همه رنج مانده از او یادگار
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدرُوی پروریدن چه سود؟
یَکی را بر آری به چرخ بلند
سپاری ش ناگه به خاکِ نَژَند
به سوک اندرون شد دلِ هَر کسی
بَر آمد بر این روزگاران بسی
چو رفت از میان نام ور شهریار
پسر شد به جای پدر نام دار
جمشید بنیادگذار آیین های شهریگری در ایران
تهمورس دیو بند پس از کرد و کاری بسیار شایسته، چَشم از جهان فرو بست و تخت پادشاهی را به یگانه فرزند دلبند خود جمشید سپرد:
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته و دل پر از پند اوی
برآمد برآن تختِ فرخ پدر
به رَسم کیان، بر سرش تاج زر
پیش از بر رسی داستان جمشید در شاهنامه، بایسته است که نخست نگاهی به دیگر بنمایه های کهن ایرانی داشته باشیم تا ببینیم که نام جَمشید و کرد و کار او را چگونه گزارش کرده اند.
در گرامی نامۀ اوستا نام جمشید به گونۀ ( یَمَ خش ئث Yama khshaesa)آمده که یک نام واژۀ دو بهری در زبان اوستایی است. بهر یکم آن( یَمَ Yama) همان است که امروزه «جَم» گفته می شود. در بارۀ بهر دوم آن (خشئثه Khshaesa) سخنان بسیار گوناگون گفته اند. برخی از اوستا شناسان که نام های بزرگ در این زمینه دارند، ریشۀ این واژه را برگرفته از زبان یونانی و به چَم «شاه» دانسته و او را «جمشید شاه» گزارش کرده اند، همان گونه که همکرد دو واژۀ (هُوَرخشَ ئسَ Hoor Khshaesa)که نام و فروزۀ خورشید است را « شاه ستارگان» دانسته اند!. اسدی توسی هم در گرشاسب نامۀ خود از او با نام «جم شاه» یاد کرده و گفته است:
سرایندۀ دهگانِ موبد نژاد
ز گفت دگر موبدان کرد یاد
که بر شاه جمشید چون بر آشفت بخت
به ناکام ضحاک را داد تخت
برخی دیگر از اوستا شناسان این واژه را روشن ، تابان، و درخشان دانسته اند، این دریافت با ریگ ودا و برخی دیگر از کهن نامه های هندی هم سازگاری بیشتری دارد.
بسیاری از دانشمندان ایرانی پسا اسلام نیز مانند ابوریحان بیرونی آن را « روشن و درخشان» ، و فروزه یا صفتی برای جمشید دانسته اند، چنانچه در مجملل التواریخ می خوانیم:
نام او جَم بود، اما آن نیکویی و روشنایی که از وی تافتی جمشید گفتندش و «شید» روشنی باشد چنانکه آفتاب را خور گویند، و خورشید یعنی آفتاب روشن.
در سومین بند از هات 9 از یسنا که بخش بسیار ارزشمندی از گرامی نامۀ اوستاست، زرتشت از «هوم» می پرسد:
ای هوم،
کدامین کس نخستین بار در میان مردمانِ جهانِ استومند ، از تو نوشابه بر گرفت؟
کدام پاداش بدو داده شد، و کدام بهروزی بدو رسید؟
آنگاه هُومِ اَشَوَنِ دور دارندۀ مرگ، مرا پاسخ گفت:
نخستین بار در میانِ مردمانِ جهانِ استومند، « ویونگهان» از من نوشابه بر گرفت، و این پاداش بدو داده شد و این به روزی بدو رسید که او را پسری زاده شد، جمشیدِ خوب رَمِه ، آن فَرَهمَند ترینِ مردمان، آن هورچهر ، آن که به شهریاری خویش، جانوران و مردمان را بی مرگ، و آب ها و گیاهان را نخشکیدنی، و خوراک ها را نکاستنی کرد.
به شهریاری جمِ دِلیر نه سرما بود نه گرما، نه پیری بود و نه مرگ، و نه رشک دیو آفریده، پدر و پسر هر یک به چشم دیگری پانزده ساله می نمود. چنین بود به هنگامی که جَمِ خوب رَمِه پسر ویونگهان شهریاری می کرد.
در اینجا نامی از « تهمورس دیو بند» یا «زیناوند» در میان نیست، نام پدر جمشید «ویونگهان» آمده است. این که می گوید پدر و پسر هر دو به چَشم یکدگر پانزده ساله می نمودند نکتۀ بسیار ارزشمندی در هستی شناسی ایرانی است که در بخش های پیشین از آن سخن گفتیم.
در کردۀ هفتم از آبان یَشت می خوانیم که جَمشیدِ خوب رَمِه در پای کوه هُکَر سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسپند برای ایزد بانو اردویسور آناهیتا پیشکش می برد و از وی خواستار می شود که:
« ای اَرِدویسور آناهیتا، ای نیک، ای توانا ترین،
مرا این کامیابی ارزانی بدار که من بزرگترین شهریار همۀ کشورها شوم، که بر همۀ دیوان و مردمان ناراستکار، و جادوان و پریان و کوی ها و کَرَپ های ستمکار چیرگی یابم، که من دیوان را از دارایی و سود هر دو ، و از فراوانی و رمه هر دو و از خشنودی و سر فرازی هر دو بی بهره کنم.»
« هُکَر» به چَم « خوب کنش» و « نیک منش» نام بلندترین چکاد البرز است که اَرِدویسور آناهیتا از فراز آن، از بلندای هزار بالای آدمی به دریای فراخکرت فرو می ریزد..)
«مردمان دروند» همان مردم دروغ گو و ناراستکار و پَیمان شکن و فرومایه است ( آخوندهای فرمانروای
بر ایران همگی در این رده شمرده می شود) .
«کوی ها» و «کَرَپ های» ستمکار نیز نام دو گروه از دین کاران و کیش بانان روزگار جمشید است که می توان آن ها را آخوندهای آن روز گار به شمار آورد.
در رام یشت باز جمشید را می بینیم که این بار بر فراز البرز کوه بر تخت زرین نشسته و بر بالش زر نگار تکیه کرده و ایزد «اندروای» ، ایزد هوا را می ستاید و از او می خواهد که:
« این کامیابی را به من ارزانی بدار ای اندروای زبر دست که من در میان زاده شدگان، فَرَهمَند ترین گردم، در میان مردمان، خورشید سان باشم ، که من در شهریاری خود چار پایان و مردمان را نا فرسودنی و تباهی ناپذیر سازم، آب ها و گیاهان را خُشک نا شدنی و خوراکی ها را زیان نا پذیر کنم.»
چنانچه می بینیم، جمشید همیشه و در همه جا دوستدار و پشتیبان مردم است ، اگر پایگاه شهریاری را می خواهد برای خود نمی خواهد، برای این می خواهد که بتواند به نیروی شهریاری، مردم را از گزند باد و باران روزگار در پناه نگهدارد.
در یَشت هفدهم این بار جمشید را بر بالای کوه هرا که همان البرز بالا بلند باشد می بینیم که این بار به درگاه ایزد «اَشَی» ایزد خواسته و دارایی نیاز می برد و از او می خواهد که:
ای اَشَیِ نیکِ بزرگوار
مرا این کامیابی ارزانی بدار که آفریدگان مزدا را گله ها بپرورم.
که آفریدگان مزدا را جاودانگی بخشم .
که گرسنگی و تشنگی را از آفریدگان مزدا دور بدارم.
که ناتوانی و پیری و مرگ را از آفریدگان مزدا دور بدارم، که باد سرد و باد گرم را هزار سال از آفریدگار مزدا دور بدارم.
برای شناخت بیشتر جمشید می رویم به سراغ گرامی نامۀ وندیداد که بخش بسیار ارزشمندی از گرامی نامۀ اوستاست. در بخش یکم از فرگرد دوم وندیداد می خوانیم:
بخش یکم
1
زرتشت از اَهورَه مزدا پرسید:
ای اَهورَه مزدا، ای سپند ترین مَینُو، ای دادارِ جهان اَستومَند، ای اَشَوَن،
تو که اهوره مزدایی – جز من که زرتُشتم، نخست با کدام یک از مردمان همپرسگی کردی؟
کدامین کس بود که تو دین اَهورَه و زرتشت را بدو فراز نمودی؟
«سِپَندترین مَینُو» را می توان با « پاک ترین گُهر» این همان دانست - «جهان اُستومند» همان گیتی است. «اَشَوَن» پیرو «اشا»، و «اشا» همان هنجار هستی و سامان آفرینش و ریتم کیهانی است!.
2
اَهورَه پاسخ گفت:
ای زرتشت اَشَوَن!
جَمِ هور چِهرِ خوب رَمِه، نخستین کسی از مردمان بود که پیش از تو، من اهورَه مزدا با او همپرسگی
کردم [همپرسگی همان رایزنی و گفتگوست] و آنگاه دین زرتشت را بدو فراز نمودم.
3
ای زرتشت،
پس من - که اَهورَه مزدایم - او را گفتم:
هان ای جَمِ هورچهر ، پسر ویونگهان،
تو دین آگاه و دین بردار من در جهان باش!.
ای زرتشت،
آنگاه جم هور چهر مرا پاسخ گفت:
من زاده و آموخته نشده ام که دین آگاه و دین بر دار تو در جهان باشم!.
4
ای زرتشت،
آنگاه من - که اَهورَه مزدایم - او را گفتم:
ای جَم
اگر دین آگاهی و دین برداری را از من نپذیری، پس جهان مرا فراخی بخش، پس جهان مرا ببالان و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باش!.
5
ای زرتشت،
آنگاه جَمِ هور چهر مرا گفت:
من جهان تو را فراخی بخشم. من جهان تو را ببالانم و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باشم، به شهریاری من نه باد سرد باشد، نه باد گرم، نه بیماری و نه مرگ!.
نکتۀ بسیار شور انگیز و شایان ژرف نگری در این بخش از گزارش وندیداد، این است که جَم هور چهر پیشنهاد اَهورَه مزدا برای پیامبری و دین گذاری را نمی پذیرد!. و می گوید من پیامبری و دین گذاری و بار بر دوش مردمان گذاشتن را شایستۀ پایگاه ورجاوند خود نمی دانم!..
اَهورَه مزدا می گوید بسیار خوب!. پس بیا جهانی که من آفریده ام را ببالان، بزرگ و بارورش کن!..
جمشید این پیشنهاد را می پذیرد و می گوید: آری!. این کار من است!.. من برای چنین کاری ساخته شده ام، من سازنده ام نه دین گذار و ویران گر و تبه کنندۀ جهان!.. من پاس دار مردمم، نه باری بر دوش آن ها!. من شهریارم نه گمراه کننده و تبه کار!..
از این بخش از گزارش وندیداد دو نکته به روشنی دانسته می شوند:
نخست اینکه در هستی شناسی ایرانی، آدمی بندۀ چشم و گوش بستۀ خدا نیست که به پذیرش هر فرمان ناسازگار با هنجار هستی و یا ناسازگار با خرد و اندیشۀ خود سر فرود آورد!. چه آن فرمان از سوی فرمانروایان تبه کار باشد، چه از سوی خدا...
آدمی آراسته به خرد کار بند است، آدمی در پرتو خرد و اندیشۀ نیک می تواند شایست از ناشایست و نیک از بد و هوده از بی هوده بشناسد و راه خود را آن گونه که دل خواه اوست بر گزیند، هیچ زور و فشاری از سوی دادار آفریدگار در کار نیست!.
اگر فرمان آفریدگار با خواست و خرد آدمی ناسازگار باشد، خردمند از پذیرش آن شانه تهی می کند، چنانچه
جمشید کرد!.. این نخستین سنگ زیر ساخت کاخ آزادی و آزادگی در فرهنگ ورجاوند بنیاد ایران است.
نکتۀ دیگر اینکه: این جمشید نیست که برای برآوردن نیاز، به خواهش گری به پیشگاه اهوره مزدا رفته و (دخیل) بسته باشد!.
این اهوره مزداست که از جمشید درخواست یاری می کند و او را به همیاری و همازوری و همکاری فرا می خواند!.
چنانچه دیدیم جمشید دلیرانه پیشنهاد پیامبری از سوی اَهورَه مزدا را نمی پذیرد، و اَهورَه مزدا نیز بر او خشم نمی گیرد که چرا فرمان من شکستی!..
همین نکته را با گفتگوی «یهوه صبایوت» با موسی برابر می گذاریم تا ناسازگاری این دو هستی شناسی را
دریابیم.
در باب سوم از باب خروج موسای بُز چران را می بینیم که : گلۀ پدر زن خود یترون کاهن مَدّیان را شبانی می کرد و گلۀ را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبل الله باشد آمد، و فرشتۀ یَهُوَه در شعلۀ آتش از میان بوته یی بر وی ظاهر شد، موسی دید بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نمی شود، به سوی آن رفت تا چگونگی را دریابد، یهوه از میان بوته ندا داد و گفت ای موسی ای موسی، نزدیک میا و نعلین از پای هایت بیرون کن زیرا مکانی که در آن ایستاده یی زمین مقدس است!.. پس اکنون بیا تا ترا نزد فرعون بفرستم تا قوم من بنی اسراییل را از مصر بیرون بیاوری. پس موسی به یَهُوَه گفت: ای یَهُوَه من مردی فصیح نیستم نه در سابق و نه امروز، من کُند زبان هستم، استدعا دارم که کسی دیگری برای این کار بفرستی!.. آنگاه خشم یَهُوَه بر موسی مشتعل شد!..»
در دین های ابراهیمی جایی برای چون و چرا کردن و از پَسند و گزینش خود سخن گفتن نیست، در اینجا الله اگر گفت پسرت را برای من بکش باید بکشی!.. اگر گفت برادرت را برای من بکش باید بکشی!.. اگر گفت همسایه ات را برای من بکش باید بکشی!.. اگر گفت برای خوشایند من باید زمین را به خون دگر اندیشان رنگین کنی باید رنگین کنی!.. در اینجا راه بهشت از دریای خون می گذرد.
در هستی شناسی ایرانی، خشم و کینه کار دیو خشم خونین درفش است نه کار اَهورَه مزدا و مردمان نیک سرشت... آن الله است که مکار و جبار و منتقم و ذو منتقم و مُذّل و قاسم الجبارین نام دارد نه اَهورَه مزدا!..
در سپهر این گونه هستی شناسی است که اَهورَه مزدا به جَم می گوید: بسیار خوب! اکنون که پیامبری مرا
نمی پذیری، بیا جهان مرا ببالان، بیا سالار و نگهبان آن جهان من باش. و جمشید این پیشنهاد را می پذیرد!..
آنچه که از جانمایۀ این سخن دریابیم این است که آدمی دستیار خدا در کار آفرینش و پیش برد جهان به سوی بهترین ارزش هاست، نه بندۀ علیل و ذلیل و بیمار و نا توان و کمتر از پشۀ او! آن گونه که عبدالبها به پیروان خود آموزش داد:
« چون بخود بنگریم، خویشتن را از ذره کمتر و از پشه کهتر و پست تر یابیم، پاک یزدانا، ما بیچاره ایم... آواره ایم!.. افتاده ایم!.. ذلیلیم!.. حقیریم!.. ضعیفیم!.. رحمتی فرما!.. این بندگان نا توانت را از قیود هستی آزادی بخش ( به سخن دیگر، ما را بکش، این زندگانی آلوده به ننگ ذلت و حقارت و ضعف و نا توانی را که بما بخشیده یی ارزانی خودت باد، جان ما را بگیر، و از بند این همه ذلت و حقارت و خواری رهایی مان بخش...)
ما گنه کاریم!. ما خطا کاریم!.. ما غافلیم!.. ما ذاهلیم!.. مستمندانیم!.. مَرحَمَتی کن!. فقیرانیم!.. از بحر غنا نصیبی بخش!.. محتاجیم علاجی ده!. ذلیلانیم عزتی بخش!.. ذنب و ذنوب اعظم ما را ببخش!.. ما بیچارگانیم!.. در ماندگانیم!.. افسردگانیم!.. پژمردگانیم!.. افتاده ایم!.. ذلیلیم!.. بی سر و سامانیم!.. از
قصورمان در گذر و ذنوب ما را ببخش!...
در جهان بینی و هستی شناسی ایرانی آدمی نه تنها ذلیل و علیل و افتاده و بیچاره و فقیر و افسرده و مستمند و کمتر از پشه نیست!. ونکه دستیار خدا و همکار او در کار آفرینش، و سالار و سرور و پاسدار جهان است!. در این هستی شناسی آدمی از چنان فَرّ و شکوهی برخوردار است که پیشتر نمونه یی از آن را در «زامیاد یشت» در ستایش فَرّ کیانی دیدیم:
فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم،
آن فر بسیار ستوده،
زبر دست، پرهیز کار، کار آمد و چالاک را،
که برتر از دیگر آفریدگان است،
فری که از آن اهورا مزداست،
که اهورا مزدا بدان آفریدگان را پدید آورد،
فراوان و خوب،
فراوان و زیبا،
فراوان و دلپذیر،
فراوان و کار آمد،
فراوان و درخشان .
تا آنان گیتی را نو کنند، گیتی پیر ناشدنی، نا میرا، تباهی ناپذیر، نا پژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا.
اکنون این فَرّ و شکوه کیانی را با آن پستی و خوار شماری آدمی در کنار یکدگر بگذارید تا بدانید کدام یک برازندۀ ایرانی است!.. «جَم هور چهر» که داری «فَرَّ کیانی» است، یا آموزه های دین های ابراهیمی مانند
آموزه های شرم آور عبدالبها. کار آدمی ساختن، فراز آفریدن، افزودن، بالاندن، جهان را فراخی بخشیدن، مهر ورزیدن، شادی پراکندن و سالاری و سروری است!. نه خود را بندۀ خوار و ذلیل و ناتوان در برابر یک باشندۀ خیالی بنام الله دانستن، و همانند گوسپندی بی ارزش سر در آخور دین گذاران و دینکاران فرو بردن!.
در چنین راستایی است که جمشید پیشنهاد پیامبری از سوی اَهورَه مزدا را نمی پذیرد ولی پیشنهاد بالاندن و آراستن جهان را می پذیرد
اکنون می رسیم به بخش دیگری از داستان جمشید که نشان دهندۀ یکی از شالوده های بُنیادین فرهنگ
ایرانشهری و نخستین سنگ زیر ساخت دموکراسی و مردم سالاری است!.
دانش پژوهان جوان را به ژرف نگری در این بخش از داستان جمشید فرا می خوانم و خواهش می کنم به هنگام بررسی وندیداد و یا دیگر کُهن نامه های ایرانی واژه به واژۀ هر گزارش را گرامی بدارند، بر روی هر واژه بدرنگند، بیاندیشند، ژرف بنگرند تا همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای نهفته در درون این واژه ها را در یابند!.
بخش دوم
21
دادار، اَهورَه مزدا، بر کرانۀ رود داییتیای نیک در ایرانویجِ نامی، با ایزدان انجمنی فراز برد.
جمشید خوب رَمِهِ، بر کرانۀ رود داییتیای نیک در ایرانویج با برترین مردمان انجمنی فراز برد.
دادار اهوره مزدا بر کرانۀ رود داییتیای نیک در ایرانویجِ نامی با ایزدان مَینُوی بدان انجمن در آمد.
جمشید خوب رَمّه بر کرانۀ رود داییتیای نیک در ایرانویجِ نامی همگام با مردمان گرانمایه بدان انجمن در آمد.
.........
داییتیا نام یکی از رودهای اساتیری در ایران ویج است. برخی از پژوهشگران آن را رود ارس، برخی دیگر رود زرافشان دانسته اند، ولی در روزگار ساسانی رود سند را داییتیای نیک دانستند.
آن نکتۀ بسیار شور انگیز، و بسیار شایان ژرف نگری در این بخش از گزارش وندیداد که دانش پژوهان جوان را به درنگیدن در آن فرا خواندم، این است که: این همپرسگی (یا نشست رایزنی) تنها میان اَهورَه و جمشید نیست!. انجمنی که اَهورَه مزدا از ایزدان مَینُوی فراهم آورده است در جهان مَینُو نیست، در گیتی و بر روی زمین، و در کنار رودی در سر زمین ایران است!. این همایش و هم نشینی خدا و ایزدان با انجمنی که جمشید خوب رمه از بهین مردمان روزگار خود گرد آورده است، با هم در یکجا به همپرسگی و رایزنی می نشینند!..
به سخن دیگر این همایش بزرگی از ایزدان و مردمان است برای چاره اندیشیدن، و پیدا کردن راه برون رفت از یک رُخداد بسیار بد شگون که پیش رو است!..
هر یک از این نکته های بسیار نازک، سنگ های گران بهایی هستند که کاخ ورجاوند بنیاد فرهنگ ایرانشهری بر آنها استوار است.
این کنکاشستانِ بزرگ، که دادار آفریدگار، به همراه همۀ ایزدان مَینُوی از یک سو، و جمشید خورشید چهر، به همراه بزرگان و بهین مردمان خردمند از سوی دیگر در آن گرد هم نشسته اند، بزرگترین و درخشنده ترین نمایش دموکراسی در فرهنگ ایران است که شوربختانه از دید فرهیختگان و روشنفکران و سیاست پیشگان
ما دور مانده است.
خواهش می کنم یک دم چشمان خود ببندیم و با خود بیاندیشیم که ما ایرانیان بر پایۀ همین داستان چه کاخ سر به آسمان ساییده یی می توانستیم از دموکراسی به شیوۀ ایرانی برافرازیم!.
و چه اندوهناک است که فرهیختگان و روشنفکران و کُنشگران سیاسی ما بی کمترین شناخت از داده های فرهنگ ایرانشهری با کاسۀ گدایی در دست، از مردم باختر زمین اندکی دموکراسی به شیوۀ اروپایی گدایی می کنند!..
چنانچه در سر آغاز این نوشتار گفته شد، داستان ما، داستان شاه زادگانی است که به دست دزدان بیابانی از کاخ پادشاهی پدر دزدیده شدند و در زیر تیغ و تازیانۀ آن ها ساندویچ های نیم خورده شان را از میان خاکروبه ها جستجو کردند و خوردند، و اندک اندک به دریوزگی و خوردن آن گونه خوراک های گندیده خو کردند...
بر گردیم به دنبالۀ گزارش وندیداد:
22
آنگاه اَهورَه مزدا به جَم گفت:
ای جَمِ هور چهر، پسر ویوَنگَهان!
بد ترین زمستان بر جهان اَستومَند فرود آید که آن زمستانی سخت مرگ آور است.
آن بدترین زمستان بر جهان اَستومند فرود آید که پُر بَرف است. برف ها بارد بر بلندترین کوه ها به بلندای اَرِدویAredvi
...........................................
هورچهر: خورشید چهر، تابنده.
اَردوی: دانسته نیست که اندازه است یا رود اساتیری اردویسورَ آناهیتا.
23
ای جَم!
از سه [جای] ایدر گوسپندان[ دام و جانوران خانگی] برسند: آنها که در بیم گین ترین جاهایند، آن ها که بر فراز کوه هایند و آن ها که در ژرفای روستاهایند بدان کنده مان ها.
.........................
بیم گین ترین جاها: دشت های فراخ و بی پناه گاه
کنده مان ها: نمونه یی از کنده مان ها را در روستای شش هزار سالۀ کندوان در آذربایجان می توان دید.
24
ای جم!
پیش از آن زمستان، در پی تازش آب، این سر زمین ها بارورِ گیاهان باشند، اما در پی زمستان و از آن پس که برف ها بگدازند، اگر ایدر جای پای رَمه یی در جهان اَستومَند دیده شود شگفتی انگیزد.
به سخن دیگر: یخبندان آن چُنان سخت خواهد بود که در پی آن همۀ زیستمندان از میان خواهند رفت و هیچ جانداری بر زمین بر جای نخواهد ماند.
25
پس تو- ای جم - آن وَر[پناهگاه زیر زمینی] را بساز، هر یک از چهار بَرَش به درازای اَسپریسی، و تخمه های رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ سوزان را بدان جا ببر.
پس تو- ای جم - آن ور را بساز، هر یک از چهار بَرَش به دارازی اَسپریسی برای زیستگاه مردمان، هریک از چهار برش به درازای اَسپریسی برای گاوان و گوسپندان.
.........................
ور: در اوستا یک پناهگاه زیر زمینی است که جمشید به رهنُمود اَهورَه مزدا برای رهایی مردمان از نابودی در برابر دیو مرگبار یخبندان پدید می آوَرَد.
اَسپریس: یگان اندازه گیری، برابر درازای میدان اسب سواری نزدیک به 700 متر امروزی.
26
... و بدان جا آب ها فراز تازان در آبراهه هایی به دارازی یک هاسَر
... و بدان جا مَرغ ها برویان همیشه سبز و خرم ، همیشه خوردنی و نکاستنی.
... و بدان جا خانه ها بر پای بدار، خانه هایی فراز اشکوب، فَروار و پیرامون فَروار.
................................
مَرغ: نام گونه یی گیاه، در اینجا نامی است برای همۀ گیاهان خوردنی و دارویی برای مردمان و چارپایان.
فَروار: بالا خانه یی که پیرامون آن درب ها و پنجره ها کار گذاشته باشند.
27
... و بدان جا بزرگ ترین و برترین و نیکو ترین تخمه های نرینگان و مادینگان روی زمین را فراز بَر.
... و بدان جا بزرگ ترین و برترین تخمه های چارپایان گوناگون روی زمین را فراز بَر.
28
... و بدانجا تخمۀ همۀ رُستنی هایی را که بر زمین اند، بلند ترین و خوشبوترین اند فراز بر.
.... و بدان جا تخمۀ همه خوردنی هایی را که بر این زمین، خوردنی ترین و خوش بوی ترین اند فراز بَر.
... و آنها را برای ایشان جُفت جُفت کُن و از میان نا رفتنی، برای ایشان که مردمان ماندگار در آن «ور» اند.
29
مباد که گوژ پُشت، گوژ سینه، بی پُشت، خُل، دریوک، دیوَک، کسویش، ویزباریش،تباه دندان، پیس جدا کرده تند و هیچ یک از دیگر داغ خوردگان اهریمن، بدان جا راه یابند!
..............................
دریوک : کسی که کاستی و نارسایی در تن دارد
دیوک: دیو زده، روان پریش
کسویش: کسی که دچار نارسایی های تنی و درمان ناپذیر است.
ویزباریش: کژی و شکستگی استخوان
نکتۀ بسیار اندیشه انگیز که در این بخش از گزارش وندیداد نگاه ژرف دانش پژوهان جوان را به خود می
خواند، این است که گوژ پشتی، تباه دندانی، بیماری، و هرگونه کژی و پریشان روانی و خُلی و نارسایی های
تنی و روانی، همه داغ اهریمن اند نه خواست خدا. دادار آفریدگار هرگز داغ بر پیکر آفریدگان خود نمی
زند!. این داغ، داغ اهریمن است نه خدا آن گونه که دین های ابراهیمی آموزش می دهند.
این بخش از داستان جمشید همانندی بسیار شگفت انگیز با برآمدن توفان در داستان گیلگمش و توفان
نوح در تورات و قران دارد.. در پایان این بخش به آنها نیز نگاهی خواهیم داشت، تا برتری بینش و هستی شناسی ایرانی در برابر دین های ابراهیمی را به سنجه بگذاریم. در اینجا تنها به این نکته بسنده می کنیم که در تورات و قران، پدید آورنده توفان خود الله است، ولی در داستان جمشید پدید آورندۀ یخبندان پُر مرگ اهریمن است!.. در بینش ایرانی خدا نمی تواند پتیارگی و زیانبارگی کند!.. آن که توفان بر پا می کند و همۀ زیستمندان را می کُشد و نغمۀ شادمانی را از روی زمین بر می دارد اهریمن است نه خدا!.. در گوهر، و در سرشت خدا جز نیکویی هیچ نیست، همان گونه که روشنایی و گرما در سرشت خورشید اند، و خورشید نمی تواند تاریکی و سرما پدید آورد!.. آفریدن و سامان بخشیدن و بالاندن و شادی پراکندن و مهر ورزیدن نیز در سرشت و گوهر خداست!.. خدا نمی تواند توفان و یخبندان و زمین لرزه و دریا لرزه و بیماری و آتشفشان و بیماری و مرگ های نا به هنگام پدید بیاورد، این گونه پتیارگی ها زادۀ اهریمن اند نه خدا!.. چنانچه در داستان گیومرت هم دیدیم که:
به گیتی نبودش کسی دشمنا
جز اندر نهان ریمن اهریمنا
خدایی که ایرانیان برای خود ساختند نمی توانست زیان رسان باشد، بد کارگی و بد مَنِشی را برآمده از منش دیوی بنام «اَکَ من» به شمار آوردند تا خدای خود را از هر گونه پتیارگی و زشت کاری در پناه نگهدارند!..
خدای ایرانی نمی تواند خشم بورزد!.. خشم از دیوی بنام Eshma پدیدار می شود، او را دیو خشم خونین درفش نیز گفته اند!..
خدا نمی تواند توفان برانگیزد، آشوب گری و ویران گری و تباه کنندگی به دیوانی مانند «سئوروَ» دیو آشوب و «اَپوش» دیو خشکسالی که در سپاه اهریمن اند نسبت داده شد تا دست همیشه پاک و پر مهر خدا به این گونه زشتی ها آلوده نگردد!..
در هستی شناسی ایرانی، دادار آفریدگار نمی تواند «مَکر» بورزد، فریب و گمراه کنندگی خویشکاری یکی از دیوان تبهکار بنام «ایندرَ» است!.
خدا نمی تواند تباهی به بار آورد، تباهی کار دیو تبهکاری بنام «زئی ریش» در سپاه اهریمن است!..
کار خدا آفریدن و بالاندن و پروریدن و تخم نیکی پراکندن است...
در اینجا نیز این خداست که با خرد همه آگاه، و به نیروی پیش دانشی که دارد با جمشیدِ هور چهر که بر زمین شهریاری می کند همراه با بهین مردمان خردمند او به رایزنی می نشیند تا بیارمندی یکدگر برای برون رفت از پدیدۀ بدشگون یخبندان پر مرگ راهی بیابند.
چنانچه گفته شد، چگونگی این زمستان پُرمرگ و همگویی اهوره مزدا با جمشید هورچهر، و ساختن یک شهر زیر زمینی برای نگه داشت تخمۀ زندگانی، همانندی بسیار با داستان توفان در دین های ابراهیمی دارد. با نگاهی ژرف تر به روشنی خواهیم دید که داستان توفان نوح که در تورات، و سپس تر با یک نسخه برداری بسیار ناشیانه در قران گزارش شد، برآمده از داستان توفان در افسانه های میانرودان است.