***
از هر گوشه کشوری مدعی پادشاهی سر برآورد و نامجویانی به دعوی فرمانروایی برخاستند.
FARival contenders for the crown emerged in every region, each seeking supreme power.
EN643 : ردیف از کل
پدید آمد از هر سوئی خسروی
یکی نامجوئی ز هر پهلوی
پدید آمد از هر سویی خسرَوی
یکی نامجویی ز هر پَهلَوی
پدید آمد از هر سوئی خسروی
یکی نامجوئی ز هر پهلوی
پدید آمد از هر سوی خسروی
یکی نامجوئی ز هر پهلوی
پدید آمد از هر سوی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلوی
پدید آمد از هر سوی خسروی
یکی نامداری زهر پهلوی
پدید آمد از هر سوئی خسروی
یکی نامجوئی ز هر پهلوی
پدید آمد از هر سوی خسروی
یکی نامداری ز هر پهلوی
***
سپاهیانی گرد آوردند و آماده نبرد شدند، در حالی که مهر جمشید را به کلی از دل رانده بودند.
FAThey marshaled forces and prepared for war, having purged all love for Jamshid from their hearts.
EN644 : ردیف از کل
سپه کرده وجنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مِهر جمشید پرداخته
سپه کرده وجنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
سپه کرده و جنگ را ساخت
دل از مهر جمشید پرداخت
سپه کرده وجنگرا ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
سپه کرده وجنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
سپه کردهو جنگرا ساخته
دل ازمهر جمشید پرداخته
***
سرانجام لشکری بزرگ از ایران برخاست و راه سرزمین تازیان را در پیش گرفت.
FASoon a united host arose from Iran and marched toward the lands of the Arabs.
EN645 : ردیف از کل
یکا یک از ایران بر آمد سپاه
سوی تازیان بر گرفتند راه
یکایک از ایران بیامد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راه
یکا یک از ایران بر آمد سپاه
سوی تازیان بر گرفتند راه
یکایک زایران بر آمد سپاه
سوی تازیان بر گرفتند راه
یکایک از ایران بیامد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راه
یکایک از ایران برآمد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راه
یکا یک از ایران بر امد سپاه
سوی تازیان بر گرفتند راه
یکا یک از ایران بر آمد سپاه
سوی تازیان بر گرفتند راه
***
شنیده بودند که در آنجا پادشاهی سهمگین با اندامی اژدهاگون فرمان میراند.
FAThey had heard that a terrifying, dragon-like ruler held dominion there.
EN646 : ردیف از کل
شنیدند کانجا یکی مهتر است
پر از هول آن اژدها پیکر است
شنودند کانجا یکی مهتر است
پر از هول شاه، اژدها پیکر است
شنیدند کانجا یکی مهتر است
پر از هول آن اژدها پیکر است
شنودند کانجا یکی مهترست
پر از هول شاه اژدها پیکرست
شنیدند کانجا یکی مهترست
پر از هول شاه اژدها پیکرست
شنودند کآنجا یکی مهتر است
پر از هول شاه اژدها پیکر است
شنیدند کانجا یکی مهتر است
پر از هول آن اژدها پیکر است
شنودند کانجا یکی مهتر ست
پر از هول شاه اژدها پیکر ست
***
سواران ایرانی که در پی پادشاهی تازه بودند، همگی به درگاه ضحاک روی آوردند.
FAThe Iranian cavalry, seeking a new sovereign, turned their allegiance entirely to Zahhak.
EN647 : ردیف از کل
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یکسر بضحاک روی
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یکسر، بضحاک، روی
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یکسر بضحّاک رُوی
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر بضحاک روی
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یکسر بضحاک روی
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یکسر بضحّاک روی
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یکسر بضحّاک روی
سواران ایران همه شاه جوی
نهادند یکسر بضحاک روی
***
بر او درود فرستادند و او را به عنوان پادشاه سرزمین ایران برگزیدند.
FAThey hailed him as their king and proclaimed him ruler over the lands of Iran.
EN648 : ردیف از کل
بشاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
بشاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایرانزمین خواندند
بشاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
بشاهی برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
بشاهی برو افرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
بشاهی برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
بشاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
بشاهی برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
***
آن پادشاه اژدهاپیکر شتابان چون باد آمد و در خاک ایران تاج پادشاهی بر سر نهاد.
FAThat dragon-like monarch swept in like the wind and placed the crown of Iran upon his head.
EN649 : ردیف از کل
کی اژدهافش بیامد چو باد
بایران زمین تاج بر سر نهاد
این بند را ندارد
کی اژدهافش بیامد چو باد
برایران زمین تاج بر سر نهاد
کی اژدهافش بیامد چو باد
بایران زمین تاج بر سر نهاد
کی اژدهافش بیامد چو باد
بایران زمین تاج بر سر نهاد
کی اژدهافش بیآمد چو باد
بایران زمین تاج بر سر نهاد
کی اژدهافش بیامد چو باد
بایران زمین تاج بر سر نهاد
کی اژدهافش بیامد چو باد
بایران زمین تاج بر سر نهاد
***
لشکری عظیم از جنگاوران ایران، سرزمین تازیان و دیگر کشورها برگزید.
FAHe gathered a massive army composed of champions from Iran, Arabia, and surrounding lands.
EN650 : ردیف از کل
از ایران واز تازیان لشگری
گزین کرد گردان هر کشوری
از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد، گردان هر کشوری
از ایران واز تازیان لشگری
گزین کرد گردان هر کشوری
از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گرد ازهمه کشوری
از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گرد ان هر کشوری
از ایران واز تازیان لشکری
گزین کرد گردان هر کشوری
از ایران واز تازیان لشکری
گزین کرد گردان هر کشوری
از ایرانو از تازیان لشکری
گزین کرد گردان هر کشوری
***
ضحاک به سوی تخت پادشاهی جمشید تاخت و جهان را بر او مانند نگین انگشتری تنگ ساخت.
FAZahhak marched toward Jamshid's throne, closing in around him like a tightening ring.
EN651 : ردیف از کل
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بر اوی
این بند را ندارد
سُوی تخت جمشید بنهاد رُوی
چو انگشتری کرد گیتی براوی
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بر اوی
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بر وی
***
هنگامی که بخت جمشید سست شد، آن فرمانروای تازه او را در تنگنایی سخت گرفتار کرد.
FAWhen Jamshid's fortune declined, the new conqueror trapped him in dire straits.
EN652 : ردیف از کل
چو جمشید را بخت شد کند رو
به تنگ آوریدش جهاندار نو
چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندرآمد، جهاندار نو؛
چو جمشید را بخت شد کند رو
بتنگ آوریدش جهاندار نو
چو جمشید را بخت شد کندرو
بتنگ اندر آمد جهاندار نو
چو جمشید را بخت شد کند رو
بتنگ اندر آمد جهاندار نو
چو جمشید را بخت شد کندرو
بتنگ آوریدش جهاندار نو
چو جمشید را بخت شد کند رو
به تنگ آوریدش جهاندار نو
چو جمشید را بخت شد کندرو
بتنگ آوریدش جهاندار نو
***
جمشید گریخت و تخت، تاج، بزرگی و شوکت پادشاهی را ناگزیر واگذاشت.
FAJamshid fled, surrendering the royal throne, crown, greatness, and majesty.
EN653 : ردیف از کل
برفت وبدو داد تخت و کلاه
بزرگی ودیهیم و تخت و کلاه
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
برفت وبدو داد تخت و کلاه
بزرگیّ و دیهیم و گنج و سپاه
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
برفت وبدو داد تخت وکلاه
بزرگی ودیهیم وگنج وسپاه
برفت وبدو داد تخت و کلاه
بزرگیّ ودیهیم وگنج وسپاه
برفتو بدو داد تختو کلاه
بزرگیو دیهیمو گنجو سپاه
***
جمشید ناپدید شد و روزگارش سیاه گشت و تخت و کلاه شاهی را به ضحاک سپرد.
FAHe went into hiding as his world darkened, leaving the crown and kingdom to Zahhak.
EN654 : ردیف از کل
نهان گشت و گیتی برو شد سیاه
سپردش بضحاک تخت و کلاه
نهان گشت و گیتی بر او شد سیاه
سپردش بضحاک تخت و کلاه
نهان گشت و گیتی براو شد سیاه
سپردش بضحّاک تخت و کلاه
این بند را ندارد
نهان گشت و گیتی برو شد سیاه
سپردش بضحاک تخت و کلاه
نهان گشت وگیتی برو شد سیاه
سپردش بضحّاک تخت وکلاه
نهان گشت و گیتی برو شد سیاه
سپردش بضحّاک تخت وکلاه
نهان گشتو گیتی برو شد سیاه
سپرده بضحاک تختو کلاه
***
به مدت صد سال هیچکس در جهان او را ندید و از دیدگان همه مردم پنهان ماند.
FAFor a hundred years no one laid eyes upon him, as he remained hidden from all humankind.
EN655 : ردیف از کل
چو صدسالش اندر جهان کس ندید
زچشم همه مردمان ناپدید
چو سد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهیّ و او ناپدید
چو صدسالش اندر جهان کس ندید
ز چشم همه مردمان ناپدید
چو صدسالش اندر جهان کس ندید
برو نام شاهی و او ناپدید
چو صد سالش اندر جهان کس ندید
ز چشم همه مردمان ناپدید
چو صد سالش اندر جهان کس ندید
زچشم همه مردمان نا پدید
چوصد سالش اندر جهان کس ندید
ز چشم همه مردمان ناپدید
چوصد سالش اندر جهان کس ندید
ز چشم همه مردمان ناپدید
***
در صدمین سال، روزی در کرانه دریای چین آن پادشاه تیرهروز پدیدار شد.
FAIn the hundredth year, by the Sea of China, that fallen king was finally sighted.
EN656 : ردیف از کل
صدم سال روزی بدریای چین
پدید آمد آنشاه نا پاک دین
سدم سال روزی، بدریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاکدین
صدم سال رُوزی بدریای چین
پدید آمد آنشاه ناپاک دین
صدم سال روزی بدریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
صدم سال روزی بدریای چین
پدید آمد ان شاه ناپاک دین
صدم سال روزی بدریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
صدم سال روزی بدریای چین
پدید آمد آنشاه ناپاک دین
صدم سال روزی بدریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
***
چون ضحاک ناگهان او را به چنگ آورد، لحظهای به او مهلت نداد.
FAWhen Zahhak seized him unexpectedly, he gave him not a single moment's respite.
EN657 : ردیف از کل
چو ضحاکش آورد نا گه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
چو ضحاکش آورد ناگه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
چو ضحّاکش آورد نا گه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
چو ضحاکش آورد ناگه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
چو ضحاکش آورد ناگه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
چو ضحّاکش آورد ناگه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
چو ضحّاکش آورد نا گه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
چو ضحاکش آورد نا گه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
***
پیکر او را با اره به دو نیم کرد و به گمان خود جهان را از بیم او آسوده ساخت.
FAHe sawed his body in two, thinking he had cleansed the world of any rival threat.
EN658 : ردیف از کل
باره مر او را بدو نیم کرد
جهانرا ازاو پاک وبی بیم کرد
به ارّه مر او را، بدو نیم کرد
جهان را ازو، پاک، بی بیم کرد
بارّه مر او را بدو نیم کرد
جهانرا از او پاک وبی بیم کرد
بارّش سراسر بدو نیم کرد
جهانرا ازو پاک بی بیم کرد
باره سراسر بدو نیم کرد
جهانرا ازو پاک بی بیم کرد
بارّه مرورا بدو نیم کرد
جهانرا ازو پاک وبی بیم کرد
بارّه مر او را بدو نیم کرد
جهانرا ازو پاک وبی بیم کرد
بارّه مر اورا بدو نیم کرد
جهانرا ازو پاکو بی بیم کرد
***
مدتی از دم آتشین آن اژدها پنهان بود، اما سرانجام نتوانست از چنگال سرنوشت برهد.
FAHe hid for long from the dragon's breath, yet could not escape his grim destiny in the end.
EN659 : ردیف از کل
نهان بود چند از دم اژدها
بفرجام هم زد نیامد رها
نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم زو رها
نهان بود چند از دم اژدها
بفرجام هم زاو نیامد رها
نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد بفرجام هم زو رها
نهان بود چند از دم اژدها
بفرجام هم رو نیابد رها
نهان بود چند از دم اژدها
بفرجام هم زو نیآمد رها
نهان بود چند از دم اژدها
بفرجام هم زو نیامد رها
نهان بود چند ازدم اژدها
بفرجام هم زو نیامد رها
***
آن شکوه پادشاهی و کاخ پرجلال نابود شد و روزگار آن را چون کاهی ربود.
FAThat imperial majesty vanished, swept away by time just as amber attracts straw.
EN660 : ردیف از کل
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
ربودش زمانه چو بیجاده گاه
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش، چو بیجاده کاه
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
رُبودش زمانه چو بیجاده گاه
[شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه]
شد آن تخت شاهی و ان دستگاه
زمانه ربودش چو بیچاده گاه
شد آن تخت شاهی وآن دستگاه
زمانه ربودش چو بیچاده گاه
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
ربودش زمانه چو بیجاده گاه
شد آن تخت شاهیو آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
***
پیش از این چه کسی بر تخت شاهی نشست و از رنجهای این جهان چه بهرهای برد؟
FAWho sat upon the royal throne before this, and what profit did he reap from all his toil?
EN661 : ردیف از کل
از این پیش بر تخت شاهی کهبود
از آن رنج بردنچه آمدش سود
ازو بیش بر تخت شاهی که بود
بران رنج بردن چه آمدش سود
از این بیش بر تخت شاهی که بود
از آن رنج بردنچه آمدش سود
[ازو بیش بر تخت شاهی که بود
بران رنج بردن چه آمدش سود]
ازو بیش بر تخت شاهی نبود
وزان رنج بردن بیامدش سود
ازو بیش بر تخت شاهی که بود
از آن رنج بردن چه آمدش سود
از این پیش بر تخت شاهی که بود
ازان رنج بردن چه آمدش سود
از و پیش بر تخت شاهی که بود
ازان رنج بردن چه آمدش سود
***
هفتصد سال بر او گذشت و رویدادهای نیک و بد فراوانی را تجربه کرد.
FASeven hundred years passed over him, bringing forth a vast array of good and evil.
EN662 : ردیف از کل
گذشته براو سالیان هفتصد
پدید آوریدش بسی نیک وبد
گذشته بر او سالیان هفتسد
پدید آوریده همه نیک و بد
گذشته براو سالیان هفتصد
پدید آوریده بسی نیک و بد
گذشته برو سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
گذشته برو سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
گذشته بدو سالیان هفتصد
پدید آوریدش بسی نیک وبد
گذشته براو سالیان هفتصد
پدید آوریده بسی نیک وبد
گذشته برو سالیان هفت صد
پدید آوریدش بسی نیکو بد
***
چه فایدهای در زندگی دراز است وقتی روزگار سرانجام راز مرگ را بر تو میگشاید؟
FAOf what avail is a prolonged life when the world will never disclose its secrets to you?
EN663 : ردیف از کل
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادنت راز
چه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادنت راز
چه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد کشادنت راز
چباید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد کشادنت راز
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادنت راز
چه باید همی زندگانی دراز
که گیتی نخواهد گشادنت راز
***
جهان نخست تو را با شیرینی و ناز میپرورد و جز سخنان نرم و دلپذیر به گوشت نمیرساند.
FAIt nurtures you with sweet honey, letting nothing but gentle murmurs reach your ears.
EN664 : ردیف از کل
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید بگوش
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید بگوش
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید بگوش
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید بگوش
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آوای نرمت نیارد بگوش
همی پروراندت با شهد ونوش
جز آواز نرمت نیآید بگوش
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیامد بگوش
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید بگوش
***
درست هنگامی که میپنداری جهان با تو مهربان شده و چهره ناخوشایندی نشان نخواهد داد.
FAJust when you think it has pledged affection and will never show a harsh face.
EN665 : ردیف از کل
یکایک چو گوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن ببد نیز چهر
یکایک چو گویی که گسترد مِهر
نخواهد نمودن ببد نیز چهر
یکایک چگوئی که گُسترد مهر
نخواهد نمودن ببد نیز چهر
یکایک چو گوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن ببد نیز چهر
یکایک چو گویی که گسترد مهر
نخواهد نمودن بتد پر چهر
یکایک چوگوئی که گسترد مهر
که خواهد نمودن بمن مهر چهر
یکایک چگوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن ببد نیز چهر
یکایک چو گوئی که گسترد مهر
که خواهدنمودن بمن مهر چهر
***
در اوج شادی به سر میبری و همه رازهای درونت را به آن دل میسپاری.
FAWhen you are fully rejoicing and trustingly opening your heart to it.
EN666 : ردیف از کل
همه شاد باشی وشادی بدوی
همه راز دل بر گشائی بدوی
بدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دل را گشایی بدوی
همه شاد باشی وشادی بدوی
همه راز دل برگشائی بدوی
[بدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دلرا گشائی بدوی]
بدو شاد باشی و نازی بدو
همه راز دل بر گشایی برو
بدو شاد باشی ونازی بدوی
همه راز دل بر گشادی بدوی
همه شاد باشی وشادی بدوی
همه راز دل بر گشائی بدوی
همه شاد باشی وشادی بدوی
همه راز دل بر گشادی بدوی
***
ناگهان بازی فریبندهای پدید میآورد که دلت را از اندوه غرق خون میسازد.
FAIt springs a cruel twist, turning your joyful heart into bitter tears of blood.
EN667 : ردیف از کل
یکی نغز بازی برون آورد
بدلت اندر از درد خون آورد
یکی نغزبازی برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
یکی نغز بازی برون آورد
بدلت اندر از درد خون آورد
[یکی نغز بازی برون آورد
بدلت اندرون درد و خون آورد]
یکی نغز بازی برون آورد
بدلت اندر از درد خون آورد
یکی نغز بازی برون آورد
بدلت اندر از درد خون آورد
یکی نغز بازی برون آورد
بدلت اندر از درد خون آورد
یکی نغز بازی برون آورد
بدلت اندر از درد خون آورد
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
