تو ای ایزدی که نزدیک ترینی به اهورا، کام ها و خواست های ما را بر آورده ساز، آرزوهایمان را که از زبان بر می آید با زبانۀ آسمان سایت هم بستر بساز، تا کامیار شویم.
آرامش و آسودگی را پیشکش ما بساز، آسودگی در زندگی، فراخی در روزی، پاکی و استواری در دین، گفتاری رسا و آوایی خوش، و از پسِ آن دانش، دانشی که به سوی زندگی خوش و بهتری راهبرمان گردد.
ببخشای به ما بهترین رفتار و کُنِش را، که دلیر و پیکارنده و نیرومند باشیم، که با فَرّ و هنگ باشیم، که در پرتو دانش راه سپاریم، که در خانه های ما فرزندانی زورمند و زیبا پیکر و گویا و رزمنده در راه کشور، با هوش و دانش، و اندیشه و گفتار و کردار نیک زاده شوند، که در یابند خانه و خانواده و دهکده و کشور ما را.
ای ایزد بزرگ، ما را همواره دریاب، ببخشای به ما آن چه را که کامیاری دهد، آنچه را که رستگاری دهد و بهروزی و به زیستی آورد، بهره مند کن ما را از بهترین زمین ها، که در آن خانه های پُر آسایش بر پاسازیم، و در یاب روان ما را که آرامش داشته باشیم، و راه پاک پارسایی را بسپریم.
در مهراب خانواده، در آتشگاهِ آتشکده، آتش روشن و تابندۀ اهورایی زبانه می کشد و نیایشگران به در گاهش سرود می خوانند، و او خواستار است تا بهترین چوب خوشبوی خشک را بر بسترش نهند و درودَش گویند با بَرسَمِ دردست گرفته و هومِ آمیخته به شیر. آنگاه است که نیایش کنندگان به گوش جان می شنوند آوای آرامش بخش آتش را که:
بر خوردار باشید از خواسته و دارندگی، دشت هایتان پُر باشد از انبوه گله های گاو و گوسپند، چونان زمین هایی که بر سینه گاهاشان از درختان و گیاهان، بیشه های انبوه پیدا شده .
بر خوردار باشید از اندیشه یی روشن، و هوشی سرشار و آزادگی و سر افرازی، و نیرومندی و دلیری، بر خوردار باشید از دشت های انبوه و بهره دهنده، و از خانه های گسترده و زیبا و پُر آسایش، که آوای فرزندان دلیر از آنها بر خیزد، که آرامش بخشد شما و کشور را.
چون نیایش کنندگان با گوش جان این چنین شنیدند، ایزدِ بلند پایه را برای واپسین بار چنین نیایش کنند:
درود و ستایش به تو، ای آتش اهورا مزدا، می ستایم این روشنی پاک و درخشان را، اینک که به ما آشکاری، توان و نیرویمان بخشای تا به ترین اندیشه و گفتار و کردار را داشته باشیم، یاری مان ده که با بدی و زشتی و دروغ پیکار کنیم، روان ما را پالوده بگردان از بدی و راه بی فرجام، تا شایسته پرستش اهورای بزرگ باشیم .
پادشاهی تهمورس
نام تهمورس در گرامی نامه اوستا به ریخت ( تَخمَ اُرُوپَ) آمده که یک نام واژۀ دو بهری است. بهر نُخُست آن «تَخمَ» که زاب یا فروزه، و به چَم: نیرومَند، زورمَند، و زورآور است. دگرگون شدۀ این واژه را هنوز هم در نامواژه های تهمتن و تهمینه داریم، نوشتن این نام با «ط» تازی و «ث» نادرست، و پی آیند بی انگاری فرزانگان ایرانی است. پیشینیان ما، کسانی مانند سعدی و مولوی و خاقانی و دیگر سخن پردازان گاه بد پرداز
و گاه خوش پرداز، هشت وات تازی را به واتگروه یا الفبای پارسی افزودند و دردسرهای بسیار پُر گزند برای ما برجای گذاشتند. این هشت وات: ث، ح، ص، ض، ط، ظ، و ق هستند و در زبان عربی هر یک آوای ویژۀ خود را دارند، آوایی که بر زبان ایرانیان روان نمی گردد و باید از واتگروه پارسی کنار گذاشته شوند. برای نمونه: واژه های «سد» و «سدا» پارسی هستند باید با «س» نوشته شوند نه با «ص»... واژگان بیگانه که به زبان پارسی در آمده اند نباید با این هشت وات نوشته شوند . ارستو با «ت» دو تیل نوشته شود نه با طا دسته دار، سغرات باید با «غ» و «ت» دو تیل نوشته شود نه با قا و طای دسته دار، تهمتن، تهمینه، توس، تهماسپ، تهران پارسی اند نباید با طای تازی نوشته شوند..دهگان پارسی است نباید با ق تازی نوشته شود، «کندک» یک پدیده ایرانی است نباید به ریخت خندق نوشته شود، «کنات» ایرانی و پارسی و از ریشۀ کندن است نباید به ریخت «قنات» نوشته شود.
بهر دوم این نامواژه «اُرُوپَ» که بیشتر اوستا شناسان آن را سگ تیز دونده گزارش کرده اند.
در وندیداد که بخش بسیار ارزشمندی از گرامی نامۀ اوستاست واژۀ «اُرُوپَ» برای سگ تیز دوندۀ نیرومند آمده است، به یاد داشته باشیم که سگ در فرهنگ ایران نه تنها یک جانور ناپاک و پلید نیست، ونکه بسیار دوست داشتنی و شایان ارج گذاری است!.
در میان یک میلیون و چهارده هزار جانور گوناگون که تا کنون شناخته ایم، سگ از همه خانگی تر است. سگ زودتر از همۀ دیگر جانداران با آدمی دوست می شود و در خانه و چراگاه و کشت زار و شکارگاه و میدان جنگ، یار و یاور آدمی است. سگ هایی که امروزه در پی بد آموزی های اسلام و مسلمانی، چنین خوار و بیمار و گرسنه و بی خانمان در کوچه و خیابان شهرهای ما آواره اند، در ایران باستان چنین نبودند، آنها جاندارانی همیشه سرخوش و سر زنده و شاد، دوست داشتنی ترین یاران نیاکان فرمند ما بودند.
کار گرامیداشت سگ در ایران باستان آنچنان بالا گرفت که بزرگان دین به نگاهداری و پرستاری و ارجمند داشتن او فرمان دادند. اوستای کنونی که در دست داریم بهترین گواه گرامیداشت سگ نزد نیاکان ماست. سگ از جانورانی است که نیاکان فرمند ما از دوره های بسیار کهن، ارزش و گران مایگی او را دریافتند و در همۀ میدان های زندگی یار و هم نشین خویش ساختند. این جانور دلیر و وفادار، در پرتو نیروهای تند و تیز خود، بهتر از هر جانور دیگر مایۀ خوشی و آسایش مردمان را فراهم می آوَرَد، برخی از دانشمندان، نیروی شنوایی او را سی برابر و برخی دیگر، تا هشتاد برابر نیروی شنوایی آدمی بر شمرده اند، در نیروی بویایی کمتر جانوری را می توان با سگ برابر شمرد، در بارۀ دلیری – توزشمندی یا وفاداری و جانبازی های سگ، داستان های بسیار شورانگیز گفته و نوشته اند: هنگامی که اسکندر گُجَستک به سوی هند لشگر می کشید، پادشاه آلبانی سگ بسیار بزرگی برای وی به ارمغان فرستاد، اسکندر ارمغان را پسندید و فرمان داد که خرس و گُراز و این گونه جانوران را با او رو برو کنند، سگ، آن دَدان را در خور نبرد ندانست و از جای خود نجُنبید، اسکندر گمان بُرد که آن سگ از ترس از جای نمی جُنبَد!. فرمان داد او را بکشند، پادشاه آلبانی هنگامی که زشتکاری اسکندر را شنید، بسیار آزرده شد و سگ دیگری از همان جنس فرستاد و به اسکندر پیام داد که از این جنس سگ تنها همین دو را داشتم، اگر این یکی را هم بکشی دیگر همانند آن را نخواهی یافت، اگر می خواهی زور و دلیری او را بیازمایی او را با درندگانی مانند شیر و فیل و ببر و پلنگ رو برو کن نه با جانوران کم
توانی مانند خرس و گراز!. اسکندر چُنین کرد، آن سگ شیر و فیل هر دو را از پای در آورد.
زنده یاد ابراهیم پور داود در بخش یکم نامۀ بسیار ارزشمندی زیر نام فرهنگ ایران باستان از نوشتاری کهن یاد می کند که در آن آمده است:
از پرتو سگ است که کلبۀ برزیگران از دستبُرد دزدان در پناه می ماند، از پشتیبانی سگ است که گلۀ گوسپندان در چراگاه از آزار گرگ آسوده می ماند، از یارمَندی های سگ است که شکارگران در نخجیرگاه کامیاب می شوند، بسیاری از خستگان و زخم بر داشتگان میدان های جنگ از یاوری های سگ بر خور دارند.
اگر شبان از سگی خوشنود باشد و بداند که بخوبی از پس کارش بر می آید، به پاسبانی گله و رَمه اش می گُمارد. سگی که به کار شبانی گماشته شد، به پاسبانی گله همواره کوشاست، هر گاه چشم بیدارش به دزد یا به گرگی که آهنگ گله کرده افتد، خروش بر آورد.
این نکته بسیار شایان ژرف نگری است که می گوید: «خروش بر آورد» نمی گوید «پارس می کند» واژۀ پارس بجای خروشِ سگ یا عوعو سگ از ساخته های تازی گویان و تازی پرستان برای خوار شمردن ایرانیان و پارسی گویان است. سگ هرگز پارس نمی کند، خروش بر می کشد، عوعو می کند.
سگی که همیشه پاسبان گله است خوب می داند که بره یی در میان گله از کدام مادر است. هر چند هوا نا سازگار باشد و باد و دَمَه باد سخت همراه با برف و سرما و رنج رساند، سگ از نگاهداری گله روی بر نگرداند و آسیب ناگهانی را در یافته، گوسپندان را از گزند توفان برهاند . در هنگام روز گله را به چراگاه راهنمایی کند و پاس دارد که گوسپندی از چراگاه بیرون نشود و یا به چراگاه همسایه در نیاید. شباهنگام کارش سخت تر است ، شب را بیدار می گذراند، به جایگاه خود نمی رود و هیچ گونه آسایش نمی پذیرد، سه بار به پیرامون جایی که گوسپندان در خوابند می گردد. در سرمای سخت زمستان، خداوند سگ باید از برای سگش بِستَر گرم و نرم فراهم کند. اگر سگی بیمار شود، خداوندش باید از برای آن دام پزشک بیاورد، و آن چُنان که در خور است در پی درمان آن باشد. دیده بانی و تیمار داری در کار زه و زاد سگ از کردارهای نیک به شمار است.
در فرگرد سیزدهم از گرامی نامۀ وندیداد، اَهورَه مزدا، سگ را به شیواترین سخنان می ستاید، به فرازهایی از پرسش و پاسخ میان اشو زرتشت ورجاوند و اَهورَه مزدا، در گرامی نامۀ وندیداد، برگردان دکتر جلیل دوستخواه نگاه می کنیم:
بند هشتم
هر کس سگ گله، سگ خانگی یا سگ ولگرد یا سگ پرورده یی را بزند و بکشد روان او هنگام رفتن به جهان دیگر با شیونی بلندتر از شیون گوسپندی که گرگی را در جنگلی بزرگ بدو شبیخون زده باشد ، پرواز کند.
بند دهم
هر گاه کسی سگ گله یی را چنان بزند که از کار بیافتد و یا گوش و یا چنگالش را ببُرد و دزد یا گرگی به گله دستبرد زند و گوسفندی را برباید و سگ نتواند هیچ گونه هُشداری بدهد ، او باید تاوان گوسفند ربوده شده را بدهد و برای زخمی که بر سگ زده است پادافره گناه زخمی کردن آگاهانه بر او رواست.
بندهای بیستم بیست و یکم
ای دادار جهان اُستومند، ای اَشَوَن! کسی که به سگ گله یی و به سگ خانگی خوراک بَد بدهد، گناه او تا
چه اندازه است؟
اَهورَه مزدا پاسخ داد:
گناه او همچندِ گناه کسی است که به سَروَر بزرگ ترین خانواده خوراک بَد بدهد.
بند بیست و دوم
ای دادار جهان اَستومند، ای اَشَوَن! کسی که به سگی ولگرد خوراک بَد بدهد گناه او چه اندازه است؟
اَهورَه مزدا پاسخ داد:
گناه او همچندِ گناه کسی است که به آتُربانی اَشَوَن[آتُربان= آتش بان] آتش بانی پارسا که به خانه اش بیاید خوراک بَد بدهد!.
بند بیست و چهارم
اگر آن دو سگِ من - سگ گله و سگ خانگی – گذارشان به خانۀ هر یک از مردم اَشَوَن افتد، هرگز نباید آنها را بیرون رانند، زیرا هیچ خانۀ مزدا آفریده یی روی زمین جز با بودن آن دو سگِ من – سگ گله و سگ خانگی– ماندگار نیست.
این همه گفته شد تا گمان برده نشود که برنام «سگ تیز دوندۀ نیرومند» برای تهمورس کاستی آور است!. و باز به یاد داشته باشیم که بسیاری از نام های ایرانیان به گونه یی با برخی از جانوران گره خورده است، مانند: گشتاسبَ[ دارندۀ اسب چموش] - گُشَسب [ دارندۀ اسب نر] - لهراسبَ [دارندۀ اسب تند رو] - تهماسپَ [ دارندۀ اسب نیرومند] - شیداسپَ [دارندۀ اسب درخشان] - ارجاسپَ یا ارجت اسپَ[ دارندۀ اسپ سیمین] و جز اینها...
یکی دیگر از ویژه گی های نیاکان ما این بود که کسان، و بویژه بزرگان را برنام یا پاژ نامی می دادند، مانند: هوشنگ که فروزه یا صفت «پَرَذاتَ» که همان پیشداد یا نخستین داد گزار باشد به او داده شد و او را هئوشینگهه پَرَذات گفتند که آرش نام او سازندۀ خانه های خوب، و برنام یا پاژ نام او پیشداد یا نخستین داد گذار است، و جَم که در پی کرد و کار نیک، و نو آوری های پیاپی، و شادونیدن جهان فروزه یا ستایۀ درخشندگی را از آن خود کرد و «جَمِ شید» یا جم درخشنده نام گرفت.
تهمورس هم برنام یا پاژنام «ازین وَنت» یا «زیناوند» را از آن خود کرد. واژۀ «زیناوند» در ادب پارسیِ پسا اسلام به گونه های نادرست مانند: ریباوند - دیباوند و زیباوند هم آمده که نشان دهندۀ این است که نویسندگان دورۀ اسلامی چگونگی همکرد این دو واژه را نمی دانسته اند ولی آرِش آن که « دارندۀ جنگ ابزار» است را می دانسته اند!.
چنانچه در مجمل التواریخ که در سال 520 کوچی نوشته شد، ریباوند نوشته و آرش آن را آن که سلاح
تمام دارد گزارش کرده اند، پس تهمورس زیناوند می شود: «تهمورسِ آراسته به جنگ ابزار»، از این رو می توان گفت که دورۀ تهمورس، آغاز پدیداری نیروی ارتش و سپاهی گری و دیگر نیروهای رزمی برای پاسداری از مرزها و بر نهاده ها و آیین های شهریگری است.
در گرامی نامۀ اوستا، نخستین جایی که از تهمورس سخن به میان آمده، یشت پانزدهم است که رام یشت نام دارد، در این یشت تهمورس از «اندروای» ایزد باران در خواست یاری می کند:
تهمورس زیناوند بر تخت زرین، بر بالش زرین، بر فرش زرین، در برابر بَرسَمِ گسترده، با دستان سرشار او را بستود و از وی خواستار شد:
ای اندروای زبر دست، مرا این کامیابی ارزانی بدار که بر همۀ دیوان، و مردمان دُروند، بر همۀ جادوان و پریان پیروز شوم!.
که اهریمن را به پیکر اسبی در آورم و سی سال سوار بر او تا دو کرانۀ زمین تاخت آورم!.
اندروای زبر دست این کامیابی را بدو ارزانی داشت و تهمورس کامیاب شد.
بار دوم در «زامیاد یشت» است که در پی ستایش فَرّ کیانی، از تهمورس سخن در میان است:
فَرّ کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم،
آن فر بسیار ستوده، زبر دست ، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است،
فَرّی که از آن اهوره مزداست، که اهوره مزدا بدان آفریدگان را پدید آورد:
فراوان و خوب،
فراوان و زیبا،
فراوان و دلپذیر،
فراوان کار آمد،
فراوان و درخشان،
تا آنان گیتی را نو کنند،
گیتی پیر ناشدنی،
نا میرا تباهی نا پذیر،
نا پژمردنی – جاودان زنده،
جاودان بالنده و کامروا را!.
فَرّی که دیر زمانی از آن هوشنگ پیشدادی بود چنانچه بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمان دُروند و جادوان و پَریان و کَوی های ستم کار و کَرَپ ها چیره شد و دو سوم از دیوان مَزِندَری و دروندان وَرِنَ را بر انداخت!.
فَرّی که از آن تهمورس زیناوند بود، چنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمان دُروند و جادوان و پریان و کَوی های ستمکار و کَرَپ ها چیره گردید!. [کَوی ها و کَرَپ ها دو گروه از کیش بانان دینهای ایرانی پیش از زرتشت بودند] .
در شاهنامۀ فردوسی از برنام، یا پاژنام تهمورس که زیناوند یا دارندۀ [جنگ ابزار] است سخنی به میان نیامده ولی به بند کشیدن دیوان و لُگام نهادن بر اهریمن گزارش شده است.
در گزارش روزگار هوشنگی دیدیم که کدیوری و دارندگی و دیگر آیین های شهریگری در همبودگاه ایرانیان پدید آمدند. این کدیوری و دارندگی، «داد» یا قانونی را در پی آورد که از سویی میدان آزادی هر کس را نشان می داد و از سویی از دارایی کدیوران پشتیبانی می کرد، ولی نا گفته پیداست که داد یا قانون به تنهایی نمی
توانست مردمان سر کِش و فزون خواه را از دستیازی به زنان یا دارایی دیگران باز دارد، چُنانچه امروز هم داد به تنهایی برای باز داشت سرکِشان از دستیازی به جان و مال و دارایی دیگران بسنده نیست، پس به مردان زورمند و «تَهم تنان» نیاز بود که به یاری سامانۀ دادگری بر خیزند .
در روزگار ما نیروهای ارتش و پلیس جای این مردان زور آور را گرفتند، پس روزگار تهمورسی را می توان نخستین گامۀ پدیدار شدن نیروی ارتش و سپاه و دیگر نیروهای رزمی به شمار آورد.. اکنون می پردازیم به بررسی داستان تهمورس در شاهنامه، پس از درگذشت هوشنگ:
پسر بُد مر او را یَکی هوشمند
گران مایه تهمورس دیو بند
بیامد به تخت پدر بر، نشست
به شاهی کمر بر میان بَر، ببست
«کمر بستن»: نشان آهنگ کاری کردن و آن به فرجام رساندن است.
همه موبدان را ز لشگر بخواند
به چربی چه مایه سُخَن ها براند
موبدان در این جا پیشوایان دین زرتشت نیستند، چون هنوز زمان بسیار باید تا زرتشت زاده شود، در این جا موبدان همان دانشمندان و فرهیختگان و جهان دیدگان اند.
چنین گفت:« کامروز این تخت و گاه
مرا زیبد و تاج و گُرز و کلاه
واژۀ « گاه» در زبان پارسی دو چَم دارد، یکی تخت و اورنگ و نشستنگاه پادشاهان و بزرگان، دوم زمان و دوره. در اینجا همان تخت و اورنگ پادشاهی است، و « کلاه» نیز همان تاج پادشاهی است. ولی چرا تاج و گُرز و گاه و کلاه همه با هم آمده اند؟! برای این که این ها همه کار مایه ها و دستمایه های پادشاهی اند!. کار پادشاه تنها نشستن بر تخت و فرمانِ این بکن آن نکن نیست! بایسته ترین کار پادشاه رزم آوری و سپاه کشی در راستای پاسداری از ارزش های میهنی است از این روست که «گاه» و «گرز» و «کلاه» را در کنار هم می آوَرَد و خود را زیبندۀ این تخت نشینی و گُرز داری می داند!.
جهان از بدی ها بشویم به رای
پس آنگه کنم در کیی گِرد پای
در «کیی گرد پای کردن» نشان این است که پس از پاک کردن زمین از بدی ها، آن گاه با سربلندی و آرامی بر تخت خواهم نشست، پس «کیی» همان پادشاهی، و «گِرد پای»، پیرامون تخت پادشاهی است، امروز هم هنگامی که کسی به نخست وزیری یا پادشاهی یا ریاست جمهوری و یا سرپرستی یک سازمان برگزیده می شود در نخستین گامه برنامه کار خود را با مردم یا با دیگر هموندان آن سازمان در میان می گذارد، تهمورس هم برنامۀ کار خود را با موبدان که همان فرهیختگان و جهان دیدگان باشند در میان گذاشت که من از امروز
چنین و چنان خواهم کرد، می خواهد بزرگان را به پشتیبانی از برنامۀ کار خود برانگیزد.
ز هر جای کوته کنم دستِ دیو
که من بود خواهم جهان را خدیو
« دیو» در بیشتر بخش های شاهنامه نماد مردم بدسرشت و تبه کار، به ویژه بیگانگان ایران ستیز مانند خمینی و خامنه یی و دیگر آخوندهای ایران ویرانگر است. به دو نمونه در شاهنامه نگاه کنیم:
تو مَر دیو را مردم بد شناس
کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمر از آدمی
تهمورس می خواهد دست فرومایگان و بدکاران و آخوندها و دیگر خرد ستیزان را از سر مردم خود کوتاه بگرداند. همان گونه که رضا شاه بزرگ نیز کوشید تا دست دیوانی مانند آخوندها و شیخ خزعل و دیگر دست نشاندگان دولت های فزون خواه روس و انگلیس را از سر مردم سرزمین خود کوتاه کند.
«خدیو» در پارۀ دوم این بند با «خداوند» همریشه، و در اینجا همان پادشاه است.
هر آن چیز کاندر جهان سودمند
کنم آشکارا گشایم ز بند
آشکار کردن و گشادن چیزهای سودمند نشان نو آوری و فراهم آوردن کار مایه های به روزگاری برای مردم است.
پس از پشتِ میش و بَرّه، پشم و موی
بُرید و به رِشتن نهادند روی
به کوشش از آن کرد پوشش به جای
به گستردنی هم بُد او رهنمای
گستردنی همان غالی و گلیم و دیگر زیر اندازهاست ( غالی پارسی است ، نباید با ق تازی نوشته شود)
ز پویندگان هر چه بُد نیک رو
خورش کردشان سبزه و کاه و جو
«نیک رو» نشان نیک رفتاری و آرامی است، در اینجا نمارش به اسب و الاغ و گاو و گوسپند است که به آسانی رام و خانگی می شوند و با مردم زندگی می کنند.
رَمَنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان بر گزید
«دام» جانور خانگی است و « دَد » جانور درنده و نارام زی، «سیه گوش» نام یکی از همین درندگان و گونه یی از گربه سانان است که پیشاپیش شیر می دود، از آنجا که نوک گوش های سیاه دارد، آن را سیه گوش هم گفته اند، و« یوز» جانوری است درنده از راستۀ گوشت خواران، با اندامی کشیده و پوستی سرخینه رنگ[حنایی] و خال های ریز و سیاه، و چشمانی سرخ رنگ، اندکی از پلنگ کوچکتر می نماید ولی
بسیار تیز دونده است، از این رو آن را برای شکار آهو و دیگر جانواران تیز پا پرورش می دهند.
به چاره بیاوَردَش از دشت و کوه
به بند آمدند آن که بُد زان گروه
«به چاره آوردن»، همان خِرَد و اندیشه را به کار بستن است!
ز مرغان همان را که بُد نیک ساز
چو باز و چو شاهین گردن فراز
شاهین یکی از مرغان شکاری بسیار بزرگ است، پرنده یی است بلند آشیان- سبک بال – تُند نگاه – تیز بانگ- ستبر نوک – سهمگین چنگال که به هنگام شکار از جانوران بزرگ تر از خود نیز مانند گوسپند و بُز و آهو روی بر نمی گرداند. زندگانی دراز سد ساله دارد و در توانمندی و شکوه سرآمد همۀ پرندگان است از این روی آن را شاه مرغان نیز گفته اند. در گرامی نامۀ اوستا دوبار از این پرندۀ تیز پرواز و بسیار چالاک با نام «سئنَ saenna» یاد شده است، تازی گویان آن را عقاب می گویند ولی خوب است که ما ایرانیان همان شاهین را برای این پرندۀ با شکوه بکار بریم. گزنفون در بخشی از کورش نامه می نویسد: هنگامی که کورش از پارس با لشکری آراسته به سوی بابل می رفت، پدرش تا مرز پارس او را همراهی کرد، در آنجا شاهین بلند پروازی بدید که پیشاپیش آنان پرواز می کرد، پدر کورش آن را به فال نیک گرفت و بدانست که پسرش در این پیکار پیروزی های بزرگ بدست خواهد آورد. گزنفون در بخش دیگری از کورش نامه می نویسد:
در لشکر کشی کوروش به سوی بابل، درفش پادشاهی ایران شاهینی شهپر گشوده و ساخته شده از زر ناب بود که آن را بر سر نیزه یی بر افراشته بودند.
بیاورد و آموختن شان گرفت
جهانی بدو ماند اندر شگفت
در اینجا نکته یی هست که نباید آسان از کنارش گذشت، در بسیاری از واژه نامه ها و در بسیاری از نوشته های پیشینیان، گفته شده است: نخستین کسی که شاهین را رام کرد کنستانتین امپراتور روم بود، ولی چنانچه دیدیم فردوسی بر پایۀ نوشته های پیشینیان، کار پرورش شاهین را از کارهای تهمورس می داند، همان گونه که شیوۀ رستم زاد به سزار نسبت داده شد و «سزارین» جای «رستم زاد» را گرفت و چه غم انگیز است هنگامی که ایرانیان هم بجای رستم زاد واژه نادرست «سزارین» را بکار می بریم!.
بفرمود شان تا نوازند گرم
نخوانند شان جز به آواز نرم
در این سخن دو نکته شایان ژرف نگری است، نخست این که در فرهنگ ایران کار پادشاه تنها فرمان دادن نیست، ونکه راهبری و آموزش دادن هم هست، چنانچه در این جا تهمورس شیوه برخورد با این مرغان و جانوران را به مردم خود آموزش می دهد که باید به نرمی و مهربانی با آنها رفتار کنند، نه آن گونه که ما ایرانیان در پی بد آموزی های تازیان بیابانگرد بی فرهنگ با جانوران رفتار می کنیم، و گاه خود از فرومایه ترین جانوران هم فرو پایه تر می شویم!.. مرغ از جانورانی است که هنوز هم مرغ داران در روستاها جز به آوای
نرم او را نمی خوانند.
چو این کرده شد ماکیان و خروس
کِجا بر خروشد گه زخم کوس
ماکیان همان مرغ است، و کوس در این جا دُهُل یا تَبیره یی است که بامدادان پیش از فراشد خورشید می نواختند تا مردمان از خواب بر خیزند و به کار پردازند، امروز اذان گوش خراش و غم انگیز تازی پرستان جای آن را گرفته است!.. کِجا هم همان است که امروزه می گوییم ( که) .
بیاورد و یک سر به مردُم سِپُرد
به آوازشان اندُه از دل بِبُرد
چُنین گفت کاین را نیایش کنید
جهان آفرین را ستایش کنید
در گرامی نامۀ اوستا خروس همکار اَمشاسپند وهومن، و مانند اسب و گاو و سگ و گوسپند سزاوار ستایش شمرده شده است.
که او دادمان بر دَدان دستگاه
ستایش مَر او را که بنمود راه
دستگاه در این جا همان چیره گی و فرمانروایی و برتری است!.
مَر او را یَکی پاک دستور بود
که رایش ز کردار بد دور بود
«مَر» یک واژۀ آرایشی است و تنها برای آراستن سخن به کار می رود، واژۀ «دستور» در آغاز «دست ور» بوده است، در اینجا سخن از کسی در میان است که دستیار شاه بود، و همان است که امروزه نخست وزیر می گوییم.
خَنیده به هر جای و، شیدسپ نام
نزد جز به نیکی به هر جای گام
«خَنیده»: پسندیده – نام ور شده – و شناخته شده است، از این واژه در می یابیم که این دستور یا نخست وزیر تهمورس در سراسر ایران و جهانِ آن روز به خوبی شناخته شده، و نام او «شید اسپ» بود. «شیداسپ» یک نام واژۀ دو بهری است ، بهر یکم آن «شید» که همان روشنایی و پرتو و فروغ است و بهر دوم «اسپ» . روی هم رفته می شود اسپ درخشنده و یا دارنده اسپ درخشنده ، و پیشتر دیدیم که ایرانیان از این گونه نام ها را بسیار دوست می داشتند.
سر مایه بُد اختر شاه را
اُ زو بند بُد، جان بَد خواه را
«سرِ مایه» با سرمایه این همان نیستند، «مایه» پدید آورندۀ سرمایه است، پس دانسته می شود که این شیداسپ گرامی، مایه یی بود که سرمایۀ شهریاری تهمورس را فراهم می آورد!.
همه راه نیکی نُمودی به شاه
هم از راستی خواستی پایگاه
نیک اندیشیدن – نیکو سخن گفتن و کرد و کار نیک، شالوده های بنیادین کاخ ورجاوند بنیاد فرهنگ ایران اند، آموزه های اشو زرتشت ورجاوند، وخشور بزرگ وار ایرانی، بر بنیاد اندیشۀ نیک - گفتار نیک - و کردار نیک فراز آمده است، آن سه فروزۀ ورجاوندی که در پی چیرگی اسلام و مسلمانی، به ویژه در پی روی کار آمدن حکومت ننگین دامن اسلامی، یک سره از سر زمین ما رُخ پنهان کردند. زرتشت در هفدهمین سرود خود رو به سوی جوانان جهان می گوید:
این سخنان را به شما می گویم ای نو اروسان و ای تازه دامادان،
پندم را با اندیشه بشنوید و به یاد بسپرید،
و با چشم درون بین خود در یابید و بکار بندید،
پیوسته زندگی با اندیشۀ نیک کنید،
و هر یک از شما در راستی
از دیگری پیشی بگیرید!
تا از زندگی و خانمان خوب بر خوردار گردید.
...
ای مردان و ای زنان
این به دُرُستی بدانید که در این جهان دروغ فریبنده است!.
از آن بگسلید و آن را مگسترانید.
و این بدانید که:
آن خوشی که از تباهی و تیرگی راستی به دست آید،
مایۀ اندوه است
و نا راستکارانی که راستی را تباه می سازند
زندگی مَینُوی خویشتن را نابود می کنند!.
در این جا نیز شیداسپ، تهمورس را به نیک اندیشیدن – نیکو سخن گفتن و کرد و کار نیک بر می انگیزد. این رهنمود بسیار والایی است که فردوسی بزرگ به شاهان می دهد که رایزنان خود را از میان زنان و مردان نیک سرشت بر گزینند نه از میان تبه کاران بد سرشت. در پارۀ دوم این بند می گوید:
هم از راستی خواستی پایگاه
این سخن، جان مایۀ آیین شهریاری در فرهنگ ایران است، «پایگاه» که همان بزرگی و شهریاری و فرمانروایی است، باید که بر شالوده های راستکاری – درستی- به منشی- نیک رفتاری و شادی پراکنی استوار، و همسو با هنجار هستی باشد، آن « پایگاه» که بر شالوده های دروغ و فریب و نیرنگ و نا راستکاری و ستمبارگی و نا همسو با هنجار آفرینش باشد نه تنها پایدار نخواهد ماند ونکه پایگاه نشین را دچار بدترین سرنوشت