***
دانشمندان و موبدان را از هر کشوری فراخواند تا پایههای حکومتش را استوار سازد.
FAHe summoned the sages from every country to fortify his royal dominion.
EN876 : ردیف از کل
ز هر کشوریموبدان رابخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مُوبدانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
زهر کشوری مهترانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
زهر کشوری مهترانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مُوبدانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
***
سپس به آن دانایان گفت ای فرزانگان خردمند، بااصلونسب و باهنر.
FAThen he addressed the priests, saying: O wise, accomplished, and noble scholars.
EN877 : ردیف از کل
از آنپس چنین گفت با موبدان
که ای پر هنر با گهر بخردان
ازآنپس چنین گفت با موبدان
که: «ای پرهنر با گهر بخردان!
ازآنپس چنین گفت با مُوبدان
که ای پرهنر با گهر بخردان
از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر با گهر بخردان
وزان پس چنان گفت با موبدان
که ای پر هنر با گهر مهتران
از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پر هنر نامور بخردان
از انپس چنین گفت با مُوبدان
که ای پر هنر کُهر بخردان
ازان پس چنین گفت با موبدان
که ای پر هنر نامور بخردان
***
مرا در نهانی یکی دشمن است که بر شما خردمندان پوشیده نیست.
FAI have a secret foe lurking, a reality that must be apparent to all discerning minds.
EN878 : ردیف از کل
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخنروشناست
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان،این سخن، روشن است؛
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخنروشناست
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بر بخردان این سخن روشن است
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخن روشنست
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بر بخردان این سخن روشنست
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخنروشن است
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بر بخردان این سخن روشنست
***
او جوانی کمسال اما با دانشی بزرگ، پهلوانی از نژاد شاهان و دلاوری سترگ است.
FAYoung in years but vast in intellect, a hero of royal descent and formidable courage.
EN879 : ردیف از کل
بسال اندکی و بدانش بزرگ
گوی کی نژادی دلیری سترگ
این بند را ندارد
بسال اندکیّ و بدانش بزرگ
گوی کی نژادی دلیری سترگ
[بسال اندکی و بدنش بزرگ
گوی بدنژادی دلیر وسترگ]
بسال اندکی و بدانش بزرگ
گوی با نژاد و دلیری سترگ
این بند را ندارد
بسال اندکیّ و بدانشبزرگ
کوی کی نژادی دلیری سترگ
این بند را ندارد
***
هرچند سن و سال کمی دارد و جوان است، چنانکه موبد در برابر پهلوانان گفت.
FAThough he is youthful and young in age, as the sage warned before the assembled lords.
EN880 : ردیف از کل
اگر چه بسالاند کست و جوان
چنین گفت موبد بپیش گوان
این بند را ندارد
اگر چه بسالاندکستو جوان
چنین گفت مُوبد بپیش گوان
[اگر چه بسال اندک ای راستان
درین کار موبد زدش داستان]
اگر چه بسالاندکست ان جوان
چنین گفت موبد بپیش گوان
این بند را ندارد
اگر چه بسال اندکست اینجوان
چنین گفت مُوبد به پیش گوان
این بند را ندارد
***
که دشمن هرچند خرد و ناچیز باشد، نباید او را ناتوان و بیاهمیت پنداشت.
FAThat no foe, however minor or young, should ever be deemed foolish or dismissed lightly.
EN881 : ردیف از کل
که دشمن اگرچهبودخواروخرد
مر او را بنادان نباید شمرد
این بند را ندارد
که دشمن اگرچه بود خوارو خرد
مر او را بنادان نباید شمرد
[که دشمن اگر چه بود خوار و خرد
نبایدت اورا ببپی بر سپرد]
که دشمناگرچه بود خوار و خرد
مرورا همی خرد نتوان شمرد
این بند را ندارد
که دشمن اگر چه بود خوار و خورد
مراورا بنادان نباید شمرد
این بند را ندارد
***
من دشمن کوچک را خوار نمیشمارم، زیرا از دگرگونیهای شوم روزگار بیمناکم.
FAI do not disdain a small adversary, for I fear the treacherous turns of unpredictable fate.
EN882 : ردیف از کل
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خُرد، خوار
بترسم همی از بدِ روزگار
ندارم همی دشمن خردخوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمنی خورد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
***
میترسم که جهان بر من تنگ شود و بخت و جایگاهم در میان بزرگان از میان برود.
FAI dread lest the world turn against me, tearing away my rule and renown among dignitaries.
EN883 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بترسم که بر من بگیرد جهان
کند مر مرا از بزرگان نهان
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
بنابراین به لشکری بزرگتر از این نیاز دارم، متشکل از مردم، دیوان و پریان.
FATherefore I must muster an army far greater still, of humans, demons, and spirits alike.
EN884 : ردیف از کل
همی زین فزون بایدم لشگری
هم از مردم و هم ز دیووپری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشگری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشگری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم زهم ز دیو وپری
همی زین فزونبایدم لشکری
هم از مردم و همز دیو وپری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
***
میخواهم لشکری انبوه برانگیزم و دیو و آدم را برای دفاع از خود متحد سازم.
FAI wish to raise an invincible host, combining demons and men to confront my foes.
EN885 : ردیف از کل
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم در آویختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو، مردم بر آمیختن
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم در آو یختن
[یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم بر آمیختن]
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم درآو یختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم بر آمیختن
***
شما باید با این تصمیم من همراه و همداستان شوید، چرا که در این کار شکیبایی ندارم.
FAYou must all concur with me on this matter, for I have no patience left to endure this anxiety.
EN886 : ردیف از کل
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید بدین بود، همداستان
که من ناشکیبم، بدین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید بدین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید برین بود هم داستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم برین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
***
اکنون باید طوماری بنویسید و گواهی دهید که پادشاه جز نیکی و دادگری نکرده است!
FANow an official scroll must be drafted, attesting that the king has sown nothing but virtue!
EN887 : ردیف از کل
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبدنکشت
یکی محضر، اکنون بباید نوشت
که: «جز تخم نیکی، سپهبدنکشت؛
یکی محضر اکنُون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
***
که او جز راستی سخنی نمیگوید و هرگز در دادگری کوتاهی نکرده است.
FAThat he speaks nothing but truth and permits no flaw in the execution of justice.
EN888 : ردیف از کل
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
نگوید سخن، جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون، کاستی»
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون و کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
نگفت او سخن جز همه راستی
بخت او بداد اندرون کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بد او اندرون کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
***
از ترس خشم شاه، همه بزرگان و راستان ناگزیر با خواسته او موافقت کردند.
FAOut of terror of the tyrant's wrath, all honest men reluctantly agreed to endorse it.
EN889 : ردیف از کل
ز بیم سپهبد همه راستان
بدانکار گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه، راستان
بدان کار، گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
زبیم سپهبد همه راستان
برآن کار گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
زبیم سپهبد همه مهتران
بدآن کار گشتند همداستان
زبیم سپهبد همه راستان
بدانکار گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
***
در آن طومار به ناچار، پیر و جوان گواهی دروغین بر دادگری آن شاه اژدهاوش نوشتند.
FAOn that parchment, young and old were compelled to sign false testimonies of his righteousness.
EN890 : ردیف از کل
در آن محضر اژدها نا گزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
بران محضرِ اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
بدآنمحضر اژدها نا گزیر
گواهی نوشتند برنا وپیر
بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
بر آن محضر اژدها نا گزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
در آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نبشتند برنا وپیر
در آنمحضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا وپیر
دران محضر اژدها ناگزیر
گواهی نبشتند برنا و پیر
***
در همان لحظه ناگهان از درگاه کاخ شاه، فریاد خشمگین ستمدیدهای دادخواه برخاست.
FAAt that very instant, a furious cry of a wronged seeker of justice resounded from the palace gates.
EN891 : ردیف از کل
همانگه یکایک ز در گاه شاه
بر آمد خروشیدن داد خواه
همانگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدنِ دادخواه!
همانگه یکا یک ز درگاه شاه
بر آمد خروشیدن داد خواه
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
بر آمد خروشیدن دادخواه
همانگه یکایک ز در گاه شاه
برآمد خروشیدن داد خواه
هم آنگه یکایک زدرگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه
همانگه یکایک زدرگاه شاه
برامد خروشیدندادخواه
هم آنگه یکایک ز در گاه شاه
برآمد خروشیدن داد خواه
***
آن مرد ستمدیده را به دربار فراخواندند و او را نزد بزرگان نشاندند.
FAThe wronged man was summoned before the king and seated in front of the assembled nobles.
EN892 : ردیف از کل
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
برِ نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستم دیده راپیش وی خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستم دیدهرا پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
***
پادشاه با چهرهای درهم به او گفت بازگو که از سوی چه کسی به تو ستم رسیده است؟
FAThe grim ruler asked him with a frowning face: tell us, by whom have you been wronged?
EN893 : ردیف از کل
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدیستم
بدو گفت مهتر، بروی دُژم،
که:«برگوی، تا از که دیدی ستم؟»
بدو گفت مهتر برُوی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدوگفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
***
خروش برآورد و بر سر خود کوبید و گفت ای شاه، من کاوه آهنگرم که دادخواهی میکنم!
FAHe cried aloud, beating his head, and said: O king, I am Kaveh, seeking redress for injustice!
EN894 : ردیف از کل
خروشید و زد دست بر سرزشاه
که شاها منمکاوهٔ داد خواه
خروشید و زد دست بر سر، ز شاه
که: «شاها منمکاوهٔ دادخواه!
خروشید و زد دست بر سرزشاه
که شاها منمکاوهٔ دادخواه
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوۀ دادخواه
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ داد خواه
خروشید وزد دست بر سر زشاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
خروشید وزد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
خروشیدو زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ داد خواه
***
داد مرا بستان که شتابان آمدهام، و جانم از ستمهای تو به فغان آمده است.
FAGrant me justice, for I have rushed here with my soul agonizing over your tyranny!
EN895 : ردیف از کل
بده داد من کامدستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
این بند را ندارد
بده داد من کآمد ستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
این بند را ندارد
بده داد من کامدستم نوان
همی نالم از تو برنج روان
بده داد من کآمدستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
بده داد من آمد ستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
بده داد من آمد ستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
***
اگر واقعاً پیشه تو دادگری است، پس داد مرا بده تا بر ارج و مقامت افزوده شود.
FAIf granting justice is truly your duty, then deliver it, O king, to elevate your worth.
EN896 : ردیف از کل
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
این بند را ندارد
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
این بند را ندارد
اگر داد دادن بود کار تو
بگردونگردانرسد کار تو
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
***
بیشترین ستم از سوی خود تو به من رسیده است و هر لحظه نیشتری بر جگرم مینشیند.
FAThe greatest oppression against me comes from you, stabbing like a dagger into my heart.
EN897 : ردیف از کل
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زند هر زمان بر دلم نیشتر
این بند را ندارد
ز تو بر منآمد ستم بیشتر
زند هر زمان بر دلم نیشتر
این بند را ندارد
ز تو برمن آمد ستم بیشتر
زنی بر دلم هر زمان نیشتر
زتو بر من آمد ستم بیشتر
زنی بر دلم هر زمان نیشتر
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زند هر زمانبر دلم نیشتر
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زنی هر زمان بر دلم نیشتر
***
اگر ادعا میکنی ستم روا نمیداری، پس چرا برای کشتن فرزندانم دستدرازی کردهای؟
FAIf you claim not to sanction tyranny against me, why have you laid violent hands upon my sons?
EN898 : ردیف از کل
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
این بند را ندارد
ستم گر نداری تو فرمانروا
بفرزند من دست بردن چرا
این بند را ندارد
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
ستم گر نداری تو بر منروا
بفرزند من دست بردن چرا
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
***
من هجده پسر برومند در این جهان داشتم و اکنون از میان آنان تنها یکی برایم مانده است!
FAI had eighteen sons in this world, and now only a single boy remains alive!
EN899 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
مرا بود هزده پسر در جهان
از ایشان یکی مانده است این زمان
این بند را ندارد
مرا بود هژده پسر در جهان
ازیشان یکی مانده است این زمان
***
به من رحم کن و به حالم بنگر، چرا که هر دم جگرم از داغ فرزندانم در آتش میسوزد.
FAHave mercy and look upon my agony, for my heart burns ceaselessly with bitter grief.
EN900 : ردیف از کل
ببخشای در من یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
این بند را ندارد
ببخشای در من یکی در نگر
که سُوزان شود هر زمانم جگر
این بند را ندارد
ببخشای برمن یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
ببخشای بر من یکی را نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
ببخشای بر من یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
ببخشای [و] بر من یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
***
ای شاه، بگو چه گناهی از من سر زده است؟ و اگر بیگناهم، بهانهجویی مکن.
FAO king, tell me what wrong I have done; and if I am innocent, seek no excuses against me.
EN901 : ردیف از کل
شها من چه کردم یکی باز گوی
و گر بیگناهم بهانه مجوی
این بند را ندارد
شها من چه کردم یکی بازگوی
و گر بیگُناهم بهانه مجوی
این بند را ندارد
شها من چه کردم یکی باز گوی
و گر بی گناهم بهانه مجوی
شها من چه کردم یکی باز گوی
وگر بی گناهم بهانه مجوی
شها من چه کردم یکی باز گوی
وگر بیگنا هم بهانه مجوی
شها من چه کردم یکی باز گوی
و گر بی گناهم بهانه مجوی
***
وقتی دل پدر از داغ فرزندانش سوخت، تمام روزگارش آکنده از رنج و تیرهروزی شد.
FAWhen a father's heart is burned by the loss of his children, his life becomes a storehouse of sorrow.
EN902 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
پدر چون بفرزند شد سوخته
شد از روز بد اندوه اندوخته
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
پیرمرد با گذر روزگار امید دارد که در کنار فرزندانش از رنج و گزند پیری بیاساید.
FAIn the autumn of life, an old man hopes to find comfort and solace beside his sons.
EN903 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ز گشت جهان چون شود پیر مرد
بفرزند باشد بیآزار و درد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
ای شاه نامدار به حال زار من بنگر و با ستم بر مردم، دردسر و عذاب خود را افزون مکن.
FALook upon my pitiful state, O famed king, and do not multiply trouble for yourself.
EN904 : ردیف از کل
بحال من ای نامور درنگر
میفزای بر خویشتن دردسر
این بند را ندارد
بحال من ای نامور در نگر
میفزای بر خویشتن دردسر
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بحال من ای تاجور در نگر
میفزای بر خویشتن درد سر
بحال من اینامور در نگر
میفزای بر خویشتن دردسر
بحال من ای تاجور درنگر
میفزای بر خویشتن درد سر
***
گردش روزگار پشتم را خمیده کرده است؛ دلی پر از امید داشتم و اکنون سری پر از درد دارم.
FATime has bent my back like this, leaving me with an aching heart and a head full of sorrow.
EN905 : ردیف از کل
مرا روزگار اینچنین گوژ کرد
دلی پر امید و سری پر زدرد
این بند را ندارد
مرا روزگار اینچنین گوژ کرد
دلی پر امید و سری پُر ز درد
این بند را ندارد
مرا روزگار این چنین گوژ کرد
دلی پر امید و سری پر ز درد
مرا روزگاری چنین کوژ کرد
دلی بی امید وسری پر زدرد
مرا روزگار اینچنین کور کرد
دلی پر امید و سری پر ز درد
مرا روزگار اینچنین کوژ کرد
دلی پر امید و سری پر ز درد
***
جوانیام از دست رفت و فرزندی برایم نماند، در حالی که در جهان پیوندی چون فرزند وجود ندارد.
FAMy youth has fled and my sons are gone, yet in this world there is no bond sweeter than children.
EN906 : ردیف از کل
جوانی نماندهاست وفرزندنیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
این بند را ندارد
جوانی نمانده است و فرزندنیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
این بند را ندارد
جوانی نماندست وفرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
جوانی نماندست وفرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
جوانی نماند است و فرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
جوانی نماندست و فرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
***
هر ستمی باید مرز و اندازهای داشته باشد و حتی برای ستمگری نیز بهانهای لازم است.
FATyranny ought to have some limit, and even oppression usually seeks some pretext.
EN907 : ردیف از کل
ستم را میان و کرانه بود
همیدون ستم را بهانه بود
این بند را ندارد
ستم را میان و کرانه بود
همیدُون ستم را بهانه بود
این بند را ندارد
ستم را میان و کرانه نبود
همیدون ستم را بهانه نبود
ستمرا میان وکرانه بود
همیدون ستمرا بهانه بود
ستم را میانکرانه بود
همیدون ستم را بهانه بود
ستم را میان و گرانه بود
همیدون ستم را بهانه بود
***
چه بهانهای علیه من داری؟ بگو چرا چنین سرنوشت شومی را برای من رقم میزنی؟
FAWhat grievance do you hold against me? Why do you plot such bitter misery for my life?
EN908 : ردیف از کل
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روز گار
این بند را ندارد
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
این بند را ندارد
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
***
من آهنگری بیآزار و کمسخنم، اما از جانب پادشاه پیوسته آتش بر سرم میبارد.
FAI am merely a simple, quiet blacksmith, yet fire rains upon my head from the king.
EN909 : ردیف از کل
یکی بیزبان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی برسرم
یکی بی زیان مردِ آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم!
یکی بیزبان مرد آهنگرم
ز شاه آتش امد همی بر سرم
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی برسرم
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
یکی بی زیان مرد آهنگرم
زشاه آتش آید همی بر سرم
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
***
چه پادشاه باشی و چه اژدهاپیکر، باید در این ماجرا با دادگری داوری کنی.
FAWhether you be emperor or monster, you must deliver a fair judgment in this grievance.
EN910 : ردیف از کل
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهیّ و گر اژدها پیکری؟
بباید بدین داستان، داوری؛
تو شاهیّ و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهی و گر اژدهاپیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهی اگر اژدها پیکری
بباید برین داستان داوری
تو شاهی وگر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهی وگر اژدها پیکری
بباید بدینداستان داوری
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
***
اگر پادشاهی هر هفت اقلیم از آن توست، چرا تمام رنج و بلا باید سهم ما بینوایان باشد؟
FAIf all seven realms belong to your sovereignty, why must all torment and suffering be our share?
EN911 : ردیف از کل
اگر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج وسختی همی بهرماست
که: «گر هفت کشور بشاهی تراست!
چرا رنج و سختی، همه بهرِ ماست؟
اگر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج و سختی همی بهرما است
که گر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج وسختی همه بهر ماست
اگر هفت کشور بشاهیتراست
چرا رنج وسختی همه بهر ماست
اگر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج وسختی همه بهر ماست
اگر هفتکشور بشاهی تراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست
اگر هفتکشور بشاهی تراست
چرارنج و سختی همه بهر ماست
***
باید با من حساب و کتاب کنی تا جهانیان از این بازخواست به شگفتی بیفتند.
FAYou must account with me directly, so the entire world marvels at this reckoning.
EN912 : ردیف از کل
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت، با من بباید گرفت
بدان، تا جهان مانَد اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدآن تا جهان ماند اندر شکفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شکفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
***
شاید از حساب تو آشکار شود که چرا قرعه کشته شدن همواره به نام فرزندان من میافتد!
FAPerhaps through your accounting it will be revealed how the turn for slaughter fell so often on my sons!
EN913 : ردیف از کل
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چونرسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت، ز گیتی، بمن چون رسید؟
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی بمن چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چون رسید
مگر کزشمار توآید پدید
که نوبت زگیتی بمن چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبتبفرزند من چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چون رسید
***
چرا باید مغز سر فرزندان مرا خوراک مارهای دوشت کنی و در هر جمعی ستم روا داری؟
FAWhy must the brains of my dear children be constantly fed to your ravenous shoulder serpents?
EN914 : ردیف از کل
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانْتْ را، مغز فرزند من
همی داد باید، ز هر انجمن»
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید زهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
***
ضحاک به سخنان شجاعانه کاوه نگریست و از شنیدن چنین اعتراض تندی به شگفتی افتاد.
FAThe ruler stared at his daring speech, deeply astonished to hear such fearless defiance.
EN915 : ردیف از کل
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کاین سخنهاشنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کاین سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شکفت آمدش کآن شکفتی بدید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شکفت آمدش کاین سخنها بشنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کاین سخنها شنید
***
دستور داد فرزند بازمانده کاوه را به او پس دادند و کوشیدند با نرمی دل او را به دست آورند.
FAThey restored his surviving son to him, attempting with kind words to regain his goodwill.
EN916 : ردیف از کل
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند، فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند او
بخوبی بجستند پیوند او
بدو باز دادند فرزند او
بخوبی بجستند پیوند او
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
***
سپس شاه جهان به کاوه دستور داد که نزد بزرگان بنشیند و آرام گیرد.
FAThen the monarch commanded him to take a seat peacefully among the court dignitaries.
EN917 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
پس او را بفرمودشاهجهان
که آرام گیرد بنزد مهان
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
هنگامی که بزرگان دربار آن طومار دروغین را همانگونه که شاه خواسته بود نوشتند.
FAWhen all the court nobles had written the petition precisely as the tyrant demanded.
EN918 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو محضر نوشتند سران همه
بدان سان که فرمود شاه رمه
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
پادشاه به کاوه دستور داد که او نیز آن طومار را به عنوان گواه امضا کند.
FAThe king then ordered Kaveh to sign the scroll as an approving witness to his justice.
EN919 : ردیف از کل
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که آید بدان محضر اندر گواه
بفرمود مر کاوه را پادشا
که باشد بدان محضر اندر، گوا
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که آید بدآنمحضر اندر گواه
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بران محضر اندر گوا
بفرمود پس کاوه را پادشاه
کهباشد بدان محضر اندر گواه
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بدآن محضر اندر گوا
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که باید بدآنمحضر اندر گواه
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که باشد بدان محضر اورا گواه
***
هنگامی که کاوه آن طومار ستمگرانه را خواند، روی خود را به سوی درباریان گرداند.
FAWhen Kaveh read the lying proclamation, he turned his face toward the assembled signatories.
EN920 : ردیف از کل
چو بر خواند کاوه همانمحضرش
بدان سوی محضر بکرد او سرش
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همانمحضرش
بدان سُوی محضر بکرد او سرش
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی سران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همان محضرش
سبکسویپیرانآن کشورش
چو بر خواند کاوه همان محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
***
خروش برآورد که ای یاران و حامیان دیو، که دل از مهر و یاد آفریدگار جهان بریدهاید!
FAHe roared: O accomplices of the demon, you who have severed your hearts from God's love!
EN921 : ردیف از کل
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از مهر کیهان خدیو
خروشید، ک:«ای پایمردان دیو!
بریده دل از ترسِ گیهان خدیو!
خروشید کای پایمردان دیو
بُریده دل از مهر کیهان خدیو
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از رس کیهان خدیو
خروشید که ای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از مهرکیهان خدیو
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
***
همگی روی به سوی آتش دوزخ نهادهاید و دل به فرمانها و فریبهای او سپردهاید.
FAYou have turned your faces toward hell, yielding your souls to the words of a monster.
EN922 : ردیف از کل
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپر دید دلها بگفتار اوی
همه سُوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اُوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادند روی
سپردند دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
***
هرگز گواه این طومار دروغین نخواهم شد و هرگز از خشم این شاه نخواهم ترسید.
FAI will never bear witness to this false scroll, nor do I fear the wrath of your tyrant king.
EN923 : ردیف از کل
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز بر اندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر، گوا!
نه هرگز براندیشم از پادشا»!
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز بر اندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز بر اندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز براندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز بر اندیشم از پادشا
***
فریاد زد، لرزان از خشم برجست، طومار را پاره کرد و زیر پای خود پایمال ساخت.
FAHe shouted, sprang up trembling with fury, tore the parchment to shreds, and trampled it underfoot.
EN924 : ردیف از کل
خروشید و بر جست لرزان زجای
بدرید و بسپرد محضر بپای
خروشید و برجست لرزان، ز جای
بدرّید و، بسپَرد محضر، بپای
خروشید و بر جست لرزان زجای
بدرّید و بستُرد محضر بپای
خروشید و برجست لرزان زجای
بدرّید و بسپرد محضر بپای
خروشیدو برجست لرزان ز جای
بدرید و بسپرد محضر بپای
خروشید وبرجست لرزان زجای
بدرّید وبسپرد محضر بپای
خروشید وبرجستلرزان زجای
بدرّید وبسپرد محضر بپای
خروشیدو بر جست لرزان ز جای
بدرّ ید و بسپرد محضر بپای
***
فرزند ارجمندش را پیشاپیش خود انداخت و خروشکنان از کاخ به کوچه و بازار بیرون رفت.
FAWith his precious son before him, he stormed out of the palace shouting into the street.
EN925 : ردیف از کل
گرانمایه فرزند در پیش اوی
از ایوانبرونشدخروشانبکوی
گرانمایه فرزندِ او، پیش اوی
ز ایوان برون شد،خروشان بکوی
گرانمایه فرزند در پیش اوی
از ایوان برونشدخروشان بکوی
گرانمایه فرزند او پیش اوی
زایوان برون شد خروشان بکوی
گرانمایه فرزنداو پیش اوی
از ایوانبرونشدخروشانبکوی
گرانمایه فرزند او پیش اوی
از ایوان برون شد خروشان بکوی
گرانمایه فرزند در پیش او
از ایوان برونشد خرامان بکوی
گرانمایه فرزند او پیش اوی
از ایوان برون شد خروشان بکوی
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
