نشنودند کانجا شهریار والامنشی هست که به دور از خود نمایی های جمشیدی، با فروتنی و مهر بیشتر زندگانی آنها را سامانی شایسته تر خواهد بخشید!..
نشودند: کان جا یکی مهتر است / پراز داد، شاه ایزدی گوهر است!..
شنُودند کان جا یَکی مهتر است
پُر از هول، شاه اژدها پیکر است!!
مهتر، همان بزرگتر است، چه از دیدگاه سن و سال و چه از پایگاه و جایگاه.
و واژۀ «هول» نیز چنین آرش هایی دارد: ترس – خوف – بیم – رُعب – وحشت – هیبت و جز اینها!..
اکنون یک دم چشمان خود ببندیم و چهرۀ زشت و هراس انگیز خمینی گُجستک، آن دیو زاد اهرمن خو را در برابر دید بیاوریم و به روان و فروهر فردوسی بزرگ درود بفرستیم که هزار سال پیش از آن خلالوش بزرگ ایرانسوز اسلامی توانست با چنین هنرمندی در سخن، چهرۀ هراس انگیز و « پر از هول» آن آخوند ایران سوز را برابر دید ما بگذارد!.. شاهناهۀ فردوسی تنها گزارش کرد و کار نیاکانِ ما نیست، شاهنامۀ فردوسی که بی گمان باید آن را «شاهِ نامه های جهان» دانست، آیینۀ بسیار روشن و درخشانی است در برابر ما تا خود را در آن بنگریم و زشتی ها وزیبایی های خود را ببینیم.
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یک سر به ضحاک روی
«شاه جوی» در این بند، دستاویزی شده است در دست هم میهنان کمونیست ما تا آن را همانند پُتکی بر سر فرزندان ایران بوم بکوبند و بگویند: مردمی که جز شاه نمی جویند نباید هم که جز این چشم به راه سرنوشت دیگری می بودند!..
این خود روشنفکر خوانده های پُشت به ارزش های میهنی کرده یا نمی دانند! یا نمی خواهند بدانند که از آغاز روزگار کشاوری و روستانشینی تا سدۀ هجدهم زایشی که انقلاب فرانسه پدیدۀ نو آوردی از آیین های کشور داری را به میان کشید، مردم جهان شیوۀ دیگری برای کشورداری نمی شناختند که شاه جوی نباشند!.. پس نمی توان بر نیاکان ما خُرده گرفت که چرا در روزگار جمشید، همه شاه جوی بودند!.. شاه جوی بودند چون همان گونه که پدر، سالار و سَرَور خانواده بود و از همسر و فرزندان خود در برابر رُخدادهای بدهنجار و گزند باد و باران روزگار پاس داری می کرد و کارهای خانواده را سامانی شایسته می بخشید، شاه نیز شیرازه بند کشور بود و باری سنگین تر از بار «پدر» در یک خانوادۀ کوچک بر دوش می کشید!..
واژۀ « شهریار » در زبان پارسی راستینگی این سخن را نشان می دهد!. «شهر» همان همبودگاه مردمی است که در کنار هم بسر می برند و کشوری پدید می آوَرَند!، بدون مردم ، هیچ سرزمینی «کشور» نمی شود!.. دشت و کوه و بیابان و رود و چشمه و تالاب، بدون مردم «شهر» نامیده نمی شوند!. باید مردمی باشند تا زیستگاه و همبودگاه شان «کشور» نام بگیرد. از این رو شهریار به کسی گفته می شود که به یاری شهر و مردم آن سرزمین برخیزد و با کار و کوشش و از خود گذشتگیِ جمشید وار، آنها را به سوی آرمانشهر والایشان
که همان «شادمانی» است برساند. بر پایۀ این جهان بینی است که شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشتۀ خود می نویسد: اهورا مزدا خدای بزرگی است که این زمین آفرید – که آن آسمان آفرید- که مردم آفرید – و شادی را برای مردم آفرید..»
این سخن به روشنی نشان می دهد که از دیدگاه فرهنگ ایران بزرگ ترین دادۀ اهورایی همان «شادی» است، چنانچه در گرامی نامۀ بندهش، در چگونگی آفرینش گیتی می گوید: «هُرمَزد پیش از آفرینش گیتی شادی را آفرید، از آن رو شادی را آفرید تا آفریدگان به شادی در ایستند».
ولی مردم بدون شهریار چگونه می توانند خود را به آن خوان شادمانی برسانند؟!.
مردمی که از بیماری های مرگ زا، و مرگ های نا به هنگام رنج می بَرَند چه می دانند شادمانی چیست؟..
مردم بیکار و تنگ دست و ناتوان که در زیر بار زندگی کمر خم کرده اند چه می دانند شادی چه مزه یی دارد؟...
مردمی که در برابر خشک سالی ها و زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و آتش فشان ها و دیگر پدیده های بدهنجار سپهری هیچ پناهی ندارند چگونه می توانند از خوان شادی اَهورَه آفریده کم ترین بهره داشته باشند؟..
مردمی که از یورش های پیاپی تبارهای بیگانه رنج می برند و دارِش و دست رنج و زن و کودک خود را به یغما می دهند چگونه می توانند بر خوان شادمانی بنشینند؟!..
مردمی که در پی یورش بیماری های گوناگون مانند وبا و آبله و تراخم و کچلی و مالاریا و سِل و زرد زخم و هزار و یک بیماری پُر مرگ دیگر، گورستان هاشان کودکستان است!.. مردمی که بیشینۀ کودکان شان پیش از آنکه به سن برنایی برسند دست زور آور مرگ چراغ زندگانی شان را خاموش می کند کدامین بهرۀ ناچیز می توانند از خوان شادمانی داسته باشند!..
دُرُست در همین جاست که نیروی شهریاری از دل مردم پدیدار، و شیرازه بند همبودگاه ، و سامان بخش زیست مردمان می شود، و آنها را از چنگال بیماری و بیکاری و تنگ دستی و یورش تاراج گران بیگانه، و پدیده های بدهنجار سپهری پاس می دارد.
از سوی دیگر، چه کسی گفته است که سامانۀ شهریاری یا پادشاهی بدتر از جمهوری است!. امروز، مردم انگلستان در پرتو سامانۀ شهریاری از توانمندی و شاد زیوی بیش تری برخوردارند، یا مردم پاکستان در سایۀ جمهوری؟!.
مردم سرزمین هایی مانند سوئد و دانمارک و هلند و انگلستان و ژاپن که شاه جوی هستند از روزگار بهتری بهره می برند یا مردم ایران و افغانستان و ازبکستان و پاکستان و عراق و سوریه و لیبی و مصر و کرۀ شمالی و بسیاری دیگر از سرزمین هایی که جهموری اند؟!.
آنچه که بهروزگاری، یا سیه روزگاری مردم را در یک سرزمین پدید می آورد، سامانۀ پادشاهی یا جمهوری نیست، فرهنگ و جهان بینی و هستی شناسی و دین آن مردم است.
مردمی که در دامن فرهنگ شبان رمه یی پرورش یافته باشند، اگر پادشاهی بر سرکار بیاورند می شود ضحاک، و اگر جمهوری بر سر کار بیاورند می شود احمدی نژاد یا رییسی!.. و یا صدام حسین.
از این رو ، آن نکتۀ شایان ژرف نگری در داستان ضحاک این نیست که مردمی که از پادشاه خود رنجیده اند چرا شاه دیگری را جستجو می کنند!..
نکته این جاست که مگر در سرزمین خودشان تخم آدم های پاک سرشت و کار آمد را ملخ خورده بود که
می بایست به جستجوی پادشاه به سرزمین تازیان بروند و از آن جا یک شاه اژدها پیکر هول انگیز و آدمی خوار را به کشور بیاورند و سرنوشت خود و فرزندان و دودمان های پس از خود را به دست آن دیو آدمی خوار بسپارند؟!..
دریغا که بیگانه ماندن ما مردم ایران از ریشه های فرهنگی خود، کار ما را بدان فرو پایگی رساند که یک بار دیگر به جمشید روزگار خود پُشت کردیم، رو به سوی سرزمین عراق و سپس فرانسه در پی دیوزاد اهرمن خویی رفتیم که شنودیم شمشیر ذولفقار علی در یک دست و ترازوی عدل علی را در دست دگر دارد. بی آنکه به یاد داشته باشیم که علی با مردم سرزمین ما چه کرد! و ترازوی عدل او با تاراج دارش و دست رنج مردم ایران چگونه «دادی» را در میان تازیان روا می داشت. چنین شد که در میان آن مردم بیگانه مانده با سرچشمه های فرهنگ خودی و پرورش یافته در دامن اسلام و مسلمانی:
پدید آمد از هر سویی خسروی
یَکی نامجویی ز هر پَهلُوی
حزب همیشه دشمنیار توده به رهبری نورالدین کیانوری – جبهه ملی به رهبری فرومایه مردی بنام کریم سنجابی – سازمان مجاهدین خلق ایران به رهبری اسلام کوبیدۀ ضد خلقی بنام مسعود رجوی - سازمان چریک های فدایی خلق به رهبری تنی چند از آدم کشان فرومایۀ خون آشام، شمار بزرگی از جوانانی که موریانه های خرد سوزی مانند علی شریعتی ها - جلال احمد ها - سیمین دانشورها - علی اصغر حاچ سید جوادی ها - عبدالکریم لاهیجی ها - و سخن پردازان فردوسی ستیزی مانند احمد شاملو و بس بسیاران دیگر:
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
بجز این سازمان ها و انجمن ها و باهمادهای سیاسی که در خود زنی و خود ستیزی تکدانه های جهان بودند! فرهیختگان نیک دل و پاک سرشتی هم بودند که تنها در پی دشمنی با خاندان پهلوی، به ویژه نا سازگاری با آریامهر، سخنانی گفتند و نوشتند که به راستی دانسته نیست که در آن زمان خودشان هم به آنچه که می گفتند و می نوشتند باور داشتند یا تنها برای کندن دل مردم از مهر جمشید آن سخنان را گفتند و نوشتند. یکی از آن مردان بزرگ که نمی توان بدون گرامیداشت شایسته از او نام برد، زنده یاد استاد سعیدی سیرجانی بود که در نامۀ بسیار ارجمندی زیر بنام ضحاک ماردوش نوشت:
دعوی خدایی، خلایق را از جمشید آزرده خاطر کرده است و او را از مردم جدا، او دیگر خود را کسی از جنس آدمیزادگان و برگزیده و بر کشیدۀ ملت خویش نمی داند!. ( هر خواننده آشنا با شیوه نوشتار آن روزگار می داند که نمارش بسیار روشنی است به آریامهر!.
و ملت هم که طغیان کفر آمیز او را بر نمی تابد ، پیوند مهر از او می گسلد و قدرت مرکزی متزلزل می شود و شاهان و فرمان روایان سرزمین های امپراتوری سر به طغیان بر می دارند و در جستجوی شاهنشاهی دیگر به رایزنی می نشینند و سرانجام ره به سرزمین تازیان می نهند و ضحاک را به پادشاهی بر می گزینند، مصداق از چاله به چاه و از مار به افعی پناه بردن . در این مقوله که چرا سران ملک رو
به ضحاک می آورند توضیح ضمنی فردوسی رعشه آور است و در جهان امروز نه چندان مایه افتخار!. بزرگان ایران چون می شنوند در سرزمین تازیان مهتر پر از هول اژدها پیکری است رو بدو می آورند تا این مظهر هراس و وحشت را بر جان و مال خود مسلط کنند... می دانم قبول این مصرع به صورت حاضر یعنی تسلیم در مقابل این عقیده که اجداد بزرگوار ما ذاتاً « آقا طلب » بوده اند و دلدادۀ اربابی که از هول و هیبَتَش مو بر اندام شان راست گردد.. فرمانروایی را لایق ستایش شمرده اند که نقش پرچمش تصویر اژدها باشد و بجای دل در سینۀ نازنینش سنگ خارا، تا بتوانند از برکات قدرت وحشت آفرین او مملکت را تبدیل به قبرستان خاموشان کنند و خود به چپاول و غارت پردازند، و سرانجام خود روزگاری به آتش خشم همین معبود خود ساخته بسوزند!.. اما خوشبختانه راه گریز و توجیهی باقی است که هواداران و طلب کاران ضحاکِ هولناک اژدها پیکر بزرگان و سران مملکتند نه افراد رعیت . این شاه تراشان و بت گران حرفه ای هستند که راهی سرزمین تازیان می شوند و تازی ماردوش را به شاهی بر می گزینند . تودۀ مردم در این انتخاب سهمی ندارند!. اگر مدعی سرسختی پیدا شود و انگشت بر توجیه بنده نهد که « اگر ملت ایران در در دعوت ضحاک سهمی نداشته ، چرا حکومتش را تحمل کردند؟ » چاره ای ندارم جز توسل به دو احتمال و دو تحلیل: یکی این که رعایای قلمرو جمشید وصف مرداس خدا ترس مهربان را شنیده اند و بدین گمان که فرزندش هم کسی چون پدر است و میوه از درخت چندان دور نیفتاده، از هول حلیم عدالت در دیگ جوشان قساوت سرنگون می شوند و از چالۀ غرور جمشیدی بر می آیند تا در چاه جنایت ضحاکی معلق مانند. احتمال دیگر دخالت دل سوزانۀ همان ابلیس نا بکاری است که در دل نا پاک ضحاک رخنه کرده و به او وعدۀ شاهنشاهی روی زمین راداده است . کار ابلیس با ضحاک تمام شده و اژدهای خونخواری برای سیه روزی ایران و ایرانیان پرورش داده است، اما با ملت ایران کارها دارد!.. لازمۀ طبیعت ابلیس فریب خلق است و بستن چشم حقایق بین و ربودن عقل عاقبت اندیش ملت ها!. بعید است که موجود فتنه انگیزی که بدان مهارت و دقت جوان تازی را به دام خود کشانده و با بوسۀ ارادتی دو مار سیاهِ بی آرام بر شانه هایش کاشته، قلمرو عملش را منحصر به کویر خشکیدۀ تازیان کند و از کار مریدانی که در این سوی دجله به حکم جهالت، پذیرای ارشاد اویند غفلت نماید و مردم را به حال خود وا گذارد، تا با فکری دور از هیجان و تاملی کافی به انتخاب پیشوا پردازند!.. چه معلوم که این فریب گر کُهنه کار در شوراندن ایرانیان سهمی نداشته است و از آن بالاتر در جلب توجه مردم به ضحاک تازی به عنوان رهبری نجات بخش و فرمانروای پاکدل...»
بر این بخش از نوشتۀ زنده یاد استاد سعیدی سیرجانی چند خرده می توان گرفت، نخست اینکه در دورۀ جمشید هنوز هیچ چوپان فریب کاری از سوی الله نیامده و خود را پیامبر الهی و شبان گله های گمشده ننامیده، و هیچ آیین خردسوزی بُنیاد نگذاشته، و خرد مردمان را مانند سنگ ریزه های بیابانی به بازی نگرفته، و دستگاه کفر و دین نگسترانیده است که سخن از طغیان کفر آمیز جمشید به میان آورند!.. این گونه سخنان برآمده از ذهن خرافه پرداز کیش بانان دین های ابراهیمی و حُجره های گند زدۀ حوزه های علمیۀ قم و نجف و کربلاست، نه سخنی در خور شهریار خورشید چهرِ جهان آرایی مانند جمشید که از خامۀ بزرگمردی فرهیخته مانند استاد سعیدی سیرجانی بتراود!. ما فراموش نکرده ایم که جمشید خوب رَمِه
آن چنان با این گونه پندارهای مردم ستیز سر ناسازگاری نشان داد که پیشنهاد دین گذاری از سوی اهوره مزدا را نپذیرفت، و در نخستین روزی که بر کرسی شهریاری فراز آمد، کیش بانان و دین کاران خرد سوز خرافه پرور را از همبودگاه مردمان بیرون راند و روانۀ کوهستان شان کرد. استاد سعیدی سیرجانی این کلان ترین، و خجسته ترین کار جمشید را که شایستۀ بهترین درودها و ستایش هاست نه تنها سزاوار گرامیداشت ندانسته بلکه همان را مایۀ فروپویی و سرنگونی او بر شمرده و نوشته است:
« جمشیدِ نا فرخنده سرانجام از همان لحظه ای که متفکران وارستۀ حق شناس!.. را نفی بلد می کند، و مجبور به اقامت در شکاف کوهساران و دل تاریک غارها، مقدمات قیام مردم و سرنگونی خود را فراهم کرده است. اگر این پیشوایان معنوی مردم!. این زبانهای گویای ملت!.. از جامعه جدا نگشته و محکوم به اقامت در قله های جبال نشده بودند ، به حکم شجاعتی که محصول حق پرستی و حق طلبی است!.. جمشید را در نخستین قدم هوسبارانه اش!. مورد خطاب و عتاب قرار می دادند و متوجه عواقب آسمان پیمایی اش!. می کردند. به او می گفتند بجای ساختن تخت زمرد نگار و بر پا کردن مراسم مسرفانه ای با آن طول و تفصیل (اشاره می کند به جشن های دوهزار و پانسد ساله) وقت و نیرویت را صرف خدمت به مردم کن و آبادی مملکت، و این خود مقدمه ای است که نتیجۀ قطعی اش سقوط جمشید است!..»
ما پیشتر نشان دادیم که در هیچ دوره یی از تاریخ، و در هیچ سرزمینی از میان همۀ سرزمین های جهان، کیش بانان هیچ دین و هیچ آیینی متفکران وارستۀ حق شناس نبوده اند!.. همین جاست که خوانندۀ آشنا با بینش استاد سعیدی سیرجانی دچار یک شک آزار دهنده می شود که آیا آن استاد بزرگوار به آنچه می گویند باور هم دارند؟!. یا تنها برای بدبین کردن مردم، به ویژه دانشجویان جوان نسبت به شهریار خود این گونه سخن گفته اند!..
آن استاد بزرگوار خود بیش از هر کس دیگری خوب می دانستند که شبانان کلیسا یا به گفتۀ ایشان متفکران وارستۀ حق شناس!.. به درازی چندین سده فرمانروایی بی چون و چرای خود در اروپا، چگونه جهان را به ننگ اندیشه و گفتار و کردار پُر مرگ خود آلودند!..
استاد سعیدی سیرجانی و دیگر فرهیختگان پهلوی ستیزی مانند او بهتر از هر کس دیگر می دانستند که این پیشوایانان معنوی مردم!. و این متفکران وارستۀ حق شناس!.. در هزار و چهارسد سال گذشته با مردم سرزمین او، و با مردم هند، و با مردم دیگر سرزمین های خاورمیانه چه کردند!.. و هم امروز با مردم ایران و عربستان و افغانستان و پاکستان و آفریکا و دیگر سرزمین های اسلامی چه می کنند!..
چگونه می توان از بزرگمرد فرازانه یی مانند سعیدی سیرجانی که سرودۀ پر شور ( خداناشناس) را می سراید
کسی که نه تنها آخوند، ونکه خدای خون خوار و روان پریش آخوند را نیز به ریشخند می گیرد، چگونه می توان پذیرفت که جمشیدِ خورشید چهرِ خوب رمه را به پاس این که دست این تبهکاران خرافه پرداز خرد ستیز را از سر مردم خود کوتاه کرده و با یک پس گردنی روانۀ کوهستانشان کرده است گنه کار!.. و آن شاهکار بی همتایش را طغیان کفر آمیز بداند، و آن بوزینگان بالاروندۀ مردم آزار را پیشوایانان معنوی مردم و متفکران وارستۀ حق شناس! بنامد؟..
پایان داستان جمشید در آن روزگار، و پایان داستان دومین جمشید در روزگار ما، پایان داستان مردم خرافه باور و فریب خورده یی نبود که چراغ خرد را در گذرگاه باد های توفنده یی گذاشتند که از سیاه چال اندیشه های تباه کننده روشنفکر نمایان سیه دل بر می خاست...
در در داستان رزم رستم و اسفندیار سخن بسیار اندیشه انگیزی آمده است، با هم نگاه کنیم:
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر
بگویم همی با تو راز سپهر
كه هر كس كه او خون یل اسفندیار
بریزد، وِرا بشكرد روزگار
بدين گيتی اش شور بختی بود
اُ گر بگذرد رنج و سختی بود
کسی که خون یل اسفندیار را بر زمین ریزد، دست زور آور روزگار او را درهم خواهد شکست! مردمی که چنین شهریار والا تباری را آوارۀ جهان کنند، تا دور از بلندیهای البرز، در دره های نیل به زاری جان سپارد، باید که چشم به راه چنین روزگار تیره بنشینند!.. در پی این بهم ریختگی ارزش ها بود که زنانشان در سیاه چال زندان ها برای کام جویی های جنسی دست به دست شدند! در پی این گونه ضحاک پرستی ها بود که دختران شان از بازارهای برده فروشان امارات عربی سر در آوردند! و پسران شان بجای دیسکوها بر بالای دارها رقصیدند! و نو جوانان شان بجای جَست و خیز در میدان های بازی بر سر مین ها در میدان های جنگِ آخوند آفریده تکه پاره شدند!..
مردمی كه می توانستند در سامان و هنجاری بسیجیده كه آن شهریار خورشید چهر فراهم آورده بود، بدون دريافت رواديد، با سربلندی و والایی، کران تا کران اين جهان فراخ دامن را زير پا بگذارند و چشمان جهانیان را به فرو شکوه خود خيره بگردانند، پس از آواره کردن جمشید، و سپردن سرنوشت خود به دست این پیشوایانان معنوی و متفکران وارستۀ حق شناس!! ميليون ها تن شان با سر افكندگی و خواری، پناهنده کشورهای بیگانه شدند! و ميليون ها تن ديگرشان سال های پیاپی، شباهنگام در زير ديوار سفارت خانه های بيگانه، به اميد دريافت روادید، و فرار از آن جهنم خود ساخته، شام را به بام رساندند تا مگر روزنه اميدی گشوده گردد، و راهی و گریزگاهی!..
مردمی كه تا پیش از روی کار آمدن رضا شاه و آریامهر بزرگ، در گنداب كچلی و آبله و مالاريا و تاعون و وبا و آب انبار و مکتب خانه و خزینه، دست و پا می زدند، فریب کاران خرد ستیزی بنام رمال و دعانويس و روضه خوان و فال بين و تعزيه گردان، موریانه وار خِرَدِشان را می جویدند و زرداب خرافه باوری را در جانشان فرو می ريختند، در پرتو آرمان های ورجاوند، و کار و کوشش همین شهریار خورشید چهر از آن گنداب پُر مرگ بیرون آمدند و بر بالاترین پایگاه سر بلندی نشستند ولی بنیاد گذار آن همه بهروزگاری و شاد زیوی را از خانه براندند و به فراخنای گوری در دامنه های البرز، پروانه آرميدنش ندادند!..
اينك اين مردم بودند كه می بايست با هراسی جان کاه نگران جوانان خود باشند كه پیکر های تكه پاره شده شان در ميدان های مين، خوراك لاش خورها می گردد يا خوراک گرگ های بيابانی.
اينك اين مردم بودند كه جوانان شان بجای رفتن به دانشگاه های رايگان و بهره گيری از آن همه بهترين داشته ها، می بايست يا در ميدان جنگ كُشته شوند يا در زندان ها و یا بر چوبه های دار!.
اینک اين مردم پُشت به جمشید و روی به ضحاک کرده بودند كه می بايست دخترشان بجای رفتن به خانۀ شوی، از سر راه آموزشگاه دزديده شود و به گناه خواندن روزنامه ناپديد گردد و پس از چند هفته سر گردانی، درب خانۀ پدر را بکوبند كه: سحرگاه امروز دخترت را به گناه محاربه با خدا اعدام كرديم، ولی نگران بکارتش نباشید ، چون ما دیشب خودمان بکارتش را برداشتم ، اکنون آمده ایم تا پول فشنگ هایی را که در شکم دخترت خالی کردیم از تو بستانیم!.. ای کاش می شد که اینهمه را بی خون جگر نوشت، دریغا که نمی شود...
بر ديده من خندی كاين جا ز چه می گريد
خندند بر آن ديده كاين جا نشود گريان
ایکاش استاد سعیدی سیرجانی زنده بود و به ما می گفت: آن روز که این سخنان را می نوشت، از روی باور می نوشت، یا تنها برای زشت کردن چهرۀ درخشان آریامهر می نوشت!. من با شناختی که از آن استاد گرانمایه دارم، هرگز نمی توانم این سخن را بباورم که او از روی یک باور ژرف، آخوندها و کشیش ها و دیگر دینکاران و مبلغین آزار دهندۀ جان و جهان را پیشوایان معنوی مردم!.. و متفکران وارستۀ حق شناس!. نامیده باشد!..
شوربختانه شور جمشید ستیزی(شما بخوانید پهلوی ستیزی) آن چنان فرهیختگان و دانش آموختگان ما را فرا گرفته بود که به بهای پُشت کردن به باورهای خود نیز از بد نام کردن آریامهر و آماده کردن زمینۀ براندازی آیین شهریاری در ایران خود داری نکردند.
ولی پایان داستان جمشید بی گمان نمی توانسته آن گونه باشد که در شاهنامه می خوانیم.
هر پژوهش گر بیدار دل به آسانی می تواند این نکته را دریابد که بخش پایانی داستان جمشید در روزگاران پیش از فردوسی به دست مغان وموبدان، یا همین پیشوایانان معنوی مردم و متفکران وارستۀ حق شناس!.. نوشته شد تا به مردم روزگار خود و دودمان های آینده نشان دهند که «هر که با اسلام در افتاد، ور افتاد»!..
به سخن دیگر هر که به فرمودۀ استاد سعیدی سیرجانی با پیشوایانان معنوی مردم!. این متفکران وارستۀ حق شناس در افتاد به سرنوشت شومی همانند سرنوشت جمشیدِ طغیان گر کافِر دچار خواهد شد!..
داوری آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی در روزگار ما راستینگی این سخن را به رخ می کشد، این متفکر وارسته حق شناس و پیشوای معنوی مردم ایران در سال های پیش از آن خلالوش بزرگ در یک نامۀ کلانی زیر نام نور ملکوت قران نوشت:
« اینهمه سرو صدا برای عظمت فردوسی و جشنواره و هزاره و ساختن مقبره و دعوت خارجیان از تمام کشورها برای احیاء شاهنامه و تجلیل و تکریم از این مرد خاسر زیان بردۀ تهیدست برای چیست؟!. برای آن است که در برابر لغت قران و عرب که زبان اسلام و زبان رسول الّله است ، سی سال عمر خود را به عشق دینارهای سلطان محمود غزنوی به باد داده و شاهنامۀ افسانه یی را گرد آورده است.
قران فاتحه مباهات فخریه به استخوان ها ی پوسیدۀ نیاکان را خوانده است و با نزول قران دیگر کدام مرد عاقلی است که به اوهام و موهومات بگرود، و بنام اعتبار پدران مرده و عظام پوسیدهء آنها در میان قبر ها خوشدل گردد؟! او با گام های قویم خویشتن خود در راه افتخار و شرف می کوشد. فردوسی با شاهنامه افسانه یی خود که کتاب شعر است، خواست باطلی را در مقابل قران علم کند، و موهومی را در برابر یقین بر سر پا دارد، خداوند وی را به جزای خودش در دنیا رساند، واز عاقبتش در آخرت خبر نداریم، خودش می گوید:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
ما در زمان خود هر کس را دیدیم که خواست عَجَم را در برابر اسلام عَلَم کند و لغت پارسی را در برابر قران بِنهَد، با ذلت و مِسکنتی عجیب جان داده است.. »
آیا دیدن آن رشته های نازک تر از مو میان سخنان زهر آگین آیت الله محمد حسینی تهرانی و کاری که با فردوسی کرد، با کاری که موبدان و مغان مادی (که بیشینۀ آنها بابلی بودند نه ایرانی) با جمشید کردند به دانش ویژه یی نیاز دارد؟! بی کمترین دو دلی می توان گفت که همین پیشوایانان معنوی مردم!. این متفکران وارستۀ حق شناس! به حکم شجاعتی که محصول حق پرستی و حق طلبی آنان بود داستان سرنگونی جمشید را ساختند و پرداختند و سرانجام او را با ارّۀ ضحاک به دو نیم کردند تا آموزه یی باشد برای دودمان های آینده که بدانند هرکه با دکان داران دین در افتاد، اگر جمشید هم که باشد، ور خواهد افتاد!.. اگر این سخن پذیرفته نشود، اگر نپذیریم که بخش پایانی داستان جمشید را مغان مادی و کاهنان بابلی نوشته اند، آنگاه باید به روزگار مردم ایران گریست که در همیشه تاریخ در پی ضحاک بوده اند و گریزان از جمشید!
کوشش نویسنده بر این است که نشان دهد کیش بانان و دینکاران، از آغاز تاریخ تا به امروز ( از هر دین و آیینی که بوده باشند) بجز زیان و تباهی و واپسگرایی و مُرده پرستی و زندگی ستیزی، بَر و بار دیگری برای مردم پیرامون خود نداشته، و جز پساب اندیشه های زهر آگین و مرگ بار خود ارمغان دیگری برای مردم جهان نیاورده اند.
ایکاش که جمشید روزگار ما نیز چنین می کرد و بجای فراهم آوردن زمینه گسترش مسجد و امام زاده و حسینیه و تکیه و نماز جماعت و پر و بال دادن به حوزه های علمیۀ قم و نجف و کربلا، و ساختن ضریح برای امام حسین و دیگر امامان ایران ستیز، و هزار ویک کانون ایران سوز دیگر، دکان این زهر فروشان را بر سرشان می رومباند و زنده و مرده شان را در کویر لوت جا می داد، و مردم ایران را برای همیشه از شرم کردار این ها دور نگه میداشت. دریغا که جمشید روزگار ما چنین نکرد، و دیدیم که سرانجام این متفکران وارستۀ حق شناس!.. این پیشوایانان معنوی مردم!.. با او، و با مردم سر زمین او، و با دودمان های آیندۀ میهن او، و با خود سعیدی سیرجانی که در گرامیداشت آنها و خوار داشت آن شهریار خورشید چهر کوشیده بود چه کردند!..
با این مهه هنوز جای اندکی دل خوشی برجاست!. یک دل خوشی نا دلچسب اینکه همۀ آن سواران پشت به میهن کردۀ ایرانی که گله وار چوبدست شبانی خود را بدست آن اهرمن پروردۀ آدمی خوار سپرده بودند،
به زودی در زیر تازیانه های خونریز آن ماردوشِ جان ستیز، جان سپردند و مغز فرزندان شان خوراک مارهای روی دوش او گردید. شگفتا که در روزگار ما نیز چنین شد!..
دانش آموختگان و روشنفکران و نویسندگان واستادان دانشگاه و روزنامه نگاران و سرپرستان باهمادهای سیاسی و دیگر بزرگان ایران که پُشت به جمشید روزگار خود کردند و مانند دیو زدگانِ روان پریش، آسیمه سر به سراغ اهرمن زادۀ ایران ستیزی بنام خمینی گُجَستَک شتافتند و با سلام و صلوات آن دیو پروردۀ دولت های انگلیس و فرانسه و آمریکا را با هواپمیای ارفرانس به ایران آوردند دیری نپایید که تیغ خونریز آن متفکران وارستۀ حق شناس!. را بر گردن خود و بر گردن فرزندان خود آزمودند.
نورالدین کیانوری سرپرست حزب همیشه دشمنیار توده که در آگاهی نامۀ خود به پیشگاه مردم ایران نوشته بود: حزب توده ایران برنامه خود را درباره تحول بنیادی در جهت تحکیم استقلال ملی، دموکراسی و سالم سازی اقتصاد کشور، رفاه عمومی و پیشرفت اجتماعی بیان داشته و نظرش در این باره مشخص و روشن است. ما مدتهاست که نظر خود را درباره ضرورت ایجاد یک جمهوری متکی بر اراده خلق بیان داشتهایم، بدیهی است براساس مشی خود و سوال مربوط به جمهوری یا سلطنت، به سود جمهوری اسلامی رأی میدهیم.
آن پُشت به ارزشهای مردمی کرده که کم ترین بویی از مردی و مردمی نبرده بود تا واپسیین دم زندگانی ننگین خود از ستیز با ارزش های ایرانشهری و آب به آسیاب روس ها ریختن دست بر نداشت، و سرانجام در سن هفتاد و چهار سالگی با خفت و خواری در دوزخی که آن پیشوایان معنوی مردم !. برایش فراهم آورده بودند به خاکروبۀ تاریخ افکنده شد. متفکران حق شناس و پیشوایان معنوی مردم به شکنجه و آزار پیکر بیمار و در هم شکستۀ او بسنده نکردند، ونکه همسرش مریم فیروز و دخترش افسانه را نیز از تیرک زندان آویختند و تن نیمه برهنه و زخمی شان را به تازیانه بستند تا آموزه یی باشد برای دیگر میهن فروشان بد سرنوشت، و ایران ستیزان دشمنیار که جمشید خود را با ارۀ بیگانه دوپاره نکنند و میهن خود را به بیگانه نسپارند.
علی اصغر حاج سید جوادی که در نشریه جنبش نوشته بود: « خط مشی فکری و سیاسی و اجتماعی آیت الله خمینی در مسیر ولایت فقیه، یعنی دوستی و « محبت»، و نمونه یی از شجاعت و «فضیلت» و تقوا، هر لحظه از زندگی امام می تواند سر مشقی عظیم از ایثار و اخلاص و قاطعیت رای ما باشد.»
باز نوشته بود: « امام میآید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشه ابراهیم، با عصای موسی، با هیأت صمیمی عیسی و با کتاب محمد و دشتهای سرخ شقایق را میپیماید و خطبه رهایی انسان را فریاد میکند. وقتی امام بیاید دیگر کسی دروغ نمیگوید. دیگر کسی به در خانه خود قفل نمیزند، دیگر کسی به باجگزاران باجی نمیدهد، مردم برادر هم میشوند و نان شادیشان را با یکدیگر به عدل و صداقت تقسیم میکنند. دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صفهای نان و گوشت، صفهای نفت و بنزین، صفهای مالیات، صفهای نام نویسی برای استعمار، و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند میزند. باید امام بیاید تا حق به جای خودش بنشیند و باطل و خیانت ونفرت در روزگار نماند.
ولی هنوز سه سال از بازگشت این تیشه دار ابراهیم!. آن دارندۀ عصای موسی و صدای نوح نگذشته بود که خودش ناگزیر شد پیرانه سر خان و مان رها کند و پشیمان از کردار زشت خود از پشت پنجرۀ تنهایی، غروب غم انگیز زندگانی ننگینش را درسرزمین بیگانه به تماشا بنشیند.
کریم سنجابی که گفته بود: « میان نظرات جبهۀ ملی و آیت الله خمینی تفاوتی نیست!. ما با نظریات آیت الله خمینی که در واقع منعکس کنندۀ آمال و آرزوهای ملت ایران است کاملاً موافق هستیم، آیت الله خمینی شخصیتی است که شاید صدها سال لازم باشد تا یک مردی به عظمت و بزرگی ایشان در یک جامعه ای ظاهر شود!..» دیدیم که همانند یک کرم بی ارزش آن چنان در زیر نعلین این متفکران وارستۀ حق شناس!.. لهیده شد که جز نامی آلوده به ننگ از او در تاریخ ایران برجای نماند.
مسعود رجوی و دیگر سران سازمان مجاهدین دشمن خلق ایران در تلگرافی به پیشگاه ضحاک زمانه نوشته بودند: « ما فرزندان مجاهد شما جسارت کرده و ضمن درود به حضور آن پدر مجاهدِ اعظم، مراتب آمادگی خود را برای جانبازی به پیشگاه معظم، تقدیم می داریم، امیدواریم خلق ایران همیشه از الهامات و ارشاد آن وجود گرامی برخوردار باشد!..
این سازمان تازی پرست ایرانسوز پس از چیره گشتن بر جمشید و روی کار آوردن حکومت ضحاکی پاداش خود را از آن پدر مجاهد نستوه و پیشوای معنوی مردم با این فرمان دریافت کردند: «... از آنجا که منافقین خائن به هیچوجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه می گویند از روی حیله و نفاق آنها است، و نیز جاسوسی آنان برای صدام حسین، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر مواضع نفاق خود پافشاری می کرده و می کنند ، محارب و محکوم به اعدام می باشند، رحم بر محارب ساده اندیشی است. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید نا پذیر نظام اسلامی است . امیدوارم با خشم و کینۀ انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید . آقایانی که تشخیص موضوع بر عهدۀ آنان است ، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند ( اشدا علی الکفار ) باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می باشد . والسلام. روح الله الموسوی الخمینی . »
پاداش دیگری که این فرزندان پدر ناشناختۀ آن مجاهد نستوه در برابر کرد و کار زشت خود دریافت کردند فرمانی بود که در سال 67 از دادستانی کل کشور به دادستانی دادگاههای انقلاب داده شد:
از: دادستانی کل انقلاب جمهوری اسلامی ایران
به : کلیه دادستانهای انقلاب استان و شهرستانها
برابر اعلام و در خواست سپاه پاسداران، در مواقعی که برادران پاسدار در جریان درگیری های خیابانی و جبهه ی جنگ زخمی و به بیمارستان ها اعزام می شوند و نیاز فوری به تزریق خون دارند، گاه به علل نداشتن خون و عدم امکان فوری به تهیه خون منتهی به فوت مجروح می گردد . لذا برای رفع این مشکل دستور فرمایید بطور محرمانه افرادی که محکوم به اعدام شده و اجرای حکم در باره ی آنان بلادرنگ