خواهد کرد. چنانچه خامنه یی را کرد!.. بر پایۀ چنین آیینی است که شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشتۀ خود می نویسد:
« اهورا مزدا خدای بزرگی است که این زمین آفرید، که آن آسمان آفرید، که مردم آفرید و شادی را برای مردم آفرید..».
بر پایه این جهان بینی، والاترین خویشکاری شهریار یا دارندۀ «پایگاه»، رساندن «مردم» به آن خوان شادمانی است که اهورا مزدا برای آنان گسترانیده است. در پی چنین رهنمود ها و آموزه های چنین دستوری بود که:
چُنان شاه پالوده گشت از بدی
که تابیـــــــــــــــــد از او فَرَّه ایزدی
فَرَّه ایزدی نیرویی است نا دیدنی و نا بسودنی که از سوی دادار آفریدگار به شهریاران و پهلوانان نیک سرشت ارمغان می شود تا در راستای به روزگاری مردم بکار گیرند، اگر شاه یا پهلوان از مَنِش نیک، و آیین شهریاری یا پهلوانی روی بگردانند این فَرَّه از آنان گسیخته می شود!.
چو دستور باشد چنین کاردان
تو شه را هنر نیز بسیار دان
یکی از برجسته ترین «هنر» شهریاران در فرهنگ ایران، کوتاه کردن دست دشمنان از سر مردم است، نه دراز کردن دست دشمن بر سر مردم، آن گونه که حکومت ننگین دامن اسلامی دست همۀ فرومایگان و تبهکاران و تیغ کشان و آدم کُشان و دزدان و غارت گران و بزه کاران و آزار دهندگان جان را بر مردم دراز کرده است!. تهمورس رفتاری پیشه کرد که در روزگار ما رضا شاه بزرگ آن را پی گرفت:
برفت اهرمن را به افسون ببست
چو بر تیز رو بارگی بر نشست
اهریمن در اینجا نُماد همۀ زشتی ها و بد کرداری های آدمی است!..« افسون کردن » به گونۀ نمادین همان چاره اندیشیدن و راه چاره پیدا کردن است. واژۀ « باره گی» در پارۀ دوم این بند همان اسپ است، « تیز رو باره گی »می شود اسب تیز رو.
زمان تا زمان زینش بر ساختی
همی گِرد گیتی ش بر تاختی
در این جا نکتۀ بسیار هوشمندانه و اندیشه انگیزی هست!. نکته این است که: چرا تهمورس که بر اهریمن چیره گشته بود او را نکشت ونکه زین بر پُشتش گذاشت و سوار بر گردۀ او شد؟!..
آن نکتۀ بسیار هوشمندانه که برخاسته از جهان بینی ایرانی است، این است که اهریمن را نمی توان کُشت!..
اهریمن لایه یی کلفت از هستی خود آدمی است، پس کُشتنی و از میان برداشتی نیست، ولی می توان او را از کار انداخت و یا از نیروی او به سود پیشبرد جهان بهره گرفت، آن گونه که تهمورس کرد!..
در داستان فریدون هم خواهیم دید که فریدون ضحاک را نکُشت ، چون ضحاک هم که بخش تاریکی از هستی خود ماست!. کُشتنی نیست، ولی به بند کشیدنی هست!.. از این روست که تهمورس دیو را نمی
کُشد ولی لُگام بر او می زند و سوارش می شود و از نیروی او به سود پیش بُرد ارزش های والای جهان بهره می برد. از سوی دگر کُشتن زیستمندان کار خود اهریمن است، این فرمان اهریمن است که می گوید: وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ... وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ...
هُرمَزد که همان خداوند جان و خرد است هرگز فرمان کشتن نداده است!. و اگر می داد، هُرمزد نبود، الله بود!..
چو دیوان بدیدند کردار اوی
کشیدند گردن ز گفتار اوی
دیوان هنگامی که چیرگی تهمورس را بر سالار خود دیدند همگی برای نبرد با تهمورس بسیج شدند:
شدند انجمن دیو بسیار مَر
که پَردَخته مانند از او تاج و فَر
در کوهپایه ها، جایی که جویباران کوچک به هم می پیوندند آنجا را انجمن یا هنجمن گویند، گرد آمدنگاه مردم برای رایزنی و انجام کاری را نیز انجمن می گویند... واژۀ « مَر» در پارۀ یکم این بند، دارای آرش های گوناگون است، گاهی به چَم شمار یا اندازه بکار می رود، گاه تنها برای آراستن سخن، در اینجا همان شمار است.
چو تهمورس آگه شد از کارشان
بر آشفت و بشکست بازارشان
به فَرَّ جهان دار بستش میان
به گردن بر آوَرد گُرز گران
«میان بستن» همان کمر بستن برای انجام کاری است، در این جا به روشنی پیداست که تهمورس به نیروی همان فَرَّه ایزدی آهنگ نبرد با دیوان می کند، و فَرَّه ایزدی پرتویی است از خرد و دانش و بینش و منش نیک که راه تهمورس را روشن کرده است.
همه نَرّه دیوان و افسون گران
برفتند جادو سپاهی گران
دَمنده سیه دیوشان پیش رَو
همی باسمان بر کشیدند غَو
«غَو» کوتاه شده غریو و به چَم: بانگ بلند و فریاد و خروش و بانگ بهادران در میدان جنگ است.
هوا تیره فام و زمین تیره گشت
دو دیده در او اندرون خیره گشت
«فام» دو آرش نا همگون دارد، نخست: رنگ، و دوم وام، در اینجا همان رنگ است.
جهان دار تهمورس پاک دین
بیامد کمر بستۀ رزم و کین
ز یَک سو غوِ آتش و دودِ دیو
ز دیگر دلیران گیهان خدیو
یَکایَک بیاراست با دیو جنگ
نبُد جنگ شان را فراوان درنگ
از ایشان دو بهره به افسون ببَست
دگر شان به گرز گران کرد پَست
در اینجا باز چنانچه می بینیم، سخن از پَست کردن و بستن در میان است نه از کُشتن و سر بریدن!.
کشیدندشان خسته و بسته خوار
به جان خواستند آن زمان زینهار
واژۀ «خسته» را امروزه برای ماندگی بکار می بریم ولی در شاهنامه و دیگر نامه های کهن ایرانی همیشه برای زخم بکار رفته است، پس این که می گوید:
کشیدند شان خسته و بسته خوار
بدین آرِش است که خوار و خونین، و پُر از زخم بر زمین کشیدندشان، و واژۀ «زینهار» آرش های بسیار گوناگون دارد، گاه به چَم پافشاری و پایداری برای بدست آورد چیزی است که می خواهیم، سعدی می گوید:
دنیا نیرزد به آن که پریشان کنی دلی
زنهار بد نکن که نکرده است عاقلی
گاه به چِم پناه خواستن است ، فرانک مادر فریدون به نگهبان مَرغ زار می گوید:
بدو گفت کاین کودک شیرخوار
زمن روزگاری به زنهار دار
گاه به چم پَیمان است، مانند:
بدو گفت شاه ای سپه دارِ من
همی بُگسلی بند و زنهار من
گاه به چَم به هوش باش می آید حافظ می گوید:
باده با محتسب شهرننوشی، زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
در این جا به چَم در پناه نگه داشتن آمده است:
که ما را مکش تا یکی نو هُنر
بیاموزی از ما، کَت آید به بَر
دیوان سیه دل که تاب پای داری در برابر فَرَّه ایزدی تهمورس و سپاه پیروزگر او را نداشتند سپر افکندند و دست از نبرد برداشتند و گفتند اگر ما را نکشی ترا با یک هنر نو آشنا خواهیم کرد که به یارمندی آن گره از بسیاری از کارهای ناگشوده بگشایی، در اینجا می توان پرسید که: مگر می توان ارمغانی از دیو پذیرفت؟ فرهنگ ایران می گوید آری، تا ارمغان چه باشد و گیرنده چگونه از آن بهره گیرد!..
کی نامـــــــــــــــــــــــــور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
تهمورس کاری را نکرد که پیامبر اسلام در مدینه با بنی قریظه کرد!. بنی قریظه از پیامبر زینهار خواستند ولی او فرمان داد همۀ مردان را سر بریدند!. دارایی شان را به یغما بردند و زنان و کودکان شان را به بردگی گرفتند!.
تهمورس آن گونه زشتکاری نکرد که خمینی در تهران با مردم ایران کرد و فرمان به کشتن شمار بزرگی از زندانیان داد و ننگی بزرگ بر ننگ اسلام و مسلمانی افزود!. ولی تهمورس دیوان را در پناه خود گرفت، در چنین آیینه یی است که می توان برتری فرهنگ ایران بر آیین تازیان را دید و به ایرانی بود خود بالید .
کی نامـــــــــــــــــــــــــور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
چو آزادشان شد سر از بند اوی
بجُستند ناچار پیوند اوی
نِبِشتَن به خسرو بیاموختند
دِلش را به دانش بر افروختند
نِبِشتَن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی، چه تازی و چه پارسی
چه سُغدی و چینی و چه پهلوی
نگاریدنِ آن کِجا بشنُوی
«آن کِجا»: آنچه را که بشنوی خواهی توانست بنویسی، فردوسی در اینجا از سی گونه دبیره یا خط یاد می کند، ولی تا آنجا که ما می دانیم ایرانیانِ پیشا اسلام تنها با هفت گونه نگارش آشنایی داشتند، و اگر کسی آن هفت دبیره را می دانست، او را بسیار هوشمند و فرهیخته به شمار می آوردند! هنوز هم در زبان پارسی به کسی که بسیار زرنگ و پشت هم انداز باشد می گویند: هفت خط!. اگر چه امروزه این زبانزد نشان برتری نیست، ولی هنوز هم نشان دهندۀ هوشمندی و زیرکی است.
واژۀ خط و همکردهای آن مانند «خطاطی» و «خطوط» و «خط و خال» از زبان تازی به پارسی در آمدند، این واژه با برخی از واژه های پارسی نیز درآمیخت و همکردهای نوین مانند: خط نویسی – خوش خطی – خط نگاری و جز اینها پیدا کرد، برابر «خط» در زبان پارسی «دبیره» است که خود برخاسته از بن واژۀ «دیپی» است، شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشتۀ بیستون می نویسد: « تو که زین پس این دیپی بخوانی کردۀ من ترا باور شود آنرا دروغ مپندار» .
باز می گوید:
با خواست اهورا مزدا مرا کرده های دیگری است که در این دیپی نوشته نشد، از این روی نوشته نشد که آن که این دیپی پس از این بخواند او را کردۀ من گزاف ننماید .
این واژه سپس تر به ریخت «دبیره» در آمد و همکردهای بسیار مانند: «دبستان » - «دبیرستان » - «ادبستان» و « دبیرخانه» از آن ساخته شدند و به گونه یی دیگر در واژه های « دبیر» - «دیبا»- «دیباچه» و «دیوان» بر جای ماند.
در برخی از نوشته ها که از زبان سریانی بجای مانده، آمده است که اشو زرتشت ورجاوند، گرامی نامۀ اوستا را به هفت زبان سُریانی – پارسی – آرامی - و سَگستانی - مَروزی – یونانی و عبری نوشته است.
این سخن نشان می دهد که نه تنها زبان های آرامی و یونانی و عبری دبیره یی برای نوشتن داشته اند ونکه برای زبان سَگستانی هم ( که همان سیستانی باشد ) و مروزی( زبان مردم مرو) نیز دبیره یی در کار بوده است.
کهن ترین نوشته هایی که از ایران باستان فرا دست خود داریم سنگ نبشته های شاهنشاهان هخامنشی است که به زبان پارسی باستان و با دبیرۀ میخی نوشته شده اند. پیش از هخامنشیان مادها نیز همین نگارش میخی را بکار می بردند. پس از یورش سپاهیان آهن پوش اسکندر، دبیره و زبان یونانی در ایران بکار گرفته شد، با روی کار آمدن بلاش دوم از خاندان اشکانی، نخستین بار با زبان دیگر و دبیرۀ دیگری رو برو می شویم که زبان شناسان آن را پهلوی شمالی یا پهلوی اشکانی نام دادند و سپس آنرا زبان پارتی گفتند.
گرامی نامۀ اوستا و سرودهای اشو زرتشت ورجاوند که به زبان باستانی بخش خاوری ایران بود، تا دیر زمانی دبیرۀ ویژه نداشت و نوشته نمی شد، موبدان و دیگر کیش بانان آیین زرتشت آن را به یاد می سپُردند. در میانۀ دورۀ اشکانی بر آن شدند که آنچه که از اوستا پس از یورش اسکندر برجای مانده بود را بنویسند، ولی چنان چه پیداست کامیاب نشدند، یکی از انگیزه های نا کامی موبدان این بود که در آن زمان دبیره یی نبود که همۀ نشانه های بایسته برای آواهای اوستا و گات های زرتشت را داشته باشد.
جایگاه دبیره در ادبسار
آدمی پس از آنکه توانست گفته ها و سروده های خود را سینه به سینه زنده نگهدارد، به جستجوی ابزار کارآمدتری برخاست تا بیارمندی آن بتواند اندیشه ها و کردوکار خود را بی کمترین دگرگونی برای آیندگان به یادگار بگذارد، در پی چنین کوششی بود که دبیره ساخته شد.
بسیاری از مردم جهان پیدایش دبیره را دِهِش ایزدان دانسته و داستان های بسیار دل انگیز در این زمینه پرداخته اند، ولی در شاهنامه چنانچه دیدیم ، ارمغان دیوان است. در پازند «دانای مینو خرد» در فرگرد بیست و هفتم چنین آمده است:
« و از تهمورف نیک آیین سود این بود که گُجسته اهریمن دُروند [دروغ زن، ناپاک] سی سال به بار داشت و هفت گونه دیویری Diviri [دبیری، خط] که آن دُروند نگاهداشت به او پیدا آورد».
در نامۀ دیگرِ پازند بنام (ائوگمدئچا Aogemadaecha) آمده است:
« و آن تهمورف زیناوند پسر ویونگهان بود که دیو اهریمن را به بار داشت و هفت گونه دیویری از
او بیاورد.»
دبیره است یا خط؟
واژۀ خط و همکردهای آن مانند خطاطی[= خوشنویسی] – خطوط[= راهها، رشته ها، نوشته ها، کِشه ها] - خط مستقیم[= سَمیرۀ راست] – خط محور[= سمیرۀ آسِه] – خط فاصله[=کِشَک دوری، یا کِشَکِ بازه] و... جز اینها، همه از زبان تازی به پارسی در آمده و به ناروا جا خوش کرده اند، این واژه با برخی از واژه های پارسی نیز درآمیخت و همکردهای دیگری مانند: خط نویسی[= دبیره نویسی] – خوش خطی[= خوش نگاری، خوشنویسی) – خط کش[= پَگمال] – خط گذار[= خامه زن، نیزه ور] – خط دیوانی[=دبیرۀ شکسته و ناخوانا، راز دبیره]– خط روان[= دبیرۀ خوانا] – خط عمودی[= سَمیرۀ راستا] – خط کش محاسبه[= پَگمال شُمارِش] – خط استوا[= سَمیرۀ برابر- کِشَک برابر] ... و جز اینها پدید آورد و زبان شیرین پارسی را دچار آشفتگی بسیار کرد.
خط در زبان پارسی به دو چم گوناگون بکار می رود، نخست: (دبیره – نوشته – نویسه...) دوم: (راه – روش – شیوه و راستا.) چنانچه می بینیم برابرهای پارسی بسیار زیباتر و رساترند.
هفت خط، در آیین میگساری
« در فرهنگ ما برای هر رفتار گروهی، آیین نامه، و شایست و ناشایست های ویژه بوده است ، از آن میان برای می گساری. از آن جا که پاس داشت ارجِ هم پیالگان آیین بایستۀ مَی گساری بود، و با نگرش به توانمندی و گنجایی هرکس، پیاله های می را در هفت لایه نشانه گزاری می کرده اند و هر لایه را به نامی می خوانده اند. نام این «هفت لایه» یا «هفت خطِ جام» را در سروده های سخن پردازان خوش پرداز ایرانی از نظامی و خاقانی تا صایب می توان یافت.
در این آیین «هفت خط» به کسی می گفته اند که بتواند جامی لبالب را یک دم بیاشامد و نشانی از دگرگونی در چهره و رفتار او دیده نشود. از آنجا که این کار در توان هر کس نبود، چُنین کسان را نیرنگ باز و تر دست و زرنگ نیز گفته اند:
هفت خط داشت جام جمشیدی
هـــــــر یــــــکی در صفـا چــــــــــــــــــو آیینه
جـــــور و بـــــغداد و بــــصره و ازرق
اشک و کاسه گــــر و فـــروردینه
ادیب الممالک فراهانی
پیر میخانه همی خواند مُعمّایی دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
حافظ
کنون که شیشه می مالک الرقاب شده است
ز عقل نیست سر از خطّ پیچیدن
صایب تبریزی
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
خاقانی
دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد
لاجرم از خط صبر کار برون افتاد
خاقانی
تا خط بغداد ده باده به کم کاسگان
یک دو خط افزون بیار بهر لب خاصگان
قسم هر کس جرعه بود از جام غم
قسم مــن تا خط بغداد است باز
خاقانی
به جام عشق تو تا خط سیاه دهند
منم که سر به خط آن خط سیاه نهم
خاقانی
می تا خط ازرق قدح کش
خط در کش زهد پروران را
خاقانی
لعل در جام تا خط ازرق
شعله در چرخ اخضر اندازد
خاقانی
خورده یک دریای بصره تا خط بغداد جام
پس پیاپی دجله یی در جرعه دان افشانده اند
گرچه خرد در خط است بر خط می دار سر
تا خط بغداد ده دجله صفت جام حام
زان جــامِ جَـم که تا خط بغداد داشتی
بیش از هزار دجله مزیدم به صبح گاه
دجله دجله تا خط بغداد جام
می دهید و از کیان یاد آورید
چون جام گیری داد ده، می تا خط بغداد ده
بغداد ما را یاد ده، سودای خوبان تازه کن
(خاقانی شروانی)
هفت دبیرگ ساسانی
در روزگار ساسانی هفت گونه دبیره بکار می رفت. نام و چگونگی این دبیره ها چنین بودند:
اَم دبیره یا هام دبیره: به گفتۀ ابن ندیم این دبیره همگانی بود و به چند گونه نوشته می شد.
داد دبیره: که تنها در زمینۀ دادگری و دادگزاری بکار می رفت.
شهر آمار دبیره: برای شمارگری شهری مانند سرشماری و جز اینها
گنج آمار دبیره: برای شمارش و بررسی دارایی خزانه
کده آمار دبیره: برای شمارگری کشور
آخور دبیره: برای شمارش ستوران شاهی
آتشان آمار دبیره: برای شمارش آتش ها و آتشکده ها
روانگان دبیره: برای شمارش دِهِش های مردمی به آتشکده ها .
این دبیره بسیار خام و نارسا بود، از همین رو موبدان نتوانستند سرودهای کهن و سپنتای دینی را با آن بنویسند ناگزیر به پدید آوردن دبیرۀ دیگری بنام «دین دبیره »روی آوردند.
گشته دبیره: این دبیره بیست و هشت واک داشت و برای نوشتن پیمان ها و سکه ها بکار گرفته می شد.
نیم گشته دبیره: این دبیره نیز بیست و هشت واک داشت، داده های پزشکی و جُستارهای فرزانی را با آن می نوشتند.
فرورده دبیره: این دبیره ۳۳ واک داشت و تنها برای نوشتن فرمان شاهنشاه بکار گرفته می شد. این دبیره را فرمان دبیره نیز می گفتند.
راز دبیره: چهل واک داشت و رازهای شاهان و برخی از رازهای سر به مُهر کشور را با آن می نوشتند. نام
دیگر آن شاه دبیره بود.
ویسپ دبیره: این دبیره در بر دارندۀ همۀ دبیرگان بوده است. با این دبیره زبان های رومی- کُپتی[قبطی] بربری – هندی - چینی– ترکی– نبطی و تازی را می نوشتند. گفته اند که بجز واژه ها ، هر سدای دیگری مانند شُرشُر آب یا نغمه پرندگان را نیز میتوانستند با آن بنویسند. این دبیره ۳۶۵ واک داشت، ۱۶۰ واک آن برای زبانهای مردمِ گوناگون، و ۲۰۵ واک برای نوشتن آواهای دیگر بکار می رفته است.
دین دبیره
چنانچه پیش تر گفته شد، گرامی نامۀ اوستا و سرودهای اشو زرتشت ورجاوند، تا دیر زمان دبیره نداشت و نوشته نمی شد، موبدان و دیگر کیش بانان آیین زرتشت، آن را به یاد می سپردند و سینه به سینه به دودمان های پس از خود می رساندند. در میانۀ روزگار اشکانی، فرزانگان زرتشتی بر آن شدند که بجا مانده های اوستا را پس از ویران گری های اسکندر بنویسند، ولی چنانچه پیداست کامروا نگشتند، یکی از انگیزه های ناکامی موبدان نبودن دبیره یی بود که همۀ نشانه های بایسته را برای آواهای اوستا و گات های زرتشت داشته باشد. همگانی ترین دبیره یی که در ایران روایی داشت همان «هام دبیره» بود که تنها سیزده وات[حرف] داشت، ناگفته پیداست که چنین دبیرۀ نارسا به هیچ روی نمی توانست پاسخ گوی نیاز موبدان باشد. تا این که در زمان شاپور دوم که از سال 310 تا 375 زایشی بر سرکار بود، موبد بزرگ ایران «آتُر پات مانسار سپندان» دبیرۀ نوین و بسیار رسا و برازنده پدید آورد و آن را «دین دبیره» نام داد. بازماندۀ اوستای کهن را با آن دبیره نوشتند و جاودانه برجای گذاشتند.
«دبیرۀ اوستایی» یا « دین دبیره» مانند همۀ دیگر دبیره های ایرانی از راست به چپ نوشته می شود و چهل و نُه واک یا نشانه دارد که چهارده تای آنها واک های آوایی هستند. بسیاری از کارشناسان بر این باورند که دبیره پارسی امروز که بسیار خام و نارساست را، باید هر چه زودتر کنار گذاشت و دبیرۀ اوستایی که هم ایرانی است و هم رساترین دبیرۀ شناخته شده در جهان است را بر جای آن نشاند و خود را از این همه سرگردانی و سرآسیمگی رهایی بخشید. از میان این دسته از کارشناسان می توان از زنده یاد استاد ابراهیم پور داود یاد کرد که در بخش دین دبیره از گرامی نامۀ اوستا می نویسد:
« چندی است که در ایران به کاستیهای دبیره ی عرب برخورده و در صدد چارۀ آن هستند. دستهیی طرفدار اصلاح همین دبیره (الفبا)ی کنونی هستند، دستهیی دیگر میخواهند که آن را به کناری گذاشته و دبیرۀ لاتین را اختیار کنند. نتیجۀ کار طرفداران اصلاح دبیرۀ کنونی تا آن مقداری که به نظر نگارنده رسید بی مصرف و مُضحک است. البته دبیرۀ لاتین بسیار ساده و کامل است ولی گزینش آن از برای کشوری که همۀ شئونات ملی خود را باختهاست و تنها دارای یک زبان شکستهاست صلاح نمیباشد.»
همه کس میداند که به واسطۀ دبیرۀ عرب این همه واژگان سامی به فارسی راه یافتهاست، به گونهیی که تنها یک سوم واژگان ما آریایی است. فردا پس از برگزیدن دبیرۀ لاتین دسته دسته واژگان زبانهای اروپایی به زبان ما راه خواهند یافت و سدها واژه مانند رولوشن، کانستیتوشن، پارلمان، کاندیدات، کمیسیون، بودجه و جز اینها... با همان دبیرۀ لاتین و املای درست انگلیسی یا فرانسه نوشته میشود، با این ترتیب زبان آلودۀ ما آلوده تر خواهد شد. همان گونه که اندیشمندان ما میخواهند که با تغییر دبیره به دانش و آگاهی ما بیافزایند، باید پیشرفت دادن ملیت مان را نیز در نظر داشته باشند. باید به گونهیی عمل کنند که از درخت کهنسال ما، دوباره شاخ و بَری سر زند نه آن که تیشه به ریشۀ آن رِسَد. ملیت ما باید دوش به دوش هم با شیمی و فیزیک و هندسه پیشرفت کند نه آن که یکی از آنها فدای دیگری گردد. یگانه راه نجات ایران زنده نمودن سنت ملی آن است. چه خوب است که ترقی خواهان ما در تغییر الفبا نیز به دین دبیره که به فتوای دانشمندان اروپایی خاورشناس یکی از دبیرههای خوب به شمار میرود نظری افکنند و این الفبای ساده و آسان را که در مدت چند ساعت میتوان یاد گرفت به کلی فراموش نکنند. گذشته از آن که دین دبیره برگزیدۀ نیاکان ماست به وسیله آن میتوانیم خدمات شایانی به زبان و ملیت خود بنماییم و نفوذ واژگان عربی و ترکی و اروپایی در فارسی کم تر
خواهد شد، همان گونه که در پارینه، دبیرۀ عرب، واژگان سامی را داخل زبان ما کرد در آینده «دین دبیره» واژگان فراموش شده ی (پارسی) را دوباره به یاد ما خواهد آورد و نیز به تلفظ درست واژگان فارسی که به واسطه کاستی دبیره ی عرب دگرگون شدند موفق خواهیم شد، از آن جملهاست نام خود میهن ما «ایران» که تا چند سدۀ گذشته تلفظ درست آن Eran محفوظ بود...»
***
دکتر جلیل دوستخواه در پیشگفتار اوستا در همین زمینه می نویسد:
«... اوستا در اواخر دورۀ ساسانیان به خط ویژه یی که برای نوشتن آن اختراع شد، به نگارش در آمد. در آن روزگار چندین خط برای نگارش زبان پارسی میانه[پهلوی] بکار می رفت که هر یک نام و کار بُردی جداگانه داشت. رایج ترین و همگانی ترین این خطها آم دبیره یا هام دبیره بود که برای نمایش همۀ حرفهای آوایی و بی آوای زبان، تنها سیزده نشانه داشت و چنین خط ناقصی به هیچ روی نمی توانست سرودهای کُهن و مقدس دینی را که بنا به اعتقاد مزدا پرستان باید دقیقاً به صورت اصلی آنها تلفظ و خوانده شود – ثبت و ضبط کند. از این رو کارشناسان خط و زبان، و دانشوران و فرهیختگانِ زمان به چاره اندیشی نشستند و از روی خط «آم دبیره » خط نوی پدید آوردند که همۀ دقیقه های آوا شناسی در آن بکار رفته است و تا امروز یکی از کامل ترین خط های جهان به شمار می آید و این خط را از آن رو که تنها برای نگارش متنهای دینی[اوستا] بکار می رفت دین دبیره یا «دین دبیری» نامیدند و علاوه بر متن اوستا، بعد ها متن های پازند[گزارش دربارۀ اوستا] را نیز بدان نوشتند .
الفبای اوستایی یا دین دبیره، مانند همۀ خط های ایرانی(بجز خط میخی که در نگارش سنگ نبشته های هخامنشی بکار رفته است) از راست به چپ نوشته می شود و چهل و نُه نشانه[حرف] دارد که جز در مورد های استثنایی – همواره جدا نوشته می شود و از این حیث، اشتباهاتی که بر اثر چسبندگی حرفها در دیگر خط های ایرانی راه می یابد، در این خط به چشم نمی خورد.
پهلوی شمالی - پهلوی اشکانی - پارتی
پس از یورش اسکندر، دبیره و زبان یونانی در ایران بکار گرفته شد، با روی کارآمدن بلاش دوم از خاندان اشکانی، نخستین بار با زبان دیگر و دبیرۀ دیگری آشنا می شویم که زبان شناسان آن را پهلوی شمالی یا پهلوی اشکانی نام دادند و سپس آنرا زبان پارتی گفتند.
پهلوی یا پارسیگ، نیای بزرگ زبان پارسی امروزی است که در روزگار ساسانی و اشکانی بکار می رفت، این زبان را میان دار پارسی باستان و پارسی امروز می دانند و از این رو آن را پارسی میانه هم می گویند.
بر می گردیم به شاهنامه:
به سی سال خسرو از ین پیش تر
چه گونه پدید آوریدی هنر
برفت و سر آمد بر او روزگار