اند که انگاری رزم ما همان بزم ما و بزم ما همان رزم ماست. در راستای چُنین بینشی است که شاهنشاه داریوش بزرگ می نویسد: « اهورا مزدا خدای بزرگی است که این زمین آفرید، که آن آسمان آفرید، که مردم آفرید و شادی را برای مردم آفرید» .
در داستان آفرینش ایرانی در بندهش می خوانیم: « هرمزد پیش از آفرینش، شادی را آفرید، از این رو شادی را آفرید تا آفریدگان به شادی در ایستند»
در این هستی شناسی زندگی میدان جنگ است و زمین آوردگاه دو نیروی نیک و بد و شایست و ناشایست.
کشاورزی که تخم بر زمین می پاشد و دانه را پاس می دارد تا به بارش بنشاند، در ستیزی آشتی نا پذیر با دیو گرسنگی است!..
پزشک یا کارد پزشک و پرستاری که در بیمارستان به یاری بیمار می شتابند در جنگی سرنوشت ساز با دیو بیماری اند.
باغبانی که گل می پرورد در ستیز با دیو زشتی و گندیدگی است.
مادری که پستان به دهان کودک می گذارد در کار آراستن زمین به بهترین ارزش هاست، و جانمایۀ همۀ این ها همان «شادی» است.
همان رازها کرد نیز آشکار
جهان را نیامد چون او خواستار
گذر کرد زان پس به کِشتی بر آب
ز کشور به کشور برآمد شتاب
در هزارۀ یکم پیشازایش، نزدیک به سه هزار سال پیش، هنگامی که دریانوردان یونانی به کرانه های شاخاب پارس رسیدند با دریا نوردان و کشتی هایی رو برو شدند که خود را «پارسی» می شناساندند، از این رو یونانی ها، نه تنها دریای پارس را Persian Golf خواندند، ونکه سراسر ایران زمین را نیز Persia نام دادند!.
این گزارش تاریخی نشان دهندۀ پیشینۀ دراز ایرانیان در فن دریانوردی است، با نگاهی به داده های تاریخ در می یابیم که آب های دریای پارس – دریای عمان – پهناب هند- دریای مازندران و رودهای جنوب باختری ایران از دیرباز پهنۀ دریانوردی و کشتی رانی ایرانیان بوده اند.
کارمایۀ به جُنبِش در آوردن این کِشتی ها در آن زمان بادبان بود و نیروی بازوان پارو زنان!.
در روزگار هخامنشیان هنگامی که ناوگان دریایی ایران زیر فرماندهی دریا سالار آرتمیس، بانوی رزمندۀ ایرانی به یونان سپاه کشید، هر یک از ناوهای ایران سه رده پارو زن و بادبان داشتند و با شتابی نزدیک به هشتاد میل دریایی در روز می رفتند، هر ناو دویست سرباز رزمنده با خود می بُرد.
سنگ نگاره های بدست آمده از پاسارگاد، تاریخ دریا نوردی ایرانیان را به زمان کورش بزرگ می رسانند،
ولی این بدان چَم نیست که کِشتی سازی و دریانوردی از زمان کورش بزرگ در ایران آغاز شده باشد، چنانچه از سخن فردوسی نیز دانسته می شود فن کشتی سازی و دریانوردی در ایران به چرخه های پیشا تاریخ می رسد:
چُنین سال پنجاه بورزید نیز
ندید از هنر بر خِرَد بسته چیز
واژۀ هنر در شاهنامۀ فردوسی و در همۀ دیگر نامه های کُهن پارسی برای شناخت، بینشمَندی، دانش، فرهیختگی، فرجادی، فزونی، برتری و آن گامه از رسایی آدمی به کار برده می شود که هُشیاری و خِرَدمَندی و شناخت شایست از نا شایست را در بر دارد، و دارندۀ آن را برتر از دیگران فرا می نشاند، فردوسی بزرگ در این جا دیدگاه خود را با ما در میان می نهد و می گوید که جهان هستی بی هیچ پرده پوشی خود را در برابر دید ما برهنه کرده و هیچ رازی را در پَسِ پرده نگه نداشته است، به سخن دیگر پرده یی در کار نیست که بتوان رازهای مگو را در پس آن پنهان نمود!.. این خویشکاری ماست که با کار و کوشش، در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، چند و چون و رازوارگی های جهان را بشناسیم و بر توانمندیهای خود بیافزاییم. برای شناخت چندی و چونی جهان، باید زبان دانش را بیاموزیم و کاری به کار دین کاران و دین باوران نداشته باشیم. چنانچه فردوسی بزرگ در داستان اکوان دیو می گوید:
خِرَدمَند کاین داستان بشنُود
به دانش گراید به دین نگرود
دین گذاران و دین کاران چشمی برای دیدن برهنگی هوش ربای جهان، و هوشی برای دریافت رازوارگی های هستی ندارند!.. در هستی شناسی ایرانی، آیین نامۀ سپهر را با زبان گیتی نوشته اند نه با آیه های آسمانی!..
پس آدمی در پرتو خِرَد و اندیشۀ نیک می تواند همۀ درهای بسته را به روی خود بگشاید و رازوارگی های هستی را یکی پس از دیگری بگشاید، همان گونه که جمشید کرد:
همه کردنی ها چو آمد پدید
به گیتی بجز خویشتن را ندید
این بند در بسیاری از نسخه های کهن دیده نمی شود، بی گمان باید آن را از بندهای افزوده از سوی نسخه نویسان دین باور شمُرد که از همین جا می خواهند زمینۀ شکست و فروپویی و تباهی جمشید را فراهم آورند!. به ویژه که این بند هیچ پیوندی با بندهای پس و پیش خود ندارد!..
چو آن کارهای وی آمد بجای
زجای مِهی برتر آورد پای
به فَرِّ کیانی یَکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر، نشاخت
فر کیانی را در بخش های پیشین گفتیم. جمشید به نیروی چنین فَرّی آن تخت را بساخت و در پی دریانوردی، به هوا نوردی روی آورد:
به فَرِّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
امروز هم هواپیماهای تیز پرواز را به رنگ ها و نشانه های زیبا می آرایند..
که چون خواستی دیو بر داشتی
زهامون به گردون برافراشتی
امروز موتورهای جت، جای آن دیوان را گرفته اند!.
«هامون» همان دشت و زمین هموار است و گرودن نام دیگری است برای آسمان.
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاهِ فرمان روا
جهان انجمن شد بَرِ تخت اوی
از آن بَر شده فَرّهِ بخت اوی
به جَمشید بَر، گوهر افشاندند
مَر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نوهُرمَز فرودین
برآسوده از رنج تن ، دل زکین
به نوروز نو شاه گیتی فروز
برآن تخت بنشست پیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند
مَی و رود و رامش گران خواستند
چُنین جَشنِ فَرُخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار
از اینجا دانسته می شود که پیشینۀ نوروز هم به جمشید می رسد. نوروز بزرگ ترین ترین جشنی است که ایرانیان از دیر زمان تاریخ تا کنون همه ساله برگزار کرده و در گرامی داشت آیین های شادی بخش آن کوشیده اند. این درست است که نوروز جشن آغاز بهار است، ولی اگر نگاهی به کرانه های پیدا و نا پیدای آیین های نوروزی بیاندازیم خواهیم دید که نوروز آن چنان در روان ایرانیان ریشه دوانده که نمی توان آن را تنها (جشن آغاز بهار) دانست. ایرانیانی که در نیمکرۀ جنوبی و در کشورهایی مانند استرالیا و نیوزیلند زندگی می کنند نوروز را در آغاز پاییز، و درست در جای مهرگان جشن می گیرند ، نه برای اینکه پاییز از راه رسیده یا در نیمکرۀ دیگر زمین بهار شده است!.. برای اینکه نوروز است، سخن درست تر این است که بگوییم، نوروز جشن آیین های شهرگانی یا تمدن ایرانی است.از این روست که تازیان و تازی پرستان در هزار و چهارسد سال گذشته با همۀ کوشش های ایران ستیزانۀ خود نتوانستند ایرانیان را از برگزاری این خُجسته ترین جشن جهانی باز دارند.
چنین سال سی سد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
شایان یاد آوری است که در وندیداد (که بخش بسیار ارجمندی از گرامی نامۀ اوستاست) در بارۀ جمشید خواندیم که : در هنگام شهریاری جم دلیر نه سرما بود و نه گرما ، نه پیری بود و نه مرگ و نه رشک دیو
آفریده، پدر و پسر هریک از آنان به سیما پانزده ساله می نمود.
جوانی پایدار و بی مرگی از دیر زمان تا کنون والاترین خواست و آرزوی مردمان بوده است، در داستان های ایرانی به هنگام شهریاری جمشید به این آرزوی دیرینه جامۀ کردار پوشانده شد.
این بی مرگی را می توان به گونۀ نمادین، نشان زندگانی دراز مردمان در پی گسترش دانش پزشکی، و بهداشت و پاکیزگی خانه و زیستگاه دانست.
در سومین بند از هات نهم یسنا (=هوم یشت) خواندیم که زرتشت از «ایزد هوم» پرسید:
ای هوم!
کدامین کس نخستین بار در میان مردمانِ جهانِ اَستومند ، از تو نوشابه بر گرفت؟
کدام پاداش بدو داده شد، و کدام به روزی بدو رسید؟
آنگاه هومِ اَشَوَنِ دور دارندۀ، مرگ، مرا پاسخ گفت:
نخستین بار در میانِ مردمانِ جهانِ استومند، « ویونگهان» از من نوشابه بر گرفت، و این پاداش بدو داده شد و این به روزی بدو رسید که او را پسری زاده شد، جمشیدِ خوب رَمّه ، آن فرهمند ترینِ مردمان، آن هور چهر، آن که به شهریاری خویش، جانوران و مردمان را بی مرگ، و آب ها و گیاهان را نخشکیدنی، و خوراک ها را نکاستنی کرد.
به شهریاری جم دِلیر نه سرما بود نه گرما، نه پیری بود و نه مرگ، و نه رشک دیو آفریده ، پدر و پسر هر یک به چشم دیگری پانزده ساله می نمود، چنین بود به هنگامی که جم خوب رمه پسر ویونگهان شهریاری می کرد.
در کردۀ یکم یشت نهم (= گوش یشت) نخست درَواسبِ توانا ستوده می شود[ دَرواسپ به چم دارندۀ اسپ دُرُست، نام ایزد بانوی نگاهبان چارپایان و ستوران است که رَمه های گاوان و کودکان را تندرستی می بخشد]
درواسپِ توانای مزدا آفریدۀ اشون را می ستاییم که ستوران خُرد را تن دُرُست نگاه می دارد!.. که ستوران بزرگ را تن دُرُست نگاه می دارد!.. که کودکان را تن دُرُست نگاه می دارد!..
و در کردۀ دوم:
جمشید خوب رمه در پای کوه هُکَر سد اسب و سد گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آوَرد و چُنین خواستار شد:
ای درواسپ، ای نیک، ای تواناترین!.
مرا این کامیابی ارزانی بدار که آفریدگان مزدا را گله ها بپرورم، که آفریدگان مزدا را جاودانگی بخشم.
که گرسنگی و تشنگی را از آفریدگان مزدا دور بدارم، که ناتوانی - پیری و مرگ را از آفریدگان مزدا دور بدارم که باد گرم و باد سرد را هزار سال از آفریدگان مزدا دور بدارم.
در یشت هفدهم نیز نخست ستایشگر ( ایزد اَشَی توانا = ایزد بانوی خواسته و دارایی) می شویم که می گوید:
اَشَی نیک، شهریارِ بزرگوارِ بُرزمندِ خوب ستوده رامی ستاییم که چرخ های گردونه اش خروشان است.. که نیرومند، پاداش بخش، درمانگر و بسیار هوشمند و تواناست.
کسی که اَشَی را کام روا کند، بدو خِرَدِ سِرشتی بخشد.
اَشَی کسی را به یاری آید که او را از نزدیک بخواند، که او را از دور بخواند.
و پس از ستایش های بسیار شورانگیز ، به بند بیست و هشتم از کردۀ چهارم می رسیم و جمشید را با همان خواست و آرزو در پیشگاه ایزد اشی می بینیم:
جمشید خوب رَمه برفراز کوه البرز او رابستود،
و از وی خواستار شد:
ای اَشَی ی بزرگوار!.
مرا این کامیابی ارزانی بدار که آفریدگان مزدا را گله ها بپرورم، که آفریدگانِ مزدا را جاودانگی بخشم.
که گرسنگی و تشنگی را از آفریدگان مزدا دور بدارم، که نا توانی و مرگ را از آفریدگان مزدا دور بدارم، که
باد گرم و باد سرد را هزار سال از آفریدگان مزدا دور بدارم.
اَشی نیکِ بزرگوار ، شتابان فرا رسید و جمشید خوب رَمِه را کامروا کرد!..
می بینیم که جمشید در همه جا خواستار شاد زیوی و دیر زیوی مردم است.
در کارنامۀ ایران جمشید به چنان پایگاهی از والامندی می رسد که در فروردین یشت، اهورا مزدا پس از ستایش فَرّ و فروغ نیکان و اَشَونان، با شورانگیز ترین واژه ها به ستایش جمشید می پردازد و به زرتشت می گوید:
ای سپیتمان زرتشت!
اینک به راستی ترا از زور و نیرو و فَرّ و یاری و پشتیبانی فرَوَشی های توانای پیروزمند ِ اَشَنونان می آگاهانم که چگونه فرَوَشی های توانای اَشَونان ، مرا به یاری آمدند و چه سان مرا یاوری رساندند.
ای زرتشت!
از فَرّ و فروغ آنان است که من آسمان را در بالا نگاه می دارم تا از فراز، فروغ بیفشاند!..
آسمانی که این زمین و گِرداگرد آن را همچون خانه یی فرا گرفته است..
آسمانی استوار و دور کرانه که در جهان مَینُوی بر افراشته و بر پا داشته شده است و چُنین می نماید که فلزی گداخته بر فراز سومین لایۀ زمین بدرخشد!..
ای زرتشت!
از فَرّ و فروغ آنان است که من زمینِ فراخِ اَهورَه آفریده را نگاه می دارم!.. این زمینِ بلند پهناور را که در
بر گیرندۀ بسی چیزهای زیباست، که در بر گیرندۀ سراسر جهان اُستومَند – چه جاندار و چه بیجان – و کوههای بلند، دارای چراگاههای بسیار و آب فراوان است.
ای زرتشت!
از فَرّ و فروغ آنان است که من فرزندان هستی یافته را در زهدان مادران نگاه می دارم تا نمیرند و پیش از زایش، استخوان ها و موها و گوشت و اندرونه و پاها و اندام های نرینگی و مادینگی آنان را بهم می پیوندم.
اگر فروشی های توانای اَشَوَنان مرا یاری نمی کردند، هر آینه بهترین گونه های جانوران و مردمان مرا بر جای نمی ماندند، دروج نیرو می گرفت و فرمانروایی می کرد و جهانِ استومند از آن ِ دروج می شد!..
از فَرّ و فروغ آنان است که آبها از سرچشمه های همیشه جوشان روانند!..
از فر و فروغ آنان است که گیاهان از ریشه های نا خشکیدنی بر زمین می رویند!..
از فر و فروغ آنان است که بادهای پراکنندۀ ابر ها از خاستگاه همیشگی وزانند!..
از فر و فروغ آنان است که زنان تخمۀ فرزندان را در زهدان می گیرند!..
از فر و فروغ آنان است که زنان، آبستن فرزندان می شوند!..
از فر و فروغ آنان است که زنانِ بار دار آسان می زایند!..
از فر و فروغ آنان است که مردِ انجمنی زاده شود: مردی که بتواند در انجمن سخن خود را به گوشها فرو برد، مردی دانشور که بتواند از گفت و شنود پیروز بدر آید.
از فر و فروغ آنان است که خورشید راه خویش را می پیماید!.
از فر و فروغ آنان است که ماه راه خویش را می پیماید!.
از فرو فروغ آنان است که ستارگان راه خویش را می پیمایند!.
آنان فَرَوَشی های اَشَوَنان ( پیروان هنجار آفرینش) اند که در جنگ های سخت، بهترین یار و یاورند.
و سرانجام پس از ستایش های بسیار شور انگیز از پیروان هنجار هستی، فَرّ و فروغ جمشید را برای پایداری در برابر اهریمن و دیوان و از میان برداشتن رنج و درد و بیماری و ناداری و تنگدستی مردمان بدین گونه می ستاید:
می ستاییم جَمِ اَشَوَن از خاندان « ویونگهان» را، آن توانای دارندۀ رَمِه های فراوان را، برای پایداری در برابر کاستی هایی که از سوی دیوان است، و برای پایداری از کاستی گیاه که از خُشکی است، و برای پایداری در برابر مرگ!..
بر گردیم به شاهنامه و با مردمی همراه شویم که در پرتو کرد وکار خجستۀ جمشید:
ز رنج و ز بَدشان نبُد آگهی
میان بسته دیوان بسان رهی
میان بسته همان کمر بسته و به چم: بَسیجیده – آماده شده – و دست به کار شده است. و «رهی» از واژه های پهلوی و دارای دو آرش است، نخست: راهی – رونده – مسافر ، و دوم: کارگزار– فرمان بردار.. پیرو، در این جا همان کارگزار و فرمان بردار است.
به فرمانش مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان بُد پُر آواز نوش
جهان بُد به آرام، از آن شادکام
ز یزدان بدو نو به نو بُد پیام
اینکه « زیزدان بدو نو به نو بُد پیام»، نشان هم دلی، هم کاری، و هم یاری میان خدا و آدمی است!..
جمشید به جای این که توکل به خدا کند، به یاری خدا می شتابد!. و خدا نیز با پیش دانشی و خرد همه آگاه، راه دُرُستِ پیروزی بر اهریمن را به او نشان می دهد.
چو چندی برآمد بر این روزگار،
ندیدند جز خوبی از شهریار
جهان سر به سر گشته او را رهی
نشسته جهان دار با فَرّهی
یَکایَک به تخت مِهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
یَکایَک در بیشتر بخش های شاهنامه به چَم ناگهان و یک باره به کار رفته، ولی به چَم اندک اندک هم آمده است، در این جا بیش تر همان آرِش اندک اندک را دارد:
مَنی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد نا سپاس
مَنی کردن، خود را بزرگ دیدن، و خودبین شدن، و خود را برتر از دیگران پنداشتن است!..
گران مایگان را ز لشگر بخواند
چه مایه سَخُن پیش ایشان براند
چُنین گفت با سال خورده مِهان
که:« جز خویشتن را ندانم جهان
هُنر در جهان از من آمد پدید [درست می گوید]
چو من تاجور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم [درست می گوید]
چُنان گشت گیتی که من خواستم
خور و خواب و آرام تان از من است [درست می گوید]
همان پوشش و کام تان از من است
بزرگی و دیهیم و شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست؟
به دارو و درمان جهان گشت راست [باز هم درست می گوید]
که بیماری و مرگ کس را نکاست
جز از من که بر داشت مرگ از کسی؟
اُ گر بر زمین شاه باشد بسی
شما را زمن هوش و جان در تن است [درست می گوید]
به من نگرُود هر که آهرمن است
گر ایدون که دانید من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین»
شاد زیوی و به روزگاری شما تنها در پرتو کار و کوشش و نوآوری های پی در پی من پدید آمد، پس جادارد که مرا آفریدگار خود بدانید و بستایید!..
همه موبدان سر فگنده نگون
چرا، کس نیارَست گفتن نه چون
«موبدان» در اینجا همان خردمندان و ریش سپیدان و جهان دیدگان اند.
چو این گفته شد فَرّ یزدان از اوی
گُسست و جهان شد پر از گفت و گوی
هر آن کس ز درگاه ، برگاشت روی
نمانده به پیشَش یَکی نام جوی
سه و بیست سال از درِ بارگاه
پراکنده گشتند یک سر سپاه
مَنی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
مَنی پیوستنِ با کردگار، بالاترین گامۀ خود بزرگ بینی و خود را آفریدگار جهان پنداشتن است!..
به جَمشید بَر، تیره گون گشت روز
همی کاست زو فَرّ گیتی فروز
از او پاک یزدان چو شد خشم ناک
بدانست و شد شاه ، با ترس و باک
که آزرده شد پاک یزدان از اوی
بدان درد، درمان ندید ایچ روی
همی راند جمشید خون در کنار
همی کرد پوزش بَرِ کردگار
همی کاست زو فَرَه ایزدی
بر آورده بر وی شُگوهِ بدی
این بخش از داستان جمشید، بی گمان ساخته و پرداختۀ مغان و موبدان روزگار ساسانی و دستکاری در خدای نامه هاست. این دسته از کیش بانان تبه کار هرگز از یاد نبردند که جمشید هورچهر در نخستین گامه از کارنامۀ خود چه کرد:
جدا کردشان از میانِ گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
این کیش بانان و دکان داران دین هرگز نتوانستند این شاه کار بی همتای جمشید را بر او ببخشند و با دست بردن به خدای نامه ها بدین گونه از او کینه ستاندند، همین خدای نامه های دست کاری شده به دست فردوسی بزرگوار رسید و در شاهنامۀ او جاودانه شد، از این رو بسیار بایسته است که در این زمینه اندکی بدرنگیم و جمشید را از این ننگ جاودانه برهانیم.
در زامیاد یشت پس از ستایش «فَرّ کیانی مزدا آفریده» که از شورانگیزترین بخش های اوستاست، تنی چند از دارندگان «فَرکیانی» یا [فَرّ شاهنشهی] نام برده می شوند، برای شناخت انگیزه هایی که روزگار جمشید را از «خورشید گونگی» به « قیرگونگی» دگرگون کرد، خواندن این بخش از اوستا بسیار بایسته است، به کردۀ چهارم از زامیاد یشت باهم نگاه می کنیم:
« فَرّی که دیر زمانی از آن هوشنگ پیشدادی بود، چنان که بر هفت کشور شهریاری کرد، و بر دیوان و مردمان دُروند [مردم ناراستکار] وجادوان و پَریان و کوی های ستمکار و کَرَپ ها چیره شد[ کوی ها و کرپ ها دو گروه از کیش بانان روزگار پیشا زرتشت بودند] ، و دو سوم از دیوان «مَزَندَری» و دُروندان « وَرِنَ » را بر انداخت. [مَزَندَری همان مازندران است، ولی نه آن مازندران که امروزه در کنار دریایی به همین نام در خاک ایران جا دارد، جای گاه این مازنداران را برخی در هندوستان و برخی دیگر در سرزمین های گرم مانند یمن جستجو می کنند..]
کردۀ پنجم
فَرّی که از آن تهمورس زیناوند بود، چُنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمان دُروند و جادوان و پریان و کوی های ستم کار و کرپ ها چیره شد.
چنان که بر همۀ دیوان و مردمان دُروند و جادوان و پریان چیره شد و اهریمن را به پیکر اسبی در آورد و سی سال سوار بر او به دو کرانۀ زمین همی تاخت.
کردۀ ششم
فَرّی که دیر زمانی از آن جَمشید خوب رَمّه بود، چُنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمان و دروند و جادوان و پَریان و کوی های ستمکار و کَرَپ ها چیره شد .
آن که دارایی و سود – هر دو را از دیوان برگرفت.
فراوانی و گله – هر دو را از دیوان بر گرفت.
خشنودی و سرافرازی – هر دو را از دیوان برگرفت .
به شهریاری او، خوردنی و آشامیدنی نکاستنی، جانوران و مردمان – هردو بی مرگ، و آب ها و گیاهان هر دو نخشکیدنی بودند.
به شهریاری او نه سرما بود نه گرما، نه پیری نه مرگ، و نه رشک دیو آفریده. این چُنین بود پیش از آن که او دروغ گوید!. پیش از آن که او دهان به سخن دروغ بیالاید!.
پس از این که او به سخن نا درست دروغ دهان بیالود!. فَرّ آشکارا به کالبد مرغی از او به بیرون شتافت!..
هنگامی که جمشید خوب رَمه دید که فَرّ از وی بگسست، افسرده و سرگشته همی گشت و در برابر دشمنی دیوان فروماند و به زمین پنهان شد.
نخستین بار فَرّ بگسست، آن فَرّجمشید، فَرّ جم پسر ویونگهان به کالبد مرغ (وارغنَ Waareghna ) به بیرون شتافت!. [وارِغنَ نام مرغی اساتیری است. این مرغ در گرامی نامۀ اوستا از پایگاهی آن چُنان برخوردار است که او را پیکری برای فَرّ کیانی شمرده اند. در بهرام یشت وارِغنَ با فروزه های درخشانی مانند: بزرگ شهپر- مرغکان مرغ [سالار و فرمانرورای همۀ مرغان] خوانده شده است، این مرغ آن چنان ارجمند است که داشتن پَری از آن و ساییدن آن بر تن، یا همراه داشتن استخوانی از وی، دارنده را فَرّ و بزرگی بسیار می بخشد و او را در برابر جادویی و دشمنی هماوردان شکست ناپذیر می سازد.
این فَرّ ِ از جمشید گُسسته را گرشاسب نریمان بر گرفت که بجز زرتشت – در دلیری و مردانگی زورمند ترین مردمان بود.
که زور و دلیری مردانه بدو پیوست.
ما آن دلیری بر پای ایستاده، نا خفته، در بستر آرمیده و بیدار، آن دلیریِ به گرشاسب پیوسته را می ستاییم!..
(فَرّ کیانی در سه هنگام، و هر بار در پیکر و کالبد مرغ وارِغَن از جمشید جدا می شود، نخستین بخش را ایزد مهرِ تیز گوشِ هزار هنر دریافت می کند، دومی را ترَیتونَه[= فریدون] و سومی به گرشاسب اژدها کُش می رسد.)
در این جا ما را به چگونگی این فَرّ و چرخه های سه گانۀ تاریخی آن ( مهر ایزد – فریدون- گرشاسب) و چگونگی به کار گیری آن در این سه دورۀ تاریخی کاری نیست، ما می خواهیم پاسخی خِرَد پذیر برای پرسش های زیر بیابیم:
گناه جمشید چه بود که به چُنین سرنوشت بد شگون دچار گردید؟!.
گیرم که جمشید دچار لغزش شد و در دام خود بزرگ بینی گرفتار آمد، گناه مردم او چه بود که می بایست به درازای هزار سال در زیر تیغ و تازیانه های خونبار «اژی دهاک سه کلۀ سه پوزۀ دارنده ی هزار چستی» خون بگریند؟!. آیا چُنین پاد افره سنگین تنها به گناه یک لغزش کوچک، در برابر آن همه نیکو کاری و نیک منشی، از دادار آفریدگار پذیرفتنی است؟!..
دادار آفریدگاری که جمشید و مردم بی گناه او را پاد افرهی این چُنین سنگین می دهد، آیا همان اهوره مزدا خداوند جان و خرد است که به همراه ایزدان مَینُوی، در کنار رود داییتیای نیک با جمشید و بهین مردمان خردمند او به همپرسگی نشست تا زیستمندان را از گزند پتیارگی های اهریمن دور بدارد؟!..
آیا از چنین خدای آزاده یی چنین زشتی و پتیارگی پذیرفتنی است؟..
چنین خدای نا بخرد چه برتری دارد بر دیگر الاهانی که برای هراساندن مردم ، خود را جبار و مکار و قهار و مذل و منتقم و ذومنتقم می نامند؟!. اگر « داد» این است ، پس « بی داد» چیست؟
آنکه جمشید را دچار چُنین سرنوشت بدفرجام، و مردم بی گناه او را به درازای هزار سال به زیر تیغ و تازنۀ ضحاک و ضحاکیان فرو افکند، اهوره مزداست، یا «اهریمن» که به یارمندی مُغان و موبدان رُخکِ اهورا مزدا بر چهرۀ زشت خود کشیده و می گوید: منِ اهریمن همان اهورا مزدایم!..
آیا این اهوره مزداست که از جمشید خوب رمه کین می ستاند و او را با ارۀ ضحاک دو نیم می کند یا مغان و کیش بانان فرومایه یی که جمشید:
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه!!
پاسخ به این پرسش ها را هنگامی خواهیم داد که ایرانیانِ خرد در بازار دین گم کرده به فرمان ضحاک ماردوش با ارّه، شهریار خورشید چهر خود را دو نیمه می کنند!.
برای این که از شیوایی سخن پیر شهنامه گوی توس بهره برده باشیم نخست بخشی از داستان را همانگونه که در شاهنامه آمده است می خوانیم و سپس به بر رسی واژه به واژۀ آن می پردازیم:
داستن ضحاک و پدرش