کهن ترین نوشتاری که تا کنون در باره داستان توفان به دست آمده از یک پهلوان نامۀ سومری بنام «زیوگیدو Ziugidu » است.
در این پهلوان نامه سخن از ده پادشاه در میان است که پیش از توفان بر سر زمین سومر ( که بخشی از همین عراق کنونی است) فرمان روایی داشتند.
این ده پادشاه بر رویهم 000/432 سال پادشاهی کردند!. واپسین آنها (زی- یود سوراZi-ud-sura ) یا (زی - سودرا Ziusudra ) نام داشت که توفان در زمان فرمان روایی او رخ داد، آرش نام او[آنکه زیستن می داند] است، این داستان در روزگار اکدی ها اندک دگرگونی هایی پیدا کرد و نام زی سودرا به «اوتناپیشتیم» به چَم [کسی که زندگی را دید] دگرگون شد.
از گِل نوشته های داستان سومری که افتادگی های بسیار دارد، چنین دانسته می شود که ایزدانی بنام اِ آ Ea
و اِنلیل Enlil بر آن می شوند که تخمۀ مردمان را با توفانی بزرگ از میان بردارند، یکی دیگر از ایزدان بنام اَنکی با بر شمردن فروزه های نیک زی- سورا Zi-ud-sura که فروتنی، فرمانبرداری، و پارسایی و دادگری بودند، می کوشد که ایزدان را از این تبه کاری و پتیارگی باز دارد!.. ولی کاری از پیش نمی بَرَد و ایزدان هم چنان بر زشت کاری خود پای می فشارند!..
پس «اَنکی» خود دست به کار می شود و به گونه یی راز آمیز (زی - سودرا) را از بروز این توفان پُر مرگ آگاهی می دهد، زی - سودرا که همواره آمادۀ شنیدن پیام ایزدان بود ندایی می شنود که می گوید:
(زی-سودرا)، در سوی چپِ دیوار بایست، می خواهم رازی را با تو در میان بگذارم، سخنان مرا بشنو!.. توفانی بزرگ در راه است که همۀ کانون های پرستش را نابود خواهد کرد، و تخمۀ مردمان و زیستمندان را از میان برخواهد داشت، این خواست و آهنگ ایزدان است!..
از اینجا چهل رج از این گزارش از میان رفته ولی از دنبالۀ داستان دانسته می شود که پس از هفت شبانه روز، توفان فرو نشسته، و اُتو Uttu ایزد خورشید بار دیگر از پس ابرها رخ نشان داده، و زی - سودرا نیایش کنان به درگاهش قربانی می برد!..
در دنبالۀ داستان در رج های بجا مانده می خوانیم:
گرد بادهای بُنیاد کن یک جا روی آوردند!.. پس از هفت شبانه روز توفان سراسر زمین را رُفت، توفان کشتی غول پیکر را بر روی آب های پُر ژَرف به هر سو پرتاب می کرد!.. اُتو ایزد خورشید، زمین و آسمان را روشن ساخت!... زی سودرا پنجره یی در کشتی بزرگ خود گشود!.. اُتو ایزد خورشید، زرینه پرتو اش را به درون کشتی فرو افکند!.. زی سودرا، شاه بزرگ، در برابر او زانو زد و نیایش کرد!.. پادشاه گاوی و گوسپندی برای ایزد خورشید سر بُرید...
سی و نه رَج دیگر از میان رفته و در رَج های بجا مانده، ایزدان به زی - سودرا زندگانی جاودان و پایگاه یزدانی می بخشند و سپس او را به «دیلمون» که برآمدن گاه خورشید است می بَرَند!. رَج های بجا مانده چنین اند:
« اِ آ» و « اِنلیل» زندگی در زمین و آسمان دمیدند، و در پی آن زندگی بار دگر بر روی زمین دامن گسترانید!..
گیاهان دوباره رویش و بالش آغازیدند. زی - سودرا در پیشگاه« اِ آ» و انلیل زانو زد و نیایش بُرد..
«اِ آ» و « انلیل» او را گرامی داشتند، و زندگانی جاودانۀ ایزدان بدو بخشیدند...
آنگاه « زی – سودرا» پادشاه، کسی که تُخم مردمان و ستوران و گیاهان را پاس داشته بود، در « دیلمون»، جایی که بر آمدن گاه خورشید است مانش گزید...
داستان توفان بابلی با نام «پهلوان نامۀ گیلگمش» وارون داستان توفان سومری که شکستگی های بسیار دارد، با گزند کم تری بدست ما رسیده است.
این پهلوان نامه که بی هیچ گفتگو باید آن را یکی از برجسته ترین داستان های بجا مانده از جهان باستان به شمار آورد، آمیزه یی است از داستان های پهلوانی و رزمی و تاریخی!.. پروفسور اشپایزر، آشور شناس نامی
در بارۀ آن نوشته است:
« برای نخستین بار در تاریخ ادب جهان، آزمونی ژرف از رفتارهای پهلوانی به شیوه یی بسیار با شکوه به رشتۀ سخن کشیده شده است، چشم انداز این پهلوان نامه، همراه با شیوایی سخن، انگیزه یی آنچنان فراهم آورده است که تا همیشه نگاه همگان را به سوی خود خواهد کشاند.
در دوران باستان، زبانها و فرهنگ های گوناگونی زیر هنایش این سرودۀ پهلوانی جا گرفتند.
آماج از یاد کرد داستان های توفان بزرگ در این نوشتار این است که جای پای این داستان ها در تورات و قران به روشنی دیده شوند. کوتاه شدۀ داستان گیلگمش چنین است:
مرد زورآوری بنام گیلگمش در سرزمین میان رودان فرمان روایی داشت، ایزدان، مرد زورآوری به نام انکیدو آفریدند تا در نبردی تن به تن، این فرمان روای ستَم پیشه را از میان بردارد!. انکیدو و گیلگمش پس از چند نبرد بی سرانجام، برادر وار به هم دل می بندند.
ایزدان از کار انکیدو خشمناک می شوند که چرا بجای کشتن گیلگمش با او پَیمان دوستی و برادری بسته است. از این رو یک بیماری مرگ زا بر او چیره می گردانند و انکیدو پس از چند روز تب و لرز در آغوش گیلگمش جان می سپارد.
گیلگمش با دیدن مرگ دوستی که مهر برادری بر او بسته بود، برای نخستین بار از دیو مرگ به هراس می افتد، تاج و تخت فرمان روایی در جستجوی زندگانی جاودان رها می کند و پس از گذر از رُخدادهای نیک و بدِ بسیار، سرانجام به مردی بنام (اوتناپیشتیم Utnapishtim ) بر می خورد که زندگانی جاوید یافته است، کسی که دست زور آور مرگ هرگز به دامنش نخواهد رسید!. گیلگمش راز این جاودانگی را از او می پرسد. کوتاه شدۀ داستان (اوتناپیشتیم) چنین است:
بزرگ ایزدان: آنو – انلیل - نینورتا و آنوکی ، در شهر شوروپاک که در کرانۀ رود پُرات[فرات] جا گرفته، گرد هم آمدند و برآن شدند که زمین را در پی توفانی بزرگ از زیستمندان و مردمان تهی بگردانند!.. ولی یکی از ایزدان که در آن انجمن بود دل به مردمان می سوزاند و آهنگ مرگ بار ایزدان را در کنار کلبه یی نئین به گوش یکی از بهین مردان شهر شوروپاک به نام اوتناپیشتیم می رساند:
ای مرد شوروپاک، ای فرزند اوبارا تو تو!
خانه ات را رها کن، کشتی یی بساز، داراییت را رها کن زندگانی خویش را بجوی و تخمه های زندگان را در آن کشتی گرد هم بیار.
اوتناپیشتیم، به اندرز این ایزد دوستدار مردمان گوش می سپارد و بی درنگ دست به کار ساختن کشتی می شود. اوتناپیشتیم سرگذشت خود را با گیلگمش این چُنین در میان می نهد:
« هنگامی که کار ساختن کشتی را به پایان بردم، در روز هفتم بدنۀ کشتی را به قیر اندودم، آن گاه کسان و خاندان خود را به کشتی فراز بُردم، و نیز زر و سیم و خزندگان کشت زار و دام خانگی و دَدان بیابانی، و از کارورزانِ هر پیشه را سوار آن کردم، توفان به شتاب فرا رسید، پس تخته های کشتی را سفت و سخت فرو بستم!..
سر انجام از کرانۀ آسمان ابر سیاهی برخاست، و تُندر سهمگینی در جایی که «اداد Adad » خداوندگار توفان پیشاپیش آن می رفت غرّیدن گرفت!.. ایزدان از مغاک ژرف خود بر آمدند!.. «نرگال»، آب بندهای زیر زمین را برداشت!..
«نینورتا Ninurta» خداوندگار جنگ، سدها را در هم شکست.. و هفت داور دوزخ شماله ها[مشعل ها] بر افراشتند و همه جا را با پرتو کبود آن روشن ساختند. هنگامی که ایزدان، روشنی روز را به تاریکی شب دگرگون کردند، فریاد سرگشتگی و اندوه از همه جا برخاست. همین که ایزدان، زمین را همانند جامی در هم شکستند، فریاد سرگشتگی و اندوه از همه جا به آسمان برخاست.. یک روز تمام توفان خشمناک به هر سو می رفت و آشوب به پا می کرد. تُنداب سراسر زمین را فرا گرفت، آب از چکاد کوه ها فراز رفت و همۀ زیستمندان را از روی زمین برُفت.
کس به یاد دیگر کس نبود. و هیچ کس توان سر بر داشتن و بر آسمان نگریستن نداشت، ایزدان نیز از خیزابه های سهمناک به هراس افتادند و به بام آسمان، به ساختمان استوار آنو Anu که گنبد نیلی آسمان است گریختند!.. ایزدان همانند سگ ها به لانه های خود خزیدند!.. و در کنار دیوار ها همانند گوژپشتان زانو در آغوش کشیدند، سپس «ایشتار» شهبانوی خوش آوای آسمان، همانند زنی به هنگام زایمان فریاد بر آورد: دریغا که آن همه شکوه و زیبایی به خاکستر دگرگون شد!.. چرا آهنگ من بر بدی گرایید؟!.. چرا من در پتیارگی با دیگر ایزدان همگام شدم؟!.. چرا در همراهی با ایزدان به بدی فرمان دادم؟!.. چرا ایزد جنگ را به نابودی مردمان گماشتم؟!..
اینک مردمان من همانند تخم ماهیان در آب پراکنده اند! ایزدانِ بزرگِ آسمان و دوزخ گریستند و چهره های خود را پوشاندند!..
شش روز و شش شب باد وزید، با آغاز سپیده دم روز هفتم، توفان از سوی جنوب فروکش کرد، خیزابه ها آرام گرفتند و تُندابه ها فرو نشستند، من دریچۀ کشتی را گشوده به آن دریای بی کران نگریستم و شیون و زاری آغاز کردم، همۀ مردمان و دیگر زیستمندان در گل فرو رفته بودند!.. بی هوده به جُست و جوی زمین نگریستم، آبِ زیان بار همه جا را فرا گرفته بود. سرانجام چهارده فرسنگ آن سوی تر کوهی نمایان شد، کشتی را به سوی آن کوه راندم، آن جا کشتی پهلو گرفت، روی «کوه نیسیر» کشتی بی جُنبش بماند، کشتی شش روز روی کوه نیسیر تکان نخورد، با آغاز سپیدۀ روز هفتم، کبوتری را به بیرون فرستادم، آن پرنده پرواز کرد و رفت، ولی چون جایی برای نشستن نیافت باز گشت. پس پرستویی را پرواز دادم، او نیز به هر سو پرید و چون جایی برای نشستن نیافت، ناگزیر باز گشت. سومین بار کلاغی را آزاد کردم، او فرو نشستن آبها را دید. پس آوازی داد و دیگر باز نگشت، سپس من هر آنچه را که داشتم وا گذاشتم، برای ایزدان بر چکاد کوه قربانی گذراندم و می نوشیدم. هنگامی که ایزدان بوی خوش
کرپان[قربانی] را شنیدند، همچون مگسان بر گرد آن فرو نشستند، آنگاه ایشتار، ایزد بانوی آسمان فرا رسید، گردنبند لاژوردی خود را بلند کرده و به آن سوگند یاد کرد که هرگز این رُخداد بدشگون را فراموش نخواهد کرد. ایشتار، آن شهبانوی آسمان ها، انلیل را به پاس این که انگیزۀ نابودی مردم را فراهم آورده بود به باد نکوهش گرفت.
انلیل در کنار کُرپان ها[قربانی ها] نشست و از این که من توانسته بودم از نابودی در پناه بمانم نمی توانست خَشم خود را پنهان بدارد. نینورتا رو به «انلیل» کرد و سر زنش کنان گفت: ای خِرَدمَند ترین ایزدان، ای انلیل دلاور، چگونه توانستی این چنین سنگ دلانه با تُندابی چنین مرگ بار تخمۀ زندگانی را از کران تا کران زمین بشویی و نغمۀ شادمانی را از روی زمین بر داری؟ اگر شیری آدمی را بدراند، به تر از آن است که تو کردی... اگر گرگی آدمی را بدراند ، به تر از آن است که تو کردی... اگر خشک سالی جهان را نابود کند ، به تر از آن است که تو کردی.
ولی من نبودم که راز ایزدان را بر او آشکار نمودم، اوتناپیشتیم، این مرد خِرَدمَند، آن را در رویایی بیاموخت، اکنون بیاندیش که با او چه باید کرد؟ سپس انلیل به کشتی در آمد و برای خُجستگی، پیشانی من و همسرم را دست کشید و گفت: اوتناپیشتیم همیشه مردی پارسا و فرمان بردار ایزدان بوده است، از این پس او و همسرش در دور دست ها، در دهانۀ رودها جاودانه زندگی خواهند کرد. چنین شد، که ایزدان مرا برای جاودانه زیستن بر گزیدند و در این جا گذاشتند...»
در دورۀ چند ده ساله یی که یهودیان در اسارت بابل بسر می بردند این گونه داستان ها را فرا گرفتند و هنگامی که بندهای اسارت شان به دست کورش بزرگ گشوده شد، به سرزمین نیاکانی خود بازگشتند، و نوشتن تورات را از سر گرفتند. بدین گونه داستان «اوتناپیشتیم» و تُنداب مرگ باری که با آن روبرو گردید به نرمی به درون تورات راه یافت و بنام «توفان نوح» جای بسیار ویژه یی برای خود دست و پا کرد، و پس از سده های بسیار، با شیرازه یی از هم گسیخته و نا به سامان از قران سر برون کشید.
همانندی میان داستان توفانِ بابلی با آن چه که در تورات، و سپس تر در قران آمده به اندازه یی آشکار است که جای کم ترین دو دلی برای پژوهندۀ آگاه بر جای نمی نهد که نویسندگان تورات همان داستان بابلی را با اندک دگرگونی در نام ها باز نویسی کردند و بنام یک رُخداد دینی به یهوه یا الله نسبت دادند تا داغ و تازیانۀ الله را بر پیکر باشندگان روی زمین نشان دهند!. این شیوۀ هراس افکنی در دل مردمِ ساده دل، از یک الله خَشم آور، هنوز هم در کشور ما دنباله دارد، بارها دیده ایم که آخوندهای اهرمن زاد، زمین لرزه ها و دیگر رُخ دادهای بد فرجام سپهری را پی آیند بی حجابی زن ها به شمار آورده اند!..
پیامبر اسلام نیز همین داستان تورات را که از یهودیان مدینه شنیده بود به گونۀ بسیار ناشیانه و از هم گسیخته و پراکنده نسخه برداری کرد و در قرانِ خود جا داد تا هراسی استخوان سوز در دل گروندگان و نا گروندگان خود بیاندازد که اگر مرا که فرستادۀ الله هستم پیروی نکنید الله با شما همان خواهد کرد که با مردم روزگار نوح کرد!..
داستان تورات اگر چه خود برداشتی از پهلوان نامۀ گیلگمش بابلی است ولی دست کم از یک هنجار ادبی دلپذیر برخوردار است، ولی نسخه برداری محمد از این داستان به اندازه یی ناشیانه و نا دلپذیر است که
هنجار داستان پردازی را هم از دست داده است. اکنون ببینیم که این داستان در تورات چگونه آمده است.
در باب ششم از سفر پیدایش می خوانیم:
یهوه دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیال های دل وی دایماً محض شرارت است* و یهوه پشیمان شد که انسان را بر روی زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت!* و یهوه گفت انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم!.. انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چونکه متأسف شدم از ساختن ایشان!.
دانسته نیست که اگر شرارت انسان بر زمین زیاد شده بود، گناه آن آهو بچه که در پی پروانه ها می دوید چه بود؟ او چرا می بایست نابود می شد؟.. گناه آن گل که در دهان غنچه می خندید چه بود؟ ولی می دانیم که در کار دین نباید بپرسی، باید بباوری!...
اما نوح در نظر یهوه التفات یافت*. نوح مردی عادل بود و در عصر خود کامل و با خدا راه می رفت!!*
بیاد داشته باشیم که واژۀ «عدالت » در این جا بدان چَم نیست که ما امروزه به کار می بریم!.. نوح نه پادشاه بود، نه فرمان روا، و نه داد گزار که «عدالت» بایستۀ کار او باشد، در این جا «عدالت» بجای «ایمان کورکورانه» به کار رفته است، پس باید بگوییم: نوح مرد مؤمنی از جنس پاپ اینوست سوم و خمینی گُجَستگ و سید علی خامنه یی بود که با الله راه می رفت!.. ولی همین سخن نیز جای چون و چرای بسیار دارد، از زمان آدم تا نوح یهوه هیچ دین و آیین و قانون و شریعتی نگذاشته بود که نوح پای بندی خود به آن را نشان داده باشد تا ما بدانیم که او «عادل» بود یا نبود!.
برگردیم به داستان تورات:
و نوح سه پسر آورد سام و حام و یافث * و زمین نیز به نظر یهوه فاسد گردیده و زمین از ظلم پر شده بود* و یهوه زمین را دید که اینک فاسد شده است زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند* و یهوه به نوح گفت انتهای تمامی بشر به حضورم رسیده است، زیرا که زمین به سبب ایشان پر از ظلم شده است و اینک من ایشان را با زمین هلاک خواهم ساخت* پس برای خود کشتی از چوب کوفر بساز و حُجره ها در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را به قیر بیندا* و آن را بدین ترتیب بساز که طول کشتی 300 ذراع باشد و عرضش 50 ذراع و ارتفاع آن 30 ذراع * و روشنی برای کشتی بساز و آن را به ذراعی از بالا تمام کن و درب کشتی را در جَنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقانی بساز*..
نکته این جاست که هیچ یک از باورمندان به دین های ابراهیمی تا کنون از خود، و یا از خاخام و رابای و کشیش و ملای خود نپرسیده اند که: بزرگا!. یک آدم به تنهایی چگونه می تواند چنین کِشتی بزرگ با این ویژگی ها بسازد؟!. آنهمه سیخ و میخ و چوب و تخته و اره و رنده را از کجا آورده بود؟!.
زیرا اینک من توفان آب را بر زمین می آورم تا هر جسدی را که روح حیات در آن باشد از زیر آسمان هلاک گردانم و هر چه بر زمین است خواهد مرد*... لکن عهد خود را با تو استوار سازم و به کشتی در خواهی آمد تو و پسرانت و زوجه ات و ازواج پسرانت با تو* و از جمیع حیوانات از هر ذی جسدی جفتی از همه به کشتی در خواهی آورد تا با خویشتن زنده نگاهداری نر و ماده باشند* از پرندگان به
اجناس آنها و از بهایم به اجناس آنها و از همۀ حشرات زمین به اجناس آنها دو دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگاه داری * و از هر آذوقه که خورده شود بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد * پس نوح چنین کرد و به هرچه یهوه امر فرموده بود عمل نمود*
جا دارد که این کِشتی را در انگار خود پیکر دهیم تا بدانیم که تنها برای جا دادن بیش از 400 هزار گونه خَرفَستَر یا حَشره که بر روی زمین زندگی می کنند، و آن همه گونه های فراوان دَد و دام و پرنده و چرنده و خزنده و گیاه و دار و درخت، چند ناوگان دریایی می بایست ساخته می شد؟!. مگر می شود این همه را در یک کشتی جا داد؟.. و به یاد داشته باشیم که همۀ این جانداران در آن چند روز که در کشتی خواهند بود به خوراک و نوشاک هم نیاز داشتند.
دیگر این که این آفریدگار کار نیازموده که از آغاز نتوانست این مردمان و گاوان و اسبان و الاغان و اُشتران و دَدان و دیگر زیستمندان را «نیک سرشت» و «نیک نهاد» و«سودمند» بیافریند که زمین را به فساد نکشند، امروز که می خواهد تخم این مفسدین فی الارض را از زمین بر دارد! آن چند تا جانور نا سودمند به چه کارش می خورند که رنج ساختن چنین کِشتی بزرگی که از ناو های هواپیما بر آمریکا هم بزرگتر است بر نوح بیچاره هموار می کند؟ مگر نمی داند که از همین چند تا جانور دوباره چنگیز خان مغول و امیر تیمور لنگ و آغا محمد خان قاجار و شاه اسماعیل یکم و سلطان حسین صفوی و هیتلر و خمینی و خلخالی و خامنه یی و رفسنجانی و پاپ اعظم زاده خواهند شد؟!.
باب هفتم
و یهوه به نوح گفت: تو و تمامی اهل خانه ات به کشتی در آیید زیرا ترا در این عصر به حضور خود عادل دیدم* و از همۀ بهایم پاک هفت هفت نر و ماده با خود بگیر و از بهایم نا پاک دو دو نر و ماده * و از پرندگان آسمان نیز هفت هفت نر و ماده تا نسلی بر روی تمامی زمین نگاهداری* زیرا من که بعد از هفت روز دیگر چهل روز و چهل شب باران می بارانم و هر موجودی را که ساخته ام از روی زمین محو می سازم* پس نوح موافق آنچه یهوه امر فرموده بود عمل نمود * و نوح 600 ساله بود چون توفان آب بر زمین آمد* و نوح و پسرانش و زنش و زنان پسرانش با وی از آب توفان به کشتی در آمدند * از بهایم پاک و از بهایم نا پاک و از پرندگان و از همۀ حشرات زمین * دو دو نر و ماده نزد نوح به کشتی در آمدند چنانکه یهوه نوح را امر کرده بود* و واقع شد بعد از هفت روز که آب توفان بر زمین آمد* و در سال شش سد از زندگانی نوح در روز هفدهم از ماه دوم در همان روز جمیع چشمه های لُجۀ عظیم شکافته شد و روزن های آسمان گشوده* و باران چهل روز و چهل شب بر روی زمین می بارید * در همان روز نوح و پسرانش سام و حام و یافث و زوجۀ نوح، و سه زوجۀ پسرانش با ایشان داخل کشتی شدند* ایشان و همۀ حیوانات به اجناس آنها و همۀ بهایم به اجناس آنها و همۀ حشراتی که بر زمین می خزند به اجناس آنها و همۀ پرندگان به اجناس آنها، همۀ مرغان و همۀ بال داران، دو دو از هر ذی جسدی که روح حیات دارد نزد نوح به کشتی در آمدند* و آنهایی که آمدند نر و ماده از هر ذی جسد آمدند چنانکه یهوه ویرا امر فرموده بود و یهوه در را از عقب او بست * و توفان چهل روز بر زمین می آمد و آب همی افزود و کشتی را بر داشت که از زمین بلند شد * و آب غلبه یافته بر زمین همی افزود و کشتی
بر سطح آب می رفت* و آب بر زمین زیاد و زیاد غلبه یافت تا آنکه همۀ کوه های بلند که زیر تمامی آسمان ها بود مستور شدند* و هر ذی جسدی که بر زمین حرکت می کرد از پرندگان و بهایم و حیوانات و کل حشرات خزندۀ بر زمین و جمیع آدمیان مردند * هر که دم روح حیات در بینی او بود از هر که در خشکی بود مُرد ! * و یهوه محو کرد هر موجودی را که بر روی زمین بود!. از آدمیان و بهایم و حشرات و پرندگان آسمان از زمین محو شدند و نوح با آنچه همراه وی در کشتی بود فقط او باقی ماند!* و آب بر زمین صد و پنجاه روز غلبه یافت*
باب هشتم
و یهوه نوح و همۀ حیوانات و همۀ بهایمی را که با وی در کشتی بودند بیاد آورد و یهوه بادی بر زمین وزانید و آب ساکن گردید* و چشمه های لُجَه و روزنهای آسمان بسته شد و باران از آسمان باز ایستاد * و آب رفته رفته از روی زمین بر گشت و بعد از انقضای 150 روز آب کم شد* و روز هفدهم از ماه هفتم کشتی بر کوه های آرارات قرار گرفت* و تا ماه دهم آب رفته رفته کمتر می شد و در روز اول از ماه دهم، قلۀ کوهها ظاهر گردید * و واقع شد بعد از چهل روز که نوح دریچۀ کشتی را که ساخته بود باز کرد * و زاغ را رها کرد ، او بیرون رفته در تردد می بود تا آب از زمین خشک شد * پس کبوتر را از نزد خود رها کرد تا ببیند که آیا آب از روی زمین کم شده است!* اما کبوتر چون نشیمنی برای کف پای خود نیافت زیرا که آب در تمام روی زمین بود نزد وی به کشتی برگشت، پس دست خود را دراز کرده آن را گرفته نزد خود به کشتی در آورد * و هفت روز دیگر نیز درنگ کرده باز کبوتر را از کشتی رها کرد * و در وقت عصر کبوتر نزد وی برگشت و اینک برگ زیتون تازه در منقار وی است ، پس نوح دانست که آب از روی زمین کم شده است* و هفت روز دیگر نیز توقف نموده کبوتر را رها کرد و او دیگر نزد وی بر نگشت * و در سال 601 در روز اول از ماه اول آب از روی زمین خشک شد، پس نوح پوشش کشتی را بر داشته نگریست و اینک زمین خشک بود، و در روز بیست و هفتم از ماه دوم زمین خشک شد* آنگاه یهوه نوح را مخاطب ساخته گفت: از کشتی بیرون شو تو و زوجه ات و پسرانت و ازواج پسرانت با تو* و همۀ حیواناتی را که نزد خود داری هر ذی جسدی را از پرندگان و بهایم و کل حشرات خزندۀ بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده و در جهان بارور و کثیر شوید* پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش با و ی بیرون آمدند* و همۀ حیوانات و همۀ حشرات و همۀ پرندگان و هر چه بر زمین حرکت می کند به اجناس آنها از کشتی بدر شدند* و نوح مذبحی برای یهوه بنا کرد و از هر بهیمۀ پاک و از هر پرندۀ پاک گرفته قربانیهای سوختنی بر مذبح گذرانید* و یهوه بوی خوش بویید و یهوه در دل خود گفت: بعد از این دیگر زمین را به سبب انسان لعنت نکنم زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است، و بار دیگر همۀ حیوانات را هلاک نکنم چنانکه کردم* مادامی که جهان باقی است زرع و حِصاد و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد!.
به نکته های همانند میان دو داستان توفان بابلی و توفان نوح در تورات بنگریم:
در داستان بابلی یکی از ایزدان به « زیو سودرا» یا اوتناپیشتیم آگهی می دهد توفانی بزرگ در راه است.
در داستان تورات این خود یهوه است که نوح را از رخداد شومی که پیش روست آگاهی می دهد!.
در داستان بابلی یکی از ایزدان، و در داستان تورات خود یَهُوَه، مرد پرهیزگار را به ساختن کشتی بر می انگیزند، و چگونگی ساخت کشتی را نیز بدو می آموزانند.
در هر دو داستان بدنۀ کشتی برای جلوگیری از رخنۀ آب با قیر اندود می شود.
در هر دو داستان مرد پرهیزگار باید جانوران را نر و ماده از پرنده و چرنده و درنده و خزنده و دَد و دام با خود به کشتی فرا برد.
در هر دو داستان، شمار روزهایی که توفان بپا خواهد بود از پیش دانسته شده است. در داستان بابلی هفت روز، و در داستان تورات چهل روز و چهل شب( انگاری که ایزدان بابلی نرم خو تر بودند!..).
در هر دو داستان، توفان همۀ زیستمندان را از روی زمین می روبند!..
در هر دو داستان کشتی بر چکاد کوهی آرام می گیرد.
در هر دو داستان مرد پرهیزگار برای یافتن خُشکی پرندگانی را از کشتی بیرون می فرستد که واپسین آنها بر نمی گردد، در داستان بابلی سه پرندۀ رها شده: کبوتر- پرستو- و کلاغ اند، ولی در گزارش تورات نخست زاغ ، و پس از آن سه بار، در سه نوبتِ هفت روزه، کبوتری رها می شود.
در داستان تورات، کبوتر در بار سوم برگ زیتون تازه روییده یی را با خود می آورد که نُوید رهایی از آن روزگار
بدهنجار است، ولی در داستان بابلی، کلاغ که به دانه های خوراکی دور مانده از بی داد توفان دست یافته
است به کشتی بر نمی گردد!..
در هر دو داستان مرد پرهیزگار پس از یافتن خُشکی به نشانِ سپاس گزاری از ایزدان سر جانداری را می برد!..
در داستان بابلی اوتناپیشتیم پس از کُرپان[قربانی] باده می نوشد، در داستان تورات نوح بیچاره از نوشیدن می بی بهره است!..
در هر دو داستان ایزدان کُرپان را می پذیرند، در داستان بابلی ایزدان مانند مگسان به دور جانور کشته شده می نشینند، و در داستان نوح یهوه بوی خوش می بوید!..
در هر دو داستان ایزدان از کرد و کار ننگین خود پشیمان می شوند!..
در داستان بابلی ایزدان آن چنان شرمی از کردار خود دارند که پس از فرار به آسمان، مانند موش به لانه های خود می خزند و در کنار دیوار ها خَمیده پُشت دو زانو به سینه می فشارند.. ولی در داستان تورات یَهُوَه که از بوی خوش کباب سرمست شده با خود پَیمان می بندد که دیگر از این زشتکاری ها نکند!..
چند نکتۀ نا همانند هم میان این دو داستان هست که آن ها را هم باید بنگریم:
در داستان تورات توفان پاد افره گناه مردمان است، ولی در داستان بابلی انگیزۀ توفان در یک گزارش، هوا و هوس ایزدان است، و در گزارش دیگر سرو سدای بسیار مردمان که آرامش ایزدان را بهم زده بودند!..
در داستان تورات یَهُوَه نوح را در حضور خود عادل می بیند، از این رو او و خانواده اش را از چنین مرگ بد سرانجام رهایی می بخشد، ولی در داستان بابلی یکی از ایزدان که دوستدار مردمان بود راز ایزدان را با اوتناپیشتیم در میان می نهد.
در داستان بابلی اوتناپیشتیم زندگانی جاودانه می یابد و در جرگۀ ایزدان می نشیند، ولی در داستان تورات
هیچ پاداش ویژه یی به نوح داده نمی شود!.. در اینجا نیز ایزدان بابلی برتری خود در برابر یهوه صبایوت را
به رُخ می کشند!.
می رسیم به داستان توفان در قران. محمد که این داستان را از یهودیان مدینه شنیده بود، با دستکاری های بسیار نا دلپسند، شیوایی سخن پردازی و هنجار داستان سرایی آن را به هم زد و تنها پوستۀ نا خوشایندی از آن را برجای گذاشت!. در قران سخن از «گناه مردمان» در میان نیست که انگیزۀ توفان را فراهم آورده باشد، سخن بر سر این است که مردمی که در پیرامون نوح زندگی می کردند یاوه های خرد ستیزانۀ او را بها نمی دهند و او را به ریشخند می گیرند. نوح از دست آن ها به پیشگاه الله گله می بَرَد، الله برای شادی دل نوح برآن می شود که همۀ مردمان و جانوران و دیگر باشندگان روی زمین را با یک توفان بزرگ از زمین بروبد!..
محمد هنگامی که دید تازیان فراخوان او را به اسلام نمی پذیرند، و فراخوان او به اسلام را بها نمی دهند، داستان نوح را پیش کشید تا هراسی استخوان سوز در دل هاشان بیافکند.
اکنون ببینیم که داستان نوح با همۀ پراکندگی ها و بی مزگی هایش در قران چگونه گزارش شده است:
در آیه 33 سورۀ آل عمران می گوید:
به حقیقت الله بر گزید آدم و نوح و خانوادۀ ابراهیم و خانوادۀ عمران را بر جهانیان.
آیه 163 از سوره نساء
چنانکه ما به نوح و پیغمبران بعد از او وحی نمودیم بتو نیز وحی فرستادیم.
آیه 84 سوره انعام:
و ما به ابراهیم، اسحق و یعقوب را عطا کردیم و همه را به راه راست بداشتیم و نوح را از این پیش هدایت نمودیم.
آیه 59 سورۀ اعراف:
نوح را که برای بیان توحید به قومش فرستادیم گفتیم ای قوم، پروردگاری را بپرستید که جز او شما را پروردگاری نیست من بر شما سخت از عذاب بزرگ قیامت میترسم..
آیه 62:
پیغام الله را به شما می رسانم و به شما نصیحت و اندرز می کنم و از اله و وحی الهی به اموری آگاهم که شما آگاه نیستید!..
پس از یکی دو آیۀ دیگر داستان شیرازۀ سخن از هم گسیخته و دنبالۀ داستان در آیۀ 71 از سورۀ یونس پی گرفته می شود:
ای رسول، حکایت نوح را بر اینان باز گو که به اُمَتش گفت ای قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آیات الله تکبر و انکار دارید، من تنها به الله توکل می کنم، شما هم به اتفاق بُتان و ایزدان باطلِ خود هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید تا امر بر شما پوشیده نباشد، و در بارۀ من هر اندیشه باطل دارید بکار برید.
آیه 72:
پس هر گاه شما از حق روی گردانیده و نصیحت مرا نپذیرفتید، من از شما اَجری نخواسته بلکه اَجر رسالت من بر الله است، و من خود از جانب حق مأمورم که از اهل اسلام، و تسلیم حُکَم او باشم .
آیۀ 73:
قوم نوح باز هم نوح را تکذیب کردند، ما او و پیروانش را در کشتی نجات آورده و خلفای روی زمین قرار دادیم و آنان که آیات ما تکذیب کردند همه را به توفان هلاک غرق کردیم، بنگر تا عاقبت آنها به کجا کشید.
دراینجا یک پارگی دیگر رخ می دهد و دنبالۀ داستان به سورۀ هود می رود.
نوح را سران کافران قومش پاسخ دادند که ما ترا مانند خود بشری بیشتر نمی دانیم و در بادی نظر آنان که پیرو تو اند اشخاصی پست و بی قدر بیش نیستند و ما هیچگونه مزیتی بر شما نسبت به خود نمی بینیم بلکه شما را دروغگو می پنداریم.
آیۀ 36:
و به نوح وحی شد که جز همین عده که ایمان آوردند دیگر ابداً هیچکس از قومت ایمان نخواهد آورد و تو بر کفر و عصیان این مردم محزون مباش، و به ساختن کشتی در حضور ما و به دستور ما مشغول شو و در بارِ ستمکاران که البته باید غرق شوند سخن مگو.
آیۀ 38:
و نوح به ساختن کشتی پرداخت هر کس از قومش بر او می گذشت ویرا مسخره و استهزا می کرد، نوح
در جواب آنها می گفت: اگر امروز شما ما را مسخره می کنید ما هم روزی شما را پاسخی بدهیم که بعد از این بدانید.
آیۀ 41:
و دستور داد که شما مومنان به کشتی در آیید تا به نام الله کشتی، هم روان شود، و هم به ساحل نجات رسد، که الله من البته صاحب مغفرت و رحمت است!..
داستان قران را نیز در اینجا به پایان می بریم و برای نشان دادن برتری فر و شکوه اهوره مزدای ایرانی، به فرازهایی از ناسازگاری میان داستان وَرِ جمکرد در گرامی نامۀ وندیداد و توفان نوح در تورات و قران نگاه می کنیم:
- در دین های ابراهیمی پدید آورندۀ آن توفان مرگزا یهوه و الله اند.. ولی در داستان ایرانی پدید آورندۀ آن زمستان پُرمرگ اهریمن است نه خدا، اهورَه مزدا در تکاپوی جُستن راهی برای رهایی باشندگان روی زمین است، نه تباه کردنشان!..
- در هر دو داستان تورات و قران، یهوه و الله از راه خشم و کینه در تباه کردن جهان می کوشند. در داستان ایرانی خدا از راه مهر و دوستی در پاسداری و نگاهبانی از درخت زندگی می کوشد.
- در داستان تورات و قران یهوه و الله تنها با نوح گفتگو می کنند. ولی در داستان ایرانی اهوره مزدا به همراه ایزدان و شهریار خورشید چهر ایرانی بنام جمشید و گروه بزرگی از بهین