با روی کار آمدن رضا شاه بزرگ دگرگونی های بنیادی در شیوۀ کشور داری پدید آمد. رضا شاه بزرگ از یک سو کارکنان دولت را به پوشیدن پارچه های بافت ایران واداشت ، و از سوی دیگر بخش بزرگی از داد و سِتد با کشورهای بیگانه را به دست دولت سپُرد و دست بازرگانان فزون خواه را تا اندازۀ زیادی از سر مردم ایران کوتاه کرد. در این دوره بود که گروهی از بازرگانان سپاهان به این اندیشه افتادند که سرمایه های خود را در راه پیشرفت کارهای کشور به کار اندازند، در پی این اندیشه بود که در سال 1311 یک شرکت بازرگانی با همسویی و پیشگامی چند تن از بازرگانان در سپاهان پایه ریزی شد که آماج آن ساختن یک کارخانۀ بزرگ پارچه بافی بود. دو سال پس از آن در آذر ماه سال 1313 کارخانۀ پارچه بافی «ریسباف» به راه افتاد و شوری بزرگ در دل مردم سپاهان پدیدآورد. یک سال پس از آن، شرکت دیگری بنام «زاینده رود» به میدان آمد، و کارخانه های «شهرضا» و «مهتاب» را راه اندازی کرد، و پس از چندی کارخانه های ریسندگی «دهش» و «پشمباف» نیز آغاز به کار کردند و بدین گونه، سپاهان چهره و رخسار نوینی به ایران بخشید.. سردبیر روزنامۀ اخگر در شماره 1179، دوازدهم مهر ماه سال 1315 خورشیدی نوشت:
« تشکیل شرکتهای پیاپی و تأسیس مؤسسات بسیار مفید اقتصادی که علیالتوالی در شهر زیبای اصفهان به عمل میآید، راستی نه تنها کلیۀ اهالی کشور را دستخوش بهت و حیرت ساخته است، بلکه خود ما که زادۀ این شهر هستیم و از تمامی امور و جریانات مادی و معنوی آن خود را آگاه میدانستیم، صراحتاً اقرار می کنیم این همه موفقیتی که در تشکیل شرکتها و تأسیس کارخانجات نصیب اصفهان شده است، ما و بلکه تمامی اهالی اصفهان و حتی گاهی خود مؤسسین شرکتها را دستخوش بهت و حیرت ساخته است.»
بیش از ده هزار کارگر در رده های گوناگون در این کارخانه ها به کار پرداختند و هزاران تن دیگر نیز در کارهای کناری از این کارخانه ها بهره بردند. شهر سپاهان روز به روز زیبا و زیبا تر شد و تا جایی که روزنامه ها آن را منچستر شرق نام دادند!.. با روی کار آمدن محمد رضا شاه پهلوی، ریخت و رُخسار ایران از بیخ و بن دگرگون شد.
بر گردیم به شاهنامه و کرد و کار جمشید را با هم پی بگیریم:
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
ز هر پیشه ور انجُمن گِرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خَورد
پنجاه سال دیگر از زندگانی پُر بار خود در جدا سازی پیشه ها و سامان بخشیدن به کار و پیشۀ مردم و پدید آوردن سندیکاهای کارگری هزینه کرد.
به رسم پرستندگان دانی اش
واژۀ «آتوریان» افزودۀ «آتوربان»، و آتوربان در زبان پهلوی، همان آذربان یا آتش بان است که فردوسی این واژه را برای همۀ کیش بانان و رهبران دین های گوناگون بکار برده است، برخی از نسخه نویسان که آرِش
این واژه را نمی دانسته اند آنرا به گونه های «کاتوزیان» و «تورانیان» و «خاتون زنان» و «آثاریان» و «ارزانیان» و «کاثوریان» نوشته اند. شوربختانه بسیاری از این گونه واژه ها، از راه نسخه های گوناگون شاهنامه به فرهنگ نامه ها نیز راه یافتند و مایه سردر گمی و دردسرهای بسیار گشته اند.
جدا کردشان از میانِ گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
بدان، تا پرستش بُوَد کارشان
نوان، پیش روشن جهان دارشان
«نوان» همان نالان و زاری کنان است، پیداست که نوحه خوانی و شیون و زاری برای الله، یا برای پیامبران و امامان و دیگر جهان ویران گران پیرو الله، پس از رُخداد کربلا به فرهنگ دینی ما راه نیافته و پیشینه یی بس دراز دارد!..
به هر روی جمشید که از این دین کاران فرومایه که کاری جز غم گُستری و اندوه پراکنی ندارند و موریانه وار خِرَد مردمان را می جوند و زندگانی شان را تباه می کنند تا بتوانند بر کول شان سوار شوند بیزار است، همه را از میان مردم جدا می سازد و می گوید شما که نه کار می کنید، نه می کارید نه می دروید، نه می بافید نه می شویید، تنها کارتان همان یاوه تنیدن و موریانه وار خرد مردمان را جویدن است، بروید بالای آن کوه، به دور از همبودگاه مردمان هر اندازه دل تنگ تان می خواهد برای ایزدان پنداری خود گریه و زاری کنید و دست تباه کننده و خون ریز خود را از سر مردم ما کوتاه بفرمایید!..
مردم اروپا نیز پس از نوزایی فرهنگی در اروپا، همین کار را با کیش بانان خود کردند، کشیشان و پدران کلیسا را که بزرگ ترین باز دارندگان به روزگاری مردم بودند، در دخمه های مردم ستیزشان فرو بردند و دست خونریز و تبه کارشان را از سر مردم خود کوتاه کردند.
اشو زرتشت ورجاوند در سرود سی ودوم یسنا رو به همۀ کاهنان و کشیشان و آتشبانان و آخوندهای جهان کرده و می گوید:
ای کژ اندیشان،
همۀ شما و همۀ آنانی که
با خیره سری شما را می ستایند
دارای سرشتی زشت و نا درست و خود پرست هستید
و این کردار فریبکارانه است
که شما را در هفت کشور، به بدی
زبانزد کرده است.
بدینسان شما،
اندیشۀ مردم را چنان پریشان و آشفته کرده اید
که بدترین کارها را انجام می دهند،
به دوستی با کژ اندیشان رو می کنند،
از اندیشۀ نیک دوری می جویند،
و از خرد خداوندی و راستی و پاکی می گریزند
ای کژ اندیشان،
بدین سان شما ،
با کردار بد اندیشانه
و با اندیشه و گفتا رو کردار زشت
و نُوید سروری به دروندان
مردم را فریب دادید
و آنها را از زندگی خوب و جاودانه باز داشتید!.
این بزرگ ترین شاهکار جشید بود!. این شاهکار را به یاد داشته باشیم تا به هنگام خود خواهیم دید که مُغان و موبدان و دین کاران چگونه زهر اندیشه های جهان ویران گر خود را در جان جمشید، و در کام ما مردم ایران فرو ریختند و چه گونه از جمشید خورشید چهر، و از فرزندان او که ماییم کینه ستاندند!.
جای شگفتی بسیار است که فرزانۀ بسیار گرانمایه یی مانند جاوید نام استاد سعیدی سیرجانی دیدگاهی از بیخ و بُن وارون این دارد.
بسیار بایسته است که با دیدگاه این مرد بزرگ نیز که نخشی کارساز در خلالوش اسلامی سال 57 و فروپاشی خاندان پهلوی، و روی کار آوردن دیو زادگان اهرمن خو در نیابوم اهورایی ما داشت آشنا شویم.
استاد می نویسد:
«شاهنامۀ فردوسی به عنوان یک شاهکار ادبی لبریز از ایجازهای هنرمندانه است، برای کسانی که اهل تأملند و کاشف اسرار، نه برای اذهانی که به خواندن رمانهای پر شاخ و برگ و پر لِفت و لعاب ِ بازاری عادت کرده اند و به این انتظارند که لقمۀ ساخته و پرداخته را در کام آماده پسندشان بچپانند!. این جماعت ممکن است با خواندن همین داستان ضحاک به تصور خودشان به کشف هزار و یک نقیصه پردازند که چرا چنین شد؟ چرا علت فلان حرکت را شاعر بیان نکرد؟. مثلاً در مقدمۀ داستان با خواندن دو بیتی که مربوط به سقوط جمشید است به زمزمۀ اعتراض بر خیزند که عجبا!.. شاهی بدین خوبی و رعیت پروری آنهم در اوج قدرت، چگونه بدان سادگی سقوط کرد و فراری شد؟ چرا فردوسی چنین کوتاه آمده است و با یک بیت سرو ته قضیه یی بدان اهمیت را بهم آورده؟ مردم آسودۀ در ناز و نعمت لمیده چرا بدان سادگی و سرعت دستخوش طغیان شدند و بر او شوریدند؟ و حال آنکه پاسخ این چرا های مُقَدر را فردوسی هم پیش از طرح مسأله داده است و از نخستین قدم اذهان نکته یاب را متوجه عاقبت شوم جمشید کرده است و هم در موارد مختلف. جمشیدِ نا فرخنده سرانجام از همان لحظه یی که متفکران وارستۀ حق شناس را نفی بلد می کند، و مجبور به اقامت در شکاف کوهساران و دل تاریک غارها، مقدمات قیام مردم و سرنگونی خود را فراهم کرده است. اگر این پیشوایان معنوی مردم، این زبانهای گویای ملت، از جامعه جدا نگشته و محکوم به اقامت در قله های جبال نشده بودند ، به حکم شجاعتی که محصول حق پرستی و حق طلبی است، جمشید را در نخستین قدم
هوسبارانه اش مورد خطاب و عتاب قرار می دادند و متوجه عواقب آسمان پیمایی اش می کردند. به او می گفتند بجای ساختن تخت زمرد نگار و بر پا کردن مراسم مسرفانه یی با آن طول و تفصیل (سرکوفتی است به جشنهای دوهزار و پانسد ساله شاهنسیاهی در روزگار ما)، وقت و نیرویت را صرف خدمت به مردم کن و آبادی مملکت، و این خود مقدمه ای است که نتیجۀ قطعی اش سقوط جمشید است!.
علاوه بر این فردوسی با اشاره به سفرهای دریایی و هوایی جمشید، خواننده را متوجه این واقعیت می کند که دیگر جمشید همان جمشید گذشته نیست، اکنون هوش و حواس مرد از اوضاع مملکت و احوال رعیتش منصرف شده و به سیاحت دریاها و عروج به افلاک منحرف...
(رویه های 44 و 45 از ضحاک مار دوش گزارش سعیدی سیرجانی.)
شوربختانه این مرد بزرگ که در ستیز با سامانۀ شاهنشاهی ایران(بویژه شاهنشاه آریامهر) بدست همین گروه آدمی خوار که آنها را متفکران وارستۀ حق شناس!.. پیشوایان معنوی مردم!.. زبان های گویای ملت!.. نامید، کشته شد!. به دست کسانی که از دید او، به حکم شجاعتی که محصول حق پرستی و حق طلبی آنان است جام شوکران را نه به خواست خود، ونکه به خواست آن ها سر کشید!..
اگر استاد زنده بودند می توانستیم دلیری کنیم و از ایشان بپرسیم:
استادا، در کدام دوره از تاریخ، در کدام سرزمین، و کیش بانان کدام یک از کیش ها و آیین های «الهی» را می شناسید که: متفکران وارستۀ حق شناس بوده اند؟!.
در سراسر تاریخ کلیسا چند تن از پدران بی پدر کلیسا را می توانید با چنین فروزه ها که ارزانی شان داشته اید نام ببرید؟!
آیا همین متفکر ان وارستۀ حق شناس نبودند که در سده های میانی سراسر اروپا را به ننگ هستی خود داغ زدند!
آیا همین ها نبودند که چهرۀ پاک زمین را با خون دگر اندیشان سرخاب مالیدند، و نغمۀ شادمانی را از کران تا کران اروپا بر داشتند؟!..
آیا همین متفکران وارستۀ حق شناس نبودند که به هر دستاویزی فرمان کشتار و آزار یهودیان را می دادند، خانه هاشان را به آتش می کشیدند! شکم زنان باردارشان را پاره می کردند! و کودکان زاده نشده را بنام فرزندان شیطان از زهدان مادران بیرون می کشیدند؟!..
آیا این متفکران وارستۀ حق شناس نبودند که هراس انگیز ترین، و مرگ بار ترین ابزار شکنجه و آزارِ جانِ آزادگان را در اروپا و سپس در ایران پدید آوردند؟!..
آیا این پیشوایان معنوی مردم، و این متفکران وارستۀ حق شناس نبودند که مردان را به جنگ های خانمان سوز صلیبی می فرستادند و تن پوش آهنین بر پایین تنۀ زنانشان می پوشاندند تا در نبود شوهران شان به مرد دیگری نزدیک نشوند، و بدین گونه زنان بی گناه را با هزار و یک گونه بیماری و دردهای جانکاه روانۀ گورستان می کردند؟!..
آیا این متفکران وارستۀ حق شناس و این پیشوایان معنوی مردم نبودند که با کُشتن و تاراندن وشکنجه کردن دانشمندان و نو آوران و نخبگان و فرزانگان، شاهین اندیشه را در کران تا کران اروپای سده های میانی به بند کشیدند، و راه بندی گذر ناپذیر در برابر پیشرفت دانش و به روزگاری مردمان پدید آوردند؟!..
آیا این متفکران وارستۀ حق شناس و این پیشوایان معنوی مردم نبودند که به نام مجاهدین اسلام در کران تا کران سرزمین اهورایی شما آسیاب های خون به راه انداختند!.. کودکانتان را به کنیزی و غلامی بردند!.. به مادران و زنان و دخترانتان در برابر چشمان مردان دست بسته شان به نوبت تن آمیزی کردند و فرزندان پدر ناشناختۀ بسیار از خود بر جای گذاشتد!..کتاب خانه هاتان را به آش کشیدند!.. کاخ هاتان را ویران کردند! در خراسان، زبان از کام هم میهنان خوب شما به گناه پارسی گویی از دهان بیرون کشیدند و بر درخت ها آویختند!.. و هر روز ننگی در پی ننگ دیگر در میهن شما از خود به یادگار گذاشتند؟..
آیا این متفکران وارستۀ حق شناس و پیشوایان معنوی مردم مانند: خمینی – خلخالی – خامنه یی -غلامحسین محسی اژه یی هزاران دیو زاد اهرمن خوی دیگر نبودند که سوار بر گردۀ مردمی که در سده های پیاپی مغزشان را جویده و روان شان را تباه کرده بودند، به جهان روش شما یورش آوردند.. همۀ ارزش های مردمی را لگد کوب کردند.. روزگار جوانان خوب میهن شما را به سیاهی کشیدند، و سر انجام خود شما را نیز به گناه آزاد اندیشی به زندان افکندند، زهر به کام تان ریختند و مردم فرهنگ دوست ایران را در سوگتان نشاندند؟!..
آیا این متفکران وارستۀ حق شناس، و این پیشوایان معنوی مردم نبودند که کتاب های چاپ شدۀ شما را در چاپخانه خمیر کردند!. خود شما و ناشر کتاب های شما را به روز سیاه نشاندند!.. و شما را ناگزیر کردند که برای باز پرداخت زیان هایی که به ناشر بیچاره کتاب های شما رسیده و او را از پا انداخته بود از ایرانیان برونمرزی در خواست یاری کنید؟!..
بزرگا، در تاریخ هزار و چهارسد سالۀ اسلام، و در سراسر تاریخ آخوندیسم در ایران، کدام حق شناسی را از این پتیارگان جان ستیز، زندگی ستیز، شادی ستیز، زن ستیز، آزادی ستیز... از این تباه کنندگان جان و جهان دیده اید که بر جمشید خرده می گیرید که چرا این دیو خو اهرمن چهرگان پوسیده مغزِ گندیده دهان را به بالای کوه فرستاد و دست خونریز و تبه کارشان را از سر پداران و مادران شما کوتاه کرد؟1.
شما استاد بسیار گرانمایه با کدام گواه مندی، با کدام دست مایه، با کدام پشتوانۀ تاریخی، این جانوران آزار دهندۀ جان را که در کران تا کران جهان، و در میان همۀ کیش ها و آیین ها، جز تبه کاری و دُژمنشی هیچ دستاورد دیگری برای مردم جهان نداشته اند، رهبران و پیشوایان معنوی مردم به شمار آورده اید؟1.
چگونه است که چندین هزار سال پیش، بزرگ مردی بنام اشو زرشت اسپنتمان در برابر این زشت خو اهرمن چهرگانی که جان و جهان را می آزارند، می ایستد و با خروشی جانانه تازیانه یی از واژه های اندیشه انگیز بر پیکرهای کژ و کوژ و آلوده به ننگ شان می زند، هزاران سال پس از این مرد بزرگِ که پایه گذار تاریخ اندیشه بود، مرد بزرگ دیگری بنام استاد سعیدی سیرجانی از همان سر زمین بر می خیزد و در پی چندین هزار سال آزمون تلخ تاریخ که از این کژ اندیشان دیده است، آن ها را رهبران و پیشوایان معنوی و
متفکران وارستۀ حق شناس می نامد که: به حکم شجاعتی که محصول حق پرستی و حق طلبی است!.. خود او را به گناه آزادگی به بند می کشند،آن سرو سربلند روزگار ما را همجنس باز!. تریاکی!.. فروشندۀ مجله های پونوگراف می نامند و سرانجام با شیافی زهر آلود دفتر زندگانی اش را می بندند!..
استادا، پتیارگی های ایران سوز این متفکران وارستۀ حق شناس!.. این زبان های گویای ملت!.. این مردان شجاعی که شجاعت شان محصول حق پرستی و حق طلبی است!.. این کارگزاران دولت بهره کش انگلیس در بر انگیختن فتحعلیشاه قاجار به جنگ با کفار روس و از دست دادن هفده شهر کافکاز را به یاد دارید؟!
ستیز این متفکران وارستۀ حق شناس با انقلاب مشروطه را به یاد دارید؟!..
ستیز این پیشوایان معنوی با حق رای زنان در مجلس شورای ملی را به یاد دارید؟!.
ستیز این زبان های گویای ملت با دبستان ها و دبیرستان های دخترانه را به یاد دارید؟!.
ستیز این متفکران وارستۀ حق شناس با حق رای زنان در روزگار آریامهری را به یاد دارید؟!.
کُشتار زندانیان سیاسی سال 67 یادتان هست؟!.
تیرباران افسران و درجه داران ارتش شاهنشاهی بر بالای بام مدرسه علوی را به یاد می آورید؟!.
آن اعدام های گروهی با جرثقیل های سنگین، آن دست و پا بریدن ها، آن چَشم از چشمخانه در آوردن ها، آن زنان را تا نیمه در خاک فرو کردن و به سنگ سار بستن ها، آن دستیازی های شرم آور به زنان و مردان در زندان ها، آن پَرده دوشیزگی دوشیزگان نو جوان را در زندان ها پاره کردن ها، آن دستیازی به زنان آبستن در زندان ها، آن دزدی ها و چپاول های میلیارد دلاری از کیسه مردمِ خاکستر نشین، آن خون زندانیان را پیش از اعدام با سُرنگ بیرون کشیدن ها، آن همه دروغ و فریب و نیرنگ و تبه کاری خمینی و دیگر دیو زادگان اهرمن خویی که سرزمین تاریخی شما را دچار این همه ننگ و تباهی کردند را به یاد دارید؟!.. اگر فراموش کرده اید، بدا به روزگار ما!.. و اگر به یاد دارید و هنوز این اَژدَها فشانِ آدمی خوار را بر تر از جمشید می شمارید باید به روزگار مردم ایران گریست!..
نوشته اید:
« اگر جمشید این متفکران وارستۀ حق شناس را نفی بلد نمی کرد، و مجبور به اقامت در شکاف کوهساران و دل تاریک غارها، نمی کرد، این پیشوایان معنوی مردم، این زبان های گویای مردم، به حکم شجاعتی که محصول حق پرستی و حق طلبی آن هاست، جمشید را در نخستین قدم هوسبارانه اش مورد خطاب و عتاب قرار می دادند و متوجه عواقب آسمان پیمایی اش می کردند. به او می گفتند بجای ساختن تخت زُمُرد نگار و بر پا کردن مراسم مسرفانه یی با آن طول و تفصیل، وقت و نیرویت را صرف خدمت به مردم کن و آبادی مملکت، و این خود مقدمه یی است که نتیجۀ قطعی اش سقوط جمشید است!.
استادا، من به راستی نمی دانم چگونه است که شما بجای اینکه به هوانوردی و دریانوردی جمشید به خود ببالید که در سر زمین فرهنگ خیز نیاکان شما، هزاران سال پیش از آنکه برادران رایت هواپیما بسازند، اندیشه هوانوردی پدید آمده بود!. و افزون بر این، جشن شادی بخش نوروز که شیرازه بند ملیت و فرهنگ شماست پی آیند همان پرواز جمشید بود!:
به جمشید بر گهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هُرمُز فرودین
بر آسوده از رنج تن، دل زکین
به نوروز نو شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست پیروز روز
بزرگان بشادی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
چُنین جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار
نوشته اید:
علاوه بر این، فردوسی با اشاره به سفرهای دریایی و هوایی جمشید، خواننده را متوجه این واقعیت می کند که دیگر جمشید همان جمشید گذشته نیست!.. اکنون هوش و حواس مرد از اوضاع مملکت و احوال رعیتش منصرف شده و به سیاحت دریاها و عروج به افلاک منحرف!.
استاد گرامی ، من نمی دانم باید سخن شما را بپذیریم یا سخن فردوسی بزرگوار را ، خواهش می کنم بیایید یک بار دیگر این چند رج را با هم بخوانیم:
به جمشید بر گُهر افشاندند!.
چه کسانی «به جمشید بر گوهرافشاندند؟!» آیا نه آن مردمی که آن شهریار خورشید چهر، با کار و کوشش، در پرتو خرد و اندیشۀ نیکِ خود، از ژرفای تیره روزگاری بیرون شان کشید و به بالاترین گامه به روزگاری شان فراز آورد؟ آیا این مردم نیستند که « او را بر کشیدند؟!.»
به نوروز نو شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست پیروز روز
آیا فردوسی بزرگ این برنام «شاه گیتی فروز» را برای ریشخند من و شما بکار برده است؟!. یا برای ستایش جمشید؟!. آیا فردوسی نمی دانست شاه گیتی فروز یعنی چه؟
بزرگان به شادی بیاراستند
این «بزرگان» چه کسانی بودند که به شادی بیاراستند؟!. شما می توانید بگویید افسران ارتش و دولتمران و درباریان، ولی ما هم می توانیم بگوییم خردمندان و فرزانگان و فرهیختگانی مانند شما و پیران جهان دیده و بهین مردمانی که همراه با او در کنار رود داییتای نیک با اهورَه مزدا و ایزدان به همپرسگی نشستند تا راهی برای برون رفت از روزگار پُر مرگی که اهریمن در کار پدید آوردنش بود جستجو کنند!.. از دید شما آیا هیربُدان و دانش بانان و فرهیختگان و جهان دیدگان و بهین مردمان، در ردۀ «بزرگان » نیستند؟!. تنها افسران ارتش و دولتمردان و درباریان شایستۀ برنام «بزرگان» اند!..
این بزرگان بودند که به شادمانی آن پیروزی های بزرگ و دستاورهای شادی بخش کار و کوشش جمشید و
بهین مردمان:
می و رود و رامشگران خواستند
این بزرگان جشن ساز روزگار جمشیدی، نوادگان همان مردمی بودند که در روزگار کیومرسی (که می توان آن را با دوران پیش از پهلوی برابر شمرد) در بی خوراک و نوشاک و پوشاک همراه با دَد و دام و جانوران نارام زی در شکاف کوه ها و زیر تخته سنگ ها می زیستند!. و اکنون در پرتو خرد و اندیشه و پیش دانشی، و در پی کار و کوشش و نوآوری های پیاپی جمشید هورچهر( شما بخوانید شاهنشاه آریامهر)، جشن در پی جشن می آرایند، خوان خوش باشی می گسترانند و رود و رامشگران را فرا می خوانند تا نغمۀ شادمانی و پیروزی سر دهند!..
در همین جا شایسته است که نگاهی هم به روزگار مردمی بیاندازیم که پیش از روی کار آمدن خاندان پهلوی، در سایه سار آن متفکران وارستۀ حق شناس!.. آن پیشوایان معنوی مردم!.. آن زبان های گویای ملت روزگار می گذراندند.
حاج سیاح در باز گشت از اروپا در دفتر در « خاطرات » خود می نویسد:
« جماعت عمامه به سرها همه جا را پُر کرده و همه مقامات را صاحب شده اند، کسی نمی داند کدامیک از آنها فهم و سواد دارد و کدامیک ندارد، همه نام آیت الله و حجت الاسلام و شیخ و ملا دارند، و کارشان این است که به اسم شریعت هر چه می خواهند بکنند و جلوهر چه را نمی خواهند بگیرند. مومن می سازند، تکفیر می کنند، معاملۀ بهشت و جهنم می کنند، کسی جرات ندارد بگوید آقا دروغ می گوید، زیرا بیرق وا شریعتا بلند می شود، به آنها ایراد می گیری، می گویند ایراد به مجتهد جایز نیست، تکذیب می کنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده یی، به هیچ آخوند گردن کلفتی نمی توان گفت که مجتهد نیست یا که عادل نیست زیرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هر چه بگوید می کنند... و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته است، رنگها زرد، بدنها لاغر، لباسها کثیف، لب ها آویخته، چشم ها بر زمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بربسته و بجز نوحه و زاری چیزی برجای نمانده است، آنچه باقی مانده است زیارت رفتن و نعش کشیدن و نمازجماعت خواندن است!!...
آیا هنوز هم بر این باورید که جمشید نمی بایست این (جماعت عمامه به سرها) را روانه کوهستان و یا گورستان شان می کرد؟!.
آیا هنوز هم این زشت خو اهرمن چهرگان پوسیده استخوانِ گندیده دهان!..این دیوزادگان ایران سوز و جهان ویرانگر را « رهبران معنوی مردم»- «زبانهای گویای ملت» و «متفکران وارستۀ حق شناس» می دانید؟!..
واپسین نکته اینکه: شما استاد گرانمایه فراموش کرده اید که فردوسی داستان جمشید و ضحاک را خودش نیافریده است!. سرنوشت بد شگون جمشید آفریدۀ ذهن خوش پرداز فردوسی نیست، نوشتۀ دست همان کیش بانان اهرمن خوی بد پردازی است که جمشید آن ها را از میان مردم جدا کرد!. ما این نکته را در بخش های آیندۀ این پژوهش به روشنی نشان خواهیم داد.
و واپسین پرسش اینکه: استادا، آیا این کار دُرُستی است که در ستیز با خاندان پهلوی، به ویژه در ستیزی آشتی نا پذیر با آریا مهر، شاهنامۀ فردوسی را هم که «شاهِ» نامه های جهان است، به جنگ ابزاری کوبنده برای کوبیدن سامانۀ شاهنشاهی کنید و آن را بر سرِ ما مردم ایران بکوبید؟..
به باور شما اگر فردوسی زنده بود، آیا پروانۀ این گونه بهره برداری «ابزاری» از نامور نامۀ خود را به شما می داد؟!.
آیا این کار درستی است که ما به بهای کوبیدن تاج داران، دستار بندان را بر افرازیم و این دیو خو اهرمن چهرگان را تا پایگاه ایزد گونگی فرا بریم؟!.
ای کاش این متفکران وارستۀ حق شناس، جان نازنین شما را از شما نگرفته بودند تا من از شما می پرسیدم که چه دگرگونی بُنیادی و با کدامین انگیزه در نگرش شما پدید آمد که شما پس از نوشتن «ضحاک ماردوش» در روزگار آریامهری، سرودۀ بسیار شورانگیز زیر را در دورۀ فرمانروایی این « رهبران و پیشوایان معنوی مردم» سرودید و نه تنها خودشان را، بلکه خدایشان را نیز به لجن کشیدید:
خبر داری ای شیخ دانا که من
خدا نا شناسم خدا ناشناس
نه سر بسته گویم در این ره سخن
نه از چوب تکفیر دارم هراس
زدم چون قدم از عدم در وجود
خدایت برم اعتباری نداشت
خدای تو ننگین و آلوده بود
پرستیدنش افتخاری نداشت
خدایی بدین سان اسیر نیاز
که بر طاعت چون تویی بسته چشم
خدایی که بهر دو رکعت نماز
گه آید به رحم و گه آید به خشم
خدایی که جز در زبان عرب
به دیگـــــــــــــــــر زبانــــــــــــــــــی نفهمـــــــــــــد کلام
خدایی که ناگه شود در غضب
بسوزد به کین خرمن خاص وعام
خدایی چنان خودسر و بلهوس
که قهرش کند بی گناهان تباه
به پاداش خشنودی یک مگس
ز دوزخ رهانــــــــــــــــــد تنی پُـــــــــــــر گناه
خدایی که با شهپر جبرییل
کنــــــــــــــــد شهر آباد را زیــــر و رو
خدایی که در کام دریای نیل
بَــــــــــــــــــــــــرَد لشگر بی کرانی فــــــــــــــــــــــــرو
خدایی که بی مزد و مدح و ثنا
نگردد به کار کسی چاره ساز
خدا نیست بیچاره، ورنه چرا
به مدح و ثنای تو دارد نیاز!
خدای تو گه رام وگه سرکش است
چو دیوی که اش بایدافسون کنند
دل او به «دلال بازی» خوش است
وگرنه «شفاعتگران» چون کنند؟
خدای تو با وصف غلمان و هور
دل بندگان را به دست آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور
به زیر نگین هرچه هست آورد
خدای تو مانند خان مغول
به تهدید چون کشد تیغ حکم
ز تهدید آن کار فرمای کُل
به مانند کر و بیان صُم و بُکم
چو دریای قهرش بر آید بموج
ندانــــــــــــــــــــد گنه کاره از بی گناه
به دوزخ فرو افکند فوج فوج
مسلمان و کافر، سپید وسیاه
خدای تو اندر حصار ریا
نهان گشته کز کس نبیند گزند
کسی دم زند گربه چون وچرا
به تکفیر گردد چماقش بلند
خدای تو با خیل کروبیان
به عرش اندرون بزمکی ساخته
چو شاهی که از کار خلق جهان
به کار حـــــــــــــــــــرم خانه پرداخته
نهان گشته در خلوتی تو بتو
به درگاه او جز ترا راه نیست
تویی محرم او که از کار او
کسی در جهان جز تو آگاه نیست
تو زاهد بدین سان خدایی بناز
که مخلوق طبع کج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابند آز
خدایی چنین لایق ریش توست