کیست آنکه
آب و گیاه را آفریده است؟
کیست آنکه،
به باد و ابرِ تیره، تند روی داده است ؟
و کیست آنکه،
اندیشه ی نیک را پدیدار ساخته است؟
5/44
ای مزدا اهورا،
این از تو می پرسم،
پرسشم را بازگوی،
کدام مهسازی(13)
روشنایی و تاریک را می آفریند؟
کدام مهسازی،
خواب و بیداری را پدید می آورد؟
کیست آنکه،
بامداد و نیمروز و شب را می نمایاند.
که دانا را،
به انجام بایسته های خود فرا می خواند؟
پانویس
1 - که یزدان ز ناچیز چیز آفرید: بر پایه انگارۀ مهبانگ، به انگلیسی Big Bang Theory جهان از یک ذرۀ بسیار ریز، چگال و بسیار داغ پدیدآمده و رو به گسترش و بالش است. کسی مانند فردوسی که در خرد نامۀ خود سدها بند در ستایش خرد و دانش سروده است خوب می دانست که ز ناچیز، چیز پدید نمی آید. در این جا «ز ناچیز» را می توان همان ذرۀ کوچک تر از اتم دانست. این برداشت با واژۀ «خدا» در هستی شناسی ایران هم خوانی بسیار دارد. واژۀ «خدا» در زبان پارسی بر آمده از واژۀ «خُت آی» یا «خوا داتا» یا «خوادای» در زبان پهلوی است، که پیش تر به گُستردگی از آن سخن گفته شد.
- «بدان، تا توانایی آمد پدید» آماج از توانایی همان نیرو یا انرژی است که در هر پدیده یی از جهان هستی به روشنی می توان دید. گسترش گیهان، چرخش زمین به گرد خود و به گرد خورشید، رویش و بالش گیاهان، و زایش و میرش جانداران، نیروی کشش و رانش، همه و همه برآمده از همین توانایی گیهانی است.
«از او مایۀ گوهر آمد چهار»: سخن در بارۀ چهار آخشیجِ آب و خاک و هوا و آتش است.
- «بر آورده بی رنج و بی روزگار» : در دین های ابراهیمی[ یهودیت- مسیحیت- اسلام و بهاییگری و شاخه های آن ها] کار خلقت در شش روز انجام می پذیرد . برابر داده های تورات که زیر ساخت دیگر دین های ابراهیمی است: در پی خلقت آسمان ها و زمین، در روز یکم روشنایی، در روز دوم فلکی که جدا کنندۀ آب های بالا و پایین باشد، در روز سوم گیاهان ورویندگان، در روز چهارم خورشید و ماه و اختران ، در روز پنجم جانوران، و در روز ششم آدم را که نیای بزرگ مردمان است خلق کرد. ولی فردوسی بزرگ که درفش دار فرهنگ ایرانشهری است نشان می دهد که در هستی شناسی ایرانی جایی برای این گونه یاوه باوری های دبنگانه نیست، هستی در چرخه یی بسیار دراز (بی روزگار) پدید آمده ، [به سخن دیگر، خلق نشده است!] چنانچه می بینیم همه جا سخن از «پدید آمدن» در میان است نه از خلق شدن: خشکی آمد پدید- مردم آمد پدید...
- «میان باد و آب از بر تیره خاک»: تیرگی رنگ خاک، ما را به زمانی می بَرَد که در پی آرام گرفتن گدازه های آتشفان زمین تیره رنگ و تهی از هر گونه پوشش گیاهی و جَهش و جُنبش زندگی است .
- «ز بهر سپنجی سرای آمدند»: سپنجی سرای همین روزگار ناپایدار و مانشگاهی است که امروز از آن ما و فردا از آن دیگران است.
- «دگرگونه گردن بر افراختند»: گوهرها را می توان خاک و گچ و شیشه و توپال ها و دیگر کانی ها بر شمرد که اگر چه بیخ و بُن شان یکی است، ولی هر یک چهره و ریختار و سرشتی دگرگونه دارند.
- «بجُنبید چون کار پیوسته شد»: واژۀ جُنبِش در پیوند با پیوستگی کارهاست وگرنه پیش از پیوستگی کارها نیز جَهِش و جُنبِش در کار بود، اگر جُنبِش نبود گیتی نمی توانست به کالبد هستی درآید ، پس این که می گوید: بجُنبید چون کار پیوسته شد، سخن از هنجار هستی و ریتم گیهانی و سامان آفرینش در میان است که مانند یک ارکستر بزرگ هر نوازنده در جای خود نشست و هستی به زیر فرمان سامان وهنجار جا گرفت..
- «سر رُستنی سوی بالا کَشید»: رُستنی همان گیاه و دار و درخت است، ولی همانند کردن کوه ها با رُستَنی ها شایان ژرف نگری است. در قران کوه ها مانند میخ از بالا بر زمین کوبیده شدند! ولی در شاهنامه مانند درختان از زمین بالا کشیدند!..
- «نگه کرد باید بدین کارِ سخت»: سخت نگری، یا ژرف نگری در پیوند با سرخم کردن یا نکردن جانور نیست، در پیوند با همۀ جهان هستی و سامان و هنجار آفرینش است، کسانی که در کار جهان سخت نگر و ژرف نگر نباشند خواه ناخواه دل به خرافه های دینی و سخنان خرد ستیز دین کاران می بندند، و کسانی که می کوشند خود و جهان پیرامون، و رازوارگیهای هستی را بشناسند گوشی برای دهان یاوه پرداز دین کاران خرد سوز نخواهند بود .
- «نخواهد از او بندگی، کردگار» : در هستی شناسی ایرانی کم ترین نشان از «بندگی» در برابر هستی بخش نیست، در این هستی شناسی، آدمی دستیار خدا در کار آفرینش است، آدمی آفریده شد تا دستیار خدا در کار آفرینش جهان باشد و با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک زمین را جشنگاهی بسازد برای آب و خاک و گیاه و جانور و همۀ دیگر باشندگان روی آن. چنین
خویشکاری بر دوش جانواران نهاده نشد، این تنها آدمی است که دارای خویشکاری کار و کوشش و پیشبرد جهان به سوی ارزش های برتر است . فردوسی از این گونه خویشکاری یاد می کند ، واژۀ بندگی تنها برای وزن چامه بکار رفته است.
- « ز یاغوتِ سرخ است چرخ کبود» : این سُخُن برآمده از داستان آفرینش ایرانی است . در بندهش، به کوشش جاوید نام مهرداد بهار می خوانیم:
« نخست آسمان را آفرید، روشن، آشکارا، بسیار پهناور و به شکل تخم مرغ و از خُماهن... و در گزارش خُماهن می نویسد: خُماهن به چم فلز گداخته است وفروزه یی است برای آسمان و خود گوهر آسمان است . این واژه در پارسی در ریخت خُم آهن و خُماهان هم بکار رفته و مولف برهان قاطع در گزارش آن نوشته است: ... سنگی باشد به غایت سخت و تیره رنگ به سرخی مایل و آن دو گونه است: نر و ماده ... اینجا دو استوره به هم در آمیخته است، یکی صفت خُماهن که اشاره به فلزی بودن آسمان است و دیگری سنگ بودن آسمان . در کنار اعتقاد نخستین، اعتقاد دوم نیز نزد ایرانیان پیشینۀ بسیار دارد ، چنانچه واژۀ آسمان در اوستا asman/asan به چم سنگ است . بنا بر استورۀ دیگری ، گوهر آسمان آبگینۀ سپید است .
پادشاهی کیومرس
داستان کیومرس نخستین بُنچاک یا سند از کارنامۀ جهان باستان است، سَنَدی که در هیچ یک از دیگر نامه های بجا مانده از جهان باستان همانندش را نمی توان یافت:
سخن گوی دهگان چه گوید نُخُست
که نام و بزرگی به گیتی که جُست
«دهگان» پارسی است، نباید با «ق» تازی نوشته شود ، جوانانی که بپا خاسته اند تا ایران شان را از چنگال خونین تازی پرستان ایران سوز پس بگیرند، به پس گرفتن میهن از دست آخوندها نباید بسنده کنند، باید ایران شان را از همه جا و از دست همۀ بیگانگانِ ایران ستیز پس بگیرند، یکی از گرامی ترین آن ها پس گرفتن زبان شیرین و شکرین پارسی از دست تازی گویان و تازی نویسان است، کسانی که آگاهانه یا از روی نا آگاهی و دبنگی بزرگ ترین آسیب ها را به زبان پارسی (که جام فرهنگ ایران است) زده اند. «دهگان» به کسی گفته می شد که زمینی از آن خود داشت و در آن کِشت و کار می کرد.. این واژه سپس تر برای ایرانیان آزاده و گاه در برابر تازی و ترک و تاتار بکار برده شد، به چند نمونه در شاهنامه بنگریم:
در پادشاهی آزرمی دخت:
به خواری تنش را بر آرم به دار
ز دهگان و تازی و رومی سوار
در پادشاهی بهرام گور:
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ز دهگان و تازی و رومی نژاد
در نامۀ رستم فرخزاد به برادرش:
از ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهگان نه ترک و نه تازی بود
سَخُن ها به کردار بازی بود
چُنان چه دیدیم در همه جا واژۀ دهگان تنها برای ایرانیان نژاده بکار رفته است. پس دانسته شد که سخن گوی که همان گویندۀ این داستان باشد از تبار و نژاد ایرانی است.
که بود آن که تاج بر سر نهاد
ندارد کس آن روزگاران به یاد
در برخی از نسخه ها بجای تاج، دیهیم است. دیهیم یک آرایش یونانی و باریکه یی از نخ بافته شده از زر و سیم است که بر پیشانی می بندند و از پُشت سر گره می زنند تا به هنگام سواری از دوسو باد بخورد بر زیبایی سوارکار بیافزاید، این واژه گاه در راستای هم آوا سازی در سروده بجای تاج بکار رفته است.
مگر کز پدر یاد دارد پسر
بگوید تو را یَک به یَک در به در
«یَک به یَک» همان به گستردگی سخن گفتن است، و «در به در» برابر است با فرگرد به فرگرد یا فصل به فصل و برگ به برگ.
که نام بزرگی که آورد پیش
که را بود از آن برتران پایه بیش
در میان بزرگان آن روزگار چه کسی در نام آوری گوی پیش تازی از دیگران ربود و پایگاهی برتر از دیگر نام داران بدست آورد.
پژوهنــــــــــــــــــدۀ نامـــــــــــــــــۀ باستان
در برخی از نسخه ها بجای «پهلوانی»، «پهلوانان» و در برخی دیگر از نسخه ها «مرزبانان» آورده اند، ولی واژۀ درست همان پهلوانی یا زبان پهلوی است .
چُنین گفت: «کایین تخت و کلاه
کیومرس آورد کاو بود شاه
چو آمد به ماه بَره آفتاب
جهان گشت با فر و آیین و تاب
«ماه بره»: فروردین - «تاب»: تابندگی، درخشندگی. در برخی از نسخه ها بجای «تاب» «آب» آورده اند که درست نمی نماید.
اگرچه در این جا نامی از نوروز در میان نیست ولی تخت نشینی کیومرس در آغاز «ماه بَره» گویای آن است
که پدید آمدن نخستین نمونۀ آدمی با فرا رسیدن بهار هم زمان بوده است، همان گونه که بسیاری از جانوران در بهار تخم می گذارند یا بچه می زایند.
فردوسی کیومرس را نخستین پادشاه می شناساند و چرخۀ پادشاهی او را نیز سی سال می شمارد. ولی این گونه پادشاهی که به ما نشان می دهد، نه با خِرَد سازگار است و نه با داده های باستان شناسی و نه کارنامۀ جهان!. پادشاهی که بجای تن پوش شاهانه، پوست جانوران به تن کرده و به جای کاخ شهریاری، در شکاف کوه ها بی بهره از خوراک روزگار می گذراند، و به جای پایوران و درباریان و رای زنان و اسپهبدان، «دد و دام» را در پیرامون خود دارد.
ولی اندرز این پیر پُر خِرَد را از یاد نبرده ایم که در همان سر آغاز شاهنامه تلنگری بر اندیشۀ ما زد که:
تو این را دروغ و فسانه مخوان
به یک سان روَشنِ زمانه مدان
از او هر چه اندر خورَد با خِرَد
دگــــــــــــر از ره راز، راهی بَرَد
در این جا اگر چه از کیومرس به نام «نخستین پادشاه» یاد می شود، ولی از آنچه که پیر شهنامه گوی توس با شیواترین سخن به ما می گوید به روشنی می توان دریافت که کیومرس نماد همان مردم روزگار پارینه سنگی است که پیش از یخبندان بزرگ با تن برهنه همراه با همۀ دیگر زیستمندان در یک زیستگاه به سر می بردند، همان گونه که بجز آدمی هنوز هم همۀ دیگر زیستمندان در کنار هم می زیند:
بتابید از این سان ز ماه بره
که گیتی جوان گشت از او یک سره
کیومرس شد بر جهان کدخدای
نُخُستین به کوه اندرون ساخت جای
«کدخدا» از واژگان پهلوی به چَم بزرگ ده و بزرگ خانه است، ولی در این جا برای پادشاه بکار رفته است. برنام پادشاهی برای کیومرس را می توان نشان برتری آدمی نسبت به دیگر زیستمندان شناخت.
سَرِ تَخت و بَختَش بر آمد ز کوه
پلنگینه پوشید، خود با گروه
پلنگینه پوشیدنِ کیومرس، نشانِ بی بهره گی او از خوراک و پوشاک شایسته، و نا آگاهی مردمان نخستین از شیوۀ رِشتن و بافتن و دوختن است.
از او اندر آمد همی پرورش
که پوشیدنی نو بُد و نو خورش
به گیتی درون، سال سی شاه بود
به خوبی چو خورشید، بر گاه بود
همی تافت زو فَرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی
همانندی کیومرس با ماه دو هفته پایان چهارده و آغاز پانزده سالگی، سن رسایی و توانایی و بَرومَندی است...
دَد و دام و هر جانور کَش بدید
ز گیتی به نزدیکِ او آرمید
سخن از روزگاری در میان است که مردم برهنه و بی نوا همراه با دیگر زیستمندان و دَد و دام در یک زیستگاه بسر می بردند و چنانچه گفته شد هنوز زیستگاه خود را از دیگر جانوران جدا نکرده بودند.
دو تا می شدندی برِ تختِ اوی
از آن فَرّ، فروزان شده بختِ اوی
به رسم نماز آمدندیش پیش
از آن جای گه بر گرفتند کیش
اکنون ببینیم این کیومرس کیست و در پهنۀ رازواره ها و استوره های ایرانی کار و بارش چیست؟.
مرواریدهای پنهان در لابلای شاهنامه را جز بیارمندی اوستا و بندهش و دیگر بنمایه های کهن ایرانی نمی توان به دست آورد. از این رو در همین جا باید شاهنامه را ببندیم و به سراغ گرامی نامۀ اوستا برویم.
در گرامی نامۀ اوستا کارنامۀ آدمی با [گَیَه مَرِتَن Gaya Maretan] آغاز می شود. این نام در پارسی میانه «گَیومَرت Gayomart» یا « گیومَرد Gayaomard» و در پارسی نو به ریخت کیومرس در آمده که برخی به نادرست آن را «کیومرث» می نویسند، نوشتن این نام ایرانی با وات تازی «ث» نادرست و بسیار زیان بار و شرم آور است.
بهر نخست این واژه: (گَیَه Gaya) به چَم «زندگی و جان» بهر دوم: (مَرِتَن Maretan) به چَم «درگُذشتنی» و «مُردنی» است. این واژه در زبان اوستایی شاخه های بسیار دارد که یکی هم (مِرتا Merta) به چَم «مُردن» است که در پهلوی (مَرتُمMartom ) و در پارسی نو «مَردُم» شده است. از آن جا که پایان زندگی آدمی مرگ است، او را «مَردُم» یا «مُردَنی» گفتند. واژۀ مَرد نیز باید از همین بُن واژه برخاسته باشد، وارون زن که بُن زندگی است. ایرانیان از دیر زمان دریافته بودند که در جهانِ هستی، هر باشنده، باژگونه و همِستار خود را در کنار و همراه خود دارد و بدون این همستار نمی تواند کالبد هستی داشته باشد، مانند: « شب و روز» - «بالا و پایین» - «روشنایی و تاریکی»- «چپ و راست» - « سردی و گرمی » -« تری و خشکی» - « سختی و نرمی» - «مهر و کین»- «دوستی و دشمنی» «داد و بی داد» و جز این ها... اگر همِستار یا باژگونۀ هر باشنده را از میان برداریم، خود آن باشنده را نیز از میان برداشته ایم. برای نمونه (بالا) تا زمانی شناخته می شود که (پایین) را در کنارش داریم، اگر (پایین) نباشد، (بالا) هم شناخته نمی شود. اگر (روشنایی) نباشد (تاریکی) هم از میان می رود. همین گونه اند همۀ دیگر نمودهای هستی. در راستای این جهان بینی بود که زن و مرد را نیز آغاز و پایان هستی آدمی شمردند. آن را که زاینده بود زن [بُن زندگی] گفتند، آن دیگری را بُن مرگ
دانستند و مَرد نام دادند. در همین راستا نخستین آدم را نیز «گیه مرتن» یا زنده میرا گفتند.
گیومرت در گرامی نامۀ اوستا
در بند 87 از فروردین یشت برگردان دکتر جلیل دوستخواه می خوانیم:
« فَرَوَشی گَیومَرتِ اَشَوَن[اَشَوَن: پاک – پرهیزگار- پارسا] را می ستاییم، نخستین کسی که به گفتار و آموزش اَهورَه مزدا گوش فرا داد، و از او خانوادۀ سرزمین های ایرانی و نژاد ایرانیان پدید آمد.
دربند 10 از یسنا 26 نیز آمده است:
« فَرَوَشی های اَشَوَن مردان را می ستاییم. فَرَوَشی های اَشَوَن زنان را می ستاییم، همۀ فَرَوَشی های نیکِ توانایِ پاکِ اَشَوَنان، از فَرَوَشی گیومرت تا سوشیانت پیروز را می ستاییم».
در اینجا نیز گَیومَرت «نخستین آدم» دانسته شده چنان که سوشیانتِ پیروزگر واپسین آدم.
گیومَرت در داستان آفرینش ایرانی
در داستان آفرینش ایرانی، گیومَرت نخستین آفریده از مردمان، و «گاو» نخستین آفریده از جانورانِ سود
رسان است، در بخش آفرینش مادی در گرامی نامۀ بُندَهش، می خوانیم:
« ... هرمزد آفریدگان را به صورت مادی آفرید. از روشنی بیکران آتش، از آتش باد، از باد آب، از آب زمین و همۀ وجود مادی جهان را فراز آفرید.
او نخست، آسمان را آفرید روشن، آشکارا بسیار پهناور، او به یاری آسمان شادی را آفرید تا آفریدگان به شادی در ایستند. سپس از گوهر آسمان آب را آفرید. او به یاری آن آب، باد و باران را آفرید. سدیگر، از آب زمین را گِرد، دور گذر، بی نشیب و فراز آفرید. او گوهر کوه ها را در زمین بیافرید که پس از آن از زمین بالیدند و رُستند. چهارم گیاه را آفرید. پنجم گاو یکتا آفریده را در ایرانویچ آفرید، به میانۀ جهان، بر بالای رود وِه داییتی که در میانۀ جهان است. ششم، گیومَرد gayomard را آفرید روشن چون خورشید...» از این جا می توان فهمید که چرا در شاهنامه کیومرس:
به گیتی درون، سی سال شاه بود
به خوبی «چو خورشید» بر گاه بود
اکنون ببینیم این شمارۀ 30 برای چرخۀ پادشاهی گیومرد از کجا به شاهنامه راه یافته است.
در داستان آفرینش ایرانی «گیومرد» تا سه هزار سال در آرامش و آسایش می زیست. تا آن هنگام پیری و بیماری و مرگ در او راه نداشت، در این سه هزار سال اهریمن در تاریکی و پس دانشی به سر می برد و نیروی فراز تاختن بر آفریده های هُرمَزد و میراندشان را نداشت و از بیم گیومرد پرهیزگار سر بر نمی داشت، تا آن
که سر انجام پس از پایان سه هزارۀ نخست، اهریمن به یارمَندی دیو بانوی تبه کاری بنام «جهی» از آن گیجی فراز جُست و همراه با سپاه دیوان بر آفرینش هُرمَزد تاختن فراز آورد و در گیرو دار آن پیکار گیهانی، بر آب و زمین و گیاه و آتش، و بر همۀ دیگر آفریده های هُرمُزد آسیب رساند و سر انجام بر گیومرد نیز تاختن گرفت و شهوت و آز و نیاز و تنبلی و رنج و گرسنگی و بیماری و مرگ را در او نهادینه کرد .
از زمان خیزش اهریمن و پتیارگی او زمان زندگی و خدایگانی گیومرد به «سی سال» بریده شد، چنان که پس از تازش اهریمن سی سال بزیست، پس از آن بر پهلوی چپ بر زمین افتاده بمُرد. در این هنگام تخمۀ او بر زمین فرو ریخت و فروغ خورشید، آن را پاک و بی آلایش بساخت و یکی از ایزدان بلند پایه بنام نریوسنگ، با همکاری اَمشاسپند سپندارمذ به پاسداری آن گمارده شدند و سر انجام پس از گذشت چهل سال از این تخمۀ پاکیزه «مشیه» و «مشیانک» در پیکر گیاه ریواسی از زمین فراز رُستند، پس از چندی این گیاه به دو شاخه شد و نخستین زن و مرد از این دو شاخه پدید آمدند، این دو پس از پنجاه سال به هم بر آمدند و فرزندان بسیار پدید آوردند .
در دنبالۀ داستان گیومرد در بندهش می خوانیم:
« ششم نبرد با اهریمن را گیومرد کرد، از آنجا که بر سپهر گیومرد پیدا بود، در تازش اهریمن، بر اثر نبرد اختران و اپاختران سی سال بزیست. زروان پیش از آمدن اهریمن چنین گفت که « گیومرد دلاور را به سی زمستان زندگی و شاهی مقدر است. (مهر داد بهار ، اساتیر ایران، رویه 113)
باز گوید:
«زروان پیش از آمدن اهریمن چنین گفت که گیومرد تکاور را به سی سال زندگی و شاهی مقدر شد(همان)
به گیتی درون، سی سال شاه بود
به خوبی چوخورشید برگاه بود
همی تافت زو فَرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته زسرو سهی
همانندی کیومرس با «ماه دوهفته» را نیز باید در جهان بینی ایرانی پژوهید که پایان چهارده، و آغاز پانزده سالگی را سن رسایی و برومَندی می داند. به یاد داشته باشیم که در هستی شناسی ایرانی، آدمی برای این آفریده شد تا با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، دستیار خدا در کار آفرینش جهان باشد و زمین را جشنگاهی بسازد برای خود و برای آب و خاک و گیاه و جانور و برای همۀ دیگر زیستمندان و باشندگان روی آن. چنین باشنده یی که سامان بخش آفرینش است، کسی که کار آرایش و پیرایش زمین، و خویشکاری شادی پراکنی و جشن سازی، و نبرد با همۀ زشتی ها و پلشتی ها و ناراستکاری ها و فروماندگی ها بدست او سپرده شده، باید که زیبا پیکر و خورشید چهر و برومند و پرهیزگار باشد، با چنین بینشی است که : « اهوره مزدا او را در پیکر آدمی بالا بلند و پانزده ساله بیافرید » .
افزون بر آدمی، «زمان» نیز به پیکر جوان پانزده ساله آفریده شد، هنگامی که اهریمن به پتیارگی آمد، هُرمَزد، زمانِ درنگ خدای [زمانِ کرانه مند] را به تن، پانزده ساله، روشن و سپید چشم و بلند و نیرومند فراز آفرید. (مهرداد بهار، اساتیر ایران رویه 70)
اهریمن نیز برای این که به چشم «جهی» دیو بانوی تبه کار زیبا بنماید، پانزده ساله نمایانده شد:
« اهریمن هنگامی که از کار افتادگی خویش و همۀ دیوان را از مرد پرهیزگار[کیومرس] بدید سُست شد و سه هزار سال به سُستی فرو افتاد. در آن سُستی دیوان کُماله[ دیوان بزرگ] جدا جدا گفتند که: «برخیز پدر ما! زیرا ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هُرمَزد و امشاسپَندان را از آن تنگی و بدی رسد. ایشان جدا جدا بد کرداری خویش را بر شمردند، آن اهریمن تبه کار آرام نیافت و به سَبَبِ بیم از مرد پرهیزگار، از آن سُستی بر نخاست، تا آنکه «جهی» تبه کار ، در پایان سه هزار سال، آمد، گفت: « برخیز پدر ما! زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مَرد پرهیگار[گیومرت] و گاو ورزا[گاو نخستین که نشان همۀ دیگر زیستمندان است] هِلَم که به سبب کردارِ من زندگی نباید، فَرّه ایشان را بدزدَم، آب را بیازارَم، آتش را بیازارَم، گیاه را بیازارَم، همۀ آفرینش هُرمَزد را بیازارَم... اهریمن سر جهی را بوسید و گفت : ترا چه آرزو باشد بخواه تا ترا دهم، آنگاه هُرمَزد به خِرَد همه آگاه بدانست که بدان زمان آن چه جهی خواهد اهریمن تواند دادن، پس هُرَمزد به صلاح کار، آن تن زشت گونۀ چون وزغ اهریمن را چون مرد جوان پانزده ساله یی به جهی نشان داد، جهی اندیشه به آن بست و به اهریمن گفت که مرد کامگی را به من ده تا به سالاری او در خانه بنشینم . ( رویه 86 ، همان)
این هم نشانۀ دیگری بود از پایان چهارده و آغاز پانزده سالگی که تن زشت گونه چون وزغ اهریمن نیز دل از جهی پتیاره ربود!.
افزون بر آدمی و زمان و اهریمن، «خواب خوش» نیز به تن پانزده سالگی آفریده شد: هرمزد برای یاری گیومرت خوابِ آسایش بخشنده را آفرید، هرمزد آن خواب را به تنِ مردِ بلندِ پانزده سالۀ روشن آفرید(همان رویه 46)
در ادبسار پارسی چه پیش و چه پس از اسلام نیز نمونه های بسیار در این زمینه می توان یافت که زیبا رُخان همانند ماه دو هفته گزارش شده اند .
آن ماه دو هفته در نقاب است
یا حوری دست در خضاب است
وان وسمه بر ابراوان دلبند
یا قوس قزح بر آفتاب است
سعدی
حیران کند جمال تو ماه دو هفته را
خجلت دهد رُخ تو گل نو شکفته را
دارم چو ماه یک شبه آغوش از آن تهی
تا در بغل چو تو ماهی دو هفته را
قاآنی
سرانجام می رسیم به این پرسش که چرا چنین«پادشاه خورشید چهر» تخت گاه پادشاهی و بارگاهش را در کُنام کوه ها گذاشت؟.
کیومرس شد بر جهان کَدخدای
نخستین به کوه اندر آورد جای
سر تخت و بختش بر آمد زکوه
پلنگینه پوشید خود با گروه
روشن است که شهریگری با «کوه نشینی» کم ترین پیوندی ندارد، مادرِ شهریگری کشاورزی و روستا نشینی است نه کوه نشینی. مردمان کِشت کار، بر سینۀ دشت های فراخ و در کنار رودها و آب راه ها ماندگار می شوند تا کِشت خود را پاس بدارند و آنرا به بار بنشانند، هنگامی که ماندگار شدند به سر پناهی برای زیستن نیاز خواهند داشت، از اینجاست که خانه سازی، و در پی آن ساختن ستورگاه و گرمابه و آموزشگاه و درمان گاه و زمین بازی برای کوکان و راه های هموار برای جابحایی کالا، و در گامه های پسین تر تماشاخانه و دیرین کده و دانشگاه و جز این ها پدید می آیند و سامه ها و هنجارهای ویژۀ شهر نشینی را در پی می آوَرَند، مردم کوه نشین که در جستجوی خوراک همراه با دیگر جانداران گرسنه هر روز از جایی به جایی می روند نه به خانه نیاز دارند و نه به آیین های روستا نشینی و شهریگری .
ولی از سوی دیگر می بینیم که در جهان بینی ایرانی، و نیز در استوره های بسیاری از مردمان دیگر، «کوه» از ویژگی ها و فرازمندی های بسیار برخوردار است، شاید از این رو که در روزگار کیومرسی، کنام ها و شکاف های کوهستان، بهترین جان پناه برای گریز از یخبندان و دَدان و گزند باد و باران بوده اند. در ادب مزد یسنا میان «فَرّ» و «کوه» پیوندی نا گُسستنی دیده می شود . به نمونه هایی از این گونه پیوندها نگاه می کنیم:
* کوه والاترین جایگاه فروغ ایزدی و رسیدن آدمی به جهان بالاست .
* پُل چینونت که گذرگاه بهشت و دوزخ است، بر چکاد کوه البرز دامن گسترانیده است .
* کوه نگهدار بنیاد گیاهان و سرچشمۀ باروری و فزونی دانسته شده است.
* کوه جایگاه بر آمدن روشنایی و بیرون آمدن آب هاست . برابر داده های بُندهش و نیز یشت ها در گرامی نامۀ اوستا، ستارگان و ماه و خورشید، بر چکاد البرز می چرخند، همان گونه که روشنایی از البرز بر آمده و دگر باره به سوی آن باز می گردد، آب نیز از البرز بیرون آمده و به آن فرو می ریزد .
*کوه جایگاه خوراک مردمان دانسته شده و برابر بندهش: این کوه ها آفریده شد تا مایۀ خوراک پیشوایان و ارتشتاران و برزیگران باشند.
* کوه جان پناهی است در برابر اهریمن. در داستان آفرینش ایرانی آمده است که از تازش اهریمن زمین لرزید و آشوب و هراس زمینیان را فرا گرفت، آن گاه زمین کوه ها را چون بارو و جان پناهی در برابر اهریمن فراز
افراشت: «سدیگر نبرد را زمین کرد . هنگامی که اهریمن در تاخت. زمین بلرزید، از آن گوهرِ کوه که در زمین آفریده شد بود، در پی لرزش زمین، در زمان، کوه به رویش ایستاد. نخست البرز دارای بخت ایزدی بر کنارۀ زمین، سپس دیگر کوه های میانۀ زمین بدان زمان فراز آمدند مانند درختان که تاک به بالا و ریشه به زیر تازانند، زیرا چون البرز فراز رُست، همۀ کوه ها به رویش ایستادند. زیرا همه از ریشۀ البرز فراز رُستند. ایشان را ریشه یکی به دیگری آن گونه گذرانده شد و به هم پیوسته گشت که پس از آن نشاید زمین را به سختی لرزاندن.
چنین گوید به دین که کوه بزرگ ترین بند زمین هاست، گذر چشمۀ آب ها در کوه است . ریشۀ کوه ها را زیر و زبر نهاد که آب ها بدان در تازند، همان گونه که ریشۀ درختان در زمین گذرد بمانند خون در رگ هاست که همۀ تن را زور دهد.
در آمار، جز البرز، همۀ کوه ها به هجده سال از زمین برآمدند که یاری و سودِ مردمان از ایشان است.
چنین گوید که کوه ها برای سورِ آسرونان، ارتشتاران و استریوشان فراز آفریده شده اند.
( مهرداد بهار، اساتیر ایران، رویه 112)
* در روزگار یخچالی، کوه جان پناهی برای گریز از اهریمن سرما بود .
* ایزد مهر از چکاد البرز جهان را می نگرد و آنرا پاس می دارد .
* بَغ بانو اَرِدویسورَ آناهیتا، ایزد بانوی آب ها که خود به پهنایی و سر شاری همۀ رودهای جهان است، از چکاد البرز که به بلندی ستارگان و روشنان آسمان است، بر زمین روان می شود .
* ایزد هَوم، در بلندترین چکاد«هرا» که نام کُهَن تر البرز است نیاز آورد و نیایش کرد تا افراسیاب تورانی گنه کار را به زنجیر کشد .
* تهمورس، دیوان مردم آزار را به بند کشید و در شکاف کوه ها و در ژرفای غارها زندانی کرد.
* هوشنگ و تهمورس و جمشید همواره در بالای «کوه هرا» نیایش کرده اند .
* فریدون، اژی دهاک سه کلۀ سه پوزۀ دارندۀ هزار چستی [ضحاک] را در کوه به زنجیر کشید.
* آرش کمانگیر برای مرز بندی ایران و توران، بر چکاد کوه رفت و از فراز البرز تیر انداخت و تیر او تا آمودریا فراز تاخت.
* نشیمنگاه سیمرغ پرندۀ همه دانا و زن خدای ایرانی بر بالای کوه بود .
نمونه هایی که گفته شد و سدها نمونۀ دیگر که گفته نشد، جایگاه والای کوه در جهان بینی ایرانیان را نشان می دهند، پس جای شگفتی نیست که چرا « کیومرس» تخت گاه فرمانروایی خود را در کوه گذاشت و سر تخت و بختش بر آمد زکوه.
« همزیستی کیومرس با دَد و دام»