همای وقتی این خبر رو شنید انگار که دوباره جون گرفته بود. فورا خودش رو به قصر شاهِ چین رسوند و با کمک چند تا از نزدیکانش، همایون رو از زندان آزاد کرد.
هر دو نفر از چین فرار کردند ولی اینبار شاهِ چین دستور داد که کوتاه نمیاد و خونشون رو میریزه. شاه چین لشکرش رو برای جنگ آماده کرد، شاهزاده همای گفت ما هم چارهای نداریم جز اینکه با شاهِ چین بجنگیم. نیروهای همای با نیروهای چین درگیر شدند و پیروزِ ماجرا همای بود.
همای شاه چین رو کشت و بر تختِ پادشاهی چین نشست.
مدتی بعد هم پادشاهیِ ملک چین رو به یکی از وفادارنش سپرد و خودش و همایون رهسپارِ ملکِ ری شدند تا زندگیشون رو در اونجا ادامه بدند.