« نیاز به رهبری انسان ها، بیش از حیوانات است! گلۀ گوسفند اداره اش با یک چوپان بی سواد است که مراتع را بشناسد، آب خورها را بشناسد، مانع تفرق شود، مانع گرگ شود، احیاناً اگر گوسفندی مریض شد معالجه کند، اما گوسفند دنیای مرموز روحی ندارد!.. گوسفند نیروهای سرگردان ذخیره شده ندارد!.. گوسفند قوانین پیچیده روحی که لازم است شناخته شود ندارد!.. گوسفند خلیفه الّله و مظهر صفات اسماء و صفات الهی و دارای احسن تقویم نیست!.. به همین دلیل بیش از آنچه گوسفند نیازمند به چوپان باشد، انسان نیازمند به رهبر است، و بیش از تفاوت سطحی چوپان و گوسفند، تفاوت سطحی رهبر انسان با خود انسان لازم است، یعنی راهنمایان و رهبران الهی!.. اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری توده ها به میان کشیده بود و «شبان» را برای حراست «گله» می دانست...»
مرتضی مطهری به روشنی نشان می دهد که دین باوران و پیروان ولایت فقیه (پیرو هر دین و آیینی که باشند) گله گوسفند شمرده می شوند، نه «مردم». «مردم» در سرودۀ فردوسی همان جوانان دانش پژوه و روشن اندیش و فرهیخته و خردمند اند.. آن دسته ازجوانان بیدار دل که نه در دام دین کاران شارلاتان پیشه گرفتار می شوند و نه فریب ایدولوژی های رنگارنگ سیاسی را می خورند!.. این ها هستند که در گستره فرمان روایی ضحاک و ضحاکیان باید کُشته شوند و مغزشان خوراک مارهای دوش ضحاک زمانه گردد تا اهریمن بتواند فرهنگ شبان رمه یی و ولایت فقیه را بر روی زمین بگستراند.
فردوسی در این جا برای کوتاه زمانی ضحاک را با مارهای آزار دهندۀ روی دوشش در همین سرزمینی که امروزه عراق می نامیم رها می کند، و به ایران باز می گردد تا سرنوشت بد شگون جمشید را پی گیرد:
تباه شدن روزگار جمشید
از آن پس بر آمد از ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید
گُسَستند پیوند از جَم شید
برو تیـــــــــــــــــــره شد فَرَّه ایــــــــــــــــــــــــزدی
به کژی گرایید و نا بخردی
پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نام جویی ز هر پَهلُوی
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جَمشید پرداخته
یَکایَک از ایران بر آمد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راه
شنودند کان جا یَکی مِه تر است
پر از هول شاهِ اَژدَها پیکر است
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یک سر به ضحاک روی
به شاهی برو آفرین خواندند
وِرا شاه ایران زمین خواندند
کَی اَژدَها فش بیامد چو باد
به ایران زمین، تاج بر سر سرنهاد
از ایران و از تازیان لشکری
گُزین کرد گُردان هر کشوری
سوی تختِ جمشید بنها د روی
چو انگشتری کرد گیتی بر اوی
چو جمشید را بخت شد کند رو
به تنگ اندر آمد جهان دار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
نهان گشت و گیتی برو شد سیاه
سپرده به ضحاک تَخت و کلاه
چو سد سالش اند جهان کس ندید
زچشم همه مردمان نا پدید،
سَدُم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آمد آن پادشاه زمین
چو ضحاکَش آورد ناگه به چنگ
یَکایَک ندادش زمانی درنگ
به ارّه مَر او را به دو نیم کرد
جهان را از او پاک و بی بیم کرد
نهان بود چند از دَمِ اَژدَها
به فــــــــــــرجام هم زو نیامــــــــــــــد رها
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه رُبودَش چو بیجاده کاه
از او بیش بر تخت شاهی که بود
از آن رنج بردن چه آمدش سود
گذشته بر او سالیان هفت سد
پدید آوریده بسی نیک و بد
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادَنت راز
همی پرورانَدت با شهد و نوش
جز آواز نرمَت نیاید به گوش
یَکایَک چو گویی که گُسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
همه شاد باشی و نازی بدوی
همه راز دل بر گشایی بر اوی
یَکی نغز بازی برون آوَرَد
به دلت اندر از درد خون آوَرَد
چُنین است گیهان نا پایدار
تو در وی بجز تخم نیکی مَکار
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
پادشاهی ضحاک
چو ضحاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هَزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگاری دراز
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان
هُنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی ، آشکارا گـــــــــــــــــزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانه ی جَم شید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بُدند
ز پوشیده رویان یَکی شهرناز
دگر ماه رویی به نام ارنواز
به ایوان ضحاک، بُردَندشان
بدان اَژدَها فَش سپردندِشان
بپروردشان از رهِ بد خویی
بیاموختِ شان کژی و جاودیی
بدین بود بُنیاد ضحاکِ شوم
جهان شد مر او را چو یَک مهره موم
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کُشتَن و پَروه و سوختن
چُنان بُد که هر شب دو مردِ جون
چه کِه تر چه از تُخمۀ پهلوان
خورش گر ببُردی به ایوان شاه
همی ساختی راهِ درمانِ شاه
بکُشتی و مغزش بُرون آختی
مَر آن اَژدَها را خورِش ساختی
دو پاکیزه از کشور پادشاه
دو مرد گران مایۀ پارسا
یَکی نامَش «ارمایل» پاک دین
دگر نام «گرمایل» پیش بین
چُنان بود که بودند روزی به هم
سُخَن رفت هر گونه از بیش و کم
ز بی داد گر شاه و ز لشکرش
اُ زان رسم های بَد اندر خورَش
یَکی گفت ما را به خوالی گری
بباید برِ شاه شد، از چاکری
اُ زان پَس یَکی چاره یی ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یَکی را توان آوریدن بُرون
برفتند و خوالی گری ساختند
خورِش ها به اندازه پرداختند
چو آمدش هَنگام خون ریختن
به شیرین روان اندر آویختن
از آن روزبانان مَردُم کُشان
گرفته دو مردِ جوان را کَشان
دَمان پیش خوالی گران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند
پُر از درد خوالی گران را جگر
پُر از خون دو دیده، پُر از کینه سَر
همی بنگرید این بدان، آن بدین
ز کردارِ بی داد شاهِ زمین
از آن دو یَکی را بپرداختند
جز این چاره یی نیز نشناختند
بُرون کرد مَغزِ سرِ گوسپند
برآمیخت با مغز آن اَرجمَند
یَکی را به جان داد زنهار و گفت:
«نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا در جهان کوه و دشتست بهر»
به جای سرش زان سر بی بها
خورش ساختند از پَی ی اَژدَها
از این گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدندی از ایشان دویست
بر آن سان که نشاختندی که کیست
خورش گر بدیشان بزی چند و میش
بدادی بیابان نهادیش پیش
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید به دل برش، یاد
بود خانه هاشان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس
پس آیین ضحاک واژونه خو
چُنین بُد که چون می بُدَش آرزو
ز مردان جنگی یَکی خواستی
بکُشتی که با دیو برخاستی
کِجا نام ور دختر خو.ب روی
به پرده درون ، پاک بیس گفت و گوی
پرستنده کردیش بر پیش خوی
نه رسم کیی بُد نه آیین نه کیش
این بخش از سرودۀ فردوسی، همانندی های بسیار شگفت انگیز دارد با آنچه که ما مردم ایران در سال 57 کوچی و در پی یک خلالوش ایران سوز انجام دادیم.
جمشید پس از نو آوری های کار آمدِ بسیار، که هر یک به گونه یی مایۀ پیشرفت و بهروزگاری و فراپویی مردم ایران را فراهم آوردند:
یَکایَک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
با نگاهی به پیرامون خود، مردمی را دید که هی چگونه همانندی با آن مردم گرسنه و بیمار و برهنۀ روزگار کیومرسی و سیامکی و هوشنگی و ناصرالدین شاهی نداشتند!..
آن مردم کوچ ور و برهنه تن و بی خانمان که تیغ گرسنگی هر دم بالای سرشان بود، و دست زور آور مرگ پیر و جوان و کودک و زن و مردشان را با داس سرما و بیماری ها و گند زدگی ها و گرسنگی های پیاپی، و کچلی و آبله و مالاریا و دیفتری و هزار و یک درد بی درمان دیگر درو می کرد!.. در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، و کرد و کار جهان آرای آن شهریار خورشید چهر، از بهترین زندگی برخوردار گشتند، از آب کردن توپال های گوناگون مانند ذوب آهن و پولاد بگیرید تا ریسندگی و بافندگی و کانال کشی و زه کشی و هموارکردن زمین های کشاورزی و بیمارستان و بوهای خوش و دریانوردی و هوا نودری و هزار و یک دستاورد نوین دیگر، توانستند سری در میان ملت های سر بلند جهان بر افرازند!..
آن گاه بزرگان و بلند پایگان کشور را به پیشگاه خود فراخواند و گفت: به یاد داشته باشید که کجا بودید و امروز کجا هستید!.. به یاد داشته باشید که در سال های نایابی [قحطی بزرگ] در سالهای ۱۲۹6تا ۱۲۹8 برابر 1917 تا 1919 زایشی همراه با آنفولانزای اسپانیایی، داس مرگ، بیش از 9 میلیون تن از شما را با مرگی بسیار دل خراش از میان برداشت... به یاد داشته باشید روزگاری را که گورستان هاتان کودکستان بودند، کودکانتان پیش از رسیدن به سن دهسالگی در پی بیماری های وبا و آبله و تراخم و کچلی و هزار درد بی درمان دیگر به گور سپرده می شدند، اینهمه دستاوردهای به روزگاری و پیشرفت و فراپویی را من برای شما فراهم آوردم..
جهان را بخوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
واژۀ جهان، در این بند مانند بسیاری از دیگر بندهای همانند آن، ایران است نه سراسر کرۀ زمین!.. و گیتی هم نمارش به شیوۀ زیست این جهانی مردمان است نه آسمان و زمین و پُری آن ها آن گونه که ما امروزه از واژۀ گیتی برداشت می کنیم!. کسی که همراه با بهین مردمان روزگار خود با اَهورَه مزدا و ایزدان، در کنار «رود داییتای نیک» به هم پُرسگی می نشیند!. کسی که به درازی بیش از شش سد سال دوران پر فروغ شهریاری خود، زندگانی مردم را با نو آوری های پیاپی از یک گامۀ به گامۀ بالاتر فرا می برد!.. کسی که پیشنهاد اهوره مزدا برای دین گذاری را نمی پذیرد، ولی درخواست او برای پیش برد کار جهان و همکاری با هستی بخش دانا را می پذیرد!.. آن اندازه از دانش و بینش نیک برخوردار هست که بداند او آفریدگار و آرایندۀ
«گیتی» نیست!.. پس «گیتی» در اینجا همان آب و خاک و گیاه و جانور، و مردمانی هستند که لخت و برهنه وبی خوراک، و بی بهره از یک زیستگاه بایسته، بدست او سپرده شدند، و او توانست در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، و کار و کوشش، و نوآوری های پی در پی، آن مردم چرکین تن و بیمار و نا توان و بی خوراک و پوشاک را به گامۀ «هوانوردی» و «دریانوری» و «جشن سازی» برساند!.. آنچه به روشنی می گوید این است که:
شما مردمی را که در ژرفای تیره روزگاری روزگار کیومرسی و ناصرالدین شاهی کمترین بویی از آزادکامی و شاد زیوی و به روزگاری نداشتید!.. شما مردمی را که به گفتۀ حاج سیاح: گرد اندوه بر روی همۀ شما نشسته، رنگ هاتان زرد، بدن هاتان لاغر، لباس هاتان کثیف، لب هاتان آویخته، چشم هاتان بر زمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بر بسته و بجز نوحه و زاری چیزی برایتان برجای نمانده بود، آنچه باقی مانده بود زیارت رفتن و نعش کشیدن و نمازجماعت خواندن بود!..
چُنین مردم شوربخت و ناتوانی را که شما بودید، من به گامه یی از توانمندی و بهروزگاری رساندم که در جهان پیرامون خود سرآمد بس بسیاران شدید!.. فَرّهِ ایران را من گسترانیدم!..این سرزمین تاریخی را پس از گذر از فراز و فرود رخدادهای نیک و بد بسیار، من به خوبی آراستم!..
چنان گشت ایران که من خواستم!..
ایران توانمند و پُر شکوه امروز دیگر نه آن ماتم سرای نشسته در سوگ روزگار کیومرسی و ناصرالدین شاهی است!.. امروز دیگر از آن بیماری های گندزا که گورستان های شما را کودکستان کرده بودند نشانی نیست:
به دارو و درمان جهان گشت راست
که بیماری و مرگ کس را نکاست
این من بودم که دست مرگ بار وبا و کچلی و تراخم و زخم زرد و آبله و شپش را از سر شما مردم آخوند کوبیدۀ اسلام زده کوتاه کردم!..
جز از من که برداشت مرگ از کسی
اُ گر بر زمین شاه باشد بسی
در هزار و چهار سد سال گذشته، شاهان بسیار در این سرزمین برسر کار آمدند و رفتند و جای خود را به دیگر شاهان بیگانه یا خود کامه سپردند، ولی کدام یک از آنها توانستند شما را به گامه یی از بهروزگاری برسانند که فرزندانتان با شپش و تراخم و کچلی و مالاریا و دیفتری بیگانه بمانند وندانند شپش چیست و مالاریا کدام است؟!.
کدامیک از آنها توانستند زنجیرۀ فراخی از دبستان و دبیرستان و دانش سرا و دانشگاه و دیگر کانون های آموزشی در کران تا کران کشور بر پا کنند و کار آموزش و پرورش را از دست آخوند و ملا و روضه خوان بیرون کشند و به دست آموزگاران دل سوخته و دانش بانان و دانش یاران و استادان فرهیختۀ دانشگاه ها بسپارند؟!.
در آغاز سده چهاردهم کوچی، دیو بی دانشی چُنان در کران تا کران سرزمین تاریخی شما دامن گسترانیده بود که جز تکدانه مردانی از دانش خواندن و نوشتن بی بهره بودند!.. در دورۀ پُر فروغ شهریاری من بود که شمار دانش آموزان شما در دبستان ها و دبیرستان ها کشور از ده ها میلیون تن فراتر رفت!.. هزاران تن از فرزندان شما در آموزشگاه های بزرگ و دانشگاه های بیرون از کشور سرگرم دانش اندوزی شدند... میان سال های 1339 تا 1357 بیش از نیم میلیون تن از جوانان ایرانی از دانشگاه های بزرگ جهان دانشنامه های کلان دریافت کردند و برای آباد کردن کشور به خانه هاتان بازگشتند!..
در روزگار شهریاری من بود که پسران و دختران برومَند شما بجای اینکه با سربند «یا زهرا» به کُشتارگاه هایی فرستاده شوند که دشمنان دیرینۀ این سرزمین برایتان فراهم کرده بودند، جامۀ «سپاه دانش» و «سپاه بهداشت» به تن کردند، دست در دست و شانه به شانۀ یکدگر چراغ دانش و بینش و تندرستی را تا دورترین روستاهای کشور فرا بردند!..
این من بودم که شما را از آن گنداب مرگ بار آخوند کوبیدگی دوران ناصرالدین شاهی بیرون کشیدم و بر چنان پایگاهی از سربلندی فراز آوردم که توانستید با کم ترین هزینه، و بدون دریافت روادید، به کران تا کران جهان بروید و از بهترین گرامیداشت از سوی مردم سرزمین های دیگر برخوردار شوید!..
این من بودم که دامن شما را از دست دزدان سرگردنه و راه زنان بیابانی و کاروان های آنچُنانی رهانیدم!.. شما را از برتری جاده های آسفالته، شاه راه های بزرگ، راه آهن سراسری، سدهای ستُرگ برای آبیاری و نیرو رسانی، زمين های هموار شده برای كشاورزیِ مكانيزه، كانال های فراخ بستر برای آبياری و زهكشی، شبكه برغ سراسری، شبكه مخابرات، آموزشگاه های رايگان، دانشگاه، موزه، كتابخانه، تاتر، سينما، تلويزيون، فناوری سنگين، ذوب آهن، پتروشیمی، نيروگاه های برغ اتمی، هواپیماهای جمبوجت، استاديوم يك سد هزار تنی، دادگاه های خانواده، سپاه بهداشت، سپاه دانش، و رامش و آرامش در سايۀ نيروهای سه گانۀ توانمند ارتشی كه برای پاسداری از مرزهای ميهن فراهم گشته بود نه برای بيشی جُستن و آتش افروزی و خانمان سوزی!. و هزار و يك برتری ديگر بر خوردار کردم!..
در پرتو کار و کوشش و اندیشه و نو آوری های من بود که شما توانستید کودکانتان را در يك سامان بسيجيده به آموزشگاه های رايگان بفرستد تا همراه با بهترين آموزش و پرورش، از خورش های توان بخشِ رايگان نيز برخوردار گردند!..
در پرتو کار و کوشش من بود که شما توانستید فرزندان جوانتان را با كمترين هزينه به دانشگاه بفرستد و به هنگام زناشويی با اندك سرمايه دامادش كنید، و يا دخترتان را با سربلندی به خانه شوی بفرستد و همۀ بایسته های زندگی را با اندك سرمايه برایش فراهم آورید:
خور و خواب و آرامتان از من است
همان پوشش و کامتان از من است
ایران امروز دیگر نه آن ماتم سرای در سوگ نشسته یی است که حاج سیاح در خاطرات خود نوشت:
«...جماعت عمامه بسرها همه جا را پر کرده و همه مقامات را صاحب شده اند، کسی نمی داند کدامیک از آنها فهم و سواد دارد و کدامیک ندارد، همه نام آیت الله و حجت الاسلام و شیخ و ملا دارند، و
کارشان این است که به اسم شریعت هر چه می خواهند بکنند و جلوهر چه را نمی خواهند بگیرند. مؤمن می سازند، تکفیر می کنند، معامله ی بهشت و جهنم می کنند، کسی جرات ندارد بگوید آقا دروغ می گوید، زیرا بیرق وا شریعتا بلند می شود، به آنها ایراد می گیری، می گویند ایراد به مجتهد جایز نیست، تکذیب می کنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده ای، به هیچ آخوند گردن کلفتی نمی توان گفت که مجتهد نیست یا که عادل نیست زیرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هر چه بگوید می کنند. و اما مردم... گرد اندوه بر روی همه نشسته است، رنگها زرد، بدن ها لاغر، لباس ها کثیف، لب ها آویخته، چشم ها بر زمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بربسته و بجز نوحه و زاری چیزی برجای نمانده است، آنچه باقی مانده است زیارت رفتن و نعش کشیدن و نمازجماعت خواندن است!..»
امروز شما در میان مردم سربلند جهان می توانید بالا بر افرازید و سربلندی کنید، ولی:
جز از من که برداشت مرگ از کسی
اُ گر بر زمین شاه باشد بسی
خور و خواب و آرام تان از من است
همان پوشش و کام تان از من است
جمشید در سازمان برنامه و بودجه از این گونه سخنان به بزرگان کشور بسیار گفت و برخی از بزرگان را نیز به بادنکوهش گرفت که چرا از خویشکاری های بایستۀ خود سرپیچی نموده و آن گونه که باید به کار کشورداری نرسیده اند!..
بزرگان ایران با شنیدن این گونه سخنان دُرُشتناک و نا دلچسب!.. همه از درگاه او روی بر تافتند و با فریادهای مرگ بر شاه...
ما ملت بیداریم ، ما شاه نمی خواهیم...
تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود!..
به ستیز با او برخاستند:
از آن پس بر آمد از ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
بانک ها و اتوبوس ها و ساختمان های دولتی و دارایی های خودشان را به آتش کشیدند!..
سیه گشت رخشنده روز سپید
گُسَستند پیوند از جَمِ شید
پارۀ نخست این بند سد سینه سخن دارد: سیه گشت رخشنده روز سپید!..
این تنها روزگار جمشید نبود که به سیاهی گرایید و او را آوارۀ جهان کرد!.. جمشید به اندازهِ بسنده زیسته و از شور و شیرین زندگی بهرۀ بسیار برده بود، روزگار رخشندۀ مردمی سیه گشت که چراغ خِرَدِشان را در گذرگاه
باد گذاشتند، لِگام اندیشه و گفتار و کردار خود را بدست مُشتی روشنفکر نمایان تاریک اندیشِ فرومایۀ و دشمنیار در کالبد ابلیس سپردند و آتش به خرمن هستی خود زدند!..
پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نام جویی ز هر پَهلُوی
از کران تا کران آن سر زمین انقلاب کوبیده، روشنفکر نمایان تاریک اندیش و سازمان ها و با همادهای سیاسیِ ایران ستیز، از حزب همیشه دشمن یار توده گرفته تا جبهۀ ملی، چریک های فداییان خلق، سازمان مجاهدین خلق، همان استادان دانشگاه و دانش آموختگانی که می بایست پاس داران فَرّ و فرهنگ ایرانشهری و چراغ داران بهروزگاری مردم ایران می بودند به پیکار با کسی برخاستند که چراغ بهروزگاری را در خانه هاشان افروخته بود:
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
در گرماگرم این خود زدن ها و آتش زدن ها، همۀ گروه های ستیزنده به هم پیوستند و در یک همازوری شگفت انگیز همه با هم سوی تازیان برگرفتند راه!..
چرا؟!.. چون:
شنُودند کان جا یَکی مِهتر است
پُر از هول، شاهِ اَژدَها پیکر است!..
این سخن به اندازه یی هراس انگیز است که چهار ستون تن آدمی را می لرزاند!.. خوانندۀ بیدار دل شگفت زده در جای خود میخ کوب می شود که چرا ایرانیان چنین کردند؟!..
اگر روشنفکر نمایان سیه دل و تاریک اندیش ایرانی، در پی آزادی و هوده های بیش تری بودند، چرا به جستجوی شهریاری بهتر از جمشید در سرزمین خودشان نرفتند؟!..
مگر در میان آن ملت انقلاب زده یی که با کوله بار آزمون چندین هزار سالۀ تاریخ از فراز و فرود رخدادهای نیک و بد بسیار گذشته بود، یک زن یا مرد شایسته پیدا نمی شد که برجای جمشید بنشانند؟...
مگر در سرزمین تاریخی خودشان تخم زنان و مردان کار آزموده و میهن پرست و مردم دوست را کلاغ خورده بود که به سراغ یک دیو آدمی خوار اَژدَها پیکر از جنس «خمینی» به سرزمین بیگانه رفتند؟.. جا دارد که این بند را یک بار دیگر ژرف نگری کنیم:
شنُودند کان جا یَکی مِهتر است
پُر از هول، شاهِ اژدها پیکر است!
نشنُودند کانجا شهریار دادگری هست که می تواند با کار و کوشش و داد و دهشی برتر از جمشید دروازه های نوینی از بهروزگاری را برویشان بگشاید!..