از بلندی ها به سوی دشت آمدند و ما این کوچ بزرگ دد و دام و مردمان را در سال های پایانی روزگار کیومرس در شاهنامه می بینیم:
درود آوریدش خُجَسته سروش
کزین بیش مخروش و باز آر هوش
سپه ساز و برکش به فرمان من
بر آور یکی گَرد از آن انجمن
از آن بد کُنش دیو، روی زمین
بپرداز و پَردَخته کن دل ز کین
پایان روزگار گیومَرت و آغاز چرخۀ هوشنگی
پیش تر دانستیم که کیومرس نام یک تن از نام داران نیست که روزگاری بر دَد و دام و مرغ و پری پادشاهی کرده باشد، ونکه نام نخستین گروه از مردمانی است که لُخت و برهنه و بی بهره از خوراک و پوشاک بایسته، همراه با دیگر زیستمندان در یک زیستگاه به سر می بُردند... و از آن جا که سِرِشت یا غریزۀ جانوران از آدمی نیرومند تر است، به هر سوی که جانوران می رفتند مردم هم راه آن ها را پی می گرفتند، این مردم بی گمان نمی توانستند در همبودگاه های پُر شمار در کنار هم باشند، تن شمار[جمعیت] هر یک از این همبودگاههای کوچک، نمی توانسته بیش از پنجاه یا سد تن بوده باشد. هر بامداد با برآمدن خورشید، مردان هر یک از این همبودگاه ها برای یافتن خوراک بیرون می رفتند و زنان، چشم به راه مردان برجای می ماندند، چرا که یا بچه یی در شکم و یا بچه یی در آغوش داشتند و نمی توانستند در جَهِش و جُنبشی که بایستۀ شکار ورزی یا بالا و پایین رفتن از درخت، یا کندن ریشه های سخت از زمین بود، پا به پای مردان بجهند و بجُنبند و زور آزمایی کنند. این همبودگاه های کوچک، همواره در زیر نگاه و سرپرستی پیر ترین بانو اداره می شدند، از این روست که آن دوره را دورۀ «زن سالاری» یا «مادر سالاری» می گوییم.
در این دوره هر مردی با هر زنی و هر زنی با مرد دل خواه خود تن آمیزی می کرد و هیچ راهبندی در میان نبود. چُنین شد که آن را دورۀ مادر سالاری هم گفتند، چرا که هر فرزندی مادر خود را می شناخت ولی پدر را نمی شناخت، چرا نمی شناخت؟ چون کم و بیش همۀ مردان همبودگاه به گونه یی پدر او شمرده می شدند. خوراکی که مردان از راه شکارگری یا از میوۀ درختان یا از ریشۀ گیاهان به دست می آوردند یک جا به دست سرپرست همبودگاه که پیر ترین بانو و مادر همگان بود داده می شد و او خوراک را میان همه دادگرانه بخش می کرد.
گاه مردانی که برای یافتن خوراک بیرون رفته بودند، دو یا سه روز و گاه بیش تر چیزی به دست نمی آوردند،
و زنان و کودکان، گرسنه می ماندند، مادران می توانستند گرسنگی خود را به گونه یی بردباری کنند ولی می بایست به هر شیوه که در توان داشتند خوراکی به دهان کودک بگذارند، از کِرم زمین گرفته تا خرفستر[حشره]، تا گُل و گیاهی که در کنار داشتند، و تُخم پرندگان و هر چیز نرم تر از سنگ را در دهان
کودکان کودک می گذاشتند تا آن ها را زنده نگهدارند.
سال ها و سده ها و شاید هزاره ها همچنان گذشت و گذشت تا زنان ریزش تخم از درون برخی گیاهان و
رویش و بالش دو بارۀ آن ها را دیدند و پیوند زندگی بخش دانه و خاک و آب را شناختند، و برای نخستین بار به دست خود تُخم بر زمین افشاندند و با این کار، چرخشی بزرگ در پویش تاریخ پدید آوردند. همین جا باید گفت که سفالگری و ساختن آوند ها و پیاله ها و کوزه ها و همچنین ریسندگی و بافندگی و دوختن و شُستن نیز دستاورد کار و کوشش زنان است. هنگامی که تخم در زمین کاشته شد، می بایست «ماندگار» می شدند تا بتوانند کِشت خود را به بار بنشانند.
هنگامی که ماندگار شدند، به سرپناهی نیاز پیدا کردند که آن ها را از گزند باد و باران و سرما و گرما و جانوران نارام زی در پناه بدارد.
نزدیک به دوازده هزار سال پیش، مردمی که در این همبودگاه های کوچک می زیستند، با چیدن تخته سنگ هایی بر روی هم توانستند خانه هایی برای خود بسازند. آن ها که در کنار رودهای بزرگ مانند رود خابور در سوریه، دو رود دگله و پُرات در میانرودان، رود نیل در مصر، و رود سَند در هند و برخی رودهای دیگر مانند آمودریا و سیر دریا نخستین گامه های کشاورزی را بر می داشتند، از بسته های نی ستون های باریکی می ساختند، و با چیدن آنها در کنار یکدگر و اندود کردن شان با گِل رُس، دیوارهای خوبی که آن ها را از گزند سرما و گرما در پناه می دارد برای خود ساختند. آسمانه و بام خانه را نیز با همین نی ها و اندود کردن شان با گل رُس می ساختند.
نخستین لالاییها در کنار همین رودها سروده شدند. نخسین گاهواره ها در کنار این رودها بافته شدند.
نخستین اندیشه های هستی شناسانه در کنار این رود ها از مغز آدمی تراویدند. نخستین شالوده های شهریگری در کنار این رودها پایه ریزی شدند.
نخستین نبرد ایزدان [مانند نبرد اَپوش «دیو خشکی» با [ایزد بانو اَرِدویسورَ آناهیتا] و [نبرد تایتان ها] در کنار همین رودها رُخ دادند.
نخستین داستان های پهلوانی [مانند گیلگمش] در کنار همین رودها سروده شدند. نخستین کانون های دادگذاری و دادرسی در کنار این رودها پدید آمدند.
نخستین ترانه های دلدادگی در کنار همین رودها از زبان دلباختگان برخاستند و گوش مهرورزان را نوازیدند.
نخستین سخنان اندیشه انگیز در کنار این رودها بر زبان اندیشمندان روان گشتند. کاخ ورجاوند بنیاد فرهنگ جهانی در کنار همین رود ها پایه ریزی شد. نخستین گاه شماری در کنار همین رودها آغاز شد و سامان پذیرفت.
در گرامی نامۀ اوستا و در شاهنامۀ فردوسی، این «نخستین گامه ها» همه در روزگار هوشنگی رُخ نشان می دهند. اکنون باز می گردیم به شاهنامه تا چگونگی این روزگار را بشناسیم:
جنگ گیومرت و هوشنگ با دیو
خُجسته سیامَک، یَکی پور داشت
که نزدِ نیا جای دستور داشت
گران مایه را نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
این دو واژۀ «هوش و فرهنگ» و در برخی از نسخه ها «هوش و هنگ» در کنار یک دگر بسیاری از دانش پژوهان و شاهنامه شناسان را دچار لغزش کرده و نام هوشنگ را «دارندۀ هوش و هنگ» دانسته اند که از بیخ و بن برداشتی است نادُرُست.
این نام در گرامی نامۀ اوستا به ریخت (هئوشینگهه Haoshyangha ) آمده که یک نام واژۀ دوبهری است. بهر نخست آن «هئو» همان است که در سرواژه های: وهومن [به چَم اندیشه و مَنِش نیک است] و (وهوخشترا) به چَم فرمانرویایی نیک... و جز این ها دیده می شود و در همه جا به چَم نیک، زیبا، و برازنده است. این واژه در پارسی امروز به ریخت های بَه – بِه - به به - وَه درآمده است.
بهر دوم (شینگهه shyangha ) به چَم خانه، و همان است که هنوز هم در واژه های: کاشانه – آشیانه – شانه - شان انگبین- گلُشن و جز این ها دیده می شود، همکرد این دو بهر می شود «خانۀ خوب». بیش تر اوستا شناسان آنرا (کسی که خانه های خوب می سازد) گزارش کرده اند.
بــــه نـــــــــــــــــــزد نیــا یادگار پـــدر
نیا پروریده مَر او را به بَــــــــــــــــــر
نیایَش بجای پسر داشتی
جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دِل، کینه و جنگ را
بخواند آن گران مایه هوشنگ را
همه گفتنی ها بدو باز گفت
همه رازها بر گُشاد از نهفت
که من لشکری کرد خواهم همی
خروشی بر آورد خواهم همی
تــــــــــــرا بـــود بایـــد همی پیش رو
که من رفتنی ام تو سالارِ نو
پَری و پلنگ انجمن کرد و شیر
ز درّندگان گرگ و ببر دلیر
سپاهی دَد و دام و مرغ و پری
سپَه دار با فَرّ و گُندآوری
«گُندآوری » همان سپاهی گری و رزم آوری و پهلوانی است. این سپاه دَد و دام و مرغ و پری نشان دهندۀ آن است که آدمی هنوز همراه با دیگر زیستمندان در همان زیستگاه نخستین به سر می بَرَد، ولی هوشمندی و ویژگی های تنی، گونه یی برتری به او بخشیده بود تا بتواند خود را سالار و سپَه دار بداند و گُندآوری[پهلوانی
و رزم آوری] پیشه کند.
پَسِ پُشت لشکر گیومرت شاه
نبیره به پیش اندرون با سپاه
این «سپاه کشی» که به تر است آن را «کوچ بزرگ» مردمان و دَد و دام بدانیم، بی گمان از بلندی ها به سوی دشت بوده است، چرا که در سال های یخبندان شکاف کوه ها جان پناهی بودند برای آدمی و جانور، ولی با گرم شدن هوا و آب شدن یخ ها ناگزیر برای پیدا کردن خوراک می بایست به سوی دشت سرازیر می شدند. در این کوچ بزرگ، گیومرت که نماد پیران و سال خوردگان است پساپُشت سپاه، و هوشنگ که جوانان و نو جوانان هستند پیشاپیش این سپاه بزرگ روان اند. نشانه های این کوچ بزرگ را در بخش یکم از فرگرد دوم وندیداد هم به روشنی دیدیم. در این هنگام دیو سیاه دیگری که هیچ همانندی با دیو سیاهی که سیامک را از پای درآورد ندارد، به نبرد با هوشنگ پا به میدان می نهد:
همی به آسمان بَر، پراکند خاک
به روشنی پیداست که این «دیو سیاه خاک افشان» نه آن دیو سیاه «شب های تاریک و دراز یخبندان بزرگ» است، چرا که در آن هنگام، کران تا کران زمین پوشیده از توده های کُلُفت یخ بود، خاکی در کار نبود تا دیو بیافشاند. این «خاک افشانی یا خاک پراکنی » نشان از آن دارد که آن توده های کلفت یخ آب شده اند، جابجایی هوای سرد و گرم بادهای تُند پدید آورده و از زمین بدون پوشش برف و گیاه، گرد و خاک آزار دهنده به آسمان پراکنده اند!
ز هَرّای درندگان چنگ دیو
بشد سُست، و ز خَشم گیهان خدیو
«هَرّا» بانگ و آوای هراسناک، فریاد سهمناک، و بانگ جانوران درنده است، نا گفته پیداست که کوچ بزرگ دَد و دام همراه با مردمان از بلندای کوه ها به سوی دشت، سرو سدای بسیار به همراه داشته است. آوای سهمگین این کوچ بزرگ از یک سو، غریو بادهای توفندۀ خاک افشان از سوی دیگر، سهمگینی این نبرد سرنوشت ساز را نشان می دهند، بهبود سامه های زیست در پی گرم شدن هوا نشان پیروزی کیهان خدیو[خداوند] و سُست شدن چنگ مرگ بار دیو سرما و گرسنگی و بی برگی است.
به هم بر فتادند هر دو گروه
شُدند از دَد و دام دیوان ستوه
بیازید هوشنگ چون شیر، چنگ
جهان کرد بر دیوِ نستوه تنگ
کشیدش سراپای یکسر دوال
سپهبَد بُرید آن سر بی هَمال
«دوال»: تسمۀ ستبری که از چرم بافته باشند - « هَمال»: همتا، همانند
ز پای اندر افکند و بسپَرد خوار
دریدش بَر و چرم و بر گشت کار
« بسپَرد»: در نوردید. پایمال کرد. زیر پا گرفت. لگد کوب کرد.
چُو آمد مَر آن کینه را خواستار
سر آمد گیومرت را روزگار
برفت و جهان مُردری ماند از اوی
نگر تا که را نزد او آب روی
«مُردری»: مانداک. مرده ریگ
جهان فریبنده را گِرد کرد
رهِ سود پیمود و مایه نخَورد
جهان چون فسانه است و بس
نماند بَد و نیک بر هیچ کس
با از میان رفتن دیو سیاه خاک افشان، روزگار گیومَرت نیز به سر می رسد و بزرگ ترین چرخه در کارنامه آدمی که همان کشاورزی است آغاز می شود. امروزه همگان پذیرفته اند که کشاورزی مادر شهریگری و نخستین سنگ پایۀ شهرگانی های بزرگ بوده است.
نخستین گامه های دادگذاری
در گرامی نامۀ اوستا از هوشنگ همواره با برنام « پَرَذاتَ parazata» یاد می شود، این واژه نیز یک همکرد دوبهری است، بهر نخست آن « پَرَ para » به چَم « پیش » – «پیشگام» – « پیشتاز » – « پیشوا » – و «پیش تر» است که هنوز هم در واژه های «پار» – «پارسال»- «پیرار سال» – «پرندوش» – «پرندوشین» - «پرندوشینه»– «پریدوش » – «پردوش » و « پریشب » داریم . در زبان انگلیسی هم واژه های pre-arrange – pre-condition-pre-fix به چَم «پیشتر فراهم شده» – «پیش شرط» - و «پیش ساخته» و بسیاری از واژه های دیگر همانند این ها از همین ریشه برخاسته اند که به «زمان پیش» و یا به گونه یی پیشروی - و پیشوایی اشاره می کنند مانند : پرمیر premierیا پرای منیستر Prime Minister
به چم نخست وزیر .
بهر دوم ( ذاتَ zata ) به چَم « داد» و «قانون» است، همکرد این دو بهر می شود «پیش داد»، یا نخستین دادگذار، چنانچه در بند بیست و یکم از کردۀ ششم آبان یشت، گزارش استاد جلیل دوستخواه می خوانیم:
« ... هوشنگ «پیشدادی» در پای البرز سد اسب و هزار گاو، و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد و از وی خواستار شد: ای اَرِدویسور آناهیتا، ای نیک، ای تواناترین، مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگ ترین شهریار همۀ کشورها شوم، که بر همۀ دیوان و مردمان دُروَند، و جادوان و پریان و «کوی» ها و «کرپ» های ستمکار چیرگی یابم، که دو سوم از دیوان مزندری و دروندان ورن Varena را بر زمین افکنم...»
در اینجا واژۀ «پیشداد» که در سر آغاز این سخن آمده، برگردان بارسی همان « پَرَذات » اوستایی است.
این آرزو و خواست هوشنگ را که در اوستا می خواهد بزرگ ترین شهریار همۀ کشورها باشد به یاد داشته باشیم تا به هنگام شایسته و در جای خود در کنار شاهنامه بگذاریم تا رازوارگی های سخن فردوسی را به درستی دریابیم.
اگر پوستۀ آهکین ولی بسیار زیبایی که داستان های پُر از رازوارگی های ایرانیان را همانند یک گوش ماهی پُر نگار در بر گرفته اند بشکنیم، به آسانی در می یابیم که «هوشنگ» یا « هئو شینگهه پرذات » نام یک کس نیست که چند ده سالی آن هم در آن روزگاران تیره و تار که دیدیم بر دَد و دام و پری و پلنگ پادشاهی کرده و بخواهد بزرگ ترین شهریار همۀ کشورها شود، ونکه نام چرخۀ نوینی از کارنامۀ آدمی در جهان باستان است که بی گمان همان آغاز روزگار کشاورزی است، چرا که ناگفته پیداست مردم کوچ وری که در زیر فشار تیغ گرسنگی هر دم از جایی به جایی می روند تا خوراکی به دست آوَرَند نیازی به خانه ندارند، ولی پس از آنکه آدمی به رازوارگی های نهفته در دل دانه و خاک پی بُرد و پیوند میان آب و خاک و آفتاب را شناخت و تُخم بر زمین افشاند، راهی جز ماندگاری و پرستاری از کِشت خود ندارد، و زمانی که ماندگار شد «خانه» نخستین و ناگزیر ترین نیاز او می شود، پس از آن گرمابه و دبستان و دبیرستان و آموزشگاه و دانشگاه و بیمارستان و تماشاخانه و دیگر دستاوردهای شهر نشینی یکی در پی دیگری می آیند و ریختار زندگانی را دگرگونه می سازند . از این رو بی کم ترین دو دلی می توان گفت که شهر نشینی زاییدۀ روستا نشینی، و روستا نشینی بر آمده از خانه سازی است و خانه سازی پدیده یی است که پس از کاشتن تخم در زمین پدید آمد . از سوی دیگر نخستین بایستگی شهر نشینی «داد» یا «قانون» است، چرا که کشاورزی، کدیوری یا سرمایه داری پدید می آورد، و کدیوری سامان و هنجار ویژه یی می آراید که آنرا «داد» یا قانون می گوییم .
هوشنگ در شاهنامه
جهاندار هوشنگ با رای و داد
به جای نیا تاج بــــــــر ســـــــــــر نهاد
بگشت از بَرَش چرخ، سالی چهل
پُر از هوش مغز و پر از داد دل
چو بنشست بر جایگاه مهی
چُنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا
به هر جای پیروز و فرمان روا
به فـــــــــــرمان یــــــــــــــــــــــزدان پیروزگر
به داد و دهش تنگ بسته کمر
اُ زان پس جهان یک سر آباد کرد
همی روی گیتی پُر از داد کرد
در این چند رج، نُخُست از چهل سال زمان پادشاهی هوشنگ یاد می شود که این یک شمارۀ نمادین است،
چنان چه پیش تر گفته شد، می تواند چندین سد سال و یا چندین هزار سال بوده باشد، چرا که می دانیم آدمی در آغاز، شتابی برای پیشرفت نداشت، هنوز زمان را با زر نمی سنجید!.. همین که دانه یی بود و خاکی بود و باران بود، و دستی که دانه می کاشت و بار برمی داشت، و خورشیدی که به یاری زمین می شتافت تا دانه را به بار بنشاند و زمینی که سینه یی دهشمند و دستی گُشاده داشت این همه، آدمی را بسنده بود، هنوز دو دیو گردن فراز آز و نیاز زندگی مردمان را به یک میدان پر هیاهو و پر غوغا دگرگون نکرده بودند .
پارۀ دوم از این رج سد سینه سخن دارد، می گوید : ( پُر از هوش مغز و پراز داد دل) همین سخن کوتاه ما را با چهرۀ درخشان مردمی آشنا می کند که بزرگ ترین گام در راه پیشرفت و فراپویی را برداشتند و گامی در پی گام بر آن «ریمن اهریمن» که (طبیعت ) بود چیره گشتند. این آدم که در شاهنامه «هوشنگ» نام گرفت دیگر نه آن آدم روزگار گیومرت، یا بهتر است بگویم دوران پارینه سنگی است که توانایی پوشاندن تن برهنۀ خود را هم نداشت و برای به دست آوردن خوراک در پی دد و دام آواره بود. ما در این بخش از کارنامۀ جهان با آدمی روبرو هستیم که مغز وهوش و ویرش شکوفیده و هر روز گام های بلندتری به سوی پیشرفت و فراپویی بر می دارد، و نا گفته پیداست هر اندازه که بام اندیشه اش بالا تر می رود میدان زندگی اش نیزفراخ تر و گسترده تر می شود، و این فراخی و گستردگی سامان و هنجاری پدید می آورند که پیش از این به آن ها نیازی نداشت:
چو بنشست بر جایگاه مهی
چُنین گفت بر تخت شاهنشهی
که:« بر هفت کشو ر منم پادشاه
به هر جای پیروز و فرمان روا
در گیتا شناسی ایرانیان باستان جهان هفت پاره دانسته می شد که در اوستا « هفت بوم» گفته شده است.
زرتشت در بند سوم سرود سی و دوم رو به کیش بانان دین های کُهن آریایی کرده و با خشمی جانانه خروش بر می آورد که :
ای کژ اندیشان،
همۀ شما و همۀ آنهایی که
با خیره سری شمار ا می ستایند
دارای سرشتی زشت و نادرست و خود ستا
هستید.
و این کردار فریبکارانه است که شما را در « هفت کشور»
به بدی زبانزد کرده است .
شاید این کُهن ترین بُنچاکی باشد که جهان را با هفت کشور نشان می دهد .
در کردۀ چهاردهم «مهر یشت»، مهر توانا ستوده شده است که بر آن هفت کشور به ویژه «خونیرس درخشان» که پناه گاه بی گزند ستوران است می نگرد . از نوشته های پهلوی و پازند می توان دریافت که ایرانویچ در خاور ایران زمین بوده است. در «مینو خرد» آمده که ایرانویچ در کشور خونیرس است، به هر روی شک نمی توان داشت که «خونیرس » در خاور ایران کنونی بوده است .
نام های این هفت کشور روی هم چنین اند :
« ارزهی arzahi»
« سوهی Savahi »
« فردذفشو Fradazafshou »
« واوئربرشتی voo ur barashti »
« وواورو جرشتی Voo uroo jarashti»
و خونیرس که در کانون این هفت کشور جا گرفته است .
در دوره های پسا اسلام، این هفت بوم ( هفت اقلیم ) نام گرفتند و جای گاه آنها چُنین دانسته شد:
کشور هندوان
کشور عرب و حبشان
مصر و شام
«خونیرس» یا ایرانشهر که در کانون این هفت کشور جا دارد
سقلاب وروم یا همان اروپای امروزی
ترکیه
و سر انجام چین و ماچین .
هوشنگ آرزومند فرمان روایی و سالاری بر این هفت کشور یا« کران تا کران زمین» است .
اکنون زمان آن رسیده است که این رج از شاهنامه را با آن چه که در بارۀ هوشنگ در اوستا خواندیم برابر بگذاریم که می گوید :
هوشنگ پیشدادی پیشکش های فراوان بر چکاد البرز به پیشگاه اَردِویسور آناهیتا آورد و از او خواست که: مرا کامیابی ده که من بزرگترین شهریار همۀ کشورها شوم .
اگر این پوستۀ زیبای آهکین را بشکنیم و به ژرفای سخن راه یابیم، در می یابیم که فرمان روایی هوشنگ بر هفت کشور، نماد بسیار روشنی است از آنچه که در زمان او رخ داد، [آشنا شدن آدمی با رازوارگی های دانه و خاک و شیوه های کشاورزی و آب رسانی و آبیاری] در یک جای زمین کران بسته نماند ونکه از هر کُجا که آغاز شده باشد، از میانرودان یا مصر یا ایران، دامنه اش در سراسر جهان گسترده شد و بیش ترین شمار مردم به کشاورزی و روستا نشینی روی آوردند و از شکار و بیابان گردی بریدند . این همان فرمان روایی هوشنگ است بر هفت بوم جهان :
به فرمان یـــــــــــــــــزدان پیروز گر
به داد و دِهش تنگ بسته کمر»
اُ زان پس جهان یک سر آباد کرد
همه روی گیتی پُر از داد کرد
نکتۀ بسیار شایان نگرش در این بندها، دوباره گویی و بازگویی پیاپی واژۀ « داد» است که انگاری چسبیده به نام هوشنگ است!. آیا این شگفت انگیز نیست که در اوستا هم نام هوشنگ همواره چسبیده به فرنام «پَرَذات» یا «پیشداد» است؟..
بر می گردیم به شاهنامه و کرد و کار هوشنگ را پی می گیریم :
نُخُستین یَکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
ســـــــــــــــــــــر مایه کــــــــــــرد آهنِ آب گون
کز آن سنگ خارا کَشیدَش برون
چو بشناخت، آهن گری پیشه کرد
گُراز و تبر، اره و تیشه کرد
«گُراز»: این واژه در پارسی چَم های گوناگون دارد . یکی خوک. دوم مرد دلیر و رزمنده. سوم یک بیل بزرگ که در کشاورزی به کار برند. در دو سوی این بیلِ بزرگ دو چنبر آهنین می سازند و ریسمانی از میان آن دو می گذرانند، یکی ریسمان را بر دوش گذاشته می کَشَد، و دیگری آن را پیش می رانَد. در اینجا «گراز» همان بیل بزرگ است.
چو این کرده شد چارۀ آب ساخت
ز دریا بر آورد و هامون نواخت
«دریا»: همان رود است، مانند آمودریا و سیردریا . آب را از رودها به سوی هامون کشید تا کشتزار خود را آبیاری کند
به جوی آن گهی آب را راه کرد
به فَرّ کئی رنج، کوتاه کرد
چو آگاه مردم بر آن بر، فزود
پراگندن تُخم و کِشت و درود
ببسیجید پس هر کسی نانِ خویش
ببورزید و بشناخت سامانِ خویش
این چند رج را یک بار دیگر گام به گام بر رسیم و بشکافیم :
نُخُستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
گوهر یا گُهر به چَم : سرشت - بُنیاد – ریشه – نژاد – نهاد – تبار- و هم چُنین هر گونه سنگ گران بهاست.
در اینجا به روشنی نشان دهندۀ سنگ آهن یا آهنی است که به سنگ بر آمیخته باشد .
می دانیم که کُهن ترین توپال یا فلزی که آدمی شناخت و به کار برد مس بود. دانش دیرینه شناسی نشان می دهد که این توپال دست کم از هَشت هزار سال پیش شناخته شده و فرادست مردمان جا گرفته است. کُهن ترین نشانه هایی که از این توپال تا کنون به دست آورده اند از سویس است که زمان آن به هشت هزار سال پیش می رسد، وسپس در میانرودان یا بین النهرین [عراق کنونی ] است که شش هزار و پانسد سال پیشینه دارد، و در مصر شش هزار سال پیش شناخته شده و به کار رفته است .
آغاز دورۀ توپال ها بی شک زمانی نیست که آدمی آن ها را پیدا کرد، ونکه هنگامی است که توانست به
یارمندی آتش آن ها را نرم و چکش خوار کند و از آن ها ابزار بسازد. می دانیم که مسِ ناب به تنهایی توپالی
است بسیار نرم که برای پاره یی از کارها بسیار خوب، ولی برای کارهای سنگین شایسته نیست، به ناچار باید توپال دیگری به آن بیامیزند تا آنرا سخت کرده و ابزار کار آمد بدست آورند . مفرغ در دوره های پسین تر و آهن پس از آن شناخته و به کار گرفته شدند. در اینجا ما اندک اندک به چرخه یی از روزگار رسیده ایم که آدمی با آمیختن توپال های گوناگون توانسته است سخت ابزارهای سودمندی برای خود فراهم آورد و کار کشاورزی و روستا نشینی را گسترش دهد .
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
گراز و تبر، اره و تیشه کرد
در این گامه بیارمندی آتش، توپال ها یا فلزات گوناگون از دل سنگ بیرون کشیده شدند و آدمی توانست تیشه و تبر و بیل و گاو آهن و دیگر کار مایه های کشاورزی را بسازد و بر گسترش دامنۀ کار بیافزاید. ولی کار کشاورزی تنها شخم زدن و دانه پاشیدن نیست، آبیاری کردن و پرستاری از کِشت هم هست، بدون آب تُخمِ کاشته شده توان رویش و بالش ندارد، و آب همیشه و در همه جا فرا دست کشاورزان نیست، پس باید راهی می جستند تا بتوانند آب را به هنگام بایسته به کِشت برسانند، از این رو بود که:
چو آگاه مردم بر آن بر فــــــــــــــــزود
پراکندن تخم و کِشت و درود
در اینجا چنانچه می بینیم نامی از هوشنگ در میان نیست، سخن از «مردم آگاهی» در میان است که رَوِش برزیگری را شناخته و روز به روز بر گسترش آن افزوده اند .
بسیجید پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
«بورزید» از سر واژۀ ورزیدن در زبان پهلوی به چَم ورزش کردن و کاری را یک نواخت و پیاپی انجام دادن است، و می دانیم که کار کشاورزی همواره کاری است یک نواخت که از شخم زدن آغاز و با درو کردن به فرجام می رسد . پس از گسترش شیوۀ کشاورزی، هر کسی نان خود را از دسترنج خود فراهم آورد و از همین جا کدیوری و «مالکیت خصوصی» آغاز شد که پیش تر هم به آن نگاه کرده بودیم . می دانیم که پیش از دوران کشاورزی هیچ کس دارندۀ چیزی از آنِ خود نبود و کسی چیزی از آن خود نداشت، هر آنچه که بدست می آمد از آن همۀ دودمان بود که همگان در برابری از آن بهره می بردند، زنان هم از آنِ همۀ مردان دودمان بودند یا به تر است بگوییم مردان از آنِ زنان بودند، هنوز آیین خانواده پدید نیامده بود، از این رو فرزندانی که پدید می آمدند از آنِ همۀ تبار بودند و همۀ زنان و مردان با همکاری و همازوری یکدیگر در خوراک رسانی به آن کودکان می کوشیدند ولی پس از آغاز دوران کشاورزی گروهی به کار زمین پرداختند و گروهی اره و تیشه و تبر و دیگر ابزار کار ساختند و فرادست کشاورزان گذاشتند و گروهی داد و ستد کردند، بدین شیوه آن سامان توده سالاری پیشین، جای خود را به کدیوری، و دارندگی سپرد، و هر کسی پاسخ گوی نیازهای خود شد و نهاد نوینی به نام «خانواده» پدید آمد که پیش تر آن را نمی شناختیم و نیازی هم به آن نداشتیم.