«شاه» سخن به میان نیامده، از او همواره با پاژنام: [زورمَندترین دروغی که اهریمن برای تباهی جهان آفرید] یاد شده است و این نکته شایان ژرف نگری بسیار است!.
برخی از خاورشناسان «اَژی دهاک» را نُماد همۀ آسیب ها و نگون بختی های ایرانیان در چرخه های گوناگون تاریخ دانسته اند!. برخی گمان برده اند که «اژی دهاک» یاد وارۀ تازش بابلی ها پیش از روی کار آمدن پادشاهی ماد، و شاهنشاهی نیرومند ایران در روزگار هخامنشی است!.
برخی دیگر گفته اند که این افسانه می تواند ریشه در رُخ دادهای بدشگون بوم زادی مانند آتش فشان های بسیار ویران گر در دماوند داشته باشد که پیش تر هم از آن یاد کردیم، این گروه از پژوهش گران به بند کشیده شدن «ضحاک» بدست فریدون در گاباره یی بر فراز البرز را، نشان فرو نشستن آتش فشان های البرز، و هراسِ همیشگی از بند گُسَستَن دوبارۀ او را نیز نشان از نگرانی سر بَر کشیدن دو بارۀ این آتش فشان ها دانسته اند.
اکنون بر می گردیم به شاهنامه و گزارش منش و کُناک «مَرداسپ» پدر ضحاک، تا آنچه را که بایستۀ بازنگری است رج به رج گزارش کنیم:
مَر آن پادشا را در اندر سرای
یَکی بوستان بود بس دل گُشای
گران مایه شبگیر بر خاســــــــــــــــتی
ز بهـــــــــــــــر پرستش بیاراستی
شب گیر واژۀ دیگری است برای بامداد و پگاه.
سر و تن بشُستی نهفته به باغ
پرستنده با او نبُردی چــــــــــــــــــــراغ
پرستنده همان پیشکار یا پرستاراست، پیرمرد پارسا بامدادان پیش از فراشد خورشید برای نیایش بامدادی بر می خاست و با این که تاریکی در همه جا دامن گسترانیده بود پرستار یا پیشکار با خود نمی بُرد تا چراغی فرا راه او گیرد و پیش پای او را روشن بگرداند!. می توان گفت که این «در تاریکی به نماز رفتن» به گونۀ نمادین پیروی کورکورانه از یک دین و آیین است!. باورمندی که از هرگونه روشنایی و پرتو خرد دوری می جوید و خواهان روشنایی و برون رفت از سیاهی باورهای خرد سوز خود نیست!..
بر آن رای واژونه دیو نژند
یَکی ژرف چاهی به ره بر بکند
«واژونه» کوتاه شدۀ همان واژگونه به چم دگرگونه، نادرست، و دروغ و فریب و نیرنگ است.
«نژند»: اندوهگین، افسرده، پَژمُرده، فرومانده و غمگین چهره است.
پس اهریمن این گونه بر سر ژرف چاه
به خاشاک پوشید و بِسپَرد راه
درست همان کاری که شترنگ بازان بزرگ سیاسی جهان مانند جیمی کارتر و ژیسکار دستن و هلموت شمیت،
و نخست وزیر انگلستان، با سرزمین ما کردند!.. چاه را پیش پای ما کندند و رویش را با خس و خاشاک باورهای دینی پوشاندند و ما مردم نا آگاه با بازی های شترنگ سیاسی را به ژرفای حک.مت اسلامی سرنگون کردند!...
سر تازیان، پیرسر نام جوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
چو آمد به نزدیک آن ژرف چاه
یَکایَک نگون شد سر بخت شاه
یَکایَک را پیش تر گفته بودیم که چَم های گوناگون دارد: گاه به چَم: یک یک - گاه به چم همه - سر به سر – سراسر... گاه به چَم: بی درنگ - با شتاب- اندر زمان... گاه به چَم: همان گاه – دُرُست همان زمان- در آن هنگام، گاه به چَم: با شتاب - ناگهان – و به یک باره آمده است، در این جا همان ناگ هان و یک باره است.
به چاه اندر افتاد و بشکست پَست
شد آن نیک دل مرد یزدان پَرَست
«شد»: درگذشت، مُرد، از میان رفت.
به هر نیک و بد شاه آزاد مرد
به فرزند بـــــــــــــر، نازده باد ســـــــــــــــــرد
باد سرد در اینجا همان آه و افسوس، و نشان بد روزگاری است. پدری که با داد و دهش، و مهر پدری، راه را بر هر گونه کاستی و تنگی و آه و افسوس بر فرزند خود بسته بود.
همی پروریدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
چُنان بد کنش شوخ فرزند اوی
نجُست از ره مهر پیوند اوی
«شوخ» همان چرک و ناپاکی و نا آراستگی و پلشتی است که در مغز و روان و اندیشه و پیکر فرومایگان و پشت به ارزش های مردمی کردگان خانه می کند!.
به خون پدر گشت هم داستان
ز دانا شنیدَستَم این داستان
که:« فرزند بد گر بود نره شیر
به خونِ پدر هم نباشد دلیر
مگر در نهانی سُخن دیگر است
پژوهنده را راز با مادر است!..
پسر، کو رها کرد رَسم پدر
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
«رسم پدر»: آیین گرامی داشت پدر
فرومایه ضحاک بی دادگر
بدین چاره بگرفت گاه پدر
به سر بر، نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشود سود و زیان
«سود و زیان بخشیدن»، نشان این است که برخی از باژها[مالیات] و بده کاری های مردم را به آنها بخشید.
چو اهریمنش دید با آن سُخُن
یکی بند دیگر نو افکند بُن
«یکی بند دیگر افکندن بُن» همان رنگ و نیرنگ، و به کار بردن فریب دیگری است. هنگامی که ملتی در پی یک فریب سیاسی، سر نوشت خود را به دست دشمن جان ستان بسپارد، پیاپی از دام یک فریب به دام فریب دیگری در خواهد افتاد!.. در این چهل و هفت سالِ پر از سیاهی و تباهی که از نخستین فریب خوردگی ما از اهریمن انگلیس و فرانسه و آمریکا و روشنفکر نمایان تیره اندیش خودمان می گذرد، هر روز از یک دام فریب به دام فریب دیگری افتادیم و چراغ هستی یک سر زمین کهن سال تاریخی را در گذرگاه توفان نابودی گذاشتیم!.. در بستر این فریب خوردگی بزرگ تاریخی بود که میلیون ها تن از فرهیختگان ایرانی هر یک سوار بر تخته پاره یی کوشیدند تا خود را به کرانه یی از جهان آزاد برسانند و از دوزخی که به دست خود ساخته بودند بگریزند!.. نزدیک به یک میلیون جوان ایرانی، یا در میدان های جنگ، یا در زندان ها، یا بر چوبه های دار، و یا در خیابان ها جان باختند و رُخسار زیبای زمین را پر از درد و شرمِ دردناک کردند!.. رودها و دریاچه ها و تالاب های ایران خُشکیدند، خاک فرهنگ خیز ایران دچار فرو نشستگی شد!.. سبزه زاران خوش ایران که زندگی بخش ما بودند جای خود را به ریگ زارها و خارهای بیابانی سپردند!.. شگفت انگیز نامه یی این شاهنامه!.
بدو گفت:« چون سوی من تافتی،
ز گیتی همه کام دل یافتی
اگر هم چُنین نیز فرمان کنی،
نپیچی ز فرمان و پَیمان کنی
جهان سر به سر پادشاهی ترا است
دَد و دام، با مرغ و ماهی تراست
اگر تو انقلاب کنی و به دست خود آتش به خَرمن هستی خود بیاندازی!.. منهم همۀ دَدان بیابانی و همۀ پرندگان آسمان و همۀ خزندگان زیر زمین و همۀ ماهی های دریا را به تو می بخشم!..
چو این گفته شد ساز دیگر گرفت
دگرگونه چاره گرفت ای شگفت
پُر پیداست که اهریمن تنها به یک انقلاب سیاسی از جنس انقلاب اسلامی ما بسنده نمی کند!..
اکنون ببینیم که این مرغ و ماهی و دد و دام چه بودند که ابلیس برای ضحاک بسیجیده بود.
خوالیگری اهریمن
جوانی بر آراست از خویشتن
سُخن گوی و بینا دل و پاک تن
هم ایدون به ضحاک بنمود روی
نبودش جز از آفرین، گفتگوی
«هم ایدون» : این چنین!. با چنین ریخت و پیکر آراسته به پیشگاه ضحاک شتافت.
«آفرین» در اینجا همان چرب زبانی و سخنان خوش آمد گویانه است.
بدو گفت: «گر شاه را در خورَم
یَکی نام ور پاک خوالی گرم
«خوالی گر» همان است که امروزه ما به نادرست می گوییم آشپز، خوالی گر تنها «آش» نمی پزد، همه گونه
خوراک می پزد!. آشپز واژه رسایی نیست، بهتر است آن را کنار بگذاریم و «خوالی گر» را بجایش بکار بریم
چو بشنید ضحاک بنواختَش
ز بهر خورش، جای گه ساختَش
کلیدِ خورش خانۀ پادشا
بدو داد دستور فرمانــــــــــــــــروا
ضحاک این بار هم فریب آراستگی برون، و رُخک فریبنده یی که ابلیس بر چهرۀ زشت خود کشیده بود، و سخنان فریبنده تر او را خورد و کلید خورش خانۀ شاهی را بدو سپرد!
فراوان نبُد آن زمان پرَوَرش
که کم تر بُد از کُشتنی ها خورِش
جز از رُستنی ها نخوردند چیز
زهر چه از زمین سر بر آورده نیز
فردوسی می خواهد به ما بگوید که تا پیش از این فریب کاری بزرگ، مردم هنوز خام گیاه خوار بودند، نه گوشت خوار، به سخن دیگر می کِشتند و می خوردند، نمی کُشتند که بخورند، ولی اهریمن در همیشۀ تاریخ در پی آزردن جان بوده است!.. چه جان آدمی، چه جان جانور، به ویژه جان خوبان و آزادگان!.
پس آهرمَن بد کُنش رای کرد
به دل کُشتن جانور جای کرد
زهر گونه از مُرغ و از چار پای
خورش کرد و آورد یَک یَک به جای
به خونَش بپرورد بر سان شیر
بدان تا کُند پادشا را دلیر
سَخُن هر چه گویدش فرمان کُند
به فرمان او دل گروگان کند
خورش زردۀ خایۀ دادش نُخُست
بدان داشتش چند گه تن دُرُست
این رج در بیش تر نسخه های شاهنامه کمابیش به همین گونه آمده و بیشینۀ شاهنامه شناسان بی کم ترین واخواهی آن را پذیرفته اند، ولی اگر اندکی ژرف بنگریم در هیچیک از زبان های ایرانی به تخم مرغ «خایه» گفته نشده است، این واژه بی گمان باید «خاگ» بوده باشد که نسخه برداران چَم آن را ندانسته و به جای آن خایه نوشته اند!. فردوسی نوشته است:
خورش زردۀ «خاگ» دادش نخسستن
بدان داشتش چند گه تندُرُست
در بسیاری از گویش های ایرانی هنوز هم به تخم مرغ «خاگ» می گویند و در زبان پارسی هنوز هم «خاگینه» را از آن داریم.
اهریمن نخستین چیزی که به خورد ضحاک داد تخم مرغ بود، این خوراک به دهان ضحاک بسیار مزه کرد و اهریمن که نیرنگ خود را کارساز دید:
بخورد و بَر او آفرین کرد سخت
مَزه یافت از خوردَنش نیک بخت
چنین گفت اهریمن رنگ ساز:
که:« جاوید زی شاه گردن فراز
که فردات از آن گونه سازم خورش
کزو باشدت سر به سر پرورش»
از فردا آشی برایت خواهم پخت که روزگارت را برای همیشه تیره و تار، و نامت را تا جاودان آلوده به ننگ و نفرین کند!.. از آن گونه خوراک های زهر آلود که شترنگ بازان بزرگ سیاسی جهان مانند انگلستان برای مردم دانش نیاموخته و کار نازموده و دین کار و گرفتار خرافه های دینی و ایدولوژی های سیاسی می پزند و روزگارشان را سیاه تر از هر سیاهی می کنند!..
بوسۀ اهریمن
برفت و همه شب سِگالِش گرفت
که فردا ز خوردن چه آرَد شِگِفت
«سِگالِش» از بنمایۀ «سِگالیدن» به چَم اندیشیدن، رای زدن، چاره جستن، و گاه به چَم اندیشۀ بد است.
دگر روز چون گنبد لاژوَرد
بر آورد و بنمود یاغوت زرد
«گنبد لاژورد» همان آسمان نیل گون، و «یاغوت زرد» همان خورشید است، این واژه را به تر است همین گونه که فردوسی آورده است بگوییم و بنویسیم نه به ریخت لاجورد!. فردای آن روز که آسمانِ نیل گون، خورشید زر افشان را گردن آویز خود کرد:
خورش ها ز کبک و تذرو سپید
بسازید و آمد دلی پر اُمیــــــــــــــــد
«تذرو» نام مرغی است با بال های رنگین و بسیار زیبا، آن را خروس جنگلی و غرغاول هم گفته اند، در این جا گونه سپید رنگش را که شاید گوشت نرم تری داشته باشد می کُشد و از گوشت آن برای ضحاک پُر اشتها خوراکی خوشمزه فراهم می سازد!..
شه تازیان چون به خوان دست بُرد
ســـــــــــــــــــرِ کم خــــــــــــــــــرد مِهر او را سپُرد
نمارش بسیار روشنی است به این که مردم گُم کرده خرد چگونه بازیچۀ دست اهریمن و سیاست پیشگان و شترنگ بازان بزرگ سیاسی می شوند و به دست خود آتش به خرمن به روزگاری خود می زنند!.. دولت های آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان به رهبری جیمی کارتر فرنشین آمریکا، ژیسکاردستن فرنشین فرانسه، جیمز کالاهان نخست وزیر انگلیس و هلموت شمیت بلند پایگاه ترین مرد در آلمان باختری، در ژانویه سال 1979 زایشی در آبخوست گوادلوپ گرد هم آمدند و آشی برای ما مردم ایران پختند که زهرش هزاران بار کُشنده تر از آشی بود که اهریمن برای ضحاک پُخت. از بوسه گاه اهریمن بر شانه های ضحاک تنها دو مار روییدند که روزانه به خوردن مغز دو جوان ایرانی بسنده می کردند، ولی از بوسه گاه این چهار اهریمن بزرگ بر شانه های خمینی، هزاران مار روییدند که نه تنها زندگی میلیون ها تن از مردم ایران را به سیاهی و تباهی کشیدند ونکه رودها و دریاچه ها و تالاب ها و آب های زیر زمینی ایران را هم خشکاندند و زمین ایران را در کران تا کران آن سرزمین تاریخی دچار فرونشست های بسیار بد هنچار کردند.
سوم روز خوان را به مرغ و بَرّه
بیاراستش گونه گون یَک سره
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پُشت گاو جوان
بدو اندرون زَفَران و گلاب
همان سال خورده مَی و مُشک ناب
نوشتن و گفتن واژۀ «می» هم به ریخت «مَی» درست است و هم به ریخت «مِی». در هر دو ریختار گوارای جانتان باشد و بماند. «مُشک» یا «مِشک» هم که با هردو گویش درست است مادۀ خوشبویی است که پیش تر آن را گزارش کردیم .
چو ضحاک، دست اندر آورد و خَورد
شگفت آمدَش زان هُشیوار مرد
خوراک های خوشمزه مانند گوشت کبک و تذرو و کباب بره و ماهیچه و فیله گوساله، همراه با چاشنی های خوش رنگ و خوشبو و خوشمزه کننده مانند زفران و فلفل و نمک و جز این ها در دهان ضحاک شکم باره آن چُنان مزه می کند که چاره یی جز آفرین گویی و ستایش این خوالی گر اهرمن سرشت نمی بیند:
بدو گفت:« بنگر که تا آرزوی
چه خواهی بخواه از من ای نیک خوی»
ضحاک جوان که بجای آن تودۀ خاکستری رنگ مغز، مشتی خاکستر در کلۀ خود دارد، بزرگ ترین دشمن خود را نیک خوی می شمارد!.. همان گونه که ما مردم خرد در بازار دین گم کرده، چهرۀ زشت امام سیزدهم را در ماه دیدیم و به خرد هرگز نداشتۀ خود خندیدیم!.. آریامهر خورشید چهرمان را «دیو» و خمینی گُجستک را «فرشته» نامیدیم و مانند دیو زدگان خروش بر کشیدیم: دیو چو بیرون رود فرشته در آید!..
خورش گر بدو گفت:« کای پادشاه
همیشه بزی شاد و فرمان روا
نکتۀ پنهان دیگری در اینجا هست! اگر فردوسی این دشمن جان را باز هم ابلیس می نامید، خواه نا خواه اندیشۀ ما به سراغ افسانه ها و داستان های کودکانه می رفت و از دریافت آن چه که این آموزگار بزرگ می خواهد به ما بیاموزاند بی بهره ماندیم، ولی بسیار هوشمندانه او را خورش گر نامید تا از میدان افسانه به زندگی روزمرۀ ما بکشاند و تلنگُری بر اندیشه ما بزند تا نگاهی به پیرامون خود بیاندازیم و ببینیم کدام گروه از خوالی گران اهرمن خو در کار خورش گری هستند و خوراک های خوشمزه ولی کُشندۀ سیاسی برای ما مردم نا آشنا با فن خورشگری می پزند!..
خاطرات همفر جاسوس انگلیسی در ایران را بخوانید تا بدانید که انگلیسی ها در خورش خانۀ ما چه کردند و چه آشی برای ما پختند!.. کارنامۀ وزارت مستعمرات انگلیس در ایران، و کمپانی هند شرقی در هند را نگاهی بنایدازید تا بدانید که چه آشی بر خوان ما و مردم هند گذاشتند!.. نگاهی به روی دادهای سدۀ هژدهم و نوزدهم در خاورمیانه بیاندازید تا بدانید کسانی از تبار لورنس عربستان با امپراتوری بزرگ عثمانی چه کردند و چگونه آن امپراتوری بزرگ را تکه پاره کردند و کشورهای ناتوان و ستیزنده با یکدگر از درونش بیرون کشیدند، همان اندیشۀ نا خجسته یی که برای میهن ما در سر می پرورند تا به یارمندی برخی از ضحاک تباران بی مغز تجزیه طلب، آذربایجان و کردستان و بلوچستان و خوزستان و آذربادگان را از پیکر مام میهن جدا کنند و سپس به جنگ با یکدگر بیاندازند، و دارش و دسترنج یک سرزمین تاریخی را بتاراج برند!..
خورش گر بدو گفت کای پادشاه
همیشه بزی شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پر از مهر تُست
همه توشۀ جانم از چهر توست
یَکی خواهشم هست به نزدیک شاه
اُ گر چه مرا نیست این پای گاه
که فرمان دهد شاه تا شانه اش
ببوسم بمالم رُخ و چانه اش
اگر چه خود را شایستۀ این همه بزرگواری شاهانه نمی بینم، ولی اگر آن شاه پُر هُنر پروانه دهند که بوسه یی بر شانه های مردانه شان بزنم و غبار نشسته بر شانۀ شاه بزرگوار را بر چَشم خود بمالم این جهان و آن جهانِ مرا بس!.. یکی از کارسازترین کارمایه های اهریمن چاپلوسی و چرب زبانی است، همین چاپلوسی و چرب زبانی است که خانه های آباد را ویران و سرزمین های بزرگ را بر باد می دهد!..
یکی از ویژگی های کورش بزرگ این بود که پیرامونیان خود را پروانه چاپلوسی و چرب زبانی نمی داد و چُنین تبه کاران فرومایه را از پیرامون خود می تاراند، شوربختانه ما ایرانیان در پی هزار و چهارسد سال فرمانروایان بیگانه و خود کامه اندک اندک مرز بزرگ داشت و ارج گذاری را با چاپلوسی به هم ریختیم و این دو فروزۀ زشت و زیبا را این همان شمردیم. با نگاهی به سروده های ستایش آمیز بیشینۀ سخن سرایان ایرانی در دربار پادشاهان خودکامه یا بیگانۀ ایرانی مانند محمود غزنوی و فرمان روایان خون ریز مغول در ایران می توان به ژرفای تبه کاری این دسته از ایرانیان که مایۀ ننگ ادبسار ایرانی هستند پی برد.
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
پُر پیداست که مردم و فرمان روایان کار نازموده، از بازار نهان این بازی گران سیاسی چیزی نمی دانند، وبا همین ندانم کاری های دبنگانه ، در دام بازی گران شترنگ سیاسی فرو می افتند و آتش به خرمن هستی خود می زنند.
بدو گفت:« دادم من این کامِ تو
بلندی بگیرد مگر کام تو»
بفرمود تا دیو چون جفت اوی
همی بوسه یی داد بر سُفت اوی
«سُفت» در پهلوی «سفتک» همان دوش و شانه است. فردوسی، ابلیس را با ضحاک جفت، و به گونه یی «همزاد» و «هم سرشت» و « همزاد» می شمارد، این سخن بسیار هوشمندانه و بسیار درست است. ما در روزگار خود خمینی و خامنه یی و خلخالی و اژه یی و امامان جمعه و جنایت را دیدیم که همزاد و جفت اهریمن بودند!.. شاهنامه انبان فسون و فسانه نیست، شاهنامه ، نامۀ دیروز و امروز فردا و فرداهای دور ماست.
چو بوسید، شد در زمین نا پدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو شانه برُست
غمی گشت و از هر سویی چاره جُست
سرانجام بُبرید و هر دو گرفت
سزد گر بمانی از این در شگفت
ضحاک که در این بازی بد شگون، در برابر ابلیس مات شده است، تنها راه چاره را بریدن آن مارها از روی دوش خود می داند، ولی شگفتا که بی درنگ دو مار دیگر از بوسه گاه اهریمن سر برون می کشند و به آزار او می پردازند تا آموزه یی باشد برای هر یک از ما تا خود را بپاییم و به هیچ اهریمن و اهرمن زاده یی پروانۀ بوسیدن شانه های خود را ندهیم، نه اهریمنان درون خود مانند دیو رشک ورزی – دو دیو گردن فراز آز و نیاز – دیو کینه توزی و بد خواهی- دیو خرافه باوری و دین بازی!.. و نه اهریمن برون مانند سیاست کاران شارلاتان پیشه یی که امروزه با خوراک های خوشمزه بنام دموکراسی و حقوق بشر و فدرالیسم و حکومت نامتمرکز و ملیت های ایران و یاوه هایی از این دست را به زَفَران و گلابِ مُشک و انبر سیاسی و واژه های پوچ و میان تهی می آمیزند تا زمینۀ تکه پاره شدن میهن را بدست فریب خوردگان نابخرد و فزون خواهان پُشت به میهن کرده فراهم بیاوَرَند و ایران یک پارچه را به هفت کشور کوچک پاره پاره کنند! و هر هفت بخش را به جنگ با یک دگر بر انگیزند!.. کردستان را با آذر آبادگان، سیستان را با بلوچستان، خوزستان را با لرستان... به یاد داشته باشیم که از بوسه گاه اهریمن جز مارهای سیاه آزار دهنده نمی رویند!..
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
بر آمد دگر باره از سُفت شاه
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک به یک داستان ها زدند
«داستان زدن» همان هم پرسگی و رای زنی و آزمون های پیشین خود را با یک دگر در میان گذاشتن است.
ز هر گونه نیرنگ ها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
«نیرنگ» در اینجا به چَم فریب و دغاکاری نیست، به چَم راهکار - چاره گری - و کاردانی است. ولی ابلیس هُشیارتر و نیرنگ ساز تر از همۀ آن پزشکان فرزانه است:
به سان پزشک اهرمن باز، تَفت
به فرزانه گی نزد ضحاک رفت
«تفت» همان تیزی و تندی است، اهریمن که هزار رنگ و نیرنگ در چنته دارد، این بار خود را در پیکر پزشکی کار آزموده به دربار ضحاک می رساند و پس از بررسی اندازه و بلندا و چیستی مارها می گوید: راهِ رهایی از این دومار آزار دهندۀ جان ، بریدن آنها نیست، این بخشی از سرنوشت گریز نا پذیر توست!.. این همان است که در اسلام تقدیر الهی می گویند! همان که از ازل بر پیشانی تو نوشته شده و راه گریزی از آن نیست. پس بجای بریدن آن ها که هر بار نیرومند تر از پیش بر شانه های تو بالا بر خواهند افراشت، با فراهم
آوردن خوارکی که دوست می دارند، زمینۀ آرامش و خرسندی شان را فراهم بیاور، این دو مار سیاه بجز مغز جوانان خوراک دیگری نمی خورند، پس تا می توانی مسجد و امام زاده برپا کن!.. تا می توانی بر شمار چاه های جمکران بیافزا.. بازار سینه زنی و قمه زنی را تا مرز دیوانگی دامن بزن... هزاران وبلاگ و تارنمای اسلامی راه بیانداز... دانش های مردمی یا علوم انسانی را از دانشگاه های کشور برچین... و در برابر هر گونه دانش و بینش و منش نیک راه بندی گذر نا پذیر بر افراز... رسانه ههای همگانی را ببند و رسانه های مزدور بر جایشان بگذار، جوانان بسیجی را بدون داشتن شایستگی های بایسته روانۀ دانشگاه ها کن تا جا برای جوانان دانش پژوهِ هوشمند نماند... استادان دل سوز و کار آزموده را از دانشگاه ها بران و سعید حدادیان ها را بر کرسی استادی دانشگاه ها بنشان ... نبیگ های آموزشی را به گونه یی بنویس و بیارای که کودکان و نو جوانان کشور هیچ نشان از فرهنگ ایران و نیاکان فرمند خود در آنها نبینند، دانشگاه ها را از مغز تهی بگردان و بجای مغز، مُشتی خاکستر در کلۀ مردمان بریز!..
خورش ساز و آرام شان ده به خَورد
نشاید جز این چاره یی نیز کرد
بجز مغز مردم مده شان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
به روزی دو کس بایدَت کُشت زود
پس از مغز سرشان بباید درود»
نگر نره دیو اندرین جستجو
چه جُست و چه دید اندرین گفتگو
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پَردَخته ماند زمردم جهان
«پردخته» چم های گوناگون دارد، گاه به چَم پرداخته شده است، و گاه به چم: پالایه – پاکیزه – پاک و روشن، و گاه به چَم تهی است، در اینجا همان تهی است!.. فردوسی با این سخن، پرده از راز اهریمن بر می دارد: این همه کوشش ابلیس برای این نیست که سر به سر ضحاک بگذارد و زمینه سرگرمی ما را فراهم بیاورد، برای این است که جهان را از مردم تهی بگرداند!.. واژۀ «مردم» در اینجا همان گلۀ گوسپندان دو پا نیست، «مردم» چیزی بسیار بر تر از آن جانوران بی بهره از خرد اند که با کرد و کار جانور گونۀ خود زمینۀ روی کار آمدن دستگاه ولایت فقیه را پدید می آورند و فرهنگ شبان رمه یی را فرا می گسترانند... از دید شترنگ بازان بزرگ سیاسی اینها ابزار کار شمرده می شوند نه «مردم!..»
اهریمن با چنین جانوران بی سر که بجای مغز، مُشتی خاکستر در کله دارند، نه تنها سر دشمنی ندارد، ونکه می خواهد با از میان برداشتن «مردم»، سراسر زمین انباشته شود از این گوسپندان سر به راه!..
فرازی از نوشتۀ آیت الله مرتضی مطهری زیر نام «رهبری در فرهنگ اسلامی» راستینگی این سخن را به روشنی نشان می دهد. مطهری می نویسد: