***
روزی پادشاه جهان همراه با گروهی از یارانش به سوی کوهستان رهسپار شد.
FAOne day the world king traveled toward the mountains accompanied by several companions.
EN355 : ردیف از کل
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
یکی رُوز شاه جهان سُوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سُوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد باچند کس همگروه
***
از دور موجودی بلندقامت، تیرهتن، سیاهرنگ و بسیار شتابان و هولناک پدیدار گشت.
FAFrom afar appeared a long creature, black-bodied, dark, and swiftly moving.
EN356 : ردیف از کل
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیزتاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ وتیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
***
چشمانش چون دو چشمه خونین میدرخشید و از دود نفسهایش هوا تیره و تار میشد.
FAIts two eyes glowed like twin fountains of blood, and the smoke from its jaws darkened the sky.
EN357 : ردیف از کل
دوچشم از بر سر چو دوچشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم ازبر سر چودو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دوچشم از بر سر چه دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود جهانش تیره گون
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
زدود دهانش جهان تیره گون
دوچشم از برسر چه دوچشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم از بر سر چودو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
***
هوشنگ خردمند و هوشیار سنگی برداشت و بیباکانه برای نبرد پیش رفت.
FAWise Hushang took steady aim, picked up a heavy rock, and stepped forward to confront it.
EN358 : ردیف از کل
نگه کرد هوشنگ باهوش سنگ
گرفتشیکیسنگوشدپیشجنگ
نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ باهُوش وسنگ
گرفتش یکی سنگ وشد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ وشد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ با هوش وسنگ
گرفتش یکی سنگ وشدپیس جنگ
نگه کرد هوشنگ باهوش وسنگ
گرفتش یکی سنگ وشد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ باهوشو سنگ
گرفتش یکی سنگو شد پیش جنگ
***
با نیروی شاهانه سنگ را پرتاب کرد، اما آن مار مهیب از پیش روی پادشاه گریخت.
FAWith royal might he hurled the stone, yet the world-burning serpent leaped aside to escape.
EN359 : ردیف از کل
بزور کیانی بیازید دست
جهانسوز مار از جهانجو بجست
این بند را ندارد
بزور کیانی بیازید دست
جهانسُوز مار از جهانجو بجست
بزور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
بزور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
بزور کیانی رهانید زدست
جهانسوز مار از جهانجو بجست
بزور کیانی بیازید دست
جهانسوز مار از جهانجو بجست
بزور کیانی بیازید دست
جهان سوز مار از جهانجو بجست
***
آن سنگ پرتابشده به سنگی بزرگ برخورد کرد و هر دو سنگ خرد و شکسته شدند.
FAThe hurled rock struck against a great boulder, and both stones shattered into pieces.
EN360 : ردیف از کل
بر آمد بسنگ گران سنگ خورد
هم آنو هماینسنگ بشکستخورد
این بند را ندارد
بر آمد بسنگ گران سنگ خورد
همان و همین سنگ بشکست خورد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ شکست خرد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همان وهمین سنگ بشکست خرد
بر آمد بسنگ گران سنگ خورد
همان و همین سنگ بشکست خورد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همآنو هماین سنگ بشکست خرد
***
جرقهای درخشان از برخورد دو سنگ جست و شراره آتش از دل سنگ شعله کشید.
FAA brilliant spark flashed from the collision, igniting radiant fire from the heart of the stone.
EN361 : ردیف از کل
فروغی پدید آمد ازهر دوسنگ
دل سنگ گشت ازفروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فرُوغی پدید آمد از هر دوسنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ اذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد ازهر دوسنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
***
مار کشته نشد، اما رازی کهن آشکار گشت و آتش از دل سنگ نمایان گردید.
FAThe snake was not slain, but an ancient mystery was uncovered as fire emerged from the stone.
EN362 : ردیف از کل
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آنسنگ باز
نشد مار کشته و لیکن ز راز
از این طبع سنگ آتش آمد فراز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از انسنگ باز
[نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازین طبع سنگ آتش آمد فراز]
نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازان هر دوسنگ آتش آمد فراز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آن سنگ باز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آنسنگ باز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از ان سنگ باز
***
پس از آن، هر کس که آهن بر سنگ میزد، شراره روشنایی و آتش پدیدار میگشت.
FAFrom then on, whenever iron was struck against stone, bright sparks and fire appeared.
EN363 : ردیف از کل
هر آنکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
هرآن کس که بر سنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
هرانکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
این بند را ندارد
هر آنکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
هر آنکس که بر سنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
هرانکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
هر آنکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
***
پادشاه در برابر آفریننده جهان به خاک افتاد و نیایش و شکرگزاری به جا آورد.
FAThe sovereign knelt before the Creator of the world, offering praise and gratitude.
EN364 : ردیف از کل
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهانآفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کردو خواند آفرین
***
شکر گفت که چنین فروغ و آتشی به او بخشیده است، و آتش را قبله نیایش قرار داد.
FAHe gave thanks for receiving such radiant fire as a gift, establishing it as the direction for prayer.
EN365 : ردیف از کل
که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
این بند را ندارد
که اوُ را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
[که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد]
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
***
گفت این نور نشانهای از درگاه یزدان است؛ اگر خردمندی باید قدر آن را بدانی و پاس بداری.
FAHe declared this fire to be a divine radiance that the wise should honor and revere.
EN366 : ردیف از کل
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
این بند را ندارد
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
[بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی]
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
***
شب که فرا رسید آتشی به بزرگی کوه برافروخت و شاه با یارانش گرد آن حلقه زدند.
FAWhen night fell, they ignited a blaze as high as a mountain, and the king gathered with his followers around it.
EN367 : ردیف از کل
شب آمد برافروخت آتشچو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
این بند را ندارد
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
[شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه]
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
شب آمد بر افروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
***
در آن شب جشنی باشکوه برپا ساخت و باده نوشید، و آن جشن فرخنده را «سده» نامید.
FAThat night he held a joyous celebration and feast, naming the auspicious festival "Sadeh."
EN368 : ردیف از کل
یکی جشن کرد آنشب وبادهخورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آنشب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
شده نام جشن آن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب وباده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آنشب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شبوباده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
***
این جشن سده یادگار پادشاهی هوشنگ است؛ بادا که پادشاهانی دادگر چون او بسیار باشند.
FAThe feast of Sadeh remains as Hushang's enduring legacy; may there be many monarchs as wise as he.
EN369 : ردیف از کل
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی یاد چون او دگر شهریار
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
***
زیرا با آبادانی، جهان را شادمان کرد و همه مردم با نیکی از او یاد کردند.
FAFor he brought joy to the earth through development, and the world remembered him with praise.
EN370 : ردیف از کل
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد
[کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی بنیکی ازو یاد کرد]
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی بنیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی بنیکی ازو یاد کرد
***
با بهرهگیری از فرّ ایزدی و شکوه پادشاهی، از میان جانوران شکاری چون گورخر و گوزن.
FAWith divine grace and royal splendor, from among wild beasts like onagers and stags.
EN371 : ردیف از کل
بدان ایزدی فر و جاه کیان
ز نخجیر گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی جاه و فرّ کیان
زنخجیر و گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی فر و جاه کیان
ز نخجیر گوُر و گوزن ژیان
بدان ایزدی جاه و فرّ کیان
ز نخچیر گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی جاه و فر کیان
ز نخچیر و گور و گوزن ژیان
بدآن ایزدی فرّ و جاه کیان
ز نخچیر گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی فرّ و جاه کیان
ز نخجیر گور وگوزن ژیان
بدان ایزدی فر و جاه کیان
ز نخچیر گورو گوزن ژیان
***
گاو، خر و گوسفند را جدا کرد و آنچه برای کار و زندگی سودمند بود به کار گرفت.
FAHe separated cattle, donkeys, and sheep, putting useful animals to work for human welfare.
EN372 : ردیف از کل
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آور بد آنچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آورید آنچه بُد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آورید انچه بد سُودمند
جدا کرد گاو وخر و گوسفند
بورز آورید آنچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
بورز آورید آنچه بود سودمند
جدا کرد گاو وخر وگوسپند
بورز آورید آنچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آورید انچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آورید انچه بد سودمند
***
هوشنگ دانا به مردم دستور داد که این حیوانات را جفتجفت جداگانه نگهداری کنند.
FAWise Hushang instructed the people to keep these domesticated animals in separated pairs.
EN373 : ردیف از کل
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بداریدشانرا جدا جفت جفت
این بند را ندارد
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بداریدشانرا جدا جفت جفت
این بند را ندارد
این بند را ندارد
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بدارید شانرا جدا جفت جفت
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بدارید شانرا جدا جفت جفت
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بدارید شانرا جدا جفت جفت
***
با آنها کشاورزی کنید، از شیر و گوشتشان بخورید و در چراگاهها پرورششان دهید.
FAEmploy them in labor, nourish yourselves from them, and raise them upon lush pastures.
EN374 : ردیف از کل
بدیشان بورزید وزیشان خورید
همی باچرا خویشتن پرورید
بدیشان بورزید و زیشان خورید
همه تاج را خویشتن پرورید
بدیشان بورزید و زیشان خورید
همی خویشتن باج را پرورید
این بند را ندارد
بدیشان بورزید و زیشان خرید
همی تاج را خویشتن پرورید
بدیشان بورزید وزیشان خرید
همی تاج را خویشتن پرورید
بدیشان بورزید وزیشان خورید
همی خویشتن باچرا پرورید
بدیشان بورزید وزیشان خورید
همی باج را خویشتن پرورید
***
از میان جانوران رونده هر کدام مو و پوستی نرم داشت، شکار کرد و پوستشان را برگرفت.
FAAmong swift wild animals, he took those with fine fur and stripped their pelts for use.
EN375 : ردیف از کل
ز پویندگان هر که مویش نکوست
بکشت وزایشان بر آهیخت پوست
زپویندگان هرچه مویش نکوست
بکُشت و ازیشان برآهیخت پوست
ز پویندگان هر که مویش نکوست
بکشت و ز ایشان براهیخت پوست
زپویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و بسرشان برآهیخت پوست
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و ز سرشان براهیخت پوست
زپویندگان هرکه مویش نکوست
بکشت وازایشان برآهیخت پوست
ز پویندگان هر که مویش نکوست
بکشت وزایشان براهیخت پوست
ز پویندگان هرکه مویش نکوست
بکشتو زایشان برآهیخت پوست
***
مانند سنجاب، قاقم، روباه نرممو و چهارمین آنها سمور که پوستی گرمابخش دارد.
FASuch as squirrel, ermine, soft fox, and sable with its warming fur.
EN376 : ردیف از کل
چو سنجاب و قاقم چه روباه نرم
چهارم سموراست کش موی گرم
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورِ گَشَن موی گرم
چو سنجاب و قاقم چو رُوباه نرم
چهارم سموراست کش موی گرم
[چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست کش موی گرم]
چو سنجاب و قاقم چو روباه نرم
چهارم سمورست کش موی گرم
چو سنجاب چو قاقم چو روباه گرم
چهارم سمورست کش موی نرم
چو سنجاب و قاقم چو روباه نرم
چهارم سمور است کش موی گرم
چو سنجابو قاقم چو روباه گرم
چهارم سمور ست کش موی گرم
***
بدین ترتیب از پوست این جانوران، برای تنپوش انسانهای سخنگو پوشاک فراهم ساخت.
FAIn this way he fashioned warm clothing from animal pelts to clothe human beings.
EN377 : ردیف از کل
بدینگونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
بداینگونه از چرم پُویندگان
بپُوشید بالای گویندگان
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برین گونه از چرم پویندگان
بیاراست بالای گویندگان
بدینگونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
بدینگونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
بدین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
***
بخشید، بساط داد گسترد، از دنیا بهره برد و سرانجام رفت و جز نام نیک با خود نبرد.
FAHe gave generously, enjoyed life, passed away, and carried nothing with him except a good name.
EN378 : ردیف از کل
ببخشید و گسترد و خوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و بجز نام نیکی نبرد
ببخشید و گسترد و خُوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و بجز نام نیکی نبرد
بپوشید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و جز از نام نیکو نبرد
به بخشید وگسترد وخورد وسپرد
برفت وجز از نام نیکی نبرد
ببخشید و گسترد و خوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
ببخشید و گسترد و خوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
***
آن پادشاه سرفراز چهل سال با شادکامی، شکوه و همراه با دادگری و بخشندگی زیست.
FAThat exalted ruler lived forty years in joy and splendor, distinguished by justice and charity.
EN379 : ردیف از کل
چهل سال با شاد کامی و ناز
بداد و دهش بود آن سرفراز
این بند را ندارد
چهل سال با شادکامی و ناز
بداد و دهش بود آن سرفراز
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چهل سال با شاد کامی و ناز
بداد و دهش بود آن سرفراز
این بند را ندارد
***
در آن دوران رنج فراوان کشید و با تدبیر و اندیشههای بیشمار جهان را سامان بخشید.
FAHe bore great labor during that age, guiding human progress through boundless thought.
EN380 : ردیف از کل
بسی رنج برد اندر آن روزگار
بافسون و اندیشۀ بیشمار
بسی رنج برد اندران روزگار
به افسون و اندیشهٔ بیشمار
بسی رنج بُرد اندران روزگار
با فسون و اندیشۀ بیشمار
[بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون واندیشۀ بیشمار]
بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون و اندیشۀ بی شمار
بسی رنج برد اندر آن روزگار
بافسون واندیشهٔ بی شمار
بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون و اندیشۀ بیشمار
بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون واندیشۀ بی شمار
***
هنگامی که روزگار نیکش به سر آمد، تخت پادشاهی پس از او برای فرزندش به جا ماند.
FAWhen his prosperous lifetime drew to an end, the imperial throne passed to his royal heir.
EN381 : ردیف از کل
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مرد ری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مُردِری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار مهی
ازو مردمی ماند و تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماندوتخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماندوتخت مهی
***
روزگار مهلتی بیشتر به او نداد و هوشنگ شاه با همه خرد و شوکتش از این جهان رفت.
FATime granted him no further delay, and King Hushang departed despite all his wisdom and might.
EN382 : ردیف از کل
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آنشاه هوشنگ بارایوهنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن هوش هوشنگ بافرّ و سنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آنشاه هوشنگ با رای وهنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن هوش هوشنگ بافرّ وسنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن رنج هوشنگ باهوش وهنگ
زمانه نه دادش زمانی درنگ
شدآنشاه هوشنگ با هوش وسنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آنشاه هوشنگ بارای وهنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شدآن شاه هوشنگ باهوش و سنگ
***
جهان هرگز با کسی مهر پایدار نمیبندد و چهره حقیقی خود را آشکار نمیسازد.
FAThe world never ties lasting affection to anyone, nor does it reveal its true face.
EN383 : ردیف از کل
نه پیوست خواهد جهانبا تومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تو مِهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
[نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر]
نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نپیوست خواهد جهان باتومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
***
او پسری هوشمند و والامقام به نام تهمورث دیوبند داشت.
FAHe had an intelligent and noble son named Tahmuras, the binder of demons.
EN384 : ردیف از کل
پسر بد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بُد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه تهمورس دیوبند
پسر بُد مر او را یکی هُوشمند
گرانمایه طهمُورث دیو بند
پسر بد مر اورا یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیوبند
پسر بد مرو را یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بد مراورا یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بد مراورا یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیوبند
***
تهمورث آمد و بر جایگاه پدر بر تخت نشست و کمر همت به شهریاری بست.
FAHe ascended his father's royal throne and girded himself to rule the kingdom.
EN385 : ردیف از کل
بیامد بتخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر بهبست
بیامد به تخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر، ببست
بیابد تخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر ببست
بیامد بتخت پدر برنشست
بشاهی کمر بر میان بر ببست
بیامد نشست از بر تخت زر
بشاهی کمر بر میان جون بدر
بیآمد به تخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر به بست
بیامد بتخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر به بست
بیامد بتخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میانبر ببست
***
دانشمندان و موبدان لشکر را گرد آورد و سخنان بسیار نیکو و ارزشمندی بر زبان آورد.
FAHe summoned the wise priests of the realm and spoke eloquently of many important matters.
EN386 : ردیف از کل
همه موبدانرا ز لشگر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه موبدان را ز لشکر بخواند
بخوبی چه مایه سخنها براند
همه موبدان را ز لشگر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا ز لشکر بخواند
بخوبی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا ز لشکر بخواند
بحرفی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا زلشکر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه مُوبدانرا ز لشکر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا زلشکر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
***
چنین گفت که امروز این تخت، تاج، گرز و نماد پادشاهی شایسته من است.
FAHe announced that today the throne, crown, and royal mace rightly belong to him.
EN387 : ردیف از کل
چنین گفت کامروزاین تخت و گاه
مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه
چنین گفت ک:« امروز تخت و کلاه
مرا زیبد و تاج و گنج و سپاه
چنین گفت کامرُوز این تخت و گاه
مرا زیبد و خسروانی کُلاه
چنین گفت کامروز تخت و کلاه
مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
چنین گفت کامروز تخت و کلاه
مران بید و تاج و آیین و گاه
چنین گفت که امروز این تخت وگاه
مرا زیبد وتاج وگرز وکلاه
چنین گفت کامروزاین تختگاه
مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه
چنین گفت کامروز این تخت و گاه
مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه
***
با خرد و تدبیر جهان را از پلیدیها پاک خواهم کرد و نام نیکی از خود به یادگار میگذارم.
FAI shall cleanse the earth of evils through wisdom, establishing an enduring and noble path.
EN388 : ردیف از کل
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کهی گرد پای
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم در کُهی گرد، پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در گئی گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در گهی گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس انگه درنگی کنم گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه زگیتی کنم گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کهی گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کهی گرد پای
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
