نه پنهان نه سربسته گویم سخن
خدا نیست این جانور، اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا که من
خدا ناشناسم اگر« این » خداست
درود همۀ خوبان جهان بر روان پاک تو باد که این گونه دلیرانه رُخک از چهرۀ زشت این دین کاران و آیین جهان ویران گرشان بر داشتی و با چُنین زبان تند و تیز و دراز چراغ زندگانی خود را در گذرگاه باد گذاشتی.
بر می گردیم به شاهنامه.
جمشید در پی نو آوری های زندگی ساز و شادی بخش به کار سازماندهی کار و پیشۀ مرم پرداخت:
ز هر پیشه ور انجُمن گِرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خَورد
گروهی که آتوریان خوانی ش
به رسم پرستندگان دانیَ اش
جدا کردشان از میانِ گروه
پرستنده را جای گه کرد کوه
بدان، تا پرستش بُوَد کارشان
نوان، پیش روشن جهان دارشان
رَدان را دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان( رَشتاریان) خواندند
در برخی از نسخه های شاهنامه بجای رَدان واژۀ (صف) آورده و نوشته اند: صفی بر دگر دست بنشاندند! که نشان دهنده کم دانشی نسخه نویس است!. رَدان همان جوانمردان و بخردان و دلیران و سروران اند..
واژۀ نیساریان نیز در برخی از نسخه های شاهنامه به گونۀ «رشتاریان» آمده است که هر دو نادرست اند. این واژه در اوستای کهن به ریخت ( خسائتو Xaetu ) گزارش شده که همان «سپاهی» است، در اوستای جوان به ریخت ( رَ ثَه اِشتَر Rasaeshtar ) آمده و در زند (که گزارش پهلوی اوستاست) ارتیشتر یا (ارتشتار) شده است.
ردان را دگر دست بنشاندند
همی نام (ارتیشتر) خواندند
کِجا شیرمردان جنگ آورند
فروزندۀ لشکر و کشورند
از ایشان بُوَد تختِ شاهی به جای
اُ زیشان بود نام مردی به پای
نَسودی سدیگر گُره را شناس
کِجا نیست بر کس از ایشان سپاس
در برخی از نسخه ها بجای «نَسودی»، «بَسودی» آورده اند که هر دو از واژه های ساختگی هستند و ریشه در زبان پارسی ندارند...
در اوستای کهن واژۀ ( وِرِزِنَ Verezena ) همان است که امروزه برزیگر «یا ورزگر» شده است. این واژه در اوستای نو به ریختِ(واست رِیهَ Vastrya) در آمد، و در زند پهلوی به «واستریوش» دگرگون شد، فردوسی همین واژه را برای کشاورزان و برزیگران بکار برده است، ولی نسخه نویسان که چَم آن را نمی دانستند، آن را «بَسودی» و «نَسودی» و جز این ها نوشتند که همه را باید کنار گذاشت!.
این بند چنین است:
(واستریوش) سدیگر گُرُه را شناس
کِجا نیست بر کس از ایشان سپاس
«کِجا» هم همان است که امروزه می گوییم«که» .
بکارند و ورزند و خود بدروند
به گاه خورِش سرزنش نشنُوند
ز فرمان، سر آزاده و ژَنده پوش
ز آواز بَیغاره آسوده گوش
«بَیغار» یا «بَیغاره» و «پَیغاره» یا «بیغار» همان: سرزنش، نکوهش، و سرکوفت است. کشاورزان زنان و مردان آزاده یی هستند که خود می کارند و می دروند و می خورند، و دل و جان شان را از شنیدن سرزنش و نکوهش دیگران آسوده نگه میدارند!.
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
برآسوده از داور و گفتگوی
چه گفت آن سُخَن گوی آزاده مرد
که آزاده را کاهلی بنده کرد
چهارم که خوانند هو تُخشی
همان دست ورزان با سرکشی
«هوتُخشی» هم در برخی از نسخه ها به ریخت «اهنو خوشی» و « اُهتوخوشی» آمده که هر دو نادرست اند و ریشه در هیچ یک از زبان های ایرانی ندارند، درستِ این واژه همان «هوتُخشی» است که خود از دو بهر فراهم گشته است ، بهر نخست آن (هو) به چَم: خوب – به – نیکو... و بهر دوم تُخشی یا تُخشایی برآمده از بن واژۀ «تُخشیدن» به چَم بالا نشستن- کوشیدن - و نیروی خود را برای انجام کار نیکی به کار بستن است. برخی دیگر از اوستا شناسان این واژه را هویی تیش Huitish از ریشۀ هویی تی Huiti از بُن واژۀ (هو Hu) دانسته اند که به چَم آماده ساختن و به کار بستن است.
هریک از این دو برگردان را بپذیریم هوتُخشی می شود بهکوشی، کوشش نیک. و در اینجا سخن از پیشه ورانی است که با کار و کوشش و نو آوری های خود نیازمندی های همبودگاه را فراهم می آورند:
کِجا کارشان هم گِنان پیشه بود
روان شان همیشه پر اندیشه بود
بدین شیوه کاروزان زمانۀ خود را در چهار گروه یا چهار انجمن، و به گفتۀ امروزی «چهار سندیکا » جا می
دهد.
بد نیست بدانیم که واژۀ سندیکا در دهۀ 1890 در پی جنُبش سندیکالیسم از زبان فرانسه به فرهنگ واژه های سیاسی جهان راه یافت، ولی چنانچه دیدیم پدید آمدن انجمن ها یا گروه های کارورزی پیشینه اش به روزگار جمشیدی درکارنامۀ ایران می رسد:
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و ببخشید بسیار چیز
از این هر یکی را یکی پای گاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازۀ خویش را
ببیند بداند کم و بیش را
واژۀ «اندازه» در فرهنگ ایران از ارزش بسیار والا و جایگاهی بسیار ویژه بر خوردار است، اندازه گیری نه تنها در کار ساختمان و خانه سازی و آمیختن چیزها و مایه ها با یکدگر (در کیمیاگری یا شیمی)، ونکه شناخت اندازه در همۀ زمینه های زندگی، مَنِش و رفتار آدمی را هنجاری شایسته می بخشد، هنگامی که کار از اندازه گذشت، سامان و هنجار کارها از هم می گُسَلَد و زیان های بزرگ در پی می آوَرَد. در جهان امروز فزون خواهی در میان توانمندان از یک سو و تنگ دستی و بینوایی از سوی دیگر هر دو از اندازه گذشته و جهان را رو به تباهی و سیه روزگاری می برند. زندگی زمانی به هنجار می شود:
که تا هر کس اندازۀ خویش را
ببیند بداند کم و بیش را
از آن پس که این ها شد آراسته
شهنشاهِ با دانش و خواسته
بفرمود دیوانِ ناپاک را
به آب اندر آمیختنِ خاک را
هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند
سَبُک خِشت را کالبَد ساختند
به سنگ و به گچ دیو، دیوار کرد
نُخُستش به اندازه در کارکرد
واژۀ دیوار یا « دیو آر» هنوز هم در زبان پارسی یادگار همین رُخ داد است. اندازه در بکار گرفتن خِشت ها
نگاهی است به همان کار هنداچه گری یا هندسی، واژۀ مهندس نیز از همین هنداچه یا اندازه گیری بر خاسته
است.
چو گرمابه و کاخ های بلند،
چو ایوان که باشد پناه از گَزَند
سخن از گرمابه، آن هم در روزگار جمشید که هنوز به آغاز تاریخ نرسیده ایم نشان دهندۀ این است که ایرانیان از همان آغازِ دوران روستا نشینی، در اندیشۀ شُستنِ تن و پاکیزه نگه داشتن پیرامون زیست خود
بودند، خانه تکانی در روزهای پایانی سال که یکی از خُجسته ترین آیین های نوروزی است ، یادگاری از همین پاکیزه نگهداشتن زیستبوم است.
در همین جا شایان یاد آوری است که تا سدۀ سیزدهم، و پس از آن نیز شهروندان پاریسی بجای آبریزگاه کاسه هایی در کنار خواب گاه خود می گذاشتند و بامدادِ روز دیگر آن را از پنجره به کوچه می ریختند!.. پس از پدید آمدن مرگ سیاه یا بیماری پُر مرگ طاعون در سال 1531 زایشی، دولت فرانسه فرمان داد که در هر خانه می بایست یک آبریزگاه ساخته شود، ولی مردم فرانسه این فرمان را بها ندادند و به همان شیوۀ پیشین سرگین و پساب خود را در کوچه ها و گذرگاه ها ریختند، در انگلستان کار از این هم تباه تر بود!. جهانگردانی که در آن روزگار به کمبریج رفته اند از بوی گند و پلیدی شهر گزارش های بسیار دل آشوب از خود بر جای گذاشته اند. کلیسا که در آن روزگار تنها کانون آموزش و پرورش در اروپا بود، این اندیشۀ تباه کننده را در میان مردم می پراکند: که پدر آسمانی، به پاد اَفره گناه آدم که از میوۀ درخت دانش خورد، زمین را دچار لعنتی جاودانه کرده است تا فرزندان آدم از هنگام زاده شدن تا مرگ، کوله بار رنج های پایان ناپذیر را بر دوش خود داشته باشند و با کف سد پای برهنه از خار زار رنجی جان کاه بگذرند، پس ما که در این لعنت کده بسر می بریم، نه تنها باید در برابر این رنج های پایان ناپذیر شکیبایی پیشه کنیم، ونکه سپاسگزار پدر آسمانی مهربان هم باشیم که با خون پاک عیسای مسیح، ملکوت آسمان را در جهان پس از مرگ برای ما فراهم ساخته است.
نا گفته پیداست، سرنوشت مردم یاوه باوری که این گونه یاوه های تباه کنندۀ جان و جهان را بها دهند به
کُجا خواهد انجامید!.. در پی چنین آموزه های بد فرجامی بود که از سال 1347 تا 1350 زایشی کران تا کران اروپا دچار یک بیماری پُر مرگ بنام طاعون شد، که آن را مرگ سیاه نیز می گویند، این نخستین بار نبود که دست زور آور مرگِ سیاه، نهال زندگی را در اروپا بدین گونه درو می کرد، ولی این نخستین بار بود که این رُخ داد بدشگون با گزارشی همه سویه به سینۀ تاریخ سپرده می شد. در پی این بیماری فراگیر، در کمتر از دو سال، بیست و پنج میلیون تن از مردم اروپا جان خود را از دست دادند. مردم برای گریز از این بیماری پُر مرگ به کلیساها پناه می بردند تا از پدران کلیسا چاره جویند، ولی آن پدران بی پدر که پاسخی نداشتند و چاره نمی دانستند به آن ها می گفتند بروید جامه از تن بر گیرید و به دست خود تازیانه بر پیکر برهنۀ خود بزنید، شاید که از بار گناهانتان کاسته شود!. برخی از کشیشان این بیماری را پاد افره گناه یهودیانی می دانستند که عیسای مسیح را بر چلیپا کشیده بودند، بدین گونه روزگار یهودیان در اروپا یک بار دیگر به تیرگی گرایید.
گوسپندان عیسای مسیح به فرمان شبانان کلیسا به خانه های یهودیان بی گناه یورش بُردند، خانه هاشان را به آتش کشیدند و پیر و جوان و زن و مرد و کودک شان را کُشتند تا راه ملکوت یهوه را بر خود هموار سازند. به یاد داشته باشیم که در دین های ابراهیمی راه بهشت از دریای خون می گذرد!.. بی راه نیست که الله در قران پیاپی فرمان این بکُش آن بکُش می دهد.. وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ - وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ... ولی در داستان جمشید می بینیم که ایرانیان از روزگاران پیشا تاریخ دست به کار ساختن گرمابه شدند، از این رو اگر ایرانیان را نخستین سازندگان گرمابه در کارنامۀ جهان بدانیم داوری نا درستی نکرده و سخن یاوه یی نگفته ایم. با این گزارش کوتاه بر می گردیم به شاهنامه و داستان جمشید را پی می گیریم:
به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد
نخستش به اندازه در کارکرد
هر آنچ از گل آمد چو بشناختند
سَبُک خِشت را کالبَد ساختند
چو گرمابه و کاخ های بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
اینجا دیگر، برای در پناه ماندن از گزند باد و باران و دَدان و درندگان و دیگر آسیب های روزگار، نیازی به غارها و شکاف کوه ها نیست، این جا سخن از ایوان و کاخ های بلند در میان است:
زخارا گُهر جُست یَک روزگار
همی کرد از او روشنی خواستار
به چَنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاغوت و بیجاده و سیم و زر
ز خارا به افسون برون آورید
شد آن بندها را سراسر کلید
«افسون» در بیشتر بخش های شاهنامه به چَم چاره گری و چاره اندیشی است نه جادوگری.
دگربوی های خوش آورد باز
که دارند مردم به بویش نیاز
چو، پان و چو کافور و چون مُشک ناب
چو داربوی و اَنبَر، چو روشن گلاب
«پان» نام هندی برگی است به نام تمبول، که بیش تر در هندوستان می روید، برگی است به اندازۀ کف دست، در هندوستان آن را همراه با اندکی آهک و فوفل می خورند، این برگ لب ها را سرخ و دندان ها را پاک و سپید می کند.
«کافور»، شیرۀ درختی است خوشبو، گاه به رنگ زرد و گاه به رنگ سیاه، زرد آن پس از کوبیده شدن سپید می شود، و در دارو سازی به کار می رود. پورسینا پزشک و فرزانۀ نامدار ایرانی نوشته است که بوییدن کافور به همراه سندلِ سرشته به گلاب نیروهای پنجگانۀ تنی مانند بینایی – چشایی- شنوایی – بساوایی و بویایی را توان بیشتر می بخشد.
«مُشک»، مایه یی است که از جانوری همانند آهو بدست می آید و بسیار خوشبوست.
«دار بو» چوبی است که به هنگام سوختن بوی بسیار خوش می پراکند.
«اَنبر» را برخی گفته اند که سرگین جانوری دریایی همانند گاو است که خیزابه های دریا آن را به کرانه می آورند، برخی دیگر گفته اند که در موم برخی از زنبورهای انگیبن یافت می شود، گاه باران آن را به دریا می برد و دو باره به کرانه باز می گردد، هر چه هست بوی بسیار خوش دارد.
پس از بهره مند کردن مردم از این بوهای خوش، به اندیشه تن دُرُستی مردم می افتند و به سراغ دانش پزشکی می رود:
پزشکی و درمان هر دردمند
درِ تن دُرُستی و راه گزند
در همین جا شایان یاد آوری است که دانش و نو آوری از هر کجای جهان که برخاسته و بالیده باشد، «جهانی» شمرده می شود، نه «سرزمینی»، دستاورد دانش را نمی توان اسلامی، یونانی ، مسیحی یا سرزمینی به شمار آورد. آلبرت انشتین یک یهودی بود، ولی نو آوری های او را دستاوردهای یهودی نمی شمارند. ادیسون که از راه بکارگیری نیروی کهرُبا ریخت و رخسار جهان را دگرگون کرد یک مسیحی بود، ولی اگر کسی شیوۀ بهره برداری از نیروی کهربا[برق] و دستاوردهای شگفت انگیز آن را یک دانش مسیحی بنامد، خود را
به ریشخند گرفته است!.
پزشکی نیز همانند همۀ دیگر شاخه های دانش چنین است، از این رو، یادکرد پزشکی در ایران باستان، هرگز بدین آرِش نیست که ایرانیان را بُنیاد گذاران دانش پزشکی در جهان بدانیم. از پنج تا شش هزار سال پیش، و فراتر از آن می توان نشانه های پزشکی را در چین پیدا کرد، پیشینۀ گیاه پزشکی در هند اگر فراتر از چین نرود کم تر از آنهم نیست، مصریان از آنجا که مردگان خود را مومیایی می کردند، شناخت بسیار ژرفی در زمینۀ کارد پزشکی به دست آورده بودند، ولی امروز هیچ آدم خردمندی در جهان نیست که کارد پزشکی را یک دانش مصری بنامد!. از این رو سخن از پزشکی در ایران باستان، تنها برای این است که پیشینۀ این دانش را در ایران بشناسیم نه این که ایرانیان را بنیادگذار دانش پزشکی بشماریم!.
در گرامی نامۀ اوستا از پنچ گونه پزشکی نام برده شده است، نخست: ( اشا بَی شزا Asha bayshaza ).
«اشا» که بیش از 180 بار در سروده های اشو زرتشت ورجاوند به کار رفته، همان است که امروزه هنجار هستی، سامان آفرینش و ریتم کیهانی می گوییم، و« بَی شزا» همان پزشکی، و آرش آن از میان بردن درد و رنج است. در این رِشته از پزشکی، کار «اشو پزشک» این بود که از راه بهداشتِ تن و خوراک و نوشاک و پوشاک، و پاکیزگی خانمان و زیست بوم، مردمان را از گزند بیماری دور نگهدارد، و اگر در پی هرگونه بد هنجاری اشای بدن در جایی شکسته می شد به یاری بیمار بشتابد و سامان و هنجار بایسته را به ساخت و بافت بدن و پاکیزگی و زیبایی خانمان و پیرامون زیست برگرداند. در این رشته از پزشکی گاه با مالیدن بخشی از اندام های تن، یا برخی ورزش های ویژه، بیمار را یاری می رساندند، همان کاری که امروزه فیزیوتراپی می گوییم.
دوم (داتو بَی شزا ) یا « داد پزشکی» که امروزه پزشکی قانونی می گوییم. این گروه از پزشکان، مردم را به پاکیزه نگهداشتن تن و جامه و زیستگاه بر می انگیختند و آموزش های بایسته را به مردم می دادند تا از گسترش بیماری در میان همبودگاه جلوگیرند، از سوی دیگر، با جداکردن جام ها و پیاله ها و آوندها و خوابگاه و بِستر و جامه های بیمار از دیگران، در پیش گیری از گُسترش بیماری و همه گیر شدن آن می کوشیدند و کسانی که گمان آلودگی در آنها می رفت را در خانههای ویژه به نام « نُشوه خانه » یا «خانۀ ۹شبه » نگه داری می کردند. جامه های چُنین کسان می بایست با برخی از گیاهان دود زا « گندزدایی » یا ضد عفونی می شد، این کار روزانه سه بار انجام می گرفت.
سوم (کرتو بَی شزا bayshaza Karatoo ) یا کارد پزشکی. با شکوه ترین یادگار کارد پزشکی در ایران باستان، همان شیوۀ «رستم زاد» است که امروزه به نادُرُست به سزار، امپراتور روم نسبت می دهند و آن را سزارین می گویند، این رُخداد خُجَسته که در شاهنامه گزارش شده است را با هم بنگریم.
پس از پیوند زناشویی میان زال و رودابه:
بسی بر نیامد براین روزگار
که آزاده سرو اندر آمد به بار
« آزاده سرو» یا « سرو آزاده » در شاهنامه برای ایرانیان نژاده یا اصیل بکار رفته است، در اینجا برنامی است برای رودابه .
ز بس بار کو داشت اندرون
همی راند رودابه از دیده خون
چنان شد که یک روز از او رفت هوش
از ایوانِ دستان برآمد خروش
یَکایَک به دستان رسید آگهی
که پژمرده شد برگ سرو سهی
«یکایک»: ناگهان - آماج از سرو سهی همان رودابه است
به بالین رودابه شد زال زَر
پر از آب رُخسار و خسته جگر
«خسته»: زخمی
همی کند موی و همی خَست دست
پُر از غم همی بود بر سان مَست
«خست دست»: دست خود را می خراشید و زخم می زد
به دل آن گهی زال اندیشه کرد
وز اندیشه آسان تَرَش گَشت دَرد
همان پَرِ سیمرغش آمد به یاد
بخندید و سیندُخت را مُژده داد
یَکی مِجمر آورد آتش فروخت
اُ زان پر سیمرغ لختی بسوخت
هم اندرزمان تیره گون شد هوا
پدید آمد آن مرغ فرمان روا
بیامد دَمان تا به نزدیک زال
گُزین جهان، مُرغ فرخنده فال
چُنین گفت سیمرغ: «کین غم چراست؟
به چشم هُژبر اندرون نَم چراست؟
بیاور یَکی خنجر آب گون
یکی مرد بینادل پر فسون
«خنجر آب گون»: کارد پاکیزه و درخشنده - « پُر فسون»: کار آزموده
نُخُستین به می ماه را مَست کن
ز دل بیم و اندیشه را پَست کن
«مست کُن»: بی هوش کن
تو بنگر که بینا دل افسون کند
ز پهلوی او بچه بیرون کند
« افسون کند»: چاره کند
بکافد تَهیگاه سروسهی
نباشد مر او را ز درد آگهی
« بکافد»: بشکافد
و زو بچۀ شیر بیرون کِشَد
همه پهلوی ماه در خون کَشَد
و ز آن پس بدوز آن کُجا کرده چاک
ز دل دور کن ترس و اندوه و باک
گیاهی که گویم تو با شیر و مُشک
بکوب و بکن هر سه در سایه خُشک
بسای و بیالای بر آن خستگیش
ببینی هم اندر زمان رستگیش
«خستگی»: زخم
نخست بیمار را بی هوش کُن، سپس با کارد پاکیزه یی پهلوی او را بشکاف و بچه را از پهلوی او بیرون بکش، سپس جای پارگی را بدوز و در واپسین گامه آن را با داروهای ویژه بِبَند... امروز هم برای بیرون کشیدن بچه از پهلوی مادر کمابیش همین کارها را انجام می دهند، در این جا دو نکتۀ دیگر شایان ژرف نگری اند، نخست: آرامش و شکیبایی پیرامونیان، که گاه با نا شکیبایی های خود کار را بدتر می کنند، و دوم سپُردن کار به دست پزشک بینا دل پر فسون، واژۀ فسون در اینجا هیچ پیوندی با افسون و جادوگری ندارد، افسون همان کاردانی کارآزمودگی و هنر پزشک است.
چهارمین شیوۀ درمان در ایران باستان (اورورو بیشزا Urvoroo bayshaza ) یا گیاه پزشکی بود، «اورورو» از بُن واژۀ « اُروُر» به چَم گیاه است، این گروه از پزشکان را می توان هم دارو ساز و هم گیاه پزشک دانست.
پنجمین شیوۀ پزشکی در ایران باستان (مانترَه بیشزا bayshaza Mantra) بود، «مانترَه» به چَم سخن ستوده و آسمانی است، در این رشته از پزشکی، پزشک بدون بهره گیری از دارو، تنها با گفتن سُخنان ستوده و اندیشه انگیز و آرام بخش به یاری بیمار می شتافت، این رشته از پزشکی را می توان با آن چه که امروزه «روانپزشکی» می گوییم برابر شناخت.
بر گردیم به شاهنامه:
پزشکی و درمان هر دردمَنـــــــــــــــــــد
درِ تندُرُستی و راه گــــــــــــــــــــــــــزند
همان رازها کرد نیز آشکار
جهان را نیامد چون او خواستار
واژۀ جهان در زبان پارسی همان گهان، یا افزودۀ دو « گاه » است، نخست زمان. فردوسی می گوید:
کنون گاه رزم است و آویختن
نه هنگام ننگ است و بگریختن
باز می گوید:
بدین آرزو دارم اکنون امیـــــــــــــــــــــــد
شب تیـــــــــــــــره تا گاه روز سپید
دوم: جا، تهمورس در روز تخت نشینی:
چُنین گفت، کامروز تخت و گاه
مرا زیبـــــــــــــــد تاج و گرز و کلاه
چنانچه می بینیم، واژۀ گهان این هر دو «گاه» را در بر می گیرد، هم زمان، و هم جای را، می توان گفت که پس از چیرگی تازیان بر ایرانشهر، از آنجا که وات « گاف » بر زبان تازیان روان نمی شد، وات «ج» بر جای «گ» نشست و «گهان» به ریخت «جهان» در آمد، همان گونه که « بوذرجمهر» در جای « بزرگمهر» نشست و « مهرگان» « مهرجان» شد، و گرگان شد جرجان..
از سوی دیگر واژۀ «جهان » گاه برای سراسر گیتی به کار می رود و زمین و آسمان و پُری آن ها را در بر می گیرد مانند:
از این بیش کردی که گفتی تو کار
که یار تو بادا جهان کردگار
در اینجا جهان کردگار همان دادار آفریدگار سرور هستی است.
نظامی می گوید:
خدایا جهان پادشاهی تراست
ز ما خدمت آید خدایی تراست
و گاه تنها برای زمین به کار می رود، مانند:
جهان پادشاه چون شود دیر سال
پرستنده را زو بگیرد ملال
پادشاه هنگامی که پیر و فرسوده شود گرد ملال بر پرستاران و اسپهبدانش می نشیند.
در شاهنامه گاه برای ایران به کار رفته است، مانند:
وگر بهمن از پادشاهی گذشت
جهان پادشاهی به من باز گشت
در اینجا که می گوید:
جهان را نیامد چون خواستار
ز کشور به کشور برآمد شتاب
واژۀ جهان همۀ کشورها و سرزمین های شناخته شدۀ آن روزگار را در بر می گیرد، می گوید: در هیچ کجای جهان و در هیچ بخشی از تاریخ، کوشنده مرد نوآوری مانند جمشید دیده نشد. این سخن نشان دهندۀ ارجی والایی است که فردوسی بزرگ به جمشیدِ خورشید چهر می نهد و او را برترین شهریار در کارنامه ایران و جهان می شمارد.
فراموش نکنیم که فرهنگ ایران، فرهنگ کار و کوشش و نو آوری است. فرهنگ ایران با درویشی و صوفیگری و پشت کردن به ارزش های این جهانی و خوار شمردن زندگی، و دشمن شمردن تن به هیچ روی سر سازگاری ندارد. فرهنگ ایران، وارون آموزه های دین های ابراهیمی زمین را « لعنت کده» و « دیر خراب آباد» نمی داند.
فرهنگ ایران زمین را «جشنگاه» و زندگی را «آوردگاه دو نیروی نیک و بد»، و آدمی را رزمنده یی پُر توان در این آوردگاه سرنوشت ساز می داند. در هستی شناسی ایرانی، آدمی دستیار خدا در کار آفرینش است، والاترین خویشکاری آدمی این است که با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، زمین را جشنگاهی بسازد برای خود، و برای آب و خاک و گیاه و جانور و همۀ دیگر باشندگان روی آن. از آنجا که « تن آدمی» هم مهرۀ کوچکی از زنجیرۀ بزرگ هستی ، و پاره یی از تن هستی بخش است، خوار شمرده نمی شود و آن را بیگانه با خویشتن نمی داند و مانند مولوی بلخی نمی گوید:
همچو شیری صید خود را خویش کن
ترک عشوه اجنبی و خویش کن
در زمین مردمان خانه مکن
کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه؟ تن خاکی تو!..
کز برای او ست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می دهی
گوهر خود را نیابی فربهی
این گونه سخنان که نشان از خوار شمردن تن دارند، نه تنها هیچ پیوندی با فرهنگ جشن ساز و شادی بخش ایرانی ندارند، ونکه دُرُست در برابر و در ستیز با هستی شناسی ایرانی اند و نشان می دهند که گویندگان این گونه سخنان زندگی ستیز، تا چه اندازه از سرچشمه های فرهنگ جهان آرا و جشن ساز ایرانی دور افتاده اند.
فرهنگ ایران با چُنین آموزه های زیان بار هرگز سر سازگاری نداشته است!.. فرهنگ ایران فرهنگ شاد خواری و شاد نوشی و خوش پوشی و جشن سازی و مهرگستری و شادی پراکنی است. سراسر شاهنامه پر است از آراستن خوان، و شاد خواری و شاد نوشی و بزم سازی. در شاهنامه رزم و بزم آنچُنان به هم آمیخته