داستان همای و همایون
اثر خواجوی کرمانی
ــــــــــــــــــــــــ
سالها پیش در مُلکِ رِی پادشاهی زندگی میکرد به اسمِ منوشَک. شاه از نسلِ پادشاهانِ کیانی بود. منوشک صاحب پسری شد و اسمش رو هُمای گذاشت. این نوزاد در زیبایی رقیب نداشت.
زمان میگذشت . همای هم بزرگ و بزرگتر میشد و نزدِ اساتید اون زمان تمام علوم و فنون رو فرا میگرفت. زمانیکه به سنِ جوانی رسید به پدرش گفت: ای پدر از اینکه همهش در قصر حضور دارم خسته شدم. اگه اجازه بدی یکی از همین روزا به شکار برم.
شاه منوشک هم قبول کرد و گفت: اصلا فردا با هم میریم شکار.
صبح زود شاه و همای سوار بر اسب دل به صحرا زدن. در همون حالی چشمشون به یک گورِ خر افتاد. همای با سرعت به دنبال گور رفت. اما هوا طوفانی شد و چشم چشم رو نمیدید. همای به قدری دور شد که دیگه نمیتونست پدرش رو ببینه. هوا تاریک شد و همای حس کرد که در این صحرای بزرگ گم شده.
اون وایستاد تا هوا روشن شه. با روشن شدنِ هوا یه مدت به راهش ادامه داد تا اینکه به یک باغِ سرسبز رسید. یک چنین باغی در دلِ بیابون سوزان، باورکردنی نبود.
در انتهای باغ چشمش به یک کاخِ مجلل افتاد. همای به داخل کاخ رفت. یک دختر زیبا روی به استقبال همای اومد. همای چرخی در کاخ زد و متوجه به یک تابلوی نقاشی شد. بر روی این تابلو نقشِ یک زنِ زیبا کشیده شده بود. همای با دیدنِ این تصویر عاشقِ این نقاشی شد. اون از دختر پرسید: صاحب این تصویر کیه؟ این نقاشی مربوط به چه کسیه؟
دختر جواب داد: این همایونه. دخترِ شاه چین. اگه میخوای بدستش بیاری باید مردِ خطر باشی و دل به یک سفر طولانی بزنی.
شاهزاده اصلا نمیتونست از فکر این دختر بیرون بیاد. چند ساعتی در کاخ موند و به خواب رفت. زمانیکه از خواب بیدار شد دید هنوز در صحرائه و هیچ خبری از اون کاخ و اون باغ سرسبز وجود نداره. انگار همه اونها توهم بودند. اما چهرهی زنی که در تابلوی نقاشی بود رو نمیتونست فراموش کنه. شاهزاده عاشقِ اون نقاشی شده بود.
همای راهش رو کشید به هر طریقی که بود تونست به سمتِ رِی برگرده. در ابتدای شهر گروهی از یارانِ پدرش انتظارش رو میکشیدن.
اونا وقتی دیدن شاهزاده چقدر حال و روزش بهم ریخته، گریه کنان ازش پرسیدن که داستان چیه؟
همای هم تمام اون اتفاقاتی که براش افتاده بود رو تعریف کرد. شاهزاده به یارانش گفت: من قرار نیست به قصر برگردم از همینجا میخوام برم چین تا دخترِ شاه چین رو پیدا کنم. اگه یک عاشقِ واقعی باشم هر گونه آسایشی بر من حرامه.
دوستانش بهش گفتند: چرا اینقدر بی خردی میکنی. چین کجا ملک رِی کجا؟ برگرد به وطنت. شاه برای تو زیباترین دختران از خاندانهای سلطنتی رو خواستگاری میکنه. از اون طرف مادرت هم نگرانته.
همای با خشم بر سرِ اونا فریاد زد و گفت: اگه میدونستید که چی تو دلِ من میگذره اینقدر ساده جواب نمیدادید. من چیکار به سایر دخترا دارم. قلبِ من نزدِ کسِ دیگهایه. به پدر و مادرم بگید راهی جز خطر برای من وجود نداره. یا به وصالِ یارم میرسم یا جونمو در این راه از دست میدم.
این رو گفت و سوارِ بر اسب به سمتِ چین به راهِ افتاد. یکی از دوستانِ نزدیک همای به اسمِ بهزاد تصمیم گرفت شاهزاده رو در این سفر پر خطر همراهی کنه. هر دو به راه ادامه میدادن و در مسیر آه و افسوسِ همای، مدام شنیده میشد.
رفتند و رفتند تا به ساحل دریا رسیدن. قایقی در اختیار گرفتن و دل به دریا زدند اما به دامِ دزدانِ دریایی افتادند. دزدانِ دریایی قصد داشتند این دو نفر رو بکشند ولی دریا طوفانی شد و کشتیشون غرق شد. از بین تمامی افرادِ داخل کشتی ، تنها بهزاد و همای جونِ سالم به در بردند. اونها خودشون رو به ساحل رسوندن و پروردگار رو شکر کردند.
دو نفر به مسیرشون ادامه دادن تا اینکه به یک سرزمین جدید رسیدن. از دور دیدن که یک تعداد سوار داره به سمتشون میاد. اول فکر کردن که شاید اینا راهزن باشن. اما زمانیکه سوارها به این دو نفر رسیدن جلوشون زانو زدند و دستِ شاهزاده همای رو بوسیدن.
اونا به همای گفتن که اهلِ سرزمین خاور هستند و به تازگی پادشاهشون از دنیا رفته. رسمشون از قدیم این بوده که وقتی پادشاهی میمیره و وارثی نداره ، اولین فردی که وارد سرزمینشون شد همون رو به عنوان شاه انتخاب کنند.
همای با اینکه همچنان در فکر همایون بود اما قبول کرد که پادشاه خاور بشه. همای تاج شاهی بر سر گذاشت و دوستش بهزاد رو وزیرِ دربار کرد.
مدتی گذشت و همای با بزرگان سرزمین های مختلف دیدار میکرد اما مدام حالِ شاهِ چین رو میپرسید و خیلی دوست داشت که شاه چین رو از نزدیک ببینه تا بتونه دخترش رو خواستگاری کنه.
یکی از شبها همای به خواب رفت. در خواب دید که فرشتگان به اطرافش اومدن و بهش میگن: ای پادشاه چرا خوابیدی؟ بیدار شو که همایون داره به دربارت میاد.
همای تا این حرفو شنید سریعا خودش رو آماده کرد تا همایون رو ببینه. همایون وارد شد و شاه با دیدنش حسِ عجیبی گرفت. همایون به همای گفت: با خیالِ راحت اومدی و پادشاه شدی. اگر واقعا عاشق باشی دل از این پست و مقام بر میداری و به سمتِ معشوق حرکت میکنی.
همای فورا از خواب بیدار شد. وسایلش رو جمع کرد و تک و تنها با دلی اندوهگین به سمت چین به راه افتاد.
نزدیکیای چین بود که یک پیرمرد رو دید. پیرمرد بازرگانی بود که برای شاهِ چین کار میکرد. بازرگانِ پیر به همای قول داد که اونو با خودش به دربارِ شاه چین ببره. اما یک مشکلی وجود داشت. مشکل دخترِ بزرگ شاهِ چین بود. دختری به نامِ پریزاد. مدتها بود پریزاد به دستِ یک جادوگر بدذات گرفتار شده بود.
همای قول داد که پریزاد رو از چنگ جادوگر نجات میده. همای با دلاوری واردِ قصرِ جادوگر شد و با قدرتِ هر چه تمامتر با ضربه شمشیر جادوگر رو نابود کرد. اون تونست پریزاد رو نجات بده. بعد هم به همراهِ بازرگانِ پیر به سمتِ چین به راه افتادند.
پادشاه زمانیکه فهمید یک شاهزاده جوان دخترش رو نجات داده بسیار خوشحال شد . اون دستور داد جشنی بر پا کنند و شاه جوان در اون جشن با پادشاه دیدار کنه.
همزمان پریزاد نزدِ خواهرش همایون رفت و بهش گفت که جوانی به اسمِ همای در به در به دنبال تو میگرده و شدیدا دلباخته تو شده. الانم در قصرِ پدرمونه.
همایون از خواهرش در مورد اون جوان پرسید. همایون هم دلش پیشِ شاهزاده همای گیر کرده بود.
هنگام شب قرارِ ملاقات گذاشته شد و در حیاطِ کاخ، همای و همایون برای اولین بار همدیگه رو ملاقات کردند. زمانیکه همای نگاهش به زیباییِ همایون افتاد، قلبش آتش گرفت و نمیتونست صحبت کنه.
وقتی خواست به همایون نزدیک بشه نگهبانا سرش فریاد زدند که فاصلهش رو با همایون حفظ کنه. اون فهمید که همایون تحتِ نظارتِ شدید پدرش قرار داده و فقط هرزچند گاهی اجازه داره به گلستان بیاد.
فردای اون روز قرار شد شاه با اطرافیانش به صحرا بره و در اونجا خیمه برپا کنند و مدتی رو به شکار بگذرونند.
شاه به همای گفت: تو هم با ما بیا!
همای قبول کرد اما یک نقشه هوشمندانهای کشیده بود. اون به شاه گفت حالش زیاد خوب نیست و اگه امکان داره به شکار نیاد و در خیمه استراحت کنه. شاه هم قبول کرد. زمانیکه همگی به صحرا رفتند، همای از فرصت استفاده کرد و با سرعت خودش رو به کاخ رسوند.
از دور همایون رو دید که ساز در دست گرفته و داره آواز میخونه. در اون اطراف فقط یک نگهبانِ مست حضور داشت. همای با نگهبان درگیر شد و اونو کشت بعد هم به سمتِ همایون رفت. این عاشق و معشوق بعد از مدتها به هم رسیدن و تا هنگام صبح در کنارِ همدیگه، شراب نوشیدن و رازهای عاشقانه رد و بدل کردند.
هنگام صبح همای خوش و خرم خداحافظی کرد تا به صحرا برگرده. اما باغبون متوجه حضورش شد و اجازه نمیداد همای از باغ خارج بشه. همای با باغبون درگیر شد و اون رو هم به قتل رسوند.
خبر اقداماتِ شاهزاده همای به گوشِ شاه چین رسید شاه چین هم دستور داد هر چه زودتر همای رو دستگیر کنند و به زندان بندازن. همای توسط نگهبانا دستگیر شد و به زندان افتاد. در زندان اشک میریخت و ناله سر میداد که این چه بلایی بود بر سرش اومد. در اوج
این غم و نا امیدی بود که ناگهان یک دخترِ جوان به اسمِ سمن دخت، درِ زندان رو باز کرد و به دیدارِ همای اومد. سمن دخت مدتها بود که عشقش رو از دست داده بود. اون به همای گفت: عشقِ تو و همایون باعث شده من به شما حسادت کنم. واقعا هر دوتون خوش شانس هستید. من تو رو از این زندان آزاد میکنم اما به شرطی که سه روز در کنار من باشی.
همای پذیرفت و سه شبانه روز رو در کنار سمن دختر گذروند. بعد از اون دیگه حس کرد از همه چیز آزاد شده. پس با خیالِ راحت به سمتِ همایون رفت.
اما همایون اصلا دوست نداشت همای رو ببینه. اون فهمیده بود که همای سه شبانه روز رو با سمن دخت گذرونده و این قضیه باعث رنجش همایون شده بود.
همای گریه و زاری میکرد. اون گفته بود انسانِ پاکیه و هر کاری کرده فقط برای بدست آوردنِ دلِ همایون بوده. اما همایون دلش با این حرفها نرم نمیشد و مدام همای رو از خودش میروند.
همای فهمید که دیگه هیچکاری نمیتونه بکنه. به همین دلیل گریان و پریشان از چین خارج شد.
چند روزی گذشت و همایون از رفتارش پشیمون شد. اون فهمیده بود که همای چقدر عاشقش بوده و چطور این سختیها رو به جون
خریده. همایون سوار بر اسب به دنبالِ همای به راه افتاد. در نهایت همای رو در یک بیشهای پیدا کرد. هر دو نفر همدیگه رو در آغوش کشیدن. اونا میدونستن اینجا براشون امن نیست و باید به جای دیگهای پناه ببرن. در همون اطراف یک روستایی وجود داشت و هر دوشون به سمتِ اون روستا رفتند. در روستا بود که همای، دوست صمیمیش بهزاد رو دید. بهزادی که وزیرِ منطقه خاور شده بود و همای هم قرار بود پادشاهِ خاور باشه.
بهزاد به گرمی از همای پذیرایی کرد و بهش گفت : هر زمان خواستی مُلکِ خاور از آنِ تو خواهد بود.
همای از شنیدن این حرف بسیار خوشحال شد. اون نامهای برای شاه چین فرستاد و دخترش رو خواستگاری کرد. شاهِ چین از این حرکت ناراحت شد اما تصمیم گرفت فعلا چیزی به روی خودش نیاره. شاهِ چین در جوابِ نامه، از همای خواست به همراهِ دخترش به چین برگردن تا مراسمی با شکوه براشون بگیره.
بهزاد با اینکار مخالف بود و بهشون گفته بود به چین برنگردن. چون براشون خطر داره. اما همای و همایون اهمیتی به این حرفها نمیدادن و رهسپار دیارِ چین شدند.
شاه پذیرایی گرمی از همای کرد به همایون هم گفته بود به قصر شخصیش برگرده. مهمانی که تموم شد همای به قصرِ همایون رفت.
دور تا دور قصر چرخید اما کسی رو ندید. هر چه قدر هم که با سوز و گداز اسمِ همایون رو فریاد میزد، کسی جواب نمیداد.
چه اتفاقی افتاده بود؟ همایون کجا بود؟ شاه چین دستور داده بود همایون رو به داخل سیاه چال بندازن از اون طرف هم در جامعه شایعه پراکنی کنند که همایون در جوانی به طور ناگهانی از دنیا رفته.
وقتی این خبر به مردم رسید همگی جامه سیاه بر تن کردند. همای که برای رسیدن به همایون این همه سختی کشیده بود، زار زار گریه میکرد و محکم به سر و روی خودش میکوبید.
یک تابوتی فراهم کردند و جلوی چشمِ همهی مردم تابوت رو به خاک سپردند. بعد از این مراسم همای که دیگه رمقی برای ادامه زندگی نداشت، دیوانه شد و سر به صحرا و بیابون گذاشت.
مدتی گذشت و یکی از نزدیکان شاه که از واقعیت خبر داشت تصمیم گرفت داستان رو به همای بگه. اما هر چقدر میگشت نمیتونست همای رو پیدا کنه. در نهایت با کمکِ یک کاروان، تونست شاهزاده همای رو در بیابان پیدا کنه. همای حالتی زار و خسته داشت و از آدمها دوری میکرد.
با هزار سختی به همای اطلاع دادن که همایون زنده ست و در جایی در قصرِ شاه زندانی شده.