این دُرُست است که مردمان نخستین چاره یی جز همزیستی با جانوران نارام زی نداشته اند، ولی این هم درست است که آدمی به پاس برخی از ویژگی های تنی و هوشی، همواره بر دیگر جانداران برتری داشته است، در راستای همین برتری است که می بینیم:
دوتا می شدندی بر تخت اوی
دوتا شدن نشان کرنش کردن و فرمان برداشتن است. می بینیم که همۀ جانوران از ریز و درشت، بی آزار و پُر آزار، در برابر کیومرس دو تا می شوند. این سخن به گونۀ بسیار روشن و آشکار برتری آدمی بر دیگر جانوران را نشان می دهد. ما از راه دانش دیرینه شناسی می دانیم که آدمی از نزدیک دو میلیون سال پیش شگرد ساختن برخی از دست افزار سنگی را می دانسته و سنگ شایسته برای ساختن ابزارهای گوناگون را می شناخته است . دست افزار سنگی روزگار «اوولدوایی» در تنگۀ«اوولدوای» تانزانیا در خاور آفریکا که همراه با سنگوارۀ یک آدم ابزار ساز در سال 1953 پیدا شد، دارای پیشینه یی نزدیک به یک میلیون و هفت سد هزار سال پیش است.
از آن فَرّ، فروزان شده بختِ اوی
این «فَرّ» را پیش تر نیز همراه کیومرس دیده بودیم :
همی تافت زو«فَرّ» شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی
«فَرّ»: (در اوستا «خَورِنَه» یا «خَورِنَنگه») و در پارسی باستان «فَرنَه» و در پهلوی «خَوره» یا «خَورَگ» و در نوشته های مانوی«فَرِّه» و در پارسی «فَرّ» یا «فَرّه»، نیرویی است نا دیدنی و نابسودنی که از سوی دادار آفریدگار به کسانی که برازندۀ شهریاری و سالاری و فرمان روایی هستند ارزانی می شود تا فرمان روایانی آسایش گستر و دادگر شوند. از پرتو همین فَرّ است که مردانی اَشَوَن و اهورایی به رهبری بر انگیخته می شوند و در شهریاری و دین گستری بر هم گنان برتری می یابند . در هستی شناسی ایرانیان، همۀ آفریدگان برگزیده و نام دار اَهورَه مزدا، از پیشوایان اَشَوَن و یزدان پرستان نیکو سرشت گرفته تا فرمان روایان و شهریاران دادگر و پهلوانان و رزم آورانِ راست گفتار و پیمان دار و دُرُست کردار، «فَرّه مَند» و برخوردار از این فروغ و پرتو ایزدی هستند. از همین روی در گرامی نامۀ اوستا، نه تنها فرمان روایان و زور آوران بی دادگر و ستم پیشه مانند اَژی دَهاک[ضحاک] و افراسیاب از فَرّ بی بهره اند، ونکه شهریاران فَرّه مَندی مانند کاووس نیز چون دچار برتنی و خودستایی شوند و زبان به دروغ و ناراستی بیالایند، فَرّ از آنها می گُسلَد و به سرانجامی بدشگون دچار می شوند.
در گرامی نامۀ اوستا از دو گونه فَرّ سخن در میان است، یکی «اَیریَنِم خَورِنُ»[فَرّ ایرانی] و دیگری «کَوَئنِم خَورِنُ» [فَرِّ کیانی].
فَرّ ایرانی از ستور برخوردار، خوب رَمّه، توانگر و فَرّه مَند است. خِرَد نیک آفریده و دارایی خوب فراهم شده می بخشد. «آز» را در هم می شکند و دشمن را فرو می کوبد. فَرّ ایرانی، اهریمن و دیوان کارگزار و دستیار او
و سرزمین های انیران را در هم می شکند.
در بندهای یکم و دوم «اشتاد یشت» از گرامی نامۀ اوستا می خوانیم:
خشنودیِ فَرّ ایرانی مزدا آفریده را.
1
اَهورَه مزدا به سپیتمان زَرتُشت گفت:
من فَرّ ایرانی را بیافریدم که از ستور برخوردار، خوب رَمّه ، توانگر و فَرّه مَند است، خِرَد نیک آفریده و دارایی خوب فراهم آمده بخشد، آز را در هم شکند و دشمن را فرو کوبد.
2
فَرّ ایرانی، اَهریمن پُر گزند را شکست دهد، خشم خونین درفش را شکست دهد، بوشاسپ خواب آلوده را شکست دهد، یخ بندان در هم فسرده را شکست دهد، «اَپوش دیو» [دیو آشوب] را شکست دهد، سرزمین های انیران را شکست دهد. (اوستا – گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه)
«فَرّ کیانی» بهرۀ نام وران، شهریاران، و اَشَوَنان می شود و از پرتو آن به رستگاری و کامروایی می رسند. این فَرّ همیشه از آنِ ایرانیان است و تا پدیدار شدن «سوشیانت» [واپسین رهایی بخش بزرگ] و برپایی رستاخیز، روی از ایران و ایرانیان بر نخواهد تافت.
در زامیاد یشت که یکی از شور انگیزترین یشت هاست می خوانیم:
9
فَرّ کیانی نیرومندِ مزدا آفریده را می ستاییم، آن فَرّ بسیار ستوده، زِبَردست، پرهیزگار، کارآمد و جالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است...
10
.... که از آنِ اَهورَه مزداست، که اَهورَه مزدا بدان، آفریدگان را پدیدآورد:
فراوان و خوب،
فراوان و زیبا،
فراوان و دلپذیر،
فراوان و کار آمد،
فراوان و درخشان...
11
... تا آنان گیتی را نو کنند: گیتی پیر ناشدنی، نامیرا، تباهی ناپذیر، نا پژمردنی، جاودان زنده ، جاودان بالنده و کامروا.
در آن هنگام که مردان دگر باره بر خیزند و بی مرگی به زندگان روی آورد، سوشیانت پدیدار شود و
جهان را به خواست خویش نو کنند.
12
پس جهانِ پیرو اَشَه، نیستی ناپذیر شود و دروج دگر باره بدان جایی رانده شود که از آنجا ، آسیب رسانی به اَشَوَنان و تبار و هستی آنان آمده است . تباهکار و فریفتار نابود شوند.
(اوستا – گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه)
از واژۀ «فَرّ» شاخه هایی مانند: «فَرّهی»، «فَرّاهت»، «فَرمَند» «فَرَهمَند»، «فَرهیدِه » و جز این ها بر آمده اند. واژۀ «فرخ» به چَم خُجسته و نیک بخت و شاخه های آن مانند «فرخنده» و «فرخندگی» نیز از همین ریشه اند .
در داستان های ایرانی به کیومرس فرنام، یا لقب «گرشاه» داده اند.
«گری یا گَئیری» یک واژۀ اوستایی به چَم کوه است . در یسنا هات یک، بند چهاردهم، و یسنا هات دو، بند چهاردهم، و یسنا هات سه، بند شانزدهم، و چند جای دیگر به همین ریخت آمده است:
« ستایش بجای می آورم کوه [گری] اوشیدَرِنَ ی[1] مزدا آفریدۀ بخشندۀ آسایش اَشَه[2] را، همۀ کوه های بخشندۀ آسایش اَشَه و بسیار بخشندۀ آسایش مزدا آفریده را، فَرّ کیانی مزدا آفریده را، فَرّ نا گرفتنی مزدا آفریده را...» (یِسنَه، هات 1 بند 14)
« با این زَور[3] و بَرسَم[4] ، خواستار ستایش کوهِ اوشیدرنَ ی مزدا آفریدۀ بخشندۀ آسایش اَشَه ام، خواستار ستایش همۀ کوههای بخشندۀ آسایش اَشَه و بسیار بخشندۀ آسایش مزدا آفریده ام...»
(یِسنَه، هات 2 بند 14)
.......................
- اوشیُدَرِنَ(=اوشیدَم): نام کوهی است در سیستان که به نوشتۀ بُندهشن، اشو زرتشت ورجاوند بر فراز آن پیام ایزدی را دریافت کرد. از همین جا نیز می توان به والامندی کوه در هستی شناسی ایرانی پی برد.
- اَشَه: به چم راستی، هنجار هستی، دادگری، سامان آفرینش و ریتم کیهانی است.
- زَور: نیازها و پیشکش های آبکی مانند شیر و نوشابۀ «هَوم» که به آیین نیایش می برند. در برابر «میَزدَ» نیازها و پیشکش هایی مانند نان و گوشت و میوه.
- بَرسَم: به چم روییدن و بالیدن، نام شاخه های نو بریدۀ درخت(بویژه درخت انار) که به هنگام
ستایش و نیایش بردست می گرفته اند.
با این داده ها«گرشاه» را می توان «شاه کوه» یا «کوه شاه» گزارش کرد، برخی از کارنامه نویسان مسلمان که آرش این واژه را نمی دانسته اند به دستاویز نزدیکی آن با واژۀ گِل او را (گِل شاه) نوشته اند، این دریافت با داستان های اسلامی در بارۀ آفرینش آدمِ نخستین که از گِل سرشته شد نزدیک تر است، از آنجا که کیومرس نیز در داستان آفرینش ایرانی «نخستین آدم» و از سویی برنام «شاه» را نیز دارد، او را (گِل شاه) گفته اند، برخی مانند حمزۀ اسپهانی از اینهم فراتر رفته او را (ملک الطین) نام داده اند، برخی دیگر مانند بلعمی و بیرونی که آرِش این واژه را می دانستند او را (ملک الجبل) یا پادشاه کوه گفته اند .
برخی دیگر از نویسنگان مسلمان که از کیومرس یاد کرده اند، داستان هایی آنچُنان دراز و بی مایه به هم تنیده و بافته اندکه گاه کیومرس با یکی از پیامبران یهود که نامشان در قران آمده یکی دانسته می شود!. مسعودی نویسندۀ نامدار مسلمان در مروج الذهب می نویسد: « سر پادشاهان کیومرث بود... وی پسر آدم و فرزند بزرگتر او بود ... برخی پنداشته اند که کیومرث، امیم پسر آرام پسر سام، پسر نوح بود، زیرا نخستین کس از فرزندان نوح که بفارس اقامت گزید امیم بود...»
تبری نیز در پوشنۀ یکم گزارش خود می نویسد:« بیشتر دانشوران پارسی پنداشته اند که کیومرث همان آدم است... برخی گفته اند که او عامر ابن یافث ابن نوح بود و مردی کهنسال بود و سالار قوم بود و به کوه دنباوند از جبال طبرستان مشرق مقیم بود، در آخر عمر جباری کرد و نام آدم گرفت و گفت هر که مرا جز این بخواند گردنش بزنم!..»
می رسیم به «سرو سهی» که کیومرس چو ماه دو هفته از فراز آن می تابید:
همی تافت زو فَرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز «سرو سهی»
سرو درختی است دارای شاخه های کوتاه، پوشیده از برگ های سوزنی که بیش تر در کرانه های کوهستانی و جنگل های باختری ایران می روید و بلندایش تا بیست متر می رسد، این درخت، همیشه سبز، و چوب آن سخت و با دوام است. و «سهی» به چَم راست رُسته و راست ایستاده، و آخته است، پس «سرو سهی» می شود «سرو راست و بلند و آخته» که آنرا «سرو آزاد» هم می گویند، در شاهنامه بسیاری از پهلوانان و نام آوران ایرانی با فرنام «سرو سهی » و گاه «سرو آزاده» نام برده شده اند، چنانچه به هنگام باز آمدن سیاوش از زابلستان و پذیره شدن سپاه ایران از او می گوید:
به هر کُنج بر، سیسد ایستاده بود
میان همه «سرو آزاده» بود
و سرو آزاده در اینجا کسی نیست جز سیاوش.
این درخت همیشه سبز از دیر باز نُماد ایران و ایرانی بوده است، از همین رو فردوسی شاهنامۀ خود را هم «سرو سایه فکن» نام داده است.
توانــــــــــــــم مگر پایگه ساختن
بر شاخ آن سرو سایه فکن
کزین نام ور نامۀ شهریار
به گیتی بمانم یَکی یادگار
پس دانسته شد که فرو تابیدن فَرّ و فروغ کیومرس از فراز سروسهی شناسۀ ایرانی بودن او را نشان می دهد.
در این جا یک نکتۀ بسیار شایان ژرف نگری هست که نمی توان نادیده گرفت و به آسانی از کنارش گذشت. اومستید دانشمند بزرگ آمریکایی، در نبیگ نام دار خود بنام « هخامنشیان» می نویسد: « در آن هنگام که نبونید پادشاه بابل، در جستجوی مانداک نیاکان خود، زمین را می کاوید، زمین کهنه بود و کهنگی خود را می دانست...»
در همان هنگام که دانشمندان میانرودان سیاهه یی بالا بلند از خاندان های شاهی در سومر و اَکَد و مصر فراهم آورده و فرادست ما گذاشته بودند، از شاهان پیش از توفانِ بزرگ هم سخن گفته اند که برخی از آنها هجده هزار و شش سد سال و برخی دیگر تا چهل و سه هزار و دویست سال فرمانروایی کرده اند، ولی دانش دیرینه شناسی امروز نمی تواند این نوشته ها را در ردۀ داده های دانش بگذارد و برای شناخت پیشینیان از آنها بهره گیرد. هیچ یک از افسانه هایی که یونانی ها و سومری ها و مصری ها برای ما به یادگار گذاشته اند، نشانه های روشنی از چرخه های پیشا تاریخ فرا دید ما نمی گذارند، در انبوه این نوشته های بجا مانده از پیشینیان، تنها از راه شاهنامه و دیگر بُن مایه های ایرانی است که می توانیم رگه هایی از چگونگی رخدادهای جهان باستان را در یابیم و درود بفرستیم به نیاکان فَرمَندمان که با این نازک اندیشی بُن مایه هایی برای ما برجای گذاشتند که دانشمندان امروز می توانند از آنها بهره گیرند.
آغاز یخبندان بزرگ [روزگار سیامک]
شوربختانه در کهن نامه های ایرانی از سیامک یادکردهای ارزشمندی برجای نمانده است. لغت نامۀ دهخدا و واژه نامۀ برهان قاطع سیامک را «سیاه موی» یا دارندۀ موی سیاه دانسته اند. ولی از راه یادکردهایی که در پی می آیند می توان به رازوارگی این نام پی برد:
پسر بُد مر او را یَکی خوب روی
هنرمند و هم چون پدر نام جوی
سیامک بُدش نام و فرخنده بود
گیومرت را دل بدو زنده بود
ز گیتی به دیدار او شاد بود
که بَس باروَر شاخ بنیاد بود
به جانش بر، از مهر گریان بُدی
ز بیم جداییش بریان بُدی
برآمد برین گاه، یَک روزگار
فروزنده شد اختر شهریار
به گیتی نبودش کسی دُشمنا
جز اندر نهان ریمن اهریمنا
« ریمن» فروزه یی است به چَم فریبنده، دروغ گو، کینه ور، چرکین. در این همزیستی دوستانه میان مردمان و جانوران، هیچ دشمنی در کار نبود جز اهریمن فریب کار. این اهریمن کینه ور نماد نیروهای گاه خُفته و گاه بیدار سپهر است، بویژه سرما و یخبندان های بزرگ در روزگاری که مردمان هنوز شگرد خانه سازی و آتش افروختن و ریسندگی و بافندگی نمی دانستند می توانست بزرگ ترین دشمن به شمار آید.
به رشک اندر آهرمن بد سگال
همی رای زد تا بیاکند یال
«بد سگال»: بد اندیش. بد منش
یَکی بچه بودش چو گرگ ستُرگ
دلاور شده با سپاهی بزرگ
«ستُرگ»: بزرگ، کلان، تنومند، گستاخ
اهریمن بد سگال بچه یی با چنین ویژگی ها داشت. می توان گفت که بچه اهریمن همان شب های سیاه و بلندِ سال های یخبندان بزرگ است، سیاهی شب های دراز یخبندان از رنگ دیو بچه پیداست
جهان شد برآن دیو بچه سیاه
ز بختِ سیامک هم از بختِ شاه
سیاه شدن جهان بر آن بچه دیو نشان روشنی از شب های تاریک و دراز روزگار یخبندان بزرگ است، بجز
شاهنامه کم تر نامه یی بجا مانده از جهان باستان را می شناسیم که به این روشنی از نبرد بد سرانجام آدمی با سرمای کشندۀ یخبندان بزرگ سخن گفته باشد.
سپه کرد و نزدیک او راه جُست
همی تخت و دیهیم کَی شاه جُست
همی گفت با هر کسی راز خویش
جهان کرد یَک سر پر آواز خویش
می دانیم که سرما و یخبندان یک شبه رُخ نداده اند، هوا اندک اندک رو به سردی گذاشته و مردمان به فرارسیدن دشمنی بزرگ، و نیاز به مبارزه با آن از راه پوشاندن و گرم نگهداشتن خود آگاه گشته اند. این گونه پدیده های سپهری با نشانه های گوناگون پیشاپیش پرده از راز خود بر می دارند، دَد و دام و پرندگان و خزندگان نیز این گونه نشانه ها را در می یابند و به اندازۀ توانشی که دارند، خود را برای بر خورد با چنین
سامه هایی آماده می سازند.
گیومرت زین خود، کی آگاه بود؟
که او را به درگاه بدخواه بود
یَکایَک بیامد خُجَسته سروش
به سان پری پلنگینه پوش
سروش، (در اوستا سرَاوشَ Sraosha) پیک ایزدی و نام یکی از کُهَن ترین ایزدان ایرانی است که همواره با دیوان آسیب رسان مانند (اَئِشم Aeshm دیو خشم و دروغ) می جنگد. روز هفدهم هر ماه بنام اوست، در این جا این پیک ایزدی در پیکر یک پری پلنگینه پوش خود را به مردمان می نمایاند. می توان گفت که در این گامه، مردمان به ناهمسانی خود با دیگر جانوران که پوست پشم آلود و کار آمد برای روبرو شدن با سرما به تن داشتند پی می بَرَند و آنرا به گونۀ پیامی از سوی پیک ایزدی می شمارند و در می یابند که باید از پوست جانوران تن پوش برای خود فراهم کنند.
بگفتش به راز این سُخَن سر به سر
که دشمن چه سازد همی با پسر
پسر در این جا نماد کودکان خرد سال و نو جوانانی است که کم تر از بزرگ سالان توانایی برخورد با سرمای کشنده را دارند.
کشته شدن سیامک
سَخُن چون به گوش سیامک رسید،
ز کردار بد خواه دیو پلید
دل شاه بچه، بر آمد به جوش
سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چَرم پلنگ
که جوشن نبُد، آن گه آیین جنگ
تن را به چرم پلنگ پوشاندن، به کار بستن همان رهنمود پیک ایزدی است که در پیکر پری پلنگینه پوش خود را به مردمان نمایاند، و این که مردم جوشن نداشتند و آیین جنگ نمی دانستند، برای این است که جنگی در میان نبوده است تا آیین جنگاوری بیاموزند، پیش تر هم دیدیم که:
به گیتی نبودش کسی دشمنا
جز اندر نهان ریمن اهریمنا
جنگ زاییدۀ روزگار کشاورزی و کدیوری است، در روزگار گیومَرت که مردمان در زیر تیغ گرسنگی همواره از جایی بجایی می رفتند تا چیزی برای خوردن بدست آورند انگیزه یی برای جنگیدن نبود:
پذیره شدش دیو را جنگ جوی
سپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنا
بر آویخت با پور اهریمنا
نبرد سیامک[کودکان و نوجوانان] با تن برهنه در برابر آن دیو ستُرگ و سیاه، نشانِ نبرد نابرابر سرمای کُشنده با مردمان گرسنه و برهنه تن است، و این که چرا گیومَرت تنش را با چرم پلنگ پوشانده ولی سیامک برهنه تن است! نشان از آن دارد که پوست جانوران به اندازۀ بسنده برای همگان نبود، ناگزیر شمار بزرگی از کودکان و نوجوانان از آن بی بهره ماندند و همگی از میان رفتند.
بزد چنگ، واژونه دیوِ سیاه
دوتا اندر آورد بالای شاه
«واژونه »: همان باژگونه یا وارونه است
فگند، آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش کمرگاه چاک
جنگ با چنگال نشانۀ دیگری از نبرد نابرابر مردمانِ برهنه تن با یخبندان بزرگ است، در این نبرد پُر مرگ، سیامک[کودکان و نو جوانان] کُشته می شود، ولی کیومرس هنوز زنده است، و این نشان می دهد که زندگی با همۀ تلخ کامی ها هنوز برجاست و هستی در پویش نا ایستای خود در رفتار.
سیامک به دست چُنان زشت دیو،
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه
از اندوه گیتی بر او شد سیاه
در برخی از نسخه ها بجای «اندوه»، «تیمار» نوشته اند. «تیمار» از واژگان پهلوی و به چَمِ پرستاری و نوازش، غم خواری و دلسوزی است، به چم اندیشه کردن و درد و رنج بردن هم آمده است.
فرود آمد از تخت، ویله کنان
زنان بر سر و روی و رُخ را کنان
«ویله» همان زاری و شیون و بانگ بلند است.
دو رُخ ساره پُر خون و دل سوگ وار
دُژَم کرده بر خویش تن روزگار
خروشی بر آمد ز لشکر به زار
کشیدند رده بر در شهریار
« در» کوتاه شدۀ دربار است، این لشکر که به زاری خروش بر می کشد، همان گروه انبوه دَد و دام است که سرمای کُشنده همۀ آنها را دچار گرسنگی و تیره روزگاری کرده است به گونه یی که بسیاری از آن ها نتوانستند از این سختی رهایی یابند و تخمه و نژاد خود را یک سره از دست دادند و امروزه تنها در برخی از دیرین کده های جانور شناسی جهان می توانیم بجا مانده هایی از سنگ واره های آنها را ببینیم.
همه جامه ها کرده پیروزه رنگ
دو چشمان پر از خون و رُخ بادرنگ
«پیروزه» یا «فیروزه» و در پهلوی «پیروزک» نام سنگِ بها داری است به رنگ آسمانی.
«بادرنگ» همان بالنگ یا تُرنج و میوه یی است از خانوادۀ نارنج گونه ها و به رنگ زرد . می گوید درپی این رخداد بد فرجام، همگان به نشانۀ سوگ واری جامه های پیروزه رنگ به تن کردند. داغ غم آن چُنان بود که خون از چشمان شان می بارید و رُخان شان به زردی گراییده بود .
فردوسی فراموش نکرده است که: « سیامک بیامد برهنه تنا »...
خود کیومرس هم در بهترین گامه « پلنگینه پوشید خود با گروه»...
این مردم بی سرو سامان، جامه یی نداشتند که اکنون بخواهند در سوگ سیامک پیروزه رنگش را به تن کنند. دوم این که می دانیم نه ایرانیان و نه هیچ ملت کهن سال دیگری به هنگام سوگ واری جامۀ پیروزه رنگ به تن نکرده اند، و فردوسی این را هم می دانست، با این دانسته ها در می یابیم که رنگ های بهم آمیختۀ زرد و آبی یا پیروزه رنگ، رنگ پوست تن و رُخسارشان بود که در پی بی خوراکی و سرمای سخت بر آن ها چیره گشته بود . واپسین نشان از این دریافت رج پس از آن است که می گوید :
دد و دام و نخجیر گشته گروه
برفتند ویله کنان سوی کوه
این را دوباره می گوید تا ما از یاد نبریم که آدمی هنوز زیستگاه خود را از دیگر جانوران نارام زی جدا نکرده بود، از این روست که می بینیم همۀ جانداران در کنار هم به کوهساران و بلندی ها روی می آورند.
دور نخواهد بود اگر بگوییم که رهبری به دست جانوران بوده است نه مردمان، چرا که جانوران به یارمندی سرشت جانوری، پیش از آدمی پی برده بودند که شکاف های میان کوه ها پناه گاه خوبی است که آن ها را از سرما و بادهای کُشنده پاس خواهند داشت.
برفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کی شاه، برخاست گرد
گرد برخاستن از درگاه شاه نشانۀ جا به جایی و کوچ بزرگ همگانی است
نشستند سالی، چنین سوک وار
پیام آمد از داور کردگار
درود آوریدَش خُجَسته سروش
کز این بیش مخروش و باز آر هوش
سر انجام پس از سالی که می تواند به گونۀ نمادین زمان بس درازی بوده باشد، هوا رو به گرمی می گذارد و پیامی از سوی دادار آفریدگار به کیومرس می رسد. در این جا پیام آور باز همان ایزد سروش « پیک خدایی» است که پیام را بر کیومرس می خواند که سوگواری بس کن و بجای آن (باز آر هوش) پس بیاندیش و خرد پیشه کن تا راه چاره بیابی.
این سروش در گذرگاه زمان از ایران به دستگاه یزدان شناسی اسراییل راه یافت و «جبرییل» نام گرفت، پس
از چندی از آنجا نیز خود را به عربستان رساند و هزار و چهارسد سال پیش ناگهان از غار هرا در مکه با محمد به گفتگو نشست و تا بیست و سه سال پس از آن میان الله و محمد در رفت و آمد بود و سر انجام زمینۀ تیره بختی مردم ایران و بسیاری از دیگر مردم جهان را فراهم آورد!..
سپه ساز و برکش به فرمان من
بر آور یکی گرد از آن انجمن
«سپه ساز کردن» همان سر و سامان بخشیدن و گروه های پراکنده را در کنار هم جا دادن است.
«برکشیدن» نیز به جُنبِش در آوردن است.
«گرد بر آوردن از انجمن» باز نشانۀ یک کوچ بزرگ همگانی است و این بار از بلندای کوه های برهنه و بی گیاه که از زیر برف و یخ سر برون کشیده بودند به سوی سرزمین های فراخ و دشت های باز، نکتۀ بسیار در خور نگرش در این جا فرماندهی سروش است :« سپه ساز و برکش به فرمان من »
واژۀ «من» در این جا همان خِرَد و اندیشۀ نیک است.
از آن بد کُنِش دیو، روی زمین
بپردازد و پردَخته کن دل ز کین
«پردَخته کردن» همان پرداختن است که در زبان پهلوی به چَم آراستن، ساختن و تهی کردن است، فرمان خرد این است که دل از کینه و غم تهی کن، بجای زانوی غم فشردن و دریغ گذشته ها خوردن، بر خیز و رو به سوی آینده کن که زندگی همچنان برجاست و هستی در پویش نا ایستای خود در جُنبِش...
شه نام ور سر سوی آسمان
بر آورد و بد خواست بر بدگمان
بدان برترین نام یزدانش را
بخواند و بپالود مُژگانش را
«بدان برتری» در این جا برتری فروزه ها و دگرگونی های روانی است که پس از فرو گذاشتن کوله بار غم به آدمی دست می دهد. در پی این دگرگونی روانی نام یزدان را می خواند و مژگان از اشک می پالاید . در برخی از نسخه های شاهنامه بجای بپالود، بیالود آمده است که درست نیست.
از آن پس به کین سیامک شتافت
شب و روز آرام و خوردن نیافت
سرازیر شدن زیستمندان از بلندی ها به سوی دشت
در پی گرم شدن هوا و آب شدن یخ ها، رودهای بزرگ یکی در پی دیگری بستری برای خود یافتند و زمینۀ
رویش و بالش گیاهان را در پیرامون خود فراهم آوردند.
دشت ها رفته رفته دارای مَرغ زارهای انبوه و گیاهان گوناگون شدند، و جانوران که همراه با مردمان در یک زیستگاه به سر می بردند به سوی دشت سرازیر و در پی آن ها مردمان کُنام نشین[غار نشین] نیز اندک اندک