***
355 : ردیف از کل
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
یکی رُوز شاه جهان سُوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سُوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد باچند کس همگروه
***
356 : ردیف از کل
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیزتاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ وتیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن وتیز تاز
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
***
357 : ردیف از کل
دوچشم از بر سر چو دوچشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم ازبر سر چودو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دوچشم از بر سر چه دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود جهانش تیره گون
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
زدود دهانش جهان تیره گون
دوچشم از برسر چه دوچشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
دو چشم از بر سر چودو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
***
358 : ردیف از کل
نگه کرد هوشنگ باهوش سنگ
گرفتشیکیسنگوشدپیشجنگ
نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ باهُوش وسنگ
گرفتش یکی سنگ وشد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ وشد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ با هوش وسنگ
گرفتش یکی سنگ وشدپیس جنگ
نگه کرد هوشنگ باهوش وسنگ
گرفتش یکی سنگ وشد پیش جنگ
نگه کرد هوشنگ باهوشو سنگ
گرفتش یکی سنگو شد پیش جنگ
***
359 : ردیف از کل
بزور کیانی بیازید دست
جهانسوز مار از جهانجو بجست
این بند را ندارد
بزور کیانی بیازید دست
جهانسُوز مار از جهانجو بجست
بزور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
بزور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
بزور کیانی رهانید زدست
جهانسوز مار از جهانجو بجست
بزور کیانی بیازید دست
جهانسوز مار از جهانجو بجست
بزور کیانی بیازید دست
جهان سوز مار از جهانجو بجست
***
360 : ردیف از کل
بر آمد بسنگ گران سنگ خورد
هم آنو هماینسنگ بشکستخورد
این بند را ندارد
بر آمد بسنگ گران سنگ خورد
همان و همین سنگ بشکست خورد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ شکست خرد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همان وهمین سنگ بشکست خرد
بر آمد بسنگ گران سنگ خورد
همان و همین سنگ بشکست خورد
برآمد بسنگ گران سنگ خرد
همآنو هماین سنگ بشکست خرد
***
361 : ردیف از کل
فروغی پدید آمد ازهر دوسنگ
دل سنگ گشت ازفروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فرُوغی پدید آمد از هر دوسنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ اذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد ازهر دوسنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
***
362 : ردیف از کل
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آنسنگ باز
نشد مار کشته و لیکن ز راز
از این طبع سنگ آتش آمد فراز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از انسنگ باز
[نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازین طبع سنگ آتش آمد فراز]
نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازان هر دوسنگ آتش آمد فراز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آن سنگ باز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آنسنگ باز
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از ان سنگ باز
***
363 : ردیف از کل
هر آنکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
هرآن کس که بر سنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
هرانکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
این بند را ندارد
هر آنکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
هر آنکس که بر سنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
هرانکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنائی پدید آمدی
هر آنکس که برسنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
***
364 : ردیف از کل
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهانآفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همیکرد و خواند آفرین
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کردو خواند آفرین
***
365 : ردیف از کل
که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
این بند را ندارد
که اوُ را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
[که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد]
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
که اورا فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
***
366 : ردیف از کل
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
این بند را ندارد
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
[بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی]
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
***
367 : ردیف از کل
شب آمد برافروخت آتشچو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
این بند را ندارد
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
[شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه]
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
شب آمد بر افروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
***
368 : ردیف از کل
یکی جشن کرد آنشب وبادهخورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آنشب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
شده نام جشن آن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شب وباده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آنشب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
یکی جشن کرد آن شبوباده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
***
369 : ردیف از کل
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی یاد چون او دگر شهریار
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
زهوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
***
370 : ردیف از کل
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد
[کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی بنیکی ازو یاد کرد]
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی بنیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی بنیکی ازو یاد کرد
***
371 : ردیف از کل
بدان ایزدی فر و جاه کیان
ز نخجیر گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی جاه و فرّ کیان
زنخجیر و گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی فر و جاه کیان
ز نخجیر گوُر و گوزن ژیان
بدان ایزدی جاه و فرّ کیان
ز نخچیر گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی جاه و فر کیان
ز نخچیر و گور و گوزن ژیان
بدآن ایزدی فرّ و جاه کیان
ز نخچیر گور و گوزن ژیان
بدان ایزدی فرّ و جاه کیان
ز نخجیر گور وگوزن ژیان
بدان ایزدی فر و جاه کیان
ز نخچیر گورو گوزن ژیان
***
372 : ردیف از کل
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آور بد آنچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آورید آنچه بُد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آورید انچه بد سُودمند
جدا کرد گاو وخر و گوسفند
بورز آورید آنچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
بورز آورید آنچه بود سودمند
جدا کرد گاو وخر وگوسپند
بورز آورید آنچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آورید انچه بد سودمند
جدا کرد گاو و خر و گوسپند
بورز آورید انچه بد سودمند
***
373 : ردیف از کل
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بداریدشانرا جدا جفت جفت
این بند را ندارد
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بداریدشانرا جدا جفت جفت
این بند را ندارد
این بند را ندارد
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بدارید شانرا جدا جفت جفت
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بدارید شانرا جدا جفت جفت
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بدارید شانرا جدا جفت جفت
***
374 : ردیف از کل
بدیشان بورزید وزیشان خورید
همی باچرا خویشتن پرورید
بدیشان بورزید و زیشان خورید
همه تاج را خویشتن پرورید
بدیشان بورزید و زیشان خورید
همی خویشتن باج را پرورید
این بند را ندارد
بدیشان بورزید و زیشان خرید
همی تاج را خویشتن پرورید
بدیشان بورزید وزیشان خرید
همی تاج را خویشتن پرورید
بدیشان بورزید وزیشان خورید
همی خویشتن باچرا پرورید
بدیشان بورزید وزیشان خورید
همی باج را خویشتن پرورید
***
375 : ردیف از کل
ز پویندگان هر که مویش نکوست
بکشت وزایشان بر آهیخت پوست
زپویندگان هرچه مویش نکوست
بکُشت و ازیشان برآهیخت پوست
ز پویندگان هر که مویش نکوست
بکشت و ز ایشان براهیخت پوست
زپویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و بسرشان برآهیخت پوست
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و ز سرشان براهیخت پوست
زپویندگان هرکه مویش نکوست
بکشت وازایشان برآهیخت پوست
ز پویندگان هر که مویش نکوست
بکشت وزایشان براهیخت پوست
ز پویندگان هرکه مویش نکوست
بکشتو زایشان برآهیخت پوست
***
376 : ردیف از کل
چو سنجاب و قاقم چه روباه نرم
چهارم سموراست کش موی گرم
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورِ گَشَن موی گرم
چو سنجاب و قاقم چو رُوباه نرم
چهارم سموراست کش موی گرم
[چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست کش موی گرم]
چو سنجاب و قاقم چو روباه نرم
چهارم سمورست کش موی گرم
چو سنجاب چو قاقم چو روباه گرم
چهارم سمورست کش موی نرم
چو سنجاب و قاقم چو روباه نرم
چهارم سمور است کش موی گرم
چو سنجابو قاقم چو روباه گرم
چهارم سمور ست کش موی گرم
***
377 : ردیف از کل
بدینگونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
بداینگونه از چرم پُویندگان
بپُوشید بالای گویندگان
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برین گونه از چرم پویندگان
بیاراست بالای گویندگان
بدینگونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
بدینگونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
بدین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
***
378 : ردیف از کل
ببخشید و گسترد و خوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و بجز نام نیکی نبرد
ببخشید و گسترد و خُوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و بجز نام نیکی نبرد
بپوشید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و جز از نام نیکو نبرد
به بخشید وگسترد وخورد وسپرد
برفت وجز از نام نیکی نبرد
ببخشید و گسترد و خوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
ببخشید و گسترد و خوردو سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد
***
379 : ردیف از کل
چهل سال با شاد کامی و ناز
بداد و دهش بود آن سرفراز
این بند را ندارد
چهل سال با شادکامی و ناز
بداد و دهش بود آن سرفراز
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چهل سال با شاد کامی و ناز
بداد و دهش بود آن سرفراز
این بند را ندارد
***
380 : ردیف از کل
بسی رنج برد اندر آن روزگار
بافسون و اندیشۀ بیشمار
بسی رنج برد اندران روزگار
به افسون و اندیشهٔ بیشمار
بسی رنج بُرد اندران روزگار
با فسون و اندیشۀ بیشمار
[بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون واندیشۀ بیشمار]
بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون و اندیشۀ بی شمار
بسی رنج برد اندر آن روزگار
بافسون واندیشهٔ بی شمار
بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون و اندیشۀ بیشمار
بسی رنج برد اندران روزگار
بافسون واندیشۀ بی شمار
***
381 : ردیف از کل
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مرد ری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مُردِری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار مهی
ازو مردمی ماند و تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماند تخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماندوتخت مهی
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماندوتخت مهی
***
382 : ردیف از کل
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آنشاه هوشنگ بارایوهنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن هوش هوشنگ بافرّ و سنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آنشاه هوشنگ با رای وهنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن هوش هوشنگ بافرّ وسنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن رنج هوشنگ باهوش وهنگ
زمانه نه دادش زمانی درنگ
شدآنشاه هوشنگ با هوش وسنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آنشاه هوشنگ بارای وهنگ
زمانه ندادش زمانی درنگ
شدآن شاه هوشنگ باهوش و سنگ
***
383 : ردیف از کل
نه پیوست خواهد جهانبا تومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تو مِهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
[نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر]
نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نه پیوست خواهد جهان با تومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
نپیوست خواهد جهان باتومهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
***
384 : ردیف از کل
پسر بد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بُد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه تهمورس دیوبند
پسر بُد مر او را یکی هُوشمند
گرانمایه طهمُورث دیو بند
پسر بد مر اورا یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیوبند
پسر بد مرو را یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بد مراورا یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بد مراورا یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
پسر بد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیوبند
***
385 : ردیف از کل
بیامد بتخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر بهبست
بیامد به تخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر، ببست
بیابد تخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر ببست
بیامد بتخت پدر برنشست
بشاهی کمر بر میان بر ببست
بیامد نشست از بر تخت زر
بشاهی کمر بر میان جون بدر
بیآمد به تخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر به بست
بیامد بتخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میان بر به بست
بیامد بتخت پدر بر نشست
بشاهی کمر بر میانبر ببست
***
386 : ردیف از کل
همه موبدانرا ز لشگر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه موبدان را ز لشکر بخواند
بخوبی چه مایه سخنها براند
همه موبدان را ز لشگر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا ز لشکر بخواند
بخوبی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا ز لشکر بخواند
بحرفی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا زلشکر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه مُوبدانرا ز لشکر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
همه موبدانرا زلشکر بخواند
بچربی چه مایه سخنها براند
***
387 : ردیف از کل
چنین گفت کامروزاین تخت و گاه
مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه
چنین گفت ک:« امروز تخت و کلاه
مرا زیبد و تاج و گنج و سپاه
چنین گفت کامرُوز این تخت و گاه
مرا زیبد و خسروانی کُلاه
چنین گفت کامروز تخت و کلاه
مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
چنین گفت کامروز تخت و کلاه
مران بید و تاج و آیین و گاه
چنین گفت که امروز این تخت وگاه
مرا زیبد وتاج وگرز وکلاه
چنین گفت کامروزاین تختگاه
مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه
چنین گفت کامروز این تخت و گاه
مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه
***
388 : ردیف از کل
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کهی گرد پای
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم در کُهی گرد، پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در گئی گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در گهی گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس انگه درنگی کنم گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه زگیتی کنم گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کهی گرد پای
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کهی گرد پای
