در حال بارگذاری بندها…
***
8609 : ردیف از کل
برو خواهران آفرین خواندند
به کرسی زرینش بنشاندند
اگر کشته شد رستم جنگجوی
از ایران یارد شدن پیش اوی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8610 : ردیف از کل
بر خواهران بد زمانی دراز
خرامان بیآمد سوی تخت باز
بانبوه زخمی بباید زدن
بدین رزمگاه هم نباید بدن
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8611 : ردیف از کل
شبستان همه شد پر از گفت وگوی
که اینت سر و تاج فرهنگ جوی
چو آشوب برخاست از انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8612 : ردیف از کل
تو گویی به مردم نماند همی
روانش خرد برفشاند همی
که اکنون چو روز من اندر گذشت
همان کار ترکان دگرگونه گشت
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8613 : ردیف از کل
سیاوش به پیش پدر شد بگفت
که دیدم به پرده سرای نهفت
همه مهربانی بر آن کن که شاه
سوی جنگ ترکان نراند سپاه
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8614 : ردیف از کل
همه نیکویی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدت جست
که ایشان بپشتی من جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8615 : ردیف از کل
ز جم و فریدون و هوشنگ شاه
فزونی به گنج و به شمشیر و گاه
بسی روزرا داده بودم نوید
بسی داده بودم زهر در امید
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8616 : ردیف از کل
ز گفتار او شاد شد شهریار
بیآراست ایوان چو خرم بهار
چه دانستم ای پهلو نامور
که باشد روانم بدست پدر
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8617 : ردیف از کل
می و بربط و نای برساختند
دل از بودنیها بپرداختند
نباید که بینند رنجی براه
مکن جز بنیکی بریشان نگاه
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8618 : ردیف از کل
چو شب گذشت پیدا و شد روز تار
شد اندر شبستان شه نامدار
ازین دژ دلیری ببند منست
گرفتار خمّ کمند منست
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8619 : ردیف از کل
پژوهنده سودابه را شاه گفت
که این رازت از من نباید نهفت
بسی زو نشان تو پرسیده ام
همی بد خیال تو در دیده ام
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8620 : ردیف از کل
ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی
ز بالا و دیدار و گفتار اوی
جز آن بود یکسر سخنهای اوی
ازو باز ماند تهی جای اوی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8621 : ردیف از کل
پسند تو آمد خردمند هست
از آواز به گر ز دیدن بهست
که گشتم زگفتار او ناامید
شده لاجرم تیره روز سفید
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8622 : ردیف از کل
بدو گفت سودابه همتای شاه
ندیدست بر گاه خورشید و ماه
ببین تا کدامست از ایرانیان
نباید که آید بجانش زیان
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8623 : ردیف از کل
چو فرزند تو کیست اندر جهان
چرا گفت باید سخن در نهان
نشانی که بد داده مادر مرا
بدیدم نبد دیده باور مرا
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8624 : ردیف از کل
بدو گفت شاه ار به مردی رسد
نباید که بیند ورا چشم بد
چنینیم نوشته بد اختر بسر
که من کشته گردم بدست پدر
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8625 : ردیف از کل
بدو گفت سودابه گر گفت من
پذیره شود رای را جفت من
چو برق آمدم رفتم اکنون چو باد
بمینو مگر بینمت نیز شاد
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8626 : ردیف از کل
هم از تخم خویشش یکی زن دهم
نه از نامداران برزن دهم
زسختی برستم فروبسته دم
پر آتش دل ودیدگان پر زنم
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8627 : ردیف از کل
که فرزند آرد ورا در جهان
به دیدار او در میان مهان
نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون دل ولب پر از باد سر
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8628 : ردیف از کل
مرا دخترانند مانند تو
ز تخم تو و پاک پیوند تو
بیآمد به پیش سپه با خروش
دل از کردۀ خویش پر از درد وجوش
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8629 : ردیف از کل
گر از تخم کی آرش و کی پشین
بخواهد به شادی کند آفرین
چو دیدند ایرانیان روی اوی
همه بر نهادند بر خاک روی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8630 : ردیف از کل
بدو گفت این خود بکام منست
بزرگی به فرجام نام منست
ستایش گرفتند بر کردگار
که او زنده باز آمد از کارزار
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8631 : ردیف از کل
سیاوش به شبگیر شد نزد شاه
همی آفرین خواند بر تاج و گاه
چو زآن گونه دیدند پر خاک سر
دریده همه جامه وخسته بر
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8632 : ردیف از کل
پدر با پسر راز گفتن گرفت
ز بیگانه مردم نهفتن گرفت
بپرسش بگفتند کین کار چیست
ترا دل برین گونه بهر کیست
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8633 : ردیف از کل
همی گفت کز کردگار جهان
یکی آرزو دارم اندر نهان
بگفت آن شکفتی که خود کرده بود
گرامی پسررا که آزرده بود
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8634 : ردیف از کل
که ماند ز تو نام من یادگار
ز تخم تو آید یکی شهریار
همه برگرفتند با او خروش
نماند آن زمان با سپهدار هوش
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8635 : ردیف از کل
چنان کز تو من گشته ام تازه روی
تو دل برگشایی به دیدار اوی
چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز گوئی نه تن
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8636 : ردیف از کل
چنین یافتم اخترت را نشان
ز گفت ستاره شمر موبدان
شما جنگ توران مجوئید کس
که این بد که من کردم امروز بس
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8637 : ردیف از کل
که از پشت تو شهریاری بود
که اندر جهان یادگاری بود
زواره بیآمد بر پیلتن
دریده بتن جامه وخسته تن
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8638 : ردیف از کل
کنون از بزرگان یکی برگزین
نگه کن پس پرده کی پشین
چو رستم برادر بر آن گونه دید
بگفت آنچه از پور کشنه شنید
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8639 : ردیف از کل
به خان کی آرش همان نیز هست
ز هر سو بیآرای و بپساو دست
پشیمان شدم گفت از کار خویش
بیایم مکافات از اندازه بیش
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8640 : ردیف از کل
بدو گفت من شاه را بنده ام
به فرمان و رایش سرافگنده ام
پسررا بکشتم بپیرانه سر
بریدم پی وبیخ آن نامور
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8641 : ردیف از کل
هرآن کس که او برگزیند رواست
جهاندار بربندگان پادشاست
دریدم جگرگاه پور جوان
بگرید بدو چرخ تا جاودان
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8642 : ردیف از کل
نباید که سودابه این بشنود
دگرگونه گوید بدین نگرود
فرستاد نزدیک هومان پیام
که شمشیر کین ماند اندر نیام
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8643 : ردیف از کل
به سودابه زین گونه گفتار نیست
مرا در شبستان او کار نیست
نگهدار آن لشکر اکنون توئی
نگه کن بریشان مگر نغنوی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8644 : ردیف از کل
ز گفت سیاوش بخندید شاه
نه آگاه بد ز آب در زیرکاه
که با تو مرا روز پیکار نیست
همان بیش ازین جای گفتار نیست
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8645 : ردیف از کل
گزین تو باید بدو گفت زن
ازو هیچ مندیش وز انجمن
تو از زشت خوئی نگفتی ورا
بر آتش زدی جان ودیده مرا
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8646 : ردیف از کل
که گفتار او مهربانی بود
به جان تو بر پاسبانی بود
برادرشرا گفت پهلوان
که ای نامور گرد روشن روان
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8647 : ردیف از کل
سیاوش ز گفتار او شاد شد
نهانش ز اندیشه آزاد شد
تو با او برو تا لب رود آب
مکن بر کسی هیچ گونه شتاب
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8648 : ردیف از کل
به شاه جهان بر ستایش گرفت
نوان پیش تختش نیایش گرفت
زواره بیآمد هم اندر زمان
بهومان سخن گفت از پهلوان
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8649 : ردیف از کل
نهانی ز سودابه چاره گر
همی بود پیچان و خسته جگر
بپاسخ چنین گفت هومان گرد
که بنمود سهرابرا دستبرد
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8650 : ردیف از کل
بدانست کان نیز گفتار اوست
همی زو بدرید بر تنش پوست
هجیر ستیزندۀ بدگمان
که میداشت راز سپهبد نهان
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8651 : ردیف از کل
بدین داستان نیز شب برگذشت
سپهر از بر کوه تیره بگشت
نشان پدر جست با او نگفت
روانش بی دانشی کرد جفت
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8652 : ردیف از کل
نشست از بر تخت سودابه شاد
ز یاقوت و زر افسری برنهاد
بما این بد از شومئ او رسید
بباید مرورا سر از تن برید
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8653 : ردیف از کل
همه دختران را بر خویش خواند
بیآراست و بر تخت زرین نشاند
زواره برآمد بر پیلتن
زهومان سخن گفت واز انجمن
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8654 : ردیف از کل
چنین گفت با هیربد ماه روی
کز ایدر برو با سیاوش بگوی
زکار هجیر بد بدگمان
که سهرابرا زو سرآمد زمان
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8655 : ردیف از کل
که باید که رنجه کنی پای خویش
نمایی مرا سرو بالای خویش
تهمتن زگفتار او خیره گشت
جهان پیش چشمش همه تیره گشت
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8656 : ردیف از کل
بشد هیربد با سیاووش گفت
برآورد پوشیده راز از نهفت
بنزد هجیر آمد از دشت کین
گریبانش بگرفت وزد بر زمین
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8657 : ردیف از کل
خرامان بیآمد سیاوش برش
بدید آن نشست و سر و افسرش
یکی خنجر آبگون برکشید
سرشرا همی خواست از تن برید
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
***
8658 : ردیف از کل
به پیشش بتان نوآیین به پای
تو گفتی بهشت ست کاخ و سرای
بزرگان بپوزش فراز آمدند
هجیر از در مرگ باز استدند
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی
در حال بروزرسانی