این گامۀ دیگری است در دگرگونی ریختار همبودگاه، چرا که از این پس گروهی که از زمین های بارورتر بهره می بردند بار و بر بیش تری بر می داشتند و دیگران کمتر، گروهی بیش تر کار می کردند و دیگران کمتر، گروهی داد و ستد می کردند و دارش بیشری بدست می آوردند و کارگران کمتر، از این رو جدایی در میانه نشست و آن ریختار کمونیزم پیشین، جای خود را به آیین کدیوری یا سامان سرمایه داری سپرد. پس هر کسی باید پاسخ گوی نیاز کودکانی باشد که از او زاده می شوند، از این رو هر مردی باید زنی از آن خود داشته باشد تا کودکان خود را بشناسد و سرپرستی آنها را به دست خود گیرد. از همین جاست که خانه و خانواده که پیش تر از این جایی درمیان همبودگاه نداشت پدید آمد و سامان نوینی در پی آورد .
بسیجید پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
«سامان» همان بار و بنه – کالا – دارایی – ساز و برگ و دیگر بایسته های زندگی است، پس جای شک بر جای نمی ماند که چرخۀ هوشنگی نه تنها دوران کشاورزی و خانه سازی، ونکه دوران کدیوری و سرمایه داری هم هست و این کدیوری است که دادگری و قانونمندی را در پی می آورد .
از آن پیش کاین کارها شد بسیج
نبُد خوردنی ها جز از میوه هیچ
همه کار مـــــــــــــــــــــردم نبودی به بــــــــــــــرگ
که پوشیدنی شان همی بود برگ
«برگ»: در این رج دو بار به کار رفته است . در نیمۀ یکم به چَم: ساز، سامان، نوا، و توشه، و در نیمۀ دم همان برگ درخت
همه کوه شان بود آرام گاه
چُنین بود آینن هوشنگ شاه
نیا را همی بود آیین و کیش
پرستیدن ایــــــــــــــــــــــزدی بود پیش
بدان گه بُدی آتشِ خوب رنگ
چو مر تازیان راست محراب سنگ
به سنگ اندر آتش از او شد پدید
کز او در جهان روشنی گسترید
در اینجا فردوسی یک بار دیگر یاد آوری می کند که پیش از روزگار هوشنگی، خوراک مردمان تنها از میوه درختان و ریشۀ برخی از گیاهان فراهم می گردید. از این سخن در می یابیم که گوشت خواری هنوز در میان مردم نبود و آدمی به گفتۀ مولانا « نور» خوار بود، یعنی گیاهانی که دست پرودۀ پرتو خورشید بودند را می خورد که هنوز هم بهترین و شایسته ترین خوراک برای آدمی شناخته می شوند. در شاهنامه گوشت خواری با به روی کار آمدن ضحاک آغاز می شود و خواهیم دید که دستاورد اهریمن است .
نیا را همی بود آیین و کیش
پرستیدن ایــــــــــــــــــــــــــــزدی بود پیش
در برخی از نسخه ها بجای «همی» «همین» آورده اند. اگر «همی» را بپذیریم سخن از بیخ و بن دگرگون می شود و با داده های تاریخ سازگاری بیشتری می یابد، آن چه که از این سخن می توان دریافت این است که در روزگار هوشنگی هنوز نشانی از دستگاه ایزدان و یزدان پرستی در میان نیست، پرستش روان نیاکان در میان بوده است: «نیا را همی بود آیین و کیش».. تا رسیدن به گامۀ یزدان پرستی هنوز راه درازی پیش روست: «پرستیدن ایزدی بود پیش»
واژۀ ایزد در اوستا « Yazata» و در سانسکریت «Yajata » و هر دو برخاسته از ریشۀ «yaz» به چَم پرستیدن و ستودن است . پس Yazata به چَم در خور ستایش، و ویژۀ ایزدانی است که در پایگاهی پایین تر از امشاسپندان جا می گیرند مانند ایزد سروش، ایزد آذر، ایزد بانو اردویسور آناهیتا، ایزد اَشَی... و دیگران. این واژه در پهلوی «Yazd » و در پارسی «ایزد» شد، ولی در پارسی نو تنها برای خداوند بکار می رود .
این که ایرانیان را از روزگار هوشنگی یزدان پرست بدانیم از بیخ و بُن ناپذیرفتنی است. پیرفتنی تر این که نیاکان، یا روان نیاکان را می پرستیده اند.
بدان گه بُدی آتش خوب رنگ
چو مر تازیان راست مهراب سنگ
به سنگ اندر آتش بدو شد پدید
کز او در جهان روشنی گسترید
می دانیم که آتش از دیر باز نزد ایرانیان سزاور بیش ترین ستایش بوده است، فردوسی با هُشیاری و زیرکی ویژۀ خود تکه سنگ سیاهی بنام «حجر الاسود » را به رُخ می کشد که از دوران های بسیار پیش از اسلام از ستایش و گرامی داشت تازیان برخوردار بوده و پس از اسلام نیز نیایش سو یا قبله گاه مسلمانان گشته است. بدین گونه ستایش آتش و ستایش آن سنگ بی ارزش را برابر می گذارد.
جشن سده .
یَکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
دو چشم از بَرِ سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یَکی سنگ و شد تیز چنگ
« سنگ»: در پارۀ یکم این بند به چَمِ گران مایگی. فرا مایگی. ارجمندی و بلندپایگی است و در پارۀ دوم همان سنگ.
به زور کیانی بیازید دست
جهان سوز مار، از جهانجوی جَست
بر آمد به سنگِ گران سنگِ خُرد
همین و همان سنگ بشکست خُرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دلِ سنگ گشت از فروغ آذرنگ
«آذرنگ» روشن. درخشان . این واژه در ادبسار پارسی به چَم غم و اندو و آتش هم به کار رفته است
نشد مار کُشته و لیکن ز راز
پدید آمد آتش از آن سنگ باز
هر آن کس که بر سنگ آهن زدی
از او روشنایی پدید آمدی
جهان دار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چو بر سر نهاد
همین آتش آن گاه بر آن نهاد
بگفتا فروغی است این ایـــــــــــــــــــــــــــــزدی
پرستید باید اگر بخردی
«پرستیدن»: نگه داری کردن. پرستاری کردن
شب آمد بر افروخت آتش چو کوه
همان شاه در گِرد او با گروه
یَکی جشن کرد آن شب و باده خَورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن، جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد
بدان ایزدی فَرّ و جاهِ کیان
ز نخچیر گور و گوزن و ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
به ورز آورید آنچه بُد سودمند
«ورز»: دستاورد. بهره
جهان دار هوشنگِ با هوش گفت:
«بداریدشان را جدا جُفت جُفت
بدیشان بورزید و ز یشان خورید
همی با چَرا خویشتن پرورید»
« بورزید»: به کار گیرید
ز پویندگان هر که مویش نکوست
بکُشت و ازایشان بر آهیخت پوست
چو سنجاب و غاغُم، چو روباه نرم
چهارم سمور است کَش موی گرم
بدین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
«پویندگان»: جانوران - « گویندگان»: مردم
ببخشید و گُسترد و خورد سِپُرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
« سپرد»: در نوردید. به دیگران واگذاشت
چهل سال با شادکامی و ناز
به داد و دِهش بود آن سرفراز
بسی رنج برد اندر آن روزگار
به افسون و اندیشۀ بی شمار
«افسون»: چاره گری. چاره اندیشی. یافتن راهی برای برون رفت از یک تنگنا
چو پیش آمَدَش روزگار بهی
از او مُردری ماند، تَختِ مِهی
زمانه زمانی ندادش درنگ
شد آن شاه هوشنگِ با رای و هنگ
نه پیوست خواهد جهان با تو مهر
نه یز آشکارا نمایَدت چهر
داستان پادشاهی هوشنگ بدین گونه به پایان می رسد، ولی ما هنوز به چیستی و چگونگی آن «باشندۀ دراز و سیه رنگ و تیز تاز» نپرداخته ایم.
نمای بیرونی داستان چنین است که روزی از روزها هوشنگ با تنی چند از یاران همگروه به گَشت و گُذار می پردازد و ناگهان با جُنبنده یی دراز و سیه رنگ و تیز تاز روبرو می شود!.. در نخستین برداشت می توان گمان برد که هوشنگ و یاران هم گروهش به یک چیز سیاه رنگ بر می خورند و سنگی به سوی آن پرتاب می کنند. این سنگ که از خانوادۀ سنگ های آتش زنه بود به سنگ دیگری بر می خورد و فروغی از برخورد این دوسنگ پدید می آید. در پی این رُخداد خُجسته آدمی شیوۀ افروختن آتش را می شناسد.
برخی از دانشوران و شاهنامه شناسان، این باشندۀ (دراز و سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز ) را یک مار پنداشته اند. این برداشت بسیار کودکانه و ناسازگار با داده های شاهنامه است، چگونه می توان پذیرفت مردمی که هزاران سال همراه با دد و دام در یک زیستکاه به سر برده اند «مار» را ندیده و آن را نشناخته باشند!..
تو این را دروغ و فسانه مخوان
به یک سان رَوِشنِ زمانه مدان
از آن هر چه اندر خورد با خِرَد
دگــــــــــــر از ره راز، راهی بَرَد
پس بایسته است که در شناخت چیستی و چگونگی این باشندۀ دراز و سیه رنگ و تیز تاز بکوشیم و پرده از رازوارگی های سخن برداریم .
می گوید :
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
تا کنون چنین ماری جز در افسانه ها دیده نشده است که با دود دهانش جهان پیرامون را تیره گون کرده باشد . شاهنامه هم کتاب فسون و فسانه نیست، شاهنامه، « شاه نامه های جهان است » چه در شاهنامه و چه در داستان ها اساتیری مردم دیگر، گاه با اَژدَهایی بر می خوریم که اگر خوراکی بدو نرسد غریوی هراس انگیز سر می دهد و در پی هر جُنبش او زمین لرزه یی پدید می آید و گاه سدِ راه رودهای بزرگ می شود و مردمان از تشنگی و دَم گرم او کُشته می شوند، کشت زارها به آتش کشیده می شوند و خشکسالی و بیماری و مرگ گروه ها گروه مردمان را از پا در می آوَرَند . دودی که از دهان برخی از این ها به آسمان می رود آسمان را تیره و تار می کند و دهکده ها و شهرها را به کام خود فرو می بَرَد، آب رودها و جوی بارها را زهر آگین می کند و ریشۀ زندگانی جانور و آدمی را می کَنَد، مرغ زارهای پیرامون از سبزه و نخچیر تهی می شوند و مرغان نیز از آن پیرامون می گریزند و درندگان را پروای آن نیست که در میدان فرمان روایی او گام بگذارند، کوتاه سخن این که زندگانی در میدان فرمان روایی این «اَژدَها» دچار تباهی است و مردمان برای زنده ماندن چاره یی نمی یابند جز آن که با پیشکش های فراوان بکوشند تا خرسندی او را فراهم آورند .
در برخی از داستان های اساتیری چهره و ریختار این اَژدَها همانند یک سوسمار بسیار بزرگ نشان داده شده است. در شاهنامه و در گرامی نامۀ اوستا نیز «اَژدَها» بیش تر در ریختار یک مار بزرگ نشان داه می شود.
با اندک ژرف نگری در سروده های فردوسی به روشنی در می یابیم که این «اَژدَها»ی جهان ویران گر همان «آتشفشان » و گدازه های آن است .
سام نریمان هنگامی که می خواهد دل منوچهر شاه را نرم، و پروانۀ زناشویی پسرش زال با رودابه دختر مهراب کابلی را به دست آوَرَد، در نامه یی به پیشگاه منوچهر، کارهای شگفت انگیزِ پیشین، به ویژه نبرد پیروزگر خود با اَژدَها را یاد آوری می کُنَد:
ز ِمَن گر نبودی به گیتی نشان
بر آورده گَردن ز گَردن کشان
چُو آن اَژدَها کو ز رودِ کَشَف
برون آمد و کرد گیتی چو کَف
زمین، شهر تا شهر پهنای او
همان کوه تا کوه بالای او
جهان را از او بود دل پُرهراس
همی داشتندی شب و روز، پاس
هوا پاک کرده ز پرّندگان
همه روی گیتی ز درّندگان
ز تفَّش همی پَرّ کَرکس بسوخت
زمین زیر زَهَرش همی برفروخت
نهنگِ دُژَم برکشیدی زآب
چو شاهین شده بر هوا پُر شتاب
زمین گشت بی مردُم و چارپای
جهانی مراو را سپردند جای
چو دیدم که اندر جهان کس نبود
که با او همی دست یارَست سود
به زورِ جهان دار، یزدانِ پاک
بیافکندم از دل همه ترس و باک
میان را ببستم به نامِ بلند
نشستم بر آن پیل پیکر سَمند
به زین اندرون گُرزۀ گاو سر
به بازو کمان و به گردن سِپَر
برفتـــــــــــــــــــــم بِه سانِ نهنگِ دُژَم
مـــــــــــــــــــــــــرا تیز چنگ و وِرا تیز دَم
مرا کرد پدرود هر کس که دید
که بر اَژدَها گُرز خواهم کشید
رسیدمَش و دیدم چو کوهی بلند
کشان مویِ سر بر زمین چون کمند
زبانَش به سانِ درختی سیاه
زَفَر باز کرده فگنده به راه
«زفر [ زَ فَ] »: دهان
چو دوآب گیرَش پُرازخون دو چَشم
مرا دید وغرّید و آمد به خَشم
گُمانی چُنان بُردَم ای شهریار
که دارد مگر آتش اندر کنار
جهان پیش چَشمَم چو دریا نمود
به ابر سیه بَر، شده تیره دود
ز بانگَش بلرزید روی زمین
ز زهرش زمین شد چو دریای چین ...
به روشنی پیداست که سخن از یک آتشفشان بزرگ در میان است. دانشور ارمنی تبار ایرانی، دکتر مانوئل بِربِریان در نبیگ بسیار گران ارجی بنام «دانش گیهان و زمین در ایرانویچ» می نویسد:
«در گوی زمین نزدیک به 455 کوه آتشفشانِ کاری وجود دارد که 80 تای آنها در زیر دریاها و
اقیانوس ها جا گرفته اند. بیشترین آتش فشان ها در اندونزی بالا برافراشته اند که از میان 167 آتشفشان اندونزی 77 تای آنها در درازنای تاریخ فعالیت داشته اند. به احتمال زیاد آتشفشان های زیادی در گذشته، شهرها و روستاهای بی شماری را در دامنه خود ویران نموده و از میان برده اند. آتشفشان های بسیار جوان مانند آتشفشان آرارات – نمرود- سَبَلان – دماوند- بُزمان- تفتان- سلطان و بیدخان، که تا پیش از تاریخِ نگاشته شدۀ بشری فعالیت داشته اند، همان آتشفشان وزوو- پله – و اِتنا در ایتالیا، یاترا در جنوب یونان شهرها و روستاهای پیرامون خود را از میان برده و مردم بی شماری را کشته و در میان زندگان ترس و هراسی بزرگ برجای گذاشته اند. بررسی های زمین شناختی نشان می دهد که آتشفشان های یاد شدۀ ایران زمین تا دوره های تاریخی فوران داشته اند، ولی زمان دقیق آخرین آنها به علت انجام نشدن سن یابی به روش پرتوزایی، هنوز به درستی روشن نگردیده است. بررسی های گدازه های آتش فشان جوان دماوند در البرز کوه با بهره گیری از نگاره های هوایی، چهار دورۀ آتش فشانی را به روشنی نشان می دهد. کهن ترین گدازۀ دماوند در 37500 سال پیش در جایی کمی پایین تر از برخورد دو رودخانۀ لار و دلیچای، خاورِ جایگاه کنونی سد لار، سدی ایجاد کرده و آب های رودخانه را در پشت خود به صورت دریاچه یی برای مدتی نگه داشته است . جوان ترین فعالیت آتشفشان دماوند( گدازۀ دورۀ چهارم دماوند) به سن کمتر از ده هزار سال پیش که به درۀ دلیچای رسیده، سبب بند آمدن دره و زایش دریاچۀ کوچک دیگری شده است که در روی نگاره های هوایی دیده می شود. چنانچه بازمانده ها و رسوب های این دریاچه روشن شود، سن آخرین دورۀ فعالیت آتشفشان دماوند نیز روشن خواهد گردید. فوران آتشفشان دماوند در کنار رودخانه و درۀ آباد هراز، تمدن هایی را به زیر گدازه ها و خاکسترهای خود مدفون کرده است که هنوز از ویژگی های آنان نشانی در دست نیست، در شمال ایران در درۀ هرازدانِ ارمنستان در نزدیکی یروان، در بخش های بالایی رسوب های آبرُفتی رودخانه هرازدان، استخوان های سرِانسان پارینه سنگی به سن 270000 سال، تا 250000 سال که در دوره میان یخچالی پوشیده اند، این آبرُفت ها، با ستبرای 22 تا 25 متر، خود بر روی فوران های آتشفشانی کُهن تر با ستبرای 200 متر قرار گرفته اند . آبرُفت یاد شده در بخش بالایی خود(چند سانتیمتر بالای سر انسان دیرینه سنگی) بوسیله لایه های گدازه آتش فشانِ جوان تر پوشیده شده اند . در بالای این گدازه های آتشفشانی، رسوب های آبُرفتی با دست افزار سنگی، و سپس لایۀ سومی از گدازه های جوان قرار می گیرد. در روی گدازۀ سوم بالایی، و رسوب های آبرفتی با دست افزار سنگی انسان غار نشین موستریَن Mousterian 40000 تا 52000 سال پیش قرار دارد .به درستی می توان گفت که در ارمنستان از 5/3 میلیون سال پیش تاکنون آتشفشان های کاری و جوان، خسارت های جبران ناپذیری را به بار آورده اند. شاید از همین رو است که سرودهای کهن ارمنستان که برای واهاگِنِ اَژدَها کُش ( خدای جنگ و رشادت – خدای تُندر و آذرخش) همتای ارمنی هرکولس یونان و همتای ارمنی ایزد بهرام نگهبان پیروزی ایرانیان، حکایت بر این دارد که واهاگن، سرزمین ارمنستان را از ستم اژدها که امروز می دانیم همان (آتشفشان) است نجات بخشیده.
موسِس خورنانسی مورخ ارمنی در کتاب تاریخ ارمنستان که در سال 1984 به دستیاری نعلبندیان
ترجمه شد، در شعری که زاده شدن واهاگن را از آب دریا توصیف می کند، اشاره به برخاستن تنوره یی از دود و شعلۀ آتش می کند که کنایه از رویداد فوران آتشفشان در ارمنستان است…»
با این داده ها جایی برای شک ورزیدن نمی مانَد که آن چیز دراز و سیه و رنگ و تیز تاز چیزی جز یک جوی روان پدید آمده از گدازه های آتش فشان نبوده است . یک گدازۀ رونده یی که دود و دَم بسیار پدید آورده و به روشنی می توان دید که کرانه هایش زودتر از بخش های میانی سرد شده و به رنگ تیره در آمده و بخش های میانی همچنان سرخ همانند « دو چشمۀ خون» به نگر می رسند .
در همین جا یک نکتۀ دیگر نیز شایان بررسی است:
بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
پرستیدن در زبان پارسی چَم های گوناگون دارد، نخست زانو سایی و نماز بردن.
دوم زاوری. پیشکاری . پرستاری، چند نمونه از شاهنامه :
کسانی که اندر شبستان بدند
هشیوار و مهتر پرستان بُدند
مهتر پرستان: پیشکاران و پرستارانی که مهتران را پرستاری کردند .
باز می گوید :
تن خویش یک چند بیمار کرد
پرستیدن پادشه خوار کرد
خود را بیمار نمایاند تا از پیشکاری پادشاه بگریزد .
نمونۀ دیگر :
خُنُک شهر ایران که تخت ترا
پرستند و بیدار بخت ترا
خوشا ایران و مردم ایران که پرستاران تواند
نمونه یی دیگر :
اُ زآن پس سوی زابلستان شود
بر آیین خسرو پرستان شود
پس انجام آن کار به آیین زاوران و پیشکارانِ پادشاه به زابل خواهد رفت
و سرانجام :
نیاکان ما را پرستیده اید
بسی شور و تلخ جهان دیده اید
شما پیشکاران نیاکان ما بوده اید
چنانچه در همۀ این بندها دیدیم سخن از پرستاری کردن و پاس داشتن است نه نمازگزاردن یا عبادت کردن.
اسدی توسی می گوید :
بدان تا تو با بزم باشی و سور
مگرد از پرستیدن شاه دور
اگر خواهان بزم و سور و شادمانی هستی از پیشکاری در دربار شاه دوری مکن
باز می گوید :
ز کهتر پرستیدن و خوش خویی است
زمهتر نوازیدن و نیکویی است
خویشکاری فرو دستان زاوری کردن و خوش خویی، و خویشکاری بزرگان نواختن و نیکویی.
بر می گردیم به داستان هوشنگ
بگفتا فروغی است این ایزدی
«پرستید» باید اگر بخردی
« پرستاری کردن، ارج نهادن، ستودن و پاکیزه نگهداشتن آتش» خردمندانه ترین خویشکاری آدمی است .
چرا ایرانیان را گبر و آتش پرست گفته اند؟!.
آتش از دیر هنگام تا کنون نزد بسیاری از مردم جهان نماد دین و زندگی شناخته شده است، یونانیان در پرستش گاه های خانگی همیشه آتشی افروخته داشتند که شباهنگام رویش را با خاکستر می پوشاندند و هر بامداد پیش از فراشد خورشید خاکسترها را پس می زدند و با چوب های ویژۀ خوشبو دو باره بر می افروختند، هرگز لاشه یا چیزهای ناپاک به آن نزدیک نمی کردند.
برهمنان نیز در خانه های خود هنوز هم آتشگاههای کوچکی دارند که شبانه روز آتش خوشبو را در آنها زنده نگهمیدارند، آنها نیز مانند ایرانی ها و یونانی ها تنها چوب ها و یا دیگر سوختنی های خوشبو را پیشکش آتش می کنند. آتشی که در آتشگاه های همگانی و یا آتشگاه های خانگی این مردم می سوزد، از گوهر و سرشت برتری است، آتش پاکی است که جز با آیین های ویژه افروخته نمی شود، تکه یی از هستی مینُوی است که افزون بر درخشندگی و گرما بخشی، جان و روان و آهنگ و اندیشه هم دارد و کارهای جهان را سامان و هنجار شایسته می بخشد!. به سخن دیگر می توان گفت که گوهر آتش و گوهر زندگی نزد بسیاری از مردم جهان این همان است. هر جا که آتش هست زندگی است و آنجا که آتش نیست نا زندگی است.
در گرامی نامۀ اوستا بجز یسنا هات 62 بخش ویژه یی به نام «آتش» نیامده و آتش نیایشی که امروزه زرتشتیان در نمازها های روزانه خود می خوانند بر گرفته از همین یسنا هات 62 است. در بخشی از این سرود، آتش با فروزۀ « درمانگر» و « پاک کننده» و بسیار سزاوار ستایش نامیده شده است.
در یسنا 17 از پنج گونه آتش نام برده شده و به هر یک جداگانه درود فرستاده شده است:
نخست: آتشِ «بِرِزی سَونَگهَه Berezisavangha»، آتش بسیار سزاوار ستایشی که در سرای درخشان مَینُو، در پیشگاه دادار آفریدگار می سوزد و چهرۀ جهان را نو به نو می کند. آسمان و زمین و پُری آنها به
یارمَندی این آتش کالبد هستی پذیرفته اند. آتش آتشکده ها پرتویی از فروغ این آذر مَینُوی است. در برخی از نامه های کُهَن ایرانی مانند زاد اسپرم آن را «پاسبان خفتگان» و «یاور ایزد سروش» نیز دانسته ند.
دوم: آتش «وُهو فریانَ Vohu Fryana» همان آتش سرشتی یا غریزی است که در کالبد آدمی و جانور فروزان است، جَهش و جُنبش زیستمندان همه بر آمده از این آتشِ سپنتاست. با فرو خفتن این آتش است که مرگ بر آدمی و جانور چیره می گردد. در برخی از نامه های کهن ایرانی آنرا دوستدار نیکی و پاک سرشتی نیز گفته اند.
سوم: آتش « اوروازیشتَ Urvazishta» سومین آتش از آذران پنج گانه که آن را «شادی بخش ترین» و «رامش دهنده ترین» دانسته اند، رویش و بالش گیاهان از این آتش است.
چهارم: آتش « وازیشتَ Vazishta» آتش آسمانی، به چَم «سود رسان و پیش برنده» ، آن آتش جَهَنده یی که از گُرز تِشتَر [ایزدِ باران] زبانه می کشد و دیو خشکی و دیگر دیوان را میرماند.
پنجم: آتش « سپِنیشتَ Spenishta » به چم «ورجاوند ترین»، و آن آتشی است که در [گرودِمانَ Garo demana] یا سرای درخشان مَینُو در برابر اَهورَه مزدا می سوزد. کار جهان از این آتش سامان می پذیرد. میان این آتش و آتش برزی سونگهه همانندی بسیار هست.
در گرامی نامۀ اوستا، والاترین خویشکاری اِمشاسپند اشا و هیشت [اردییبهشت]، (که آن را هنجار آفرینش، سامان هستی، و ریتم کیهانی شناخته اند) پرستاری از آتش است، از همین روست که زرتشتیان در روز سوم اردیبهشت ماه که جشن اردیبهشتگان است به آتشکده ها می روند و نیایش های ویژه بجا می آورند.
در اینجا باید از دو جشن بزرگ ایرانی در پیوند با آتش یاد کنیم: یکی جشن بسیار فرخنده و شادی بخش
سوری که تازیان و تازی پرستان از آغاز یورش خود به ایران تا کنون در بر اندازی آن کوشیدند.
دوم جشن سده که در روز دهم بهمن ماه هر سال برگزار می گردد که یادگار روزگار هوشنگی است.
در هستی شناسی ایرانی « پرستاری کردن » از آب و خاک و گیاه و جانور همان پرستیدن خداست.
یکی از شورانگیز ترن نیایش های پنجگانۀ ایرانیان «آتش نیاش» است که جا دارد در همین جا نگاهی به آن داشته باشیم:
«ستایش پاک ترا باشد، ای آتش پاک گهر، ای بزرگ ترین بخشودۀ اَهورَه مزدا، ای فروزه یی که در خوری ستایش را، می ستایم ترا که در خانۀ من افروخته یی، سزاواری ستایش و نیایش را. برابر تو می ایستم برای نیایش، با همۀ آیین های دین: به دستی بَرسَم[ شاخه های نو بریده از درخت] و به دست دیگر چوب خوش بوی خُشک، که زبانه اش روشن، و سوزشش بپراکند بوی خوش را، و تو ای سزاوار ستایش، بهره مند شوی از درخشندگی آن، به هنگام سوختن و بوی خوش آن.
به نگاهبانی تو، بایستی پارسایی آراسته و با دانش و هنگ گُماشته باشد، که بسراید برای تو این ترانه را: تو ای آتش اهورا مزدا، تو ای جلوه گاه آن بزرگ ترین سزاوار ستایش، فروزان باش در این خانه، همواره پرتوَت با زبانه های سرخ فام رخشنده باشد در این خانه، همیشه و همیشه تا زمان بی کران.