیش از آنکه بتواند برگ ننگین دیگری بر دفتر پر از ننگ زندگانی خود بیافزاید خودش به فرمان ضحاک اره شد!..
داریوش فروهر که نوشته بود:
خیمنی می آید، مردی که غریو شادیِ جهان آزادی خواهی را به عرش رسانده است، خمینی می آید، مردی که ندای مبارک رهایی است، مردی که وجودش تجسم آرمان های یک ملت تاریخی است، در تمام طول حیات انسان ها، تنها یک بار است که خورشید ازغرب به شرق می آید، خورشیدی که امانت شرق است نزدغرب.
سرانجام خودش و همسرش به فرمان آن خورشیدی که امانت شرق بود نزد غرب تکه پاره شد تا آموزه یی باشد برای فرزندان میهن که هرگز پُشت به جمشید های خود و رو به ضحاک های بیگانه نکنند!..
و خود استاد سعیدی سیرجانی را که در گرامیداشت این متفکران وارستۀ حق شناس!. و پیشوایان معنوی مردم کرد و کار خجستۀ جمشید را طغیان کفر آمیز دانسته بود سرانجام به اتهام: همجنس بازی – پخش نشریات پورنوگراف- عضویت در حزب توده – پخش مواد مخدر و جز اینها به زندان افکندند و در زیر شکنجه های دَدمنشانه وادارش کردند که در سدا و سیمای جمهوری ننگین دامن اسلامی بگوید:
« آنچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه قبل یک تلنگر سفتی به روح من خورد. میخواستم این صحبت را بکنم که این چیزهایی که در طول این مدت من نوشتم، همه رگههایی از لجبازی شدید دارد و شدیداً پشیمانم از این کار!.. و سرانجام با شیاف زهر آگین چراغ زندگانی اش را خاموش کردند.
این نگاهی بود شتاب آلود به گوشۀ بسیار کوچکی از کار نامۀ آن متفکران حق شناس و پیشوایان معنوی مردم از دیدگاه زنده یاد استاد سعیدی سیرجانی.
ولی پیش از اینکه این جُستار را به پایان بریم در همین جا بسیار شایسته است که یادی هم از استاد بسیار
گرانمایه فریدون جُنیدی داشته باشیم تا دانسته بشود که در میان فرزانگان ما هستند زنان و مردان فرهیخته یی که اساتیر ایرانی را دستمایه یی برای خود زنی، و ستیز با خود و فرهنگ میهن خود نمی کنند.
استاد فریدون جنیدی از تکدانه پژوهشگران بسیار پرکار و بسیار ژرف نگری است که زبان های پهلوی و اوستایی را بسیار خوب می داند، شناخت بسیار ژرفی نسبت به گرامی نامۀ اوستا و شاهنامۀ فردوسی دارد، و با چنین دانش و بینش نگاهی از بیخ و بُن دگرگونه به داستان و به نام ضحاک دارد می نویسد:
« ضحاک نمی توانسته ده هزار اسب داشته باشد که او را (بیور اسب) یا (دارنده ده هزار اسب) نام داده باشند، ایرانیان در آن زمان بجای وات « ل » وات « ر » بکار می بردند و بابل را « بَورَ Bavra» می گفتند، بنابر این « بورَ Bavra» اشاره به بابل دارد نه «بیور اوستایی» . از سوی دیگر ایرانیان پسوند اسب را به بسیاری از نام ها می افزودند مانند بودا که او را بوداسب گفتند و بسیار نام های دیگری مانند: ارجاسب ( دارندۀ اسب سیمین ) گشتاسب- لهراسب – جاماسب - تهماسب و جز اینها.. پادشاه بابل را نیز که پیرامون هفت هزار سال پیش به ایران یورش آورد و تباهی های بسیار از خود برجای گذاشت، اسب بابلی گفتند و « بورَ اسپَ Bavra Aspa» نام دادند.
انگیزۀ دیگری که ضحاک نمی توانسته دارندۀ ده هزار اسب بوده باشد این است که برابر بنمایه هایی که از سومریان بدست ما رسیده اند، دانسته می شود که مردم میانرودان تا پنج هزار سال پیش، اسب را ندیده و نمی شناختند، پیرامون پنج هزار سال پیش هنگامی که سومریان برای نخستین بار اسب را در کوهستانهای زاگرس دیدند، او را «خر کوهی» نامیدند!..
اسپ از ایران به بابل و دیگر سرزمین های عرب برده شد. آن اسپ های تیزتک و خوش پیکری را که ما امروزه اسپ عربی می نامیم، اسپ های ایرانی اند نه اسپ عربی! ولی از هنگامی که ما ایرانیان همه گنجینه های خود را زیر پای تازیان ریختیم، زیباترین گل سرخ ایرانی را گل محمدی نام دادیم! ( گل زیبایی که اگر محمد آن را می دیدید ، بی گمان دست از آن همه خونریزی بر می داشت و اندکی از سرشت آدم کشی و غارت و دستیازی به دارش و دسترنج و ناموس مردم کاسته می شد!. و بجای سرگرم کردن خود با سرخی خون بی گناهان، خود را با دیدن آن گل سرخ و خوشبو سرگرم می نمود). یکی دیگر از زیباترین گل های سرزمین اهورایی ایران را گل لاله عباسی نام دادیم و هرگز از خود نپرسیدیم که چه پیوندی هست میان این گل زیبای ایرانی و « عباس » و دیگر مردان خونریز و ستم پیشه و خرافه پرور عرب!..
آرامشگاه کورش بزرگ را «قبر ام انبی» یا آرامگاه مادر سلیمان نام دادیم بی آنکه از خود بپرسیم که مادر سلیمان چگونه توانست از شبستان داود در اورشلیم بگریزد و خود را به پاسارگاد برساند؟!.
همۀ داشته ها و فروزه های جمشید مانند: جام جهان نما – تخت پرنده و جز اینها را یک کاسه در سینی
زرین به سلیمان بخشیدیم و فَرّ و فروغ آن شهریار « خورشید چهر» را « سوی سلیمان » گفتیم و به آن
سوگند یاد کردیم!..( واژۀ سو افزون بر پهلو و کنار، به چَم پرتو و فروغ و روشنایی و درخشندگی هم هست، هنوز هم برخی از ایرانیان اسلام زده (به این سوی سلیمان) سوگند یاد می کنند ولی هرگز از خود نمی پرسند که سلیمان بیچاره چه «سو»یی داشت؟ آن زن بارۀ تبه کار که برای نشستن بر تخت پادشاهی همۀ برادران خود را کشت و در دوران پادشاهی بد فرجام خود بزرگترین ستم را بر بنی اسراییل روا داشت، از کدامین «فر
و فروغ » می توانست برخوردار باشد که این مغز شسته ها در پساب اسلام به آن سوگند یاد می کنند؟!.
همۀ توانمندی ها و بزرگواری های رستم را یک جا به علی بخشیدیم، سوگ سیاوش را به عزاداری حسین دگرگون کردیم، در همین راستای خود زنی و دشمن ستایی بود که اسپ ایرانی را هم اسپ عربی گفتیم تا به جهانیان نشان دهیم که ما ایرانیان در خود زنی و دشمن ستایی هیچ هماوردی در جهان نداریم.
استاد فریدون جنیدی براین باور است که ایرانیان تا هفت هزار سال پیش تنها ریشه ها و شاخه ها و میوه ها و برگ های درختان و دیگر گیاهان را می خوردند، پیرامون هفت هزار سال پیش برای نخستین بار مزۀ تخم مرغ را چشیدند، بیشترین نسخه های شاهنامه این رخداد را چنین گزارش کرده اند:
فراوان نبد آن زمان پرورش
که کمتر بد از کشتنی ها خورش
به روشنی پیداست که برای خوردن جانوری را نمی کُشتند.
جز از رُستنی ها نخوردند چیز
زهر چ از زمین سر بر آورد نیز
پس آهرمن بد کُنِش رای کرد
به دل کُشتن جانور جای کرد
از این سخن دانسته می شود که در هستی شناسی ایرانی کُشتن جانور و گوشت خواری یک آموزۀ اهریمنی بوده است نه مردمی!..
ز هرگونه از مرغ و از چارپای
خورش کرد و آورد یَک یَک به جای
به خونَش بپرورد برسان شیر
بدان تا کند پادشا را دلیر
سَخُن هر چه گویدش فرمان کند
به فرمان او دل گروگان کند
کسی که به فرمان اهریمن، خوی خون خواری پیش بگیرد، تا ژرفای اهریمن فرو می افتد، ما درستی این سخن را در حکومت ننگین دامن اسلامی به چشم خود دیدیم، از نخستین روزی که دست آخوند به خون مردم ایران آغشته گردید، هر روز بر تشنگی آن دیوان اهرمن زاد به ریختن خون ، بویژه خون جوانان افزوده شد.
خورش زردۀ خایه دادش نخست
بدان داشتش چند گه تندرست
استاد فریدون جنیدی بر این باور است که هم زمان با آغاز گوشتخواری و کُشتن و خوردن جانواران بجای کِشتن و خوردن، پادشاه زورآوری از بابل به ایرانزمین یورش آورد، و درست همزمان با یورش آن ستم بارۀ
خونریز و چپاولگری های خانمانسوز که در افسانه های ایرانی با نام ضحاک از آن یاد می شود، دو آتشفشان بزرگ یکی در دماوند و دیگری در باختر ایرانزمین با گدازه های مرگ زا و دود سیاه رنگ مار گونه به همراه زبانه های آسمان سای آتش به آزار مردم ایران پرداختند، این دو آتشفشان همان دو ماری بودند که بر دوش های ضحک روییدند و بالیدند و در افسانه های ایرانی جایی همیشگی برای خود دست و پا کردند. ایرانیان آن یورش ستمبارگان بابلی و این دو آتشفشان آزار دهندۀ جان را پادافره گناه گوشت خواری خود به شمار آوردند، و از آنجا که این رویداد در دورۀ تابندگی تاریخ ایران که بنام دورۀ «جمشیدی» در شاهنامه برای ما بجا مانده، گناه را به گردن جمشید انداختند که به مردم گوشت خواری یاد داده بود. این نکته را در بند هشتم از یسنا 32 هم به روشنی می توان دید.
با این دانسته ها در می یابیم که داوری زنده یاد دکتر سعیدی سیرجانی در خوار شمردن جمشید به گناه اینکه پیشوایانان معنوی مردم و متفکران وارستۀ حق شناس! را از همبودگاه مردمان بیرون انداخته بود کم ترین نشان از راستینگی ندارد، ایکاش که جمشید دیگری از زهدان یکی از دختران خوب ایرانزمین زاده شود و درب همۀ حوزه های علمیه قم و نجف وکربلا و مسچدها و امامزاده ها و کلیسا ها و صوفی خانه ها را در ایران گل بگیرد و همۀ کیش بانان فرومایۀ خرافه پرور تبه کار را از سرزمین اهورایی ایران بیرون بیاندازد. ایدون باد و ایدون تر باد
مردمی که تنها به پاس اینکه پادشاهشان گفته بود:
خور و خواب و آرام تان از من است
همان پوشش و کامتان از منست
از شهریار خورشید چهر و والامنش و نیک سرشتی مانند جمشید رنجیده می شوند و او را از تخت شهریاری پایین می کشند و پروانه می دهند که بیگانگان ایرانسوز پیکرش را زنده زنده با اره دو نیم کنند، چگونه است که تن به آن همه ستم بارگی می دهند و زمینه یی فراهم می آورند که فرمان روای خونریز و اهرمن زادی از جنس ضحاک و خمینی، کاخِ سد ستون ستم بارگی های خود را در سر زمین شان بر افرازد و هزار سال بر آنها فرمان براند!. این است آن نکتۀ اندیشه انگیز که امروزه هر یک از ما باید از خود بپرسیم: آن مردمی که توانستند جمشید را از سرزمین خود آواره بسازند و او را به اندازۀ گوری در دامنۀ البرز پروانۀ آرمیدنش ندهند، چه بر سرشان آمد که هزار سال در برابر ستم بارگی های ضحاک خم به ابرو نیاوردند، و گذاشتند که ضحاک مغز جوانان شان را خوراک مارهای دوش خود کند، به زنان و دختران شان دستیازی کند، والامندی شان را به زیر نعلین خود فرو اندازد!.
برتراند راسل نامدار ترین فیلسوف روزگار ما در جایی گفته بود: جامعۀ گوسپندی شایستۀ حکومت گرگان است!..
آیا نادرست خواهد بود اگر بگوییم که در آن دوره هم(مانند روزگار ما) هر بار که ضحاک کسانی مانند محمد خاتمی و حسن روحانی را از میان آدم کشان خود بر می گزید تا تازیانه های خون ریزتری بر گردۀ فسرده شان بزنند و مغز جوانان شان را خوراک مارهای دوش او کنند، و از مردم ایران می خواست که برای پایداری نظام ضحاکی(شما بخوانید نظام اسلامی) به آن آدم خواران فرومایه رای دهند و آنها را با برنام رییس جمهور یا
نماینگان خود به ستورگاه ضحاکی (شما بخوانید مجلس شورای اسلامی) بفرستند، مردم ایران سر از پا نشناخته در پای سندوغ های رای، رده می کشیدند و به برگزیدگان ضحاک رای می دادند و انگشت مُهر شدۀ خود را به نشان پیروزی در برابر دوربین های خبرنگاران جهان به نمایش می گذاشتند تا بازبان بی زبانی به مردم جهان بگویند : ما همانیم که: تا جان در تن ماست ، ضحاک رهبر ماست
چنین مردمی با چنین دانش و بینش و منشی همراه با بزرگان خود به پیشباز ضحاک شتافتند و:
به شاهی برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
به ضحاک گفتند: بزرگا!. ما شهریاری را که با دستان پر توان خود سنگی بر سنگی گذاشت و کاخ سر بلندی و بهروزگاری ما را فراز آورد، آن ناوخدای دریا دل که در کشتی در هم شکستۀ ما بادبان بر کشید و ما را در میان خیزابه های مرگ بار این دریای توفانی به سوی کرانه های «تمدن بزرگ» رهنمون شد، از خانه و سرزمینی که بیش از هر کجای جهان دوست ترش می داشت تاراندیم چون توان شنیدن سخنان دُرُشتناک و رخسار زیبای او را نداشتیم!. اینک آمده ایم که شما «شاه پر از هول اژدها پیکر» را به سرزمین خود فرا بخوانیم تا بر ما و بر فرزندان ما و زادمان های آیندۀ ما فرمان برانید، تا مهر ورزیده زنان و دختران مان را در بازارهای برده فروشان جهان به روسبی گری بفروشید، تا جوانان ما را گروه ها گروه به جوخه های مرگ بسپارید، تا همۀ دارش و دست رنج چندین هزار سالۀ نیاکان ما و خود ما را به یغما ببرید و بانک های جهان را تا مرز دیوانگی از دارایی ما پَر کنید و ما را نیازمند نان شبانه بگذارید.. تا به شمار روزهای سال در کران تا کران سرزمین تاریخی ما چوبه های دار بر افرازید، تا مردم ما را جاسوسی و پستی و دزدی و فرومایگی بیاموزید، تا دریاچه ها و رودها و تالاب های ما را بخشکانید و نغمۀ شادمانی را از سرزمین ما بردارید!..
پُر پیداست که هر فرمانروای خونخوار و زیاده خواهی مانند ضحاک و خمینی و هیتلر و چنگیزخان و آتیلا با دیدن آنهمه شور و آرزومندیِ مردمی گم کرده خرد و نا آشنای با خویشتن خود، به آنها نه! نمی گوید از این رو:
کی اژدها فش بیامد چو باد [با هواپیای ارفرانس]
به ایران زمین تاج بر سر سرنهاد
از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گُردان هر کشوری
به یاد داریم که در زمان خمینی هم شمار بزرگی از رزمندگان فلستینی به فرماندهی یاسر عرفات به انقلابیون ایران پیوستند و آن لشگر بزرگ ایرانسوز را از ایران و از تازیان فراهم آوردند!.. ضحاک با چنین سپاهی:
سوی تختِ جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بر اوی
آیا این همان کاری نیست که خمینی با همکاری جیمی کارتر و ژیسکاردستن و جیمز کالاهان با جمشید روزگار ما کرد؟
چو جمشید را بخت شد کُند رو
به تخت اندر آمد جهان دار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
نهان گشت و گیتی برو شد سیاه
سپرده به ضحاک تخت و کلاه
به راستی شگفت انگیز نامه یی است این شاهنامه!. .
چو سد سالش اند جهان کس ندید
ز چشم همه مردمان نا پدید
جمشید که از خشم مردمِ خود و کینه ورزی های ضحاک به هراس افتاده بود سد سال خود را در گوشه یی از جهان پنهان کرد ولی سر انجام:
سَدُم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آمد آن پادشاه زمین
در برخی از نسخه ها بجای «پادشاه زمین»، «شاه نا پاکدین» آمده که بی هیچ دو دولی می توان گفت که کار نسخه برداران است، نه کار فردوسی، از سخن پرداز خوش پردازی مانند فردوسی نمی توان پذیرفت که شاه تازیان را «پاکدین» و جمشید خوب رمه را تنها به گناه اینکه گفته بود: خور و خواب و آرامتان از من است، «نا پاکدین» بنامند تنها به گناه این که آنهمه پیشرفت و فراپویی را مانند آخوند ها «مشیت الهی» و به گفتۀ توده یی ها «جبر زمان» نشمرده بود!..
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یَکایَک ندادش زمانی درنگ
به ارّه مَر او را به دو نیم کرد
جهان را از او پاک و بی بیم کرد
یک دم با خود بیاندیشید که اگر خمینی، آریامهر را به چنگ می آورد همین کار را با او نمی کرد؟..
نهان بود چند از دَمِ اَژدَها
به فرجام هم زو نیامَد رها
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
«بیجاده» گونه یی یاغوت سرخ و دارای نیروی کهربایی است، می گوید به همان آسانی که بیجاده، کاه را می رباید، دست زور آور روزگار او را از میان ربود.
از او بیش بر تخت شاهی که بود
از آن رنج بردن چه آمدش سود
گذشته بر او سالیان هفت سد
پدید آوریده بسی نیک و بد
شماره هفت سد برای دوران زندگانی جمشید بی گمان یک شماره نمادین از دورۀ تابندگی و به روزگاری مردم ایرانِ پیش از روزگار ضحاکی است، و فراموش نکنیم که در گرامی نامۀ اوستا از جمشید با برنام «درخشنده» یاد شده است که همان دوره تابندگی تاریخ ایران است.
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادنت راز
سال های دراز زندگی گشایندۀ راز هستی نخواهند بود، هرچه بیشتر بمانی برکوله بار رنج خود افزوده یی، در پایان راه در خواهی یافت که به گفتۀ سلیمان پادشاه یهود: «همه باطلِ اباطیل و در پی باد دویدن است» بد نیست که این سخن سلیمان را نیز نگاهی داشته باشیم. سلیمان در «جامعه» که یکی از خواندنی ترین بخش های تورات است می نویسد:
« انسان را از تمامی مشقتش که می کشد چه منفعت است؟.. همه چیزها پُر از خستگی است!. که انسان آن را بیان نتواند کرد، آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد!. زیر آفتاب هیچ چیز تازه یی نیست!. آیا چیزی هست که بگویی: ببین این چیز تازه است!.. در دهرهایی که پیش از ما بود آن چیز کهنه بود. من تمامی کار هایی را که در زیر آسمان کرده می شود دیدم، اینک همۀ آنها بطالت و در پی باد زحمت کشیدن بود.کارهای عظیم برای خود کردم! خانه ها برای خود ساختم، تاکستانها به جهت خود غرس نمودم، استخرهای بزرگ برای خود ساختم، غلامان و کنیزان بسیار خریدم و خانه زادان فراوان داشتم، مرا بیشتر از همه کسانی که پیش از من بر اورشلیم فرمانروا بودند دارایی از رَمّه و گله بود، طلا و نقره و اموال خاصه پادشاهان و کشورهای نیز برای خود فراهم آوردم، آوازه خوانان و نوازندگان زن و مرد در خانه داشتم، همه لذات بنی آدم را آزمودم، هر آنچه را که چشمانم آرزو می کرد از آنها دریغ نکردم، دل خود را از هیچ خوشی باز نداشتم زیرا دلم در محنت من شادی می نمود و نصیب من از تمامی مشقتم همین بود!. پس به تمام کارهایی که کرده بودم و به تمامی مشقتی که در عمل کشیده بودم نگریستم، اینک تمامی آنها باطل اباطیل و در پی باد زحمت کشیدن بود، درزیر آفتاب هیچ منفعت نبود!..
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادنت راز
همی پرورانت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش
یکایک چو گویی که گُسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
همه چیز رام است و به هنجار!.. تندرستی، نیروی جَهِش و جُنبش و شور جوانی، آسمان و زمین به مهر. همه چیز نشان از خوشی و دهش روزگار دارد، هیچ ابر تیره یی در آسمان زندگی نیست!.
همه شاد باشی و نازی بدوی
همه راز دل بر گشایی بر اوی
دُرُست در آن هنگام که خود را نیک سرنوشت و پیروز گر می پنداری:
یکی نغز بازی برون آوَرَد
به دلت اندر از درد خون آوَرَد
چنین است گیهان نا پایدار
تو در وی به جز تخم نیکی مکار
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
دریغا و دردا که پایان غم انگیز زندگی آن شاه خورشید چهر، آغاز فروپویی و سیه روزگاری مردم ایران شد، انگاری که فروشد خورشید زندگانی او، شب تاریک و بسیار درازی در روزگار ایرانیان را در پی آورد.
پادشاهی ضحاک
پیش از روی کار آمدن ضحاک ، هر یک از شهریاران ایران که بر تخت می نشستند، در همان نخستین روز، مردم، یا دستکم بر گزیدگان و فرهیختگانی از میان مردم را به پیشگاه خود بار می دادند و برنامۀ کار خود را با آنها در میان می گذاشتند. برای نمونه دیدیم که هوشنگ، نبیرۀ کیومرس:
چو بنشست بر جایگاه مهی
چُنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشاه
به هر جای پیروز و فرمان روا
به فرمان یزدان پیروزگر
به داد و دهش تنگ بسته کمر
اُ زان پس جهان یک سر آباد کرد
همه روی گیتی پر از داد کرد
بدین گونه: هم برنامۀ کار، و آرمان و اندیشۀ خود را با مردم در میان گذاشت و هم با کار و کوششِ بسیار آن برنامه، و پیمانی که با مردم بسته بود را به کردار در آورد.
پس از درگذشت هوشنگ، پسرش تهمورس برجای او نشست و در همان نخستین روز تخت نشینی، بلند
پایگان کشور و برگزیدگان مردم، و جهان دیدگان را به پیشگاه خود فرا خواند تا برنامۀ کار خود را با آنها در
میان بگذارد:
بیامد به تخت پدر بر نشست
به شاهی کمر، بر میان بَر، ببست
همه موبدان را ز لشگر بخواند
به چربی چه مایه سخن ها براند
در اینجا نه لشگر به چم سپاه است و نه موبد، به چم کیش بان دین زرتشت، آماج از «لشگر» انبوه مردم است، و موبدان همان خردمندان و فرهیختگان و جهان دیدگان اند. به «چربی سخن گفتن» هم همان نرم زبانی و شیرین سخنی است .
چنین گفت: کامروز این تخت و گاه
مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه
جهان از بدی ها بشویم به رای
پس آنگه کنم در کیی گرد پای
ز هر جای کوته کنم دست دیو
که من بود خواهم جهان را خدیو
هر آن چیز کاندر جهان سودمند
کنم آشکارا گشایم ز بند
از راه نو آوری و کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک رازهای نا شناختۀ جهان را خواهم گشود و راه برای جهش و جُنبش شما به سوی آینده یی بهتر را هموار خواهم ساخت.
پس از در گذشت این شهریار والامنش، شهریار خورشید چهری بنام جمشید بر جای پدر نشست:
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته و دل پر از پند اوی
بر آمد بر آن تخت فرخ نشست
به رسم کیان بر سرش تاج زر
کمر بست با فر شاهنشهی
جهان سر به سر گشت او را رهی
منم گفت، با فره ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی
هم تاج پادشاهی به سر دارم و هم مغزی خرد ورز در سرم!.
بدان را زبد دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنم
سپس می پردازد به آراستن سپاه برای پدافند از ارزش های میهنی و دیگر نوآوری های پیش برنده.
ولی ضحاک تازی با همان خود برتر بینی ی هم تباران تازی خود، نه مردم، و نه برگزیدگان مردم، و نه بلند پایگان، نه فرماندهان ارتش، و نه رهبران باهماد های سیاسی و نه هیچ یک از دیگر گروه های ایرانی را شایستۀ دیدار و گفتگو نمی داند. این جانور جان آزار که باید او را نیای بزرگ خمینی و خامنه یی دانست، بی آنکه خاری از پای مردم ایران بیرون کشیده باشد و یا جام آبی به بدست مردم ایران داده باشد، بر تخت فرمان روایی سرزمین سبز و خرمی نشست که هم کوه های سر به فلک کشیده دارد - هم دشت های بی درو پیکر - هم نفت و گاز و زر وسیم و آهن و مس و سنگ های گران بها دارد - هم دست رسی به دریاها و پهناب های جهان - هم مردمی خرافه باور و پشت به میهن کرده و دشمنیار بسیار دارد، و هم روشنفکر نمایان تاریک اندیش سیه دل و سر سپرده بیگانگان ایرانسوز، از این رو خود را نیازمند پشتیبانی چنین مردمی نمی داند!.
ضحاک( شما بخوانید خمینی) خوب می داند که ایران، خیانت خیز ترین کشور جهان است!.. او خوب می داند که در هیچ سر زمینی به اندازۀ ایران نمی توان مردمی پُشت به میهن، و سر در برابر دشمن خم کرده پیدا کرد!. او مردمی که شهریار خورشید چهری مانند جمشید را تنها به پاس اینکه گفته بود:
خور و خواب و آرامتان از من است
همان پوشش و کامتان از من است
آن چنان با خواری و زاری از سرزمین خود تاراندند، شایستۀ هم سخنی با خود نمی داند که بخواهد برنامۀ کار خود را با آنها در میان بگذارد. به سخن دیگر او کاری جز آدمکشی و ویران گری و سوار شدن بر گردۀ فسردۀ آن مردم انقلاب زده، و افروختن آتش جنگ های خانمانسوز، و پدید آوردن هزاران کانون خرافه پروری زیر نام مسجد و امام زاده و حوزه های علمیه قم و نجف و کربلا، و حوزۀ علمیۀ زنان و سازمان فراخدامن مداحان که جز تباه کردن مغز و روان و خرد فرزندانشان دستاورد دیگری ندارند، برنامۀ دیگری ندارد که بخواهد در باره آن با مردم سخن بگوید!.
از سوی دیگر فراموش نکنیم که تکیه گاه او در این خود بر تر بینی، مردم خرافه پرور و بیگانه پرست و بیگانه مانده با خویشتن خود نیستند که بخواهد به آنها بها دهد و آدم شان بشمارد و خود را نیازمند آنها بداند، تکیه گاه او همان ابلیس( شما بخوانید دولت های بهره کش انگلیس) است که با بوسه یی از راه بی بی سی لندن و سد ها میلیون دلار پولی که جیمی کارتر در دامنش ریخته بود دو مار بر دوش های او نشاند و مارهایش را برای جویدن مغز جوانان ایرانی پرورش داد!. تکیه گاه او آن شترنگ باز بزرگ سیاسی است که در یک بازی شترنگ، به دستیاری فراماسون های خود، سر خاندان پادشاهی فرانسه را زیر گیوتین برد!..همان شترنگ باز بزرگ میدان سیاست که به دستیاری لرنس عربستان امپراتوری بزرگ عثمانی را پاره پاره کرد، و از آن امپراتوری بزرگ ده ها کشور کوچک پدید آورد و همه را بجان یک دگر انداخت و در هر یک از آن پاره ها کودتا در پی کودتا سازماندهی کرد!.
از این رو، اَژدَهای آدمی خواری مانند ضحاک که چنین پشتیبان چیره دست وپر توان دارد چه نیازی به
مردمی دارد که جز خود زنی و زنجیر زنی و قمه زنی و سفره اندازی و زیارت گورهای دشمنان میهن سرگرمی