***
کاخ او را به آتش کشید و آن عمارت بلند و باشکوه را با خاک یکسان کرد.
FAHe set fire to the palace halls and tore down the lofty building to the ground.
EN836 : ردیف از کل
بایوان او آتش اندر فکند
بپای اندر آورد کاخ بلند
به ایوان او آتش اندر فکند
ز پا اندر آورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فکند
بپای اندر آورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فگند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
بایوان اوآتش اندر فکند
ز پایاندر آورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فگند
زپای اندر آورد کاخ بلند
با یوان او آتش اندر فکند
بپای اندرا ورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فگند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
***
هنگامی که فریدون به شانزده سالگی رسید، از فراز کوه البرز به دشت فرود آمد.
FAWhen Fereydun reached the age of sixteen, he descended from Mount Alborz into the plains.
EN837 : ردیف از کل
چو بگذشت بر آفریدون دوهشت
زالبرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت از آن، بر فریدون دو هشت
ز البرزکوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت بر آفریدُون دوهشت
ز البرز کوه اندرآمد بدشت
چو بگذشت ازان بر فریدون دوهشت
زالبرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشتبر آفریدون دو هشت
از البرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت برآفریدون دو هشت
از البرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشتبرآفریدون دو هشت
زالبرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد بدشت
***
نزد مادر آمد، پرسوجو کرد و گفت رازهای پنهان زندگیام را برایم بازگو کن.
FAHe went to his mother, inquiring: reveal to me the secrets of my hidden origin.
EN838 : ردیف از کل
بر مادر آمد پژوهیدو گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
برِ مادر آمد، پژوهید و گفت
که: «بگشای بر من، نهان، از نهفت
برمادر آمد پژوهید وگفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهنده گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید وگفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید وگفت
که بگشایبر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
***
به من بگو پدرم چه کسی بود و من از چه تبار و نژادی هستم؟
FATell me who my father was, and from what noble stock and lineage I descend.
EN839 : ردیف از کل
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
نگویی؟ مرا، تا که بودم پدر!
کیم من؟ ز تخم کدامین گهر!»
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
بگو مر مرا تاکه بودم پدر
کیم من زتخم کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من ز تخم کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
***
در میان بزرگان خود را چگونه معرفی کنم؟ داستانی سنجیده و دانا برایم بگو.
FAWhat shall I declare my lineage to be among assemblies? Recount my true story with wisdom.
EN840 : ردیف از کل
چگویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
این بند را ندارد
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
[چه گویم کیم برسر انجمن
یکی دانشی داستانم بزن]
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانم بزن
چگویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانم بزن
چگویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
***
فرانک گفت ای فرزند جویای نام، هرآنچه را پرسیدی بیپرده برایت بازگو میکنم.
FAFaranak replied: O fame-seeking son, I will tell you everything you have asked to know.
EN841 : ردیف از کل
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
فرانک بدو گفت ک:«ای نامجوی
بگویم ترا، هرچه گفتی بگوی؛
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتم بگوی
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هرچه گفتی بگوی
فرانک بدو گفت که ای نامجوی
بگویم ترا هر که گفتی بگوی
فرانک بدوگفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتم بگوی
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
***
بدان که در سرزمین ایران، مردی پاکنهاد به نام آبتین میزیست.
FAKnow that within the borders of Iran, there lived a noble man named Abtin.
EN842 : ردیف از کل
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس، کز مرز ایرانزمین
یکی مرد بُد، نام او آبتین؛
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کزمرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آتبین
***
او از نسل شاهان کیانی، هشیار، خردمند، پهلوان و بیآزار بود.
FAHe sprang from royal Kayanian stock—vigilant, wise, heroic, and gentle-hearted.
EN843 : ردیف از کل
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گُرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
زتخم کیان بود وبیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
زتخم کیان بود وبیدار بود
خردمند و گرد و بی آزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند گرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد [و] بی آزار بود
***
نژادش به تهمورث پهلوان میرسید و نیاکانش را نسل به نسل به یاد داشت.
FAHis lineage traced back to heroic Tahmuras, remembered faithfully through generations of fathers.
EN844 : ردیف از کل
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
ز تهمورسِ گُرد بودش نژاد
پدر، بر پدر بر، همی داشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همیداشت یاد
زطهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
زطهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدربر پدربر همیداشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدربر همی داشت یاد
***
او پدر تو و همسر نیک من بود و روشنایی روزهای من تنها با حضور او بود.
FAHe was your father and my noble spouse; bright daylight held meaning for me only through him.
EN845 : ردیف از کل
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بُد ترا، مر مرا، نیک شوی
نبد، روز؛ روشن مرا، جز بدوی
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا و مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا مرمرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا ومرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
***
ستارهشناس به ضحاک گفته بود که فریدون روزگار پادشاهیات را به پایان خواهد برد.
FAThe astrologer had warned Zahhak that Fereydun would bring an end to his tyrannical days.
EN846 : ردیف از کل
بضحاک گفتش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدون بسر
این بند را ندارد
بضحاک گفتش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدُون بسر
این بند را ندارد
کجا گفته بودش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدون بسر
این بند را ندارد
بضحّاک گفتش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدون بسر
این بند را ندارد
***
چنان شد که ضحاک جادوپرست برای کشتن تو به جستوجو در سراسر ایران دست یازید.
FAThus the sorcery-worshipping Zahhak reached out across Iran to take your innocent life.
EN847 : ردیف از کل
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چُنان بُد که ضحاک جادوپرست
از ایران بجان تو یازید دست؛
چنان بد که ضحّاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحّاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بدکه ضحّاک جادوپرست
ازایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یاز ید دست
***
من تو را از چنگال او پنهان داشتم و چه روزهای تلخ و سختی را سپری کردم.
FAI hid you from his cruel grasp, enduring many harrowing and bitter days.
EN848 : ردیف از کل
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
از او من، نهانت همی داشتم
چه مایه ببد، روز، بگذاشتم
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همیداشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
***
پدرت، آن مرد جوان و ارجمند، جان شیرین خود را فدای زندگی تو کرد.
FAYour father, that noble young hero, sacrificed his sweet life for your sake.
EN849 : ردیف از کل
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد، پیش تو، روشنروان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدی کرده پیش تو روشن روان
پدرتآن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو روشن روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرده پیش تو روشن روان
پدرت آنگرانمایهمرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
***
بر شانههای ضحاک جادوگر دو مار رویید و روزگار مردم ایران را تباه ساخت.
FAUpon the shoulders of sorcerer Zahhak two serpents grew, bringing devastation upon Iran.
EN850 : ردیف از کل
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست وبر آورد زایران دمار
این بند را ندارد
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد زایران دمار
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد از ایران دمار
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برستو برآمد زمردم دمار
ابر کتف ضحّاک جادو دو مار
برست وبر آورد به ایران دمار
ابر کتف ضحّاک جادو دو مار
برست و براورد زایران دمار
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برستو برآورد از ایران دمار
***
مغز سر پدرت را خالی کردند و آن را خوراک آن دو مار اژدهاپیکر ساختند.
FAThey emptied your father's skull of its brain, feeding it to those dragon-like serpents.
EN851 : ردیف از کل
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
این بند را ندارد
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پرداختند
مر آن اژدها را خورش ساختند
سر بابتاز مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پر داختند
مر آن اژدها را خورش ساختند
***
سرانجام من به بیشهای دورافتاده رفتم که هیچکس گمان وجودش را هم نمیبرد.
FAEventually I retreated into a secluded grove where no one could ever suspect our presence.
EN852 : ردیف از کل
سر انجام رفتم سوی بیشهای
که کس را نبد ایچ اندیشهای
سر انجام رفتم سوی بیشه ای
که کس را نه زان بیشه اندیشه ای
سر انجام رفتم سوی بیشۀ
که کس را نبُد ایچ اندیشۀ
سرانجام رفتم سوی بیشۀ
که کس را نه زان بیشه اندیشۀ
سر انجام رفتم سوی بیشه
که کسرا نبد هیچ اندیشه
سرنجام رفتم سوی بیشۀ
که کسرا نبود هیچ اندیشۀ
سر انجام رفتم سوی بیشۀ
که کس را نبد ایچ اندیشۀ
سر انجام رفتم سوی بیشهای
که کس را نبود ایچ اندیشهای
***
در آنجا گاوی دیدم چون بهار خرم و زیبا، که سر تا پایش آراسته به رنگها و نگارهای دلانگیز بود.
FAThere I saw a cow wondrous as spring, adorned from head to foot with dazzling colors.
EN853 : ردیف از کل
یکی گاو دیدم چه خرم بهار
سراپای نیرنگ ورنگ و نگار
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
یکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای نیرنگو رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار
سراپای نیرنگو رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خّرم بهار
سراپای او پر زرنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خُرّم بهار
سراپای نیرنگ رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای او پر ز رنگ و نگار
***
نگهبان آن گاو در کنارش نشسته بود و با احترامی شاهانه به خدمتش میپرداخت.
FAIts herdsman sat attentively beside it, tending the magnificent creature with royal reverence.
EN854 : ردیف از کل
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته به پیش اندرون شاه فش
نگهبان او، دست کرده به کَش
نشسته به پیش اندر، او شاهفش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته به پیش اندرون شاه فش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته بیشه درون شاهفش
نگهبان او دست کرده بکش
نشسته بپیش اندرون شاه فش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته به پیشاندرون شاهفش
نگهباناو پای کرده بکش
نشسته به پیش اندرون شاهفش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته بپیش اندرون شاهفش
***
تو را مدتی دراز به او سپردم و او تو را در آغوش پرمهرش با ناز و نوازش پرورد.
FAI entrusted you to him for a long season, and he nursed you tenderly in his loving care.
EN855 : ردیف از کل
بدو دادمت روزگار دراز
ببر بر همی پروریدت بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت بِبَر بر، بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
ببر بر همی پروریدت بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروردیدت ببر بر بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت ببر بر بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت ببر بر بناز
بدو دادمت روزگار دراز
ببر بر همی پروریدت بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت ببر بر بناز
***
با نوشیدن شیر آن گاو طاووسگون، قامتی بلند و تنومند چون دلاوری بیباک یافتی.
FADrinking milk from that peacock-hued cow, you grew mighty and formidable as a bold warrior.
EN856 : ردیف از کل
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو تاووس رنگ
برافراختی چون دلاور پلنگ
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
بر افراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو طاوسرنگ
برافراختی چون دلاور پلنگ
ز پستانان گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاور نهنگ
زپستان آن گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
بر افراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو طاووس رنگ
بر افراختی چون دلاور نهنگ
***
سرانجام خبر آن گاو و آن مرغزار خرم یکبهیک به گوش پادشاه ستمگر رسید.
FAAt last word of that wondrous cow and the lush meadow reached the ears of the tyrant king.
EN857 : ردیف از کل
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
خبر شد یکا یک بر شهریار
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
خبر شد یکا یک بر شهریار
سر انجام زان گاو وآن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
سرانجام ازآن گاو و آن مرغزار
یکا یک خبر شد بر شهریار
سرنجام از آن گاو وآن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
سرانجامزان گاو وآن مرغزار
خبر شد یکا یک بر شهریار
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
***
ناگهان تو را از آن بیشه بیرون بردم و از خاک ایران و دیار و خانهمان دل کندم.
FASuddenly I carried you away from the grove, tearing us from Iran and our ancestral home.
EN858 : ردیف از کل
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
بریدم ز ایران و از خانمان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
گریزنده زِایوان و از خانومان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
بریدم ز ایران و از خانمان
زبیشه ببردم ترا ناگهان
گریزنده زایوان و از خان ومان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
گریزان زایوان و از خان و مان
زبیشه ببردم ترا ناگهان
گریزان زایران واز خان ومان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
بریدم زایران و از خانمان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
گریزان ز ایران و از خانو مان
***
ضحاک آمد و آن گاو گرانمایه را کشت؛ همان دایه مهربان و بیزبان تو را نابود کرد.
FAZahhak came and slaughtered that precious creature, your mute, gentle foster mother.
EN859 : ردیف از کل
بیامد بکشت آنگرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
بیامد، بکُشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان، مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
***
از کاخ پدرت نیز چنان خاکی به آسمان برآورد که آن عمارت بلند را با خاک یکسان ساخت.
FAAnd from your father's palace he raised dust to the skies, turning that lofty hall into ruins.
EN860 : ردیف از کل
وز ایوان او تا بخورشید خاک
بر آورد و کرد آن بلندیمغاک
اُز ایوان ما تا بخورشید خاک
بر آورد و، کرد آن بلندی، مغاک»
وز ایوان او تا بخورشید خاک
بر آورد و کرد آن بلندی مغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
بر آورد و کرد آن بلندی مغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
برآورد وکرد آن بلندی مغاک
وزایوان ما تا بخورشید خاک
براوردکرد از بلندیمغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
بر آوردو کرد از بلندی مغاک
***
چون فریدون سخنان مادر را شنید، خشمگین شد و خون در رگهایش به جوش آمد.
FAHearing his mother's words, Fereydun was stirred to righteous fury and boiled with wrath.
EN861 : ردیف از کل
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر در آمد بجوش
فریدون چو بشنید، بگشاد گوش؛
ز گفتار مادر برآمد بجوش
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر در آمد بجوش
فریدون چو بشنید بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد بجوش
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
زگفتار مادر برآمد بجوش
فریدون بر آشفت وبگشاد گوش
زگفتار مادر برآمد بجوش
فریدون براشفتو بگشاد گوش
ز گفتار مادر درامد بجوش
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر بر آمد بجوش
***
دلش پر از اندوه و سرش آکنده از کینه شد و از شدت خشم ابروانش در هم کشیده شد.
FAHis heart filled with pain and mind with vengeance, and his brow furrowed with fierce anger.
EN862 : ردیف از کل
دلش گشت پر درد وسر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد و، سر پر ز کین
به ابرو، ز خشم اندر آورد، چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش پر زدرد وسرش پر زکین
بر ابرو زخشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد وسر پر زکین
بابروز خشم اندرآورد چین
دلش پر ز دردو سر ش پر ز کین
بر ابرو ز خشم اندر آورد چین
***
به مادر پاسخ داد که شیر بیشه تنها با آزمون نبرد و دلاوری شناخته میشود.
FAHe replied to his mother: a lion only proves its fearless valor through the trial of battle.
EN863 : ردیف از کل
چنینداد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر بآزمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر، که: «شیر
نگردد، مگر بآزمایش، دلیر
چنینداد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بآزمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر ز آزمایش دلیر
چنینداد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بازمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بآزمودن دلیر
چنینداد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بآزمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بازمودن دلیر
***
اکنون که آن جادوپرست چنین ستمی کرده، من باید دست به شمشیر انتقام ببرم.
FANow that the sorcery-worshipper has done his evil, I must lay my hand upon the sword.
EN864 : ردیف از کل
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد، جادوپرست
مرا برد باید بشمشیر دست؛
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا بُرد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنونکردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
***
به یاری خداوند پاک گام برمیدارم و کاخ و دودمان ضحاک را با خاک یکسان خواهم کرد.
FABy the command of the pure Lord I shall march forth, razing Zahhak's palace to the dust.
EN865 : ردیف از کل
بپویم بفرمان یزدان پاک
بر آرم ز ایوان ضحاک خاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحاک، خاک»
بپویم بفرمان یزدان پاک
برارم از ایوان ضحّاک خاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
برآرم زایوان ضحاک خاک
ببویم بفرمان یزدان پاک
برآرم ز ایوان ضحاک خاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
برآرم زایوان ضحّاک خاک
بپویم بفرمانیزدان پاک
برارم از ایوان ضحّاکخاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
بر آرم ز ایوان ضحاک خاک
***
مادرش گفت این اندیشه درست نیست؛ تو به تنهایی توان رویارویی با تمام لشکریان جهان را نداری.
FAHis mother cautioned him that this was unwise, as he could not stand alone against the world.
EN866 : ردیف از کل
بدو گفت مادر که اینرای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
بدو گفت مادر که: «این، رای نیست؛
ترا با جهان، سربسر، پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربسر پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربسر پای نیست
بدو گفت مادر که اینرای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
بدو گفت مادر که اینرای نیست
ترا با جهانسربسر پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
***
ضحاک بر تخت شاهی تکیه دارد و لشکری عظیم آماده جانفشانی و فرمانبرداری از اوست.
FAZahhak holds the crown and throne, with vast armies fully girded to obey his royal commands.
EN867 : ردیف از کل
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحاک با تاجو گاه
میان بسته فرمان او را سپاه؛
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان اورا سپاه
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحّاک با تاج وگاه
میان بسته فرمان اورا سپاه
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میانبسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
***
هرگاه بخواهد، صدها هزار جنگاور از هر سرزمینی برای پیکار با تو صف میکشند.
FAWhenever he summons, hundreds of thousands of warriors from every realm stand ready for battle.
EN868 : ردیف از کل
چوخواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بستهاند از در کارزار
چو خواهد ز هر کشوری سدهزار؛
کمر بسته، او را کند کارزار
چوخواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بستهاند از درکارزار
چو خواهد زهر کشوری صدهزار
کمر بسته اورا کند کارزار
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بستهاو را کند کارزار
چو خواهد زهر کشوری صدهزار
کمر بسته اورا کند کارزار
چوخواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بسته آیدکندکا رزار
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بسته آید کند کارزار
***
آیین خونخواهی و نبرد شیوهای دیگر دارد؛ جهان را با چشم خامی و جوانی منگر.
FAThe laws of retribution require far more than this; do not view the world with youthful rashness.
EN869 : ردیف از کل
جز اینست آئین پیوند و کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آیین پیوندِ کین
جهان را بچشم جوانی مبین!
جز اینست آئین و پیوند کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آیین پیوند وکین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست موند وآئین کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز این است آئین پیوند وکین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آئین پیوند و کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آئین پیوندو کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
***
زیرا هر کس باده جوانی نوشید و سرمست شد، در جهان کسی را جز خود ندید و تباه گشت.
FAFor whoever drinks the wine of youthful pride sees no one in the world but himself and falls.
EN870 : ردیف از کل
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن کسندید
که هر کاو نبیدِ جوانی چشید
بگیتی جزاز خویشتن را ندید؛
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن کسندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتنرا ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتنرا ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
***
در آن مستی غرور جان خود را بر باد میدهد؛ امیدوارم روزگارت همواره شادمان و فرخنده باشد.
FAIn that rash arrogance one loses his life; may your days be nothing but joyous and blessed.
EN871 : ردیف از کل
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
بدان مستی اندر، دهد سر بباد!
ترا روز، جز شاد و خرّم مباد!»
بدآن مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرّم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
بدآن مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد وخرّم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرّم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
***
ای فرزند پند مرا به یاد داشته باش و هر سخنی جز اندرز مادر را بیهوده بدان.
FARemember my counsel, my son, and let all words other than a mother's guidance be like wind.
EN872 : ردیف از کل
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
این بند را ندارد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
***
چنین شد که ضحاک شب و روز نام فریدون را بر زبان میآورد و از او هراسان بود.
FAMeanwhile, Zahhak spoke Fereydun's name day and night, haunted ceaselessly by fear.
EN873 : ردیف از کل
چنانبد کهضحاک خود روز و شب
بنام فریدون گشادی دو لب
چنان بُد که ضحاک، خود؛ روزوشب
بنام فریدون گشادی دو لب!
چنان بد که ضحّاک خود روز و شب
بنام فریدُون گشادی دو لب
چنان بد که ضحاک را روز و شب
بنام فریدون گشادی دولب
چنانبد کهضحاک خود روز و شب
بنام فریدون گشادی دو لب
چنان بد که ضحّاک خود روز وشب
بیاد فریدون گشادی دو لب
چنانبدکه ضحّاک خود روز و شب
بنام فریدون گشادی دو لب
چنان بد که ضحاک خود روزو شب
بیاد فریدون گشادی دو لب
***
با آن همه شوکت و قدرت، از بیم سرنگونی، دلش از نام فریدون پر از وحشت میشد.
FADespite his supreme power, dread of falling filled his heart with trembling terror of Fereydun.
EN874 : ردیف از کل
بدان برز و بالا ز بیم نشیب
شدی از فریدون دلشپر نهیب
بران برز بالا، ز بیم نشیب
شده از فریدون، دلش پرنهیب
بدآن برز و بالا ز بیم نشیب
شدی از فریدون دلش پر نهیب
بران برز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب
بدان برز و بالا ز بیم نشیب
شدهز افریدون دلش پر نهیب
بد آن برز بالا ز بیمش نشیب
شده زآفریدون دلش پر نهیب
بدان برز و بالا ز بیم نشیب
شدیاز فریدون دلشپر نهیب
بدان برز [و] بالا ز بیم نشیب
دلش زافریدون شده پر نهیب
***
روزی ضحاک بر تخت عاج نشسته بود و تاجی از فیروزه بر سر نهاده بود.
FAOne day Zahhak sat upon an ivory throne, wearing a crown of turquoise upon his head.
EN875 : ردیف از کل
چنان بد که یکروز بر تختعاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
چنان بُد که یک روز بر تخت آج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج؛
چنان بد که یکروز بر تختعاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده بسربر ز پیروزه تاج
نشسته یکی روز بر تخت عاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
چنان بد که یکروز بر تخت عاج
نهاده بسر بر زپیروزه تاج
چنان بدکه یکروزبر تخت عاج
نهاده بسر برز پیروزه تاج
چنان بدکه یک روز برتخت عاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
