***
چون تهمورث از توطئه آنان باخبر شد، خشمگین گشت و بساط سرکشیشان را برهم زد.
FAWhen Tahmuras learned of their rebellion, he rose in fury and ruined their plans.
EN416 : ردیف از کل
چو طهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت و بشکست بازارشان
چو تهمورس آگه شداز کارشان
برآشفت و بشکست بازارشان
چو طهمُورث آگه شد از کارشان
برآشفت و بشکست بازارشان
چو طهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت وبشکست بازارشان
چو طهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت و بشکست بازارشان
چو طهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت وبشکست بازارشان
چو طهمورث آگه شد از کارشان
براشفت و بشکست بازارشان
چو طهمورث آگه شد از کارشان
براشفتو بشکست بازارشان
***
با تکیه بر فرّ یزدانی کمر بست و گرز گرانسنگ را بر دوش نهاد.
FASupported by divine glory, he girded his waist and shouldered his heavy mace.
EN417 : ردیف از کل
بفر جهاندار بسته میان
بگردن بر آورده گرز گران
این بند را ندارد
بفرّ جهاندار بسته میان
بگردن بر آورده گرز گران
بفرّ جهاندار بستش میان
بگردن برآورد گرز گران
بفر جهاندار بستش میان
بگردن برآورد گرز گران
بفرّ جهاندار بستش میان
بگردن بر آورد گرز گران
بفرّ جهاندار بسته میان
بگردن بر آورده گرزگران
بفر جهاندار بستش میان
بگردن بر آورد گرز گران
***
تمام دیوهای نر و افسونگران در قالب لشکری بزرگ از جادوگران به راه افتادند.
FAAll the fierce male demons and sorcerers advanced in a formidable magical horde.
EN418 : ردیف از کل
همه نره دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
همه نرّه دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
همه نرّه دیوان و افسونگران
برفتند جادُو سپاهی گران
[همه نره دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران]
همه نره دیوان و افسون گران
برفتند جادو سپاهی گران
همه نرّه دیوان وافسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
همه نرّه دیوان وافسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
همه نره دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
***
دیو سیاه آتشیندم پیشاپیش آنان حرکت میکرد و فریاد و غریوشان به آسمان میرسید.
FAA fiery black demon led their ranks, and their roaring battle cries reached the sky.
EN419 : ردیف از کل
دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی باسمان بر کشیدند غو
دمنده سیه دیوشان پیشرو
همه به آسمان برکشیدند غَو
دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی بآسمان بر کشیدند غو
[دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی بآسمان بر کشیدند غو]
دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی باسمان بر کشیدند عو
دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی بآسمان برکشیدند غو
دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی باسمان برکشیدند غو
دمنده سیه دیوشان پیشرو
همی باسمان بر کشیدند غو
***
آسمان و زمین تاریک شد، چنانکه چشمان بینندگان از شدت تیرگی خیره ماند.
FAThe sky and the earth turned pitch black, leaving eyes bewildered in the murky darkness.
EN420 : ردیف از کل
هوا تیره فام وزمین تیره گشت
دو دیده دراو اندرون خبره گشت
این بند را ندارد
هوا تیره فام و زمین تیره گشت
دو دیده دراو اندرون غیره گشت
این بند را ندارد
هوا قیر فام و زمین تیره گشت
دد و دام را چشمها خیره گشت
هوا تیره فام وزمین تیره گشت
دو دیده درو اندرون خیره گشت
همی تیره فام وزمین تیره گشت
دو دیده دراو اندرون خیره گشت
هوا تیره فام و زمین تیره گشت
دو دیده درو اندرون خیره گشت
***
تهمورث دیندار و پادشاه جهان، کمر بسته به میدان نبرد و انتقام آمد.
FASovereign Tahmuras of pure faith marched forward, fully girded for combat and revenge.
EN421 : ردیف از کل
جهاندار طهمورث پاکدین
بیامد کمر بستهٔ رزم و کین
جهاندار تهمورس بآفرین
بیامد کمر بستهٔ رزم و کین
جهاندار طهمُورث بافرین
بیامد کمر بستهٔ رزم و کین
[جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمربستهٔ جنگ و کین]
جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمر بسته بر روز کین
جهاندار طهمورث بآفرین
بیآمد کمر بستهٔ رزم وکین
جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمر بستهٔ رزم وکین
جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمر بستهٔ رزمو کین
***
از یک سو غریو آتش و دود دیوان بود و از سوی دیگر دلاوران پادشاه جهان صف کشیده بودند.
FAOn one side rose the fiery smoke and cries of demons; on the other, the brave warriors of the king.
EN422 : ردیف از کل
ز یکسو غو آتش و دود دیو
ز یکسو دلیران کیهان خدیو
این بند را ندارد
ز یکسو غو آتش و دُود دیو
ز یکسو دلیران کیهان خدیو
این بند را ندارد
ز یکسو دم آتش و دود دیو
دگر سو دلیران کیهان خدیو
زیکسو غو آتش ودود دیو
زیکسو دلیران گیهان خدیو
ز یکسو غو آتش ودود دیو
ز یکسو دلیران گیهان خدیو
ز یکسو غو آتشو دود دیو
ز یکسو دلیران گیهان خدیو
***
شاه با دیوان درآویخت و جنگ آنان زمان درازی به طول نینجامید.
FAThe king engaged the demons in fierce combat, and the clash was swiftly decided.
EN423 : ردیف از کل
یکایک بیاراست با دیو جنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ
یکایک برآراست با دیو جنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ
یکایک بیاراست با دیو جنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ
یکایک بیاراست با دیو جنگ
نبد جنگشانرا فراوان درنگ
یکایک بر آراست با دیو جنگ
نبد جنگانرا فراوان درنگ
یکایک بیآراست با دیو جنگ
نبد جنگ شانرا فراوان درنگ
یکایک بیاراست با دیو جنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ
یکایک بیاراست با دیو جنگ
نبد جنگشانرا فراوان درنگ
***
دو بخش از آنان را با افسون به بند کشید و باقی را با ضربههای گرز گران بر خاک افکند.
FATwo-thirds he bound through enchantments, and the rest he crushed with his heavy mace.
EN424 : ردیف از کل
از ایشان دو بهره بافسون بهبست
دگرشان بگرز گران کرد پست
ازیشان، دو بهره، بافسون ببست
دگرشان، بگرز گران کرد پست
از ایشان دو بهره بافسون ببست
دگرشان بگرز گران کرد پست
ازیشان دو بهره بافسون ببست
دگرشان بگرز گران کرد پست
از یشان دو بهره بافسون ببست
دگرشان بگرز گران کرد پست
از ایشان دو بهره بافسون ببست
دگر شان بگرز گران کرد پست
از ایشان دو بهره بافسون به بست
دگر شان بگرز گران کرد بست
ازیشان دو بهره بافسون ببست
دگر شان بگرز گران کرد پست
***
دیوان را زخمی و به بند کشیده با خواری آوردند و آنان برای نجات جان خود امان خواستند.
FAThe demons were dragged wounded and bound in disgrace, pleading desperately for mercy.
EN425 : ردیف از کل
کشیدندشان خسته و بستهخوار
بجان خواستند آنگهی زینهار
کشیدندشان خسته و بسته زار
بجان خواستند، آن زمان، زینهار
کشیدندشان خسته و بسته خوار
بجان خواستند آنگهی زینهار
کشیدندشان خسته و بسته خوار
بجان خواستند آن زمان زینهار
کشیدندشان بسته وخسته خوار
بجان خواستند آن زمان زنهار
کشیدندشان خسته وبسته خوار
بجان خواستند آن زمان زینهار
کشیدندشان خسته وبسته خوار
بجان خواستند انگهی زینهار
کشیدندشان خستهو بسته خوار
بجان خواستند آن زمان زینهار
***
التماس کردند که ما را نکش تا به تو هنری نو بیاموزیم که سودمند باشد.
FAThey pleaded for their lives, promising to teach him a novel and fruitful art.
EN426 : ردیف از کل
که ما را مکش تا یکی نوهنر
بیآموزی از ما کت آید ببر
که ما را مکُش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما، کت آید به بر
که ما را مکش تا یکی نوهنر
بیآموزی از ما کت آید ببر
که مارا مکش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما کت آید ببر
که ما را مکش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما کت آید ببر
که ما را مکش تا یکی نو هنر
بیآموزی از ما کت آید ببر
که ما را مکش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما کت آید ببر
که ما را مکش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما کت آید ببر
***
شاه نامدار به آنان امان داد تا دانشهای پنهان خود را آشکار سازند.
FAThe renowned king granted them amnesty on condition that they reveal their hidden secrets.
EN427 : ردیف از کل
یکی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
کی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکارا
یکی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
کی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
کی نامور دادشان زنهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
کی نامور داد شان زینهار
بدآن تا نهانی کنند آشکار
کی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
کی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
***
چون سرشان از بند مرگ رهایی یافت، به ناچار به پیمان خویش وفا کردند.
FAOnce freed from the threat of death, they had no choice but to honor their pledge.
EN428 : ردیف از کل
چو آزادشان شد سر از بنداوی
بجستند ناچار پیوند اوی
چو آزاد گشتند از بند اوی
بجُستند ناچار پیوند اوى
چو آزاد شان شد سر از بنداوی
بجُستند ناچار پیوند اوی
چو آزاد گشتند از بند او
بجستند ناچار پیوند او
چو ازاد شان شد سر از بند او
بجستند ناچار پیوند او
چو آزاد شان شد سر از بند او
بجستند ناچار پیوند او
چو آزادشان شد سر از بند اوی
بجستند ناچار پیوند اوی
چو آزادشان شد سر از بند اوی
بجستند ناچار پیوند اوی
***
خط و نوشتن را به شاه آموختند و دل او را با این دانش تازه روشن ساختند.
FAThey taught the king how to write, illuminating his mind with this new knowledge.
EN429 : ردیف از کل
نوشتن بخسرو بیآموختند
دلش را بدانش بر افروختند
نبشتن بخسرو بیاموختند
دلش را بدانش برافروختند
نوشتن بخسرو بیاموختند
دلش را بدانش بر افروختند
نبشتن بخسرو بیاموختند
دلش را بدانش بر افروختند
نبشتن بخسرو بیاموختند
دلش را بدانش بیفروختند
نبشتن بخسرو بیآموختند
دلشرا بدانش برافروختند
نوشتن بخسرو بیاموختند
دلش را بدانش برافروختند
نبشتن بخسرو بیاموختند
دلشرا بدانش برافروختند
***
نه یک خط، بلکه نزدیک به سی خط مختلف مانند رومی، عربی و پارسی را به او آموختند.
FANot merely one script, but nearly thirty, including Greek, Arabic, and Persian.
EN430 : ردیف از کل
نوشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی وچه پارسی
نوشته یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازیّ و چه پارسی
نوشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رُومی چه تازی و چه پارسی
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی و چه پارسی
نبشته یکی به که نزدیک سی
چه رومی چه تازی و چه پارسی
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی وچه پارسی
نوشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی وچه پارسی
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی وچه پارسی
***
مانند خط هندی، چینی و پهلوی، و نوشتن خطوط گوناگون دیگر را یاد دادند.
FAAs well as Indian, Chinese, and Pahlavi scripts, teaching the writing of all known tongues.
EN431 : ردیف از کل
چو هندی وچینی و چه پهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی
چه هندی و چینی و چه پهلوی
نگاریدن آن کجا، بشنوی
چو هندیّ وچینیّ و چه پَهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی
[چه سغدی چه چینی و چه پهلوی
ز هر گونۀ کان همی بشنوی]
چه سغدی وچینی وچه پهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی
چه سغدی چه چینی وچه پهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی
چو هندی وچینیّ وچه پهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی
چه سغدی چه چینیّ وچه پهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی
***
پادشاه جهان سی سال با این شیوهها، هنرها و فرهنگهای نوینی پدید آورد.
FAFor thirty years the sovereign reigned thus, introducing countless useful arts and crafts.
EN432 : ردیف از کل
جهاندار سی سال از این بیشتر
چگونه پدید آوریدی هنر
جهاندار سی سال از این پیشتر
چه گونه پدید آوریدی هنر
جهاندار سی سال ازین بیشتر
ز هردر پدید آوریدی هنر
جهاندار سی سال ازین بیشتر
چه گونه پدید آوریدی هنر
جهاندار سی سال ازین بیشتر
چگونه پدید آوریدی هنر
جهاندار سی سال ازین بیشتر
چگونه پدید آوریدی هنر
جهاندار سی سال ازین بیشتر
چگونه پدید آوریدی هنر
جهاندار سی سال ازین بیشتر
چگونه پدید آوریدی هنر
***
او نیز از جهان رفت و عمرش به پایان رسید، اما دستاوردها و رنجهایش یادگار ماند.
FAHe departed when his time ran out, leaving behind the enduring fruits of his labors.
EN433 : ردیف از کل
برفت و سر آمد برو روزگار
همه رنج او ماند از او یادگار
برفت و سرآمد بر او روزگار
همان رنج او، ماند ازو، یادگار
برفت و سرآمد بر او روزگار
همه رنج او ماند از و یادگار
برفت و سرآمد برو روزگار
همه رنج او ماند ازو یادگار
برفت و سرآمد ازو روزگار
همه رنج او ماند ازو یادگار
برفت و سر آمد برو روزگار
همه رنج او ماند ازو یادگار
برفت و سر آمد برو روزگار
همه رنج او ماند ازو یادگار
برفتو سرآمد برو روز گار
همه رنج او ماند ازو یاد گار
***
ای جهان، اگر میخواهی آدمی را نابود کنی چرا پرورش میدهی؟ پروراندن و سپس درویدن چه سودی دارد؟
FAO world, why nurture what you mean to reap; what purpose is there in fostering only to destroy?
EN434 : ردیف از کل
جهانا مپرور چو خواهی درود
چومی بدروی پروریدن چهسود
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو میبدروی پروریدن چه سود؟
جهانا مپرور چو خواهی دُرود
چومی بدروی پروریدن چه سود
این بند را ندارد
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بد روی پروریدن چه سود
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو میبدروی پروریدن چه سود
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو میبدروی پروریدن چسود
***
کسی را به اوج آسمان میرسانی و ناگهان او را به دل خاک تیره میسپاری.
FAYou elevate a mortal to the highest heavens, then suddenly cast him into sorrowful dust.
EN435 : ردیف از کل
بر آری یکی را بچرخ بلند
سپاریش ناگه بخاک نژند
برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند
بر آری یکیرا بچَرخ بلند
سپاریش ناگه بخاک نژند
این بند را ندارد
بر آری یکی را بچرخ بلند
سپاریش ناگه بخاک نژند
بر آری یکی را بچرخ بلند
سپاریش ناگه بخاک نژند
براری یکیرا بچرخ بلند
سپاریش ناگه بخاک نژند
بر آری یکی را بچرخ بلند
سپاریش ناگه بخاک نژند
***
چون آن شاه نامدار درگذشت، پسرش جانشین او شد و به نامداری رسید.
FAWhen the famous king passed away, his illustrious son succeeded to his throne.
EN436 : ردیف از کل
چو رفت از میان نامور شهریار
پسر شد بجای پدر نامدار
این بند را ندارد
چو رفت از میان نامور شهریار
پسر شد بجای پدر نامدار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو رفت از میان نامور شهریار
پسر شد بجای پدر نامدار
این بند را ندارد
***
هنگامی که روزگار تهمورث دیوبند به پایان رسید، جهانی از بند و دستاوردهایش بهرهمند بود.
FAWhen life ended for Tahmuras the demon-binder, his achievements had enriched all humanity.
EN437 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو گیتی سر آمد بر آن دیو بند
جهانرا همه بند او سودمند
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
دل همگان از این جدایی در سوگ نشست، اما روزگار چندانی به غم نگذشت.
FAEvery heart was plunged into mourning, yet this period of sorrow did not last long.
EN438 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بسوگ اندرون شد دل هر کسی
نیامد برین روزگاران بسی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
جمشید ارجمند، فرزند او، با کمری بسته به خدمت و دلی سرشار از پندهای پدر برخاست.
FAHis precious son Jamshid stepped forward, girded for rule and full of his father's wisdom.
EN439 : ردیف از کل
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته ودل پر از پند اوی
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بست یکدل پر از پند اوی
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته و دل پُر از پند اُوی
گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست یکدل پر از پند او
گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست و یک دل پر از پند او
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته ودل پر از پند اوی
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته و دل پر از پند اوی
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته و دل پر از پند اوی
***
بر تخت مبارک پدر نشست و طبق آیین شاهان کیانی تاج زرین بر سر نهاد.
FAHe mounted his father's auspicious throne and placed the golden royal crown upon his head.
EN440 : ردیف از کل
بر آمد بر آن تخت فرخ پدر
برسم کیان برسرش تاج زر
برآمد بر آن تخت فرّخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زر
برآمد برآن تخت فرّخ پدر
برسم کیان بر سرش تاج زر
بر آمد بر آن تخت فرخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زر
برآمد بر آن تخت فرخ پدر
برسم کیان بر سرش تاج زر
برآمد بر آن تخت فرخ پدر
برسم کیان بر سرش تاج زر
برامد بران تخت فرّخ پدر
برسم کیان بر سرش تاج زر
بر آمد بران تخت فرخ پدر
برسم کیان بر سرش تاج زر
***
با شکوه و فر شاهنشاهی حکومت را آغاز کرد و سراسر جهان فرمانبردار او شد.
FAGirded with imperial majesty, he reigned as the entire world bowed in obedience.
EN441 : ردیف از کل
کمربست با فر شاهنشهی
جهان سربسر گشته او را رهی
کمربسته با فرّ شاهنشهی
جهان گشته سرتاسر او را رهی
کمربست با فرّ شاهنشهی
جهان سربسر گشته او را رهی
کمر بست بافر شاهنشهی
جهان گشت سر تاسر اورا رهی
کمر بسته با فر شاهنشهی
جهان سر بسر گشته او را رسی
کمر بست با فرّ شاهنشهی
جهان سربسر گشت او را رهی
کمر بست با فرّ شاهنشهی
جهان سربسر گشته او را رهی
کمر بست با فرّ شاهنشهی
جهان سر بسر گشته او را رهی
***
روزگار از آشوب و جنگ آرام گرفت و دیوان، پرندگان و پریان همگی مطیع او شدند.
FAThe times rested free from strife, with demons, birds, and spirits serving his command.
EN442 : ردیف از کل
زمانه بر آسود از داوری
بفرمان او دیو و مرغ وپری
زمانه بر آسود از داوری
به فرمان او مرغ و دیو پری
زمانه بر آسُود از داوری
بفرمان او دیو و مُرغ و پری
زمانه برآسود از داوری
بفرمان او دیو و مرغ و پری
زمانه براسود از داوری
بفرمان او دیو و مرغ و پری
زمانه بر آسوده از داوری
بفرمان او دیو ومرغ وپری
زمانه بر آسوده از داوری
بفرمان او دیو و مرغ وپری
زمانه بر آسوده از داوری
بفرمان او دیوو مرغو پری
***
آبرو و رونق جهان به سبب او افزایش یافت و تخت شاهی با حضورش درخشید.
FAThe world's dignity flourished through him, and the royal throne shone brightly in his presence.
EN443 : ردیف از کل
جهانرا فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهان را فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهانرا فزُوده بدو آبرُوی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهانرا فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهانرا فزوده بدو آب روی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهانرا فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهانرا فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهانرا فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
***
جمشید گفت من دارای فرّ الهی هستم؛ هم مقام پادشاهی دارم و هم پیشوایی دینی.
FAHe declared that possessing divine grace, he held both the sovereignty and the priesthood.
EN444 : ردیف از کل
منم گفت با فرۀ ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی
«منم» گفت: «با فرّۀ ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی،
منم گفت با فرّۀ ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی
منم گفت با فرّۀ ایزدی
همم شهریاری همم موبدی
منم گفت با فرۀ ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی
منم گفت با فرّهٔ ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی
منم گفت با فرّه ایزدی
همم شهریاریّ و هم موبدی
منم گفت با فرّۀ ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
