***
هنگامی که تنها چهل سال از دوران حکومت هزارسالهاش باقی مانده بود، ببین خداوند چه سرنوشتی بر او رقم زد.
FAWhen only forty years remained of his reign, observe what fate God brought down upon him.
EN715 : ردیف از کل
چو از روز گارش چهلسال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چهراند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسربرش، یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش، یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
***
شبی در کاخ شاهی در خوابی عمیق در کنار ارنواز خفته بود.
FAOne long night in the royal palace, he lay asleep beside Arnavaz.
EN716 : ردیف از کل
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیریاز
بخواب اندرون بود، با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیریاز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر یاز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ار نواز
***
در خواب دید که از کاخ پادشاهان ناگهان سه دلاور جنگاور پدیدار شدند.
FAHe dreamed that from the imperial palace, three mighty warriors suddenly emerged.
EN717 : ردیف از کل
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید؛ کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی، ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
***
دو تن از آنان بزرگتر بودند و جوانی خردسالتر با قامتی چون سرو و فرّ کیانی میانشان بود.
FATwo elders with a younger youth between them, tall as a cypress and endowed with royal splendor.
EN718 : ردیف از کل
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفر کیان
دو مهتر، یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو بفر کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو وبچهر کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بچهر کیان
***
با وقار شاهانه گام برمیداشتند و در دست آن جوان گرزی به شکل سر گاو بود.
FAGirded and striding with regal majesty, the youth carried a cow-headed mace in his hand.
EN719 : ردیف از کل
کمر بستن و رفتن شاهوار
بجنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزۀ گاوسار
کمر بستن و رفتنی شاهوار
بجنگ اندرون گرزه گاو سار
کمر بستن ورفتن شاهوار
بجنگ اندرون گرزهٔ گاو سار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بجنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سار
***
فرّ و فروغ الهی از او میدرخشید و آفریدگار جهان او را سرشار از خرد آفریده بود.
FADivine grace shone clearly from him, formed by the Lord of the world with supreme wisdom.
EN720 : ردیف از کل
این بند را ندارد
هویدا بدو فرّۀ ایزدی
سرشته جهانبانش از بخردی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
خشمگینانه به سوی ضحاک تاخت و آن گرز گاوسار را بر فرق سرش کوبید.
FAFuriously he advanced against Zahhak in battle, striking his head with the cow-headed mace.
EN721 : ردیف از کل
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاو رنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
نِهادی بگردن برش پالهنگ
دمان پیش ضحّاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاو رنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزه گاو رنگ
دمان پیش ضحّاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاورنگ
دمان پیش ضحّاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاورنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاو رنگ
***
آن پهلوان جوانتر تسمهای چرمین از سر تا پای ضحاک کشید و او را در بند کرد.
FAThat same young hero bound him tightly with leather thongs from head to foot.
EN722 : ردیف از کل
یکایک همان گرد کهتر بسال
کشیدی ز سر تا بپایش دوال
این بند را ندارد
یکایک همان گرد کهتر بسال
کشیدی ز سرتا بپایش و دوال
این بند را ندارد
یکایک همن کس که کهتر بسال
کشیدی ز سر تا بپایش دوال
یکایک همان گرد کهتر بسال
زسر تا بپایش کشیدی دوال
یکا یک همان گرد کهتر بسال
کشیدی زسر تا بپایش دوال
یکایک همان گرد کهتر بسال
ز سر تا بپایش کشیدی دوال
***
با بند چرمین دو دستش را محکم بست و طنابی اسارتبار بر گردنش انداخت.
FAWith tough cords he bound his hands like stone and placed a halter around his neck.
EN723 : ردیف از کل
بدانزه دو دستشببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
این بند را ندارد
بدان زه دو دستشببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
این بند را ندارد
بدان ره دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
بدآنزه دودستش ببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
بدانزه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
بدان زه دو دستش ببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
***
او را با خواری، ناله، درد و عذاب کشاند در حالی که خاک بر سرش افشانده بود.
FADragging him in humiliation, weeping, and pain, with dust and ashes heaped upon his head.
EN724 : ردیف از کل
بدینخواری وزاری و گرمودرد
پراکنده بر تار کش خاک و گرد
بدین خواری و زاری و گُرم و درد
پراکنده بر تارکش خاک و گرد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بدین خواری وزاری وگرم ودرد
پراگنده بر تارکش خاک وگرد
این بند را ندارد
بدین خواریو زاریو گرمو درد
پراگنده بر تارکش خاکو گرد
***
او را کشانکشان تا کوه دماوند برد در حالی که گروهی از مردم به دنبالش میدویدند.
FAHe dragged him all the way to Mount Damavand, with crowds running behind in pursuit.
EN725 : ردیف از کل
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و، دوان از پس اندر، گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دواناز پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان ودمان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشانو دوان از پس اندر گروه
***
در دل آن کوه چاهی ژرف بود و او را در آن چاه دستبسته به بند کشید.
FAThere was a deep pit in that mountain where he bound both his hands in confinement.
EN726 : ردیف از کل
یکی چاه بد اندر آن کوه وپست
بچاه اندر آن بر دو دستش ببست
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
ضحاک ستمگر در خواب بر خود پیچید و گویی جگرش از هول و هراس پاره شد.
FAThe tyrannical Zahhak writhed in terror, as if his heart had torn apart from fear.
EN727 : ردیف از کل
به پیچید ضحاک بیدادگر
بدریدش از بیم گفتی جگر
بپیچید، ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از هول، گفتی؛ جگر
به پیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هم گفتی جگر
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدریدش از درد گفتی جگر
به پیچید ضحّاک بیدادگر
بلرزید وناگه برآورد سر
به پیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از بیم گفتی جگر
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از بیم گفتی جگر
***
چنان فریادی در خواب برکشید که کاخ صدستون از صدای او به لرزه درآمد.
FAHe let out such a bloodcurdling scream in his sleep that the palace of a hundred columns shook.
EN728 : ردیف از کل
یکی بانک بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صدستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن، خانهٔ سد ستون
یکی بانگ بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آنخانهٔ صد ستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صدستون
یکی بانگ بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانه صد ستون
یکی بانگ بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صد ستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آنخانهٔ صد ستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صد ستون
***
بانوان زیباروی کاخ از فریاد هولناک شاه از جا پریدند و هراسان شدند.
FAThe radiant maidens leaped from their beds, startled by the terrifying cries of their lord.
EN729 : ردیف از کل
بجستند خورشید رویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجَستند خورشیدرویان ز جای
از آن غُلغُلِ نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشیدرویان زجای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان زجای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان زجای
ازان غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان ز جای
ازان غلغل نامور کدخدای
***
ارنواز به ضحاک گفت ای پادشاه، چه رخ داده است؟ راز درونت را با ما بگو.
FAArnavaz asked Zahhak what had happened, urging the king to reveal the secret of his distress.
EN730 : ردیف از کل
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت بگوئی براز
چنین گفت ضحاک را، ارنواز
که:« شاها نگویی چه بودت براز؟
چنین گفت ضحّاک را ارنواز
که شاها چه بُودت بگوئی براز
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چبودت نگوئی براز
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت نگویی براز
چنین گفت ضحّاکرا ارنواز
که شاها چه بودت بگوئی براز
چنین گفت ضحّاک را ارنواز
که شاها چه بودت بگوئی براز
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت بگویی براز
***
تو در کاخ آرام خود آسوده خفته بودی، چه شد که چنین بر جان خود ترسیدی؟
FAYou were sleeping peacefully in your palace; why have you become so terrified for your life?
EN731 : ردیف از کل
توخفته بآرام درخان خویش
بدینسانچهترسیدیازجانخویش
که خفته بآرام در خان خویش؛
بدینسان بترسیدی از جان خویش؟
تو خفته بآرام در خان خویش
بدینسان چه ترسیدی از جان خویش
که خفته بآرام در خان خویش
برین سان بترسیدی از جان خویش
تو خفته بآرام در خان خویش
بدین سان ترسیدی از جان خویش
بآرام خفته تو در خان خویش
چه دیدی بگوئی چه آمدت پیش
تو خفته بارام در خانخویش
بدینسان چه ترسیدی از جان خویش
بآرام خفته تو در خانخویش
چه دیدی بگویی چه آمدت پیش
***
هر هفت اقلیم جهان زیر فرمان توست و جانوران، دیوها و مردم پاسداران توانمند تواند.
FAAll seven climes obey your command, with beasts, demons, and mortals guarding your throne.
EN732 : ردیف از کل
همان هفت کشور بفرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دام و مردم بپیمان تست»
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دام و مردم به پیمان تست
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دیو مردم نگهبان تست
جهانی سراسر بفرمان تست
دد ودیو ومردم نگهبان تست
همان هفتکشور بفرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
جهانی سراسر بفرمان تست
ددو دیو و مردم نگهبان تست
***
سراسر جهان از آسمان تا ژرفای زمین زیر فرمانروایی و پادشاهی توست.
FAThe entire world belongs to your rule, from the height of the moon to the depth of the earth.
EN733 : ردیف از کل
جهانی سراسر بشاهی تر است
سر ماه تا پشت ماهی تر است
این بند را ندارد
جهانی سراسر بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
این بند را ندارد
این بند را ندارد
زمین هفت کشور بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
جهانی سراسر بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
زمین هفت کشور بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
***
چه پیش آمد که چنین هراسان از خواب جستی؟ ای فرمانروای جهان رازت را برای ما بگو.
FAWhat caused you to startle so violently? Reveal it to us, O sovereign ruler of the world.
EN734 : ردیف از کل
چهبودی کز آنشدبجستی زجای
بما باز گوی ای جهان کدخدای
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چه بودت کزانسان بجستی زجای
بما باز گو ای جهان کدخدای
این بند را ندارد
چه بودی کزانسان بجستی ز جای
بما باز گو ای جهان کدخدای
***
ضحاک به آن ماهرویان گفت چنین خواب شگفت و هولناکی را نمیتوان پنهان داشت.
FAThe commander told the radiant beauties that such an astonishing portent could not be kept secret.
EN735 : ردیف از کل
بخورشید رویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
به خورشیدرویان، جهاندار گفت
که:«چونین شگفتی بباید نهفت
بخورشید رُویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
بخورشید رویان جهاندار گفت
که چونین شگفتی بشاید نهفت
بخورشید رویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
بخورشید رویان سپهدار گفت
که این خوابرا باز باید نهفت
بخورشید رویانسپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
بخورشید رویان سپهدار گفت
که این خواب را باز باید نهفت
***
اگر سرگذشت این خواب را بشنوید، دلتان از ماندن و زنده ماندن من ناامید خواهد شد.
FAIf you hear the story of this dream, you will surely despair of my remaining alive.
EN736 : ردیف از کل
گرایدون که اینداستان بشنوید
شودتان دل از جان من ناامید
که گر از من این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من ناامید»
گر ایدونکه اینداستان بشنوید
شودتان دل از جان من ناامید
که گر ازمن این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من نا امید
اگر از من این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من نا امید
گرایدون که این داستان بشنوید
شود تان دل از جان من نا امید
گرایدونکه اینداستان بشنوید
شود تان دل از جان من نا امید
گر ایدون که این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من نا امید
***
ارنواز به شاه گفت تو باید این راز پنهان را برای ما آشکار سازی.
FAArnavaz urged the noble king that he must disclose his hidden secret to them.
EN737 : ردیف از کل
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما ببایدت گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که: «بر ما بباید گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
بشاهی گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید کشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید کشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
***
شاید بتوانیم چارهای بیندیشیم، زیرا برای هر آسیبی راه درمانی پیدا میشود.
FAPerhaps we can find a remedy, for no misfortune exists entirely without a solution.
EN738 : ردیف از کل
توانیم کردن مگر چاره ای
که بیچاره ای نیست پتیاره ای
توانیم کردن مگر چارهای
که بی چارهای نیست؛ پتیارهای
توانیم کردن مگر چارۀ
که بیچاره نیست پتیارۀ
توانیم کردن مگر چارۀ
که بی چارۀ نیست پتیارۀ
توانیم کردن مگر چارهٔ
که بی چارهٔ نیست پتیارهٔ
توانیم کردن مگر چارهٔ
که بیچارهٔ نیست پتیارهٔ
توانیم کردناگر چارهٔ
که بیچارهٔ نیست پتیارهٔ
توانیم کردن مگر چارهای
که بیچارهای نیست پتیارهای
***
همه سختیهای جهان راه چارهای دارند، جز مرگ که پایانی چارهناپذیر دارد.
FAEvery trial in this world has an open gate, except death, which has a door of its own.
EN739 : ردیف از کل
این بند را ندارد
همه کارهای جهان را دَر است
مگر مرگ، کانرا دری دیگر است»
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
پادشاه راز نهان خود را آشکار کرد و جزئیات خوابش را مو به مو برای آنان بازگو نمود.
FAThe commander revealed his hidden dream, recounting every detail to them one by one.
EN740 : ردیف از کل
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یکیک با یشانبگفت
سپهبد گشاد آن نهان، از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یکیک بایشان بگفت
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یک یک بدیشان بگفت
سپهبد گشاد ان نهان از نهفت
همه خواب یک یک بدیشان بگفت
برآورد پس او نهان از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
سپهبد گشادآن نهان از نهفت
همه خواب یکیک بایشان بگفت
برآورد پس او نهان از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
***
ارنواز زیبارو به شاه گفت این خواب را رها مکن و بیدرنگ در پی چاره آن باش.
FAThe fair-faced queen told the king not to neglect this portent, but to seek immediate remedies.
EN741 : ردیف از کل
چنین گفت با نامور خوب روی
که مگذار این را ره چارهجوی
چنین گفت با نامور، ماهروی
که: «مگذار این را، رهِ چاره جوی!
چنین گفت با نامور خوبروی
که مگذار این را ره چاره جوی
چنین گفت با نامور ماهروی
که مگذار این را ره چاره چوی
چنین گفت با نامور خوب روی
که مگذار این را ره چاره جوی
چنین گفت با نامور خوبروی
که مگذار اینرا ره چاره جوی
چنین گفت با نامور خوبروی
که مگذار اینرا ره چاره جوی
چنین گفت با نامور خوبر وی
که مگذار اینرا ره چاره جوی
***
تاج و تخت جهان در چنگ نیرومند توست و جهان از بخت نامدارت پرفروغ است.
FAThe signet ring of authority rests on your head, and the world shines through your famous fortune.
EN742 : ردیف از کل
نگین زمانه سر سخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سرِ تختِ تست
جهان روشن از نامور بخت تست؛
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشناز نامور بخت تست
***
تمام جهان با جانوران، مردم، پرندگان، دیوان و پریان در فرمان انگشتری تواند.
FAYou hold the world beneath your signet ring: beasts, people, birds, demons, and spirits alike.
EN743 : ردیف از کل
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ ودیو و پری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری؛
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و دیو و مرغ و پری
توداری جهان زیر انگشتری
دد ومرغ ومردم ودیو وپری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد ومردم و مرغ و دیو وپری
تو داری جهان زیر انگشتری
ددو مردمو مرغ و دیو و پری
***
از سراسر جهان دانشمندان، ستارهشناسان و موبدان آگاه را فراخوان.
FASummon wise scholars, astrologers, and priests from every country of your realm.
EN744 : ردیف از کل
ز هر کشوری گرد کن بخردان
ز اختر شناسان و از موبدان
ز هر کشوری گِرد کن مهتران؛
از اخترشناسان و از بخردان
ز هر کشوری گرد کن بخردان
ز اخترشناسان و از مُوبدان
زهر کشوری گرد کن مهتران
از اخترشناسان و افسونگران
ز هر کشوری گرد کن مهتران
ز اختر شناسان و کند آوران
زهر کشوری گرد کن مهتران
زاختر شناسان واز بخردان
ز هرکشوریگرد کن بخردان
زاختر شناسان و از مُوبدان
ز هر کشوری گرد کن بخردان
ز اختر شناسان و از موبدان
***
خوابت را به طور کامل برای دانایان بازگو کن و حقیقت ماجرا را بجوی.
FARelate your dream fully to the sages, investigate the truth, and uncover reality.
EN745 : ردیف از کل
سخن سر بسر موبدان را بگوی
پژوهش کن و راستی باز جوی
سخن سربسر موبدان را بگوی،
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر مُوبدان را بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر موبدانرا بگوی
پژوهش کن و راستی باز جوی
سخن سر بسر موبد انرا بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر موبدانرا بگوی
پژوهش کن ورازها بازجوی
سخن سر بسر مُوبدانرا بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر موبدان را بگوی
پژوهش کن و رازها باز جوی
***
دریاب که نابودی تو به دست چه کسی خواهد بود؛ آیا انسانی است یا از تبار دیوان و پریان؟
FAFind out by whose hand your downfall will come: whether a mortal or of demon and fairy kind.
EN746 : ردیف از کل
نگه کن کههوش تو بردست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست؛
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار زدیو و پریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار از ز دیو و پریست
نگه کن که هوشتوبردست کیست
زمردم نژاد ار زدیو وپریست
نگه کن که هوش تو بردست کیست
ز مردم نژا دار زدیو وپریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پر یست
***
هنگامی که او را شناختی چاره کار را بساز و بیهوده از بدخواهان مترس.
FAOnce you know him, devise a counter-plan and do not fear phantom dangers in vain.
EN747 : ردیف از کل
چودانستیش چاره ساز آنزمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد، چاره ساز آن زمان
بخیره مترس از بدِ بدگمان
چو دانسته شد چاره ساز آنزمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد چاره سازان زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانستیش چاره کن آن زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد چاره ساز آنزمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانستیش چاره کن آن زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
***
آن پادشاه خودکامه از سخن سنجیده و راهنمایی آن بانوی سروقامت خشنود شد.
FAThe haughty monarch welcomed this wise counsel, pleased by the advice of that cypress-like queen.
EN748 : ردیف از کل
شه بد منش را خوش آمد سخن
که آن سرو بن پاسخ افکندبن
شه برمنش را خوش آمد سَخُن
که آن سرو سیمین بر، افکند بُن
شه بدمنش را خوش آمد سخن
که آنسرو بن پاسخ افکند بن
شه پر منش را خوش آمد سخن
که آن سرو سیمین بر افگند بن
شه پرمنش را خوش آمد سخن
که آن ماه پروین رخ افکند بن
شه پرمنشرا خوش آمد سخن
که آن سرو سیمین بر افگند بن
شه بدمنش را خوش آمد سخن
که آنسرو بن پاسخ افکند بن
شه بد منش را خوش آمد سخن
که آن سرو سیمین بر افگند بن
***
شب تیره مانند بال کلاغ سیاه بود تا آنکه خورشید چون چراغی فروزان از کوه برآمد.
FAThe world was pitch-black like a raven's wing until the sun lifted its bright lamp above the hills.
EN749 : ردیف از کل
جهان از شب تیره چون پر زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه برزد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پر زاغ
همانگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
***
گویی خورشید در آسمان نیلگون، فرشی از یاقوت زرین و درخشان گسترد.
FAAs though upon the azure dome, the sun had scattered a shimmering carpet of golden gems.
EN750 : ردیف از کل
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر کسو ر لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
***
فرمانروا هر جا که دانشمندی سخنور، هوشیار و خردمند بود.
FAWherever there lived a wise, articulate, and perceptive priest in the kingdom.
EN751 : ردیف از کل
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخندان و بیدار دل بخردی
سپهبد به هرجا که بد موبدی
سخندان و بیداردل بخردی
سپهبد هر آنجا که بُد مُوبدی
سخندان و بیدار دل بخردی
سپهبد بهر جا که بد موبدی
سخن دان و بیدار دل بخردی
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخن دان و بیدار دل بخردی
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخن دان وبیدار دل بخردی
سپهبد هر انجا که بد مُوبدی
سخندان وبیدار دل بخردی
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخندان و بیدار دل بخردی
***
از سراسر کشور نزد خود فراخواند و آن خواب هولناکی را که دیده بود بازگو کرد.
FAHe summoned them from across the realm and recounted the agonizing dream he had seen.
EN752 : ردیف از کل
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خستهخوابیکهدید
ز کشور بنزدیکِ خویش آورید
بگفت آن جگر خسته ، خوابی؛ که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خسته خوابی که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آن جگر خسته خوابی کهدید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت ان جگر خسته خوابی که دید
زکشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خسته خوابی که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خسته خوابی که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آن جگر خسته خوابیکهدید
***
همه را در یکجا گرد آورد و از دانش آنان در پی درمانی برای درد خویش برآمد.
FAHe assembled them in one place, desperately seeking a cure for his tormenting plight.
EN753 : ردیف از کل
بخواند و بیکجایشان گرد کرد
وز ایشان همی جست درمان درد
این بند را ندارد
بخواند و بیک جایشان گرد کرد
وز ایشان همیجُست درمان درد
این بند را ندارد
بخواند و بیک جایشان گرد کرد
و ز یشان همیجست درمان درد
بخواند وبیک جای شان گرد کرد
وزایشان همیجست درمان درد
بخواند و بیکجا یشان گرد کرد
وزایشان همیجست درمان درد
بخواندو بیک جای شان گرد کرد
وز یشان همیجست درمان درد
***
گفت مرا بیدرنگ آگاه کنید و اندیشه مرا از این تاریکی به سوی روشنایی ببرید.
FAHe commanded them to inform him quickly and guide his darkened mind toward the light.
EN754 : ردیف از کل
بگفتا مرا زود آگه کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
این بند را ندارد
بگفتا مرا زُود آگه کنید
روانرا سوی روشنی زه کنید
این بند را ندارد
بگفتا مرا زود آگه کنید
روا نرا سوی روشنی ره کنید
بگفتا مرا زود آگه کنید
روانرا سوی روشنی ره کنید
بگفتا مرا زود آگه کنید
روانرا سوی روشنی ره کنید
بگفتا مرا زود آ گه کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
***
سخن را از انسان دانا پنهان مکن، شاید آن پیر باتجربه چارهای تازه بیندیشد.
FANever conceal the truth from a wise man, for an elder may devise a fresh remedy.
EN755 : ردیف از کل
این بند را ندارد
نپوشید بر مرد دانا سخن
مگر نو کند چاره مرد کهن؛
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
از رازهای پنهان و نیک و بد گردش روزگار از آنان پرسوجو کرد.
FAHe demanded secret knowledge from them regarding the good and evil twists of fate.
EN756 : ردیف از کل
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد گردش روزگار
نهانی، سخن کردشان خواستار
ز نیک و بدِ گردشِ روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد و گردش روزگار
نهانی سخن کردشان آشکار
ز نیک و بد و گردش روزگار
نهانی سخن کردشان آشکار
ز نیک و ز بد گردش روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
زنیک و زبد گردش روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد گردش روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیکو بد گردش روز گار
***
پرسید که روزگار من چه زمان به سر میآید و تاج و تخت پادشاهی پس از من به چه کسی میرسد؟
FAAsking when his rule would come to an end and who would inherit his crown and throne.
EN757 : ردیف از کل
که بر منز مانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج و تختو کمر
که: «بر من، زمانه کی آید بسر
که را باشد این تاج و تخت و کمر»
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج و تخت و کمر
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج وتخت و کمر
که بر من زمانه که آرد بسر
کرا باشد این تاج و تخت و کمر
که بر من زمانه کی آزد بسر
کرا باشد این تاج وتخت وکمر
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج وتخت وکمر
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاجو تختو کمر
***
گفت یا باید این راز را برایم آشکار کنید، یا سرتان را به خواری بر باد خواهید داد.
FASaying they must unravel this mystery, or their heads would roll in disgrace.
EN758 : ردیف از کل
که این راز بر ما بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
این بند را ندارد
همه راز بر ما بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
گر این راز با من بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
گر این راز بر من بباید گشاد
و ما سر بخواری بباید نهاد
گر این راز بر ما بباید کشاد
وگر سر بخواری بباید نهاد
همه راز بر ما بباید کشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
گر این راز بر ما بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
***
لبان دانایان خشکید، چهرههایشان زرد شد، زبانشان بند آمد و دلشان پر از بیم و درد گشت.
FAThe sages' lips went dry, their faces turned pale, and their hearts were filled with agony.
EN759 : ردیف از کل
لب موبدان خشک ورخساره زرد
زبان پر ز گفتار ودل پر ز درد
لب موبدان، خشک و رخساره، تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب مُوبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدیگر
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب موبدان خشک ورخساره سرد
زبان پر زگفتار ودل پر زدرد
لب مُوبدان خشک ورخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب موبدان خشکو رخساره تر
زبان پر ز گفتار بایکدگر
***
با خود گفتند اگر حقیقت پیشآمد را آشکار کنیم، بیدرنگ کشته میشویم و جانمان تباه میشود.
FAThinking that if they spoke the truth of what was to be, they would instantly lose their heads.
EN760 : ردیف از کل
که گر بودنی باز گوئیم راست
شود سر بیکبار وجان بی بهاست
که: «گر بودنی باز گوییم راست
بجان است پیکار و، جان بی بهاست؛
که گر بودنی راست گوئیم باز
بجانست پیکار و جان درگداز
که گر بودنی باز گوئیم راست
بجانست پیکار و جان بی بهاست
که گر بودنی باز گوییم راست
شود جان بیکبار و جان بی بهاست
که گر بودنی باز گوئیم راست
شود جان بیکبار وجان بیبهاست
که گر بودنی راست گوئیم باز
بجانست پیکار و جان در گداز
که گر بودنی باز گوییم راست
شود جان بیکبار وجان بیبهاست
***
و اگر هم حقیقت را نشنود، خشمگین میشود و باز باید از جان خود دست بشوییم.
FAAnd if he was not told the exact future, they must likewise despair of their lives.
EN761 : ردیف از کل
وگر نشنود بودنیها درست
بباید هماکنون زجاندستشست
اُ گر نشنود بودنی ها، دُرست
بباید همیدون، ز جان دست شست»
و گر نشنود گفتنیها درست
بباید هم ایدون ز جان دست شست
و گر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنون زجان دست شست
و گر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنون ز جان دست شست
وگر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنونزجان دست شست
وگر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنونزجان دست شست
و گر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنون زجان دست شست
***
سه روز بدین گونه سپری شد و هیچکس جرئت نکرد حقیقت آن خواب را بر زبان آورد.
FAThree days passed in this fearful deadlock, with none daring to utter the truth.
EN762 : ردیف از کل
سه روز اندرین کار شد روز گار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرآن کار شد روزگار
سخن؛ کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرین کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرین کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد اشکار
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرین کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندران کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
***
در روز چهارم پادشاه بر آن دانایان و راهنمایان به خشم آمد.
FAOn the fourth day the king flew into a rage against the priests who guided the way.
EN763 : ردیف از کل
بروز چهارم بر آشفت شاه
بر آن موبدان نماینده را
بروز چهارم برآشفت شاه
بران موبدانِ نماینده راه
بروز چهارم برآشفت شاه
برآن مُوبدان نماینده راه
بروز چهارم برآشفت شاه
بر آن موبدان نماینده راه
بروز چهارم بر آشفت شاه
بر آن موبدان نماینده راه
بروز چهارم برآشفت شاه
بدآن موبدان نماینده راه
بروز چهارم براشفتشاه
بران مُوبدان نماینده راه
بروز چهارم بر آشفت شاه
بران موبدان نماینده راه
***
فریاد زد که یا شما را زنده بر دار میکشم، یا باید سرنوشت را برایم آشکار کنید!
FAThreatening that they would either hang alive on the gallows or reveal the decreed future.
EN764 : ردیف از کل
که یا زنده تان دار باید بود
و یابودنیها بباید نمود
که: «گر، زندهتان، دار باید پسود،
اُ گر، بودنیها، بباید نمود»
که یا زنده تان دار باید بسود
و یا بودنیها بباید نمود
که گر زندهتان دار باید بسود
و گر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
