***
جهان از وجود آن شاه کامروا در آسایش بود و پیدرپی پیامهای مهر از سوی خداوند به او میرسید.
FAThe earth rested in peaceful tranquility under him, continually blessed with divine grace.
EN507 : ردیف از کل
جهان بد بآرام از آن شاد کام
ز یزدان بدو نو بنو بد پیام
این بند را ندارد
جهان بد بآرام از آن شاد کام
ز یزدان بدو نوبنو بد پیام
این بند را ندارد
این بند را ندارد
جهان بد بآرام از آن شادکام
زیزدان بدو نو بنو بد پیام
جهان بد بآرام ازان شادکام
ز یزدان بدو نو بنو بد پیام
جهان بد بآرام ازان شادکام
ز یزدان بدو نو بنو بد پیام
***
روزگاری دراز سپری شد و مردم جز نیکی و داد از پادشاه چیزی ندیدند.
FAA considerable age went by wherein people saw nothing but goodness from their king.
EN508 : ردیف از کل
چو چندی برآمدبرین روز گار
ندیدند جز خوبی از شهر یار
این بند را ندارد
چو چندی برآمدبراین روزگار
ندیدند جز خوبی از شهریار
[چنین تا برآمد برین روزگار
ندیدند جز خوبی از کردگار]
چو چندی برآمد برین روزگار
ندیدند جز خوبی از کردگار
چو چندین برآمد برین روزگار
ندیدند جز خوبی از شهریار
چو چندی برامد برین روزگار
ندیدند جز خوبی از شهریار
چو چندی برآمد برین روزگار
ندیدند جز خوبی از شهریار
***
سراسر جهان مطیع و بنده او شده بود و شهریار با شکوه و فر بر تخت نشسته بود.
FAThe whole world had become obedient to him, and the monarch reigned in splendor.
EN509 : ردیف از کل
جهان سر بسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی
جهان سر بسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرّهی
جهان سربسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرّهی
[جهان سر بسر گشت او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی]
جهان سر بسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی
جهان سر بسر گشت مر اورا رهی
نشسته جهاندار با فرّهی
جهان سر بسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرّهی
جهان سر بسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرّ هی
***
ناگهان به تخت و بزرگی خود نگریست و در جهان کسی را برتر از خویش ندید.
FASuddenly he looked upon his exalted throne and saw no one in the world equal to himself.
EN510 : ردیف از کل
یکایک بتخت مهی بنگرید
بگیتی جز از خویشتن کسندید
یکایک بتخت مهی بنگرید
بگیتی جزاز خویشتن را ندید
یکایک بتخت مهی بنگرید
بگیتی جز از خویشتن کس ندید
یکایک بتخت مهی بنگرید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
یکایک بتخت مهی بنگرید
جز از خویشتن را بگیتی ندید
یکایک بتخت مهی بنگرید
بگیتی جز از خویشتنرا ندید
یکایک بتخت مهی بنگرید
بگیتی جز از خویشتن کس ندید
یکایک بتخت مهی بنگرید
بگیتی جز از خویشتن کس ندید
***
آن شاه خداشناس گرفتار غرور شد، از راه بندگی برگشت و ناسپاسی پیشه کرد.
FAThat once-devout king fell into arrogance, turning away from God in ingratitude.
EN511 : ردیف از کل
منی کرد آنشاه یزدان شناس
ز یزدان به پیچید وشد ناسپاس
منی کرد، آن شاه یزدانشناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
منی کرد آنشاه یزدان شناس
ز یزدان به پیچید وشد ناسپاس
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
منی کرد آن شاه یزدان شناس
زیزدان به پیچید وشد ناسپاس
منی کرد آنشاه یزدان شناس
ز یزدان به پیچید و شد ناسپاس
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچیدو شد ناسپاس
***
بزرگان و فرماندهان لشکر را فراخواند و در برابر آنان سخنانی خودخواهانه گفت.
FAHe summoned the nobles of his host and uttered boastful words before them.
EN512 : ردیف از کل
گرانمایگانرا ز لشکر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشانبراند
گرانمایگان را ز لشکر بخواند
چه مایه سخن، پیش ایشان براند
گرانما یگانرا ز لشگر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند
[گرانمایگان را ز لشگر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند]
گرانمایگانرا ز لشکر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند
گرانمایگانرا زلشکر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند
گرانمایه گانرا ز لشکر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان برند
گرانمایگان را ز لشکر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند
***
به پیران و بزرگان گفت که در این جهان کسی را جز خودم صاحب اختیار نمیدانم.
FAHe declared to the aged elders that he recognized no master in the universe but himself.
EN513 : ردیف از کل
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانمجهان
چنین گفت با سالخورده مهان
که: «جز خویشتن را ندانم جهان
چنین گفت با سالخُورده مهان
که جز خویشتن را ندانمجهان
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتنرا ندانم جهان
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتنرا ندانم جهان
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان
***
هر دانش و هنری که در جهان است از من پدید آمده و کسی تاجداری چون من بر تخت ندیده است.
FAAll arts on earth originated from me; who has ever seen a crowned king like me?
EN514 : ردیف از کل
هنر در جهان از من آمد پدید
چومن تاجور تخت شاهی کهدید
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور، تخت شاهی ندید
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من تاجور تخت شاهی ندید
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من تاجور تخت شاهی که دید
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید
***
جهان را من به زیبایی آراستم و رنج و سختی را از روی زمین برداشتم.
FAI adorned the world with beauty and removed suffering from the face of the earth.
EN515 : ردیف از کل
جهان را بخوبی من آراستم
زروی زمین رنج من کاستم
جهان را بخوبی من آراستم
چنانست گیتی، کجا، خواستم!
جهانرا بخوبی من آراستم
ز رُوی زمین رنج من کاستم
جهانرا بخوبی من آراستم
چنانست گیتی کجا خواستم
جهانرا بخوبی من اراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
جهانرا بخوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
جهانرا بخوبی من آراستم
زروی زمین رنج من کاستم
جهان را بخوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
***
خوراک، خواب و آسایشتان از من است و پوشاک و شادکامیتان نیز از دستاوردهای من است.
FAYour sustenance, sleep, and comfort come from me, as do your clothing and pleasures.
EN516 : ردیف از کل
خور وخواب و آرامتانازمناست
همان پوشش و کامتان ازمناست
خور و خواب و آرامتان از من است
همان کوشش و کامتان از من است»
خور وخواب و آرامتان ازمن است
همان پوشش وکامتان ازمن است
خور و خواب و آرامتان از منست
همان کوشش و کامتان از منست
خور و خواب و آرامتان از منست
همان پوشش و کامتان از منست
خور وخواب وآرام تان از من است
همان پوشش و کام تان از من است
خور وخواب وآرامتان ازمن است
همان پوشش و کامتان ازمن است
خورو خوابو آرامتان ازمنست
همان پوششو کامتان ازمنست
***
بزرگی، تاج و پادشاهی تنها شایسته من است؛ چه کسی میتواند بگوید جز من شاهی هست؟
FAGlory, the crown, and sovereignty are mine alone; who dares claim that anyone else is king?
EN517 : ردیف از کل
بزرگی و دیهیم وشاهی مر است
که گوید کهجز من کسیپادشاست
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست؟!
بزرگی و دیهیم وشاهی مر است
که گُوید کهجز من کسی پادشا است
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
بزرگی و دیهیم و شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
بزرگی و دیهیم وشاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
بزرگی و دیهیم وشاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
بزرگیو دیهیم و شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
***
جهان با داروها و درمانهای من به سامان رسید، چنانکه بیماری و مرگ جان کسی را نگرفت.
FAThrough my medicines the world was healed, so neither disease nor death took anyone away.
EN518 : ردیف از کل
بدارو ودرمان جهان گشتراست
که بیماریومرگ کس رانکاست
این بند را ندارد
بدارو ودرمان جهان گشت راست
که بیماریو مرگ کس را نکاست
این بند را ندارد
بدارو و درمان جهان گشت راست
که بیماری و مرگ یکسر بکاست
بدارو و درمان جهان گشت راست
که بیماری ومرگ کسرا نکاست
بدارو و درمان جهان گشت راست
که بیماری ومرگ کس را نکاست
بدارو و درمان جهان گشت راست
که بیماری و مرگ کس رانکاست
***
جز من چه کسی مرگ را از میان برداشت، حتی اگر پیش از من پادشاهان بسیاری بودند؟
FAWho besides me ever banished death from humanity, though many kings ruled before?
EN519 : ردیف از کل
جزازمن کهبرداشتمرگاز کسی
و گر بر زمین شاه باشد بسی
این بند را ندارد
جز ازمن که برداشت مرگ از کسی
و گربر زمین شاه باشد بسی
این بند را ندارد
جز از من که برداشت مرگ از کسی
اگر در جهان شاه باشد بسی
جزاز من که برداشت مرگ از کسی
وگر برزمین شاه باشد بسی
جزاز من که برداشت مرگ از کسی
وگر برزمین شاه باشد بسی
جز ازمن که برداشت مرگ از کسی
و گر بر زمین شاه باشد بسی
***
خرد و جان شما در سایه من زنده است و هر کس به من ایمان نیاورد اهریمنی است.
FAYour very life and intellect exist through me; whoever does not believe in me is demonic.
EN520 : ردیف از کل
شمارا ز من هوشو جان در تناست
بمن نگرود هر که اهریمناست
این بند را ندارد
شما را زمن هوش وجان در تن است
بمن نگرود هر که اهریمن است
این بند را ندارد
شما را ز من هوش و جان از منست
بمن نگرود انک اهرمنست
شمارا زمن هوش وجان در تن است
بمن نگرود هر که آهرمن است
شمارا زمن هوش وجان در تن است
بمن نگرود هر که اهریمن است
شمارا ز من هوش و جان در تنست
بمن نگرود هرکه آهرمنست
***
اگر میدانید که همه این کارها را من کردهام، باید مرا آفریننده جهان بخوانید!
FASince you know I accomplished all this, you ought to proclaim me the Creator of the universe.
EN521 : ردیف از کل
گر ایدونکه دانید من کردماین
مرا خواند باید جهان آفرین
این بند را ندارد
گر ایدونکه دانید من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین
این بند را ندارد
گر ایدون که دانید من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین
گرایدون که دانید که من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین
گرایدونکه دانید من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین
گر ایدون که دانید که من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین
***
دانشمندان و موبدان همگی سر به زیر انداختند و هیچکس یارای چونوچرا و پاسخ نداشت.
FAAll the wise priests bowed their heads in dread, none daring to speak or question him.
EN522 : ردیف از کل
همه موبدان سر فکنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون
همه موبدان سرفِکنده، نگون
چرا؟ کس نیارست گفتن، نه، چون
همه مُوبدان سر فکنده نگُون
چرا کس نیارست گفتن نه چون
همه موبدان سر فگنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون
همه موبدان سر فگنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون
همه موبدان سر فگنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون
همه موبدان سر فکنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون
همه موبدان سر فگنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون
***
با گفتن این سخن، فرّ ایزدی از او گسست و جهان پر از آشوب و سخنان نگرانکننده شد.
FAOnce he spoke these words, divine favor departed from him and turmoil spread across the lands.
EN523 : ردیف از کل
چو این گفتهشد فر یزدان از اوی
گسستوجهانشد پر از گفتگوی
این بند را ندارد
چو این گفته شد فر یزدان ازاوی
گُسست و جهان شد پر از گفتگوی
چو این گفته شد فرّ یزدان ازوی
بگشت وجهان شد پر از گفت گوی
چو ان گفته شد فر یزدان ازوی
گسست و جهان شد پر از گفت و گوی
چواین گفته شد فرّ یزدان ازوی
گسست وجهان شدپراز گفتگوی
چواین گفته شد فرّ یزدان ازاوی
گُسست وجهان شدپر از گفتگوی
چواین گفته شد فرّ یزدان ازوی
گسستو جهان شد پر از گفتگوی
***
بزرگان از درگاه او روی گرداندند و دیگر هیچ مرد نامداری در کنارش نماند.
FAEveryone turned away from his court, leaving no honorable person by his side.
EN524 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
هر آنکس زدرگاه بر گشت روی
نماند بپیشش یکی نامجوی
این بند را ندارد
هر ان کس ز درگاه برگاشت روی
نماندی بپیشش یکی نامجوی
***
بیست و سه سال گذشت و سپاهیان و لشکریان به کلی از درگاه او پراکنده شدند.
FAFor twenty-three years after that, his armies completely disbanded from his court.
EN525 : ردیف از کل
سه و بیست سال از در بار گاه
پراکنده گشتند یکسر سپاه
این بند را ندارد
سه و بیست سال از در بارگاه
پراکنده گشتند یکسر سپاه
این بند را ندارد
بفرمود بستن دربار گاه
پراکنده گشتند یکسر سپاه
سه وبست سال از در بارگاه
پراگنده گشتند یکسر سپاه
سه وبیست سال از در بارگاه
پراکنده گشتند یکسر سپاه
سهو بیست سال از در بارگاه
پراکنده گشتند یکسر سپاه
***
غرور در برابر آفریدگار موجب شکست و تباهی شد و بخت و روزگار از او برگشت.
FAPride before the Creator brought ruin, causing his fortune to collapse entirely.
EN526 : ردیف از کل
منی چون به پیوست با کرد گار
شکست اندر آورد وبر گشت کار
هنر چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
منی چون به پیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
هنر چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
هنر چون نه پیوست با کردگار
شکست اندر آورد وبر بست کار
منی چون به پیوست با کردگار
شکست اندر آورد وبرگشت کار
منی چون بپیوست با کرد گار
شکست اندر آورد وبرگشت کار
***
چه نیکو گفت آن دانای باهوش که اگر شاه جهان هم شدی، باز باید گوشبهفرمان بندگی باشی.
FAHow wisely the prudent sage said: even if you become king, remain a humble servant of God.
EN527 : ردیف از کل
چه گفت آنسخنگویباترسوهوش
چو خسرو شدی بندگی را بگوش
چه گفت آن سخنگوی با فرّ و هوش
که: «خسرو شوی بندگی را بکوش
چه گفت آن سخنگوی باترس و هوش
چو خسرو شدی بندگی را بگوش
چگفت آن سخن گوی با فرّ وهوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوش
چه گفت آن سخنگوی با ترس و هوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوش
چه گفت آن سخن گوی با فرّ وهوش
چو خسرو شوی بندگیرا بکوش
چه گفت آن سخنگوی با ترس وهوش
چو خسرو شدی بندگی را بکوش
چه گفت آن سخنگوی بافر وهوش
چو خسرو شوی بندگیرا بگوش
***
هر کس که به درگاه خداوند ناسپاس شود، ترس و بیم از هر سو به دلش راه مییابد.
FAWhoever shows ingratitude to God will find dread creeping into their heart from every side.
EN528 : ردیف از کل
بیزدانهر آنکس که شد ناسپاس
بدلش اندر آید ز هر سو هراس
بیزدان هر آن کس که شد ناسپاس
بدلْش اندر آمد، ز هر سو هراس»
بیزدان هر آنکس که شد ناسپاس
بدلش اندر آید ز هر سو هراس
بیزدان هر آنکس که شد ناسپاس
بدلش اندر آید زهر سو هراس
بیزدان هر آنکس که شد ناسپاس
بدلش اندر آمد ز هر سو هراس
بیزدان هرآنکس که شد ناسپاس
بدلش اندر آید زهرسو هراس
بیزدان هرانکس که شد ناسپاس
بدلش اندراید زهرسو هراس
بیزدان هر ان کس که شد ناسپاس
بدلش اندر آید ز هر سو هراس
***
روزگار بر جمشید تیره و تار شد و نور و شکوه جهانافروزش روزبهروز کاهش یافت.
FADays turned dark for Jamshid, and his world-illuminating splendor steadily diminished.
EN529 : ردیف از کل
بجمشید بر تیره گون گشتروز
همی کاست زو فر گیتی فروز
بجمشید بر، تیره گون گشت روز
همی کاست زاو، فرّ گیتی فروز
بجمشید بر تیره گون گشت رُوز
همی کاست زاو فر گیتی فروز
بجمشید بر تیره گون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتی فروز
بجمشید بر تیره گون گشت روز
همی کاست آن فر گیتی فروز
بجمشید بر تیره گون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتی فروز
بجمشید بر تیره گون گشت روز
همی کاست زو فرّ گیتی فروز
بجمشید بر تیره گون گشت روز
همی کاست زو فرّ گیتی فروز
***
چون خداوند پاک از او خشمگین شد، شاه به خطای خود پی برد و ترس بر جانش افتاد.
FAWhen the Holy Lord became angered at him, the king realized his folly and trembled with fear.
EN530 : ردیف از کل
ازو پاک یزدان چو شدخشمناک
بدانست وشد شاه باترس وباک
این بند را ندارد
از او پاک یزدان چو شد خشمناک
بدانست وشد شاه با ترس و باک
این بند را ندارد
از و خشمگین گشت دادار پاک
وزان هول جمشید شد ترسناک
این بند را ندارد
ازو پاک یزدان چو شدخشمناک
بدانست وشد شاه باترس وباک
این بند را ندارد
***
چون پروردگار از او آزردهخاطر شد، دیگر هیچ درمانی برای آن درد و گرفتاری نیافتند.
FAWith the pure God aggrieved with him, no remedy could be found for his plight.
EN531 : ردیف از کل
چو آزرده شد پاک یزدان ازوی
بدان درد درمان ندیدند روی
این بند را ندارد
چو آزرده شد پاک یزدان ازوی
بدان درد درمان ندیدند روی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو آزاده شد پاک یزدان ازوی
بدان درد درمان ندیدند روی
این بند را ندارد
***
جمشید از دیدگان اشک خونین میریخت و در پیشگاه آفریدگار پوزش و بخشش میخواست.
FAJamshid wept tears of blood and pleaded for forgiveness before the Creator.
EN532 : ردیف از کل
همی راند جمشید خون در کنار
همی کرد پوزش بر کردگار
این بند را ندارد
همی راند جمشید خون در کنار
همی کرد پوزش بر کردگار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
همی راند از دیده خون در کنار
همی کرد پوزش در کردگار
همی راند جمشید خون در کنار
همی کرد پوزش برکردگار
همی راند از دیده خون در کنار
همی کرد پوزش بر کرد گار
***
با این حال فرّ ایزدی از او دور میشد و سایه سنگین تباهی و بدی بر او فرود میآمد.
FAYet divine glory continued to fade from him as the dark shadow of misfortune loomed over him.
EN533 : ردیف از کل
همی کاست زو فره ایزدی
بر آورده بر وی شکوه بدی
این بند را ندارد
همی کاست زاو فرّۀ ایزدی
بر آورده بروی شکوه بدی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
همی کاست ازو فرّهٔ ایزدی
بر آورده بروی شکوه بدی
همی کاست زو فرّه ایزدی
بر آورده بروی شکوه بدی
همی کاست زو فرّۀ ایزدی
بر آورده بر وی شکوه بدی
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
