***
343 : ردیف از کل
نخستین یکی گوهر آمد بچنگ
بدانش ز آهن جدا کرد سنگ
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
نخستین یکی گوهر آمد بچنگ
بدانش جدا کرد آهن ز سنگ
نخستین یکی گوهر آمد بچنگ
بآتش ز آهن جدا کرد سنگ
نخستش یکی گوهر آمد بچنگ
بدانش خدا کرد آهن ز سنگ
نخستین یکی گوهر آمد بچنگ
بدانش زآهن جدا کرد سنگ
نخستین یکی گوهر آمد بچنگ
بدانش ز آهن جدا کرد سنگ
نخستین یکی گوهر آمد بچنگ
بدانش ز آهن جدا کرد سنگ
***
344 : ردیف از کل
سرمایه کرد آهن آب گون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
سر مایه کرد آهن آبگون
کز آن سنگ خارا کشیدش برون
سرمایه کرد آهن آب گون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
سرمایه کرد آهن آبگون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
سرمایه کرد آهن آبگون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
سر مایه کرد آهن آب گون
کزآن سنگ خارا کشیدش برون
سرمایه کرد آهن آب گون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
سرِ مایه کرد آهن آب گون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
***
345 : ردیف از کل
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
کجا زو تبر اره و تیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری ارّه و تیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
کجا زد تبر ارّه و تیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری ارّه و تیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
کزو نیزه و اره و تیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
کجا زو تبر ارّه وتیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
کجا زو تبر ارّه و تیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشهکرد
کجا زو تبر اره و تیشهکرد
***
346 : ردیف از کل
چواین کرده شد چارۀ آب ساخت
ز دریا بر آورد وهامون نواخت
چو این کرده شد، چارهٔ آب ساخت
ز دریا برآورد و هامون نواخت
چُو این کرده شد چارۀ آب ساخت
ز دَریا برآورد و هامون نواخت
چو این کرده شد چارۀ آب ساخت
ز دریایها رودهارا بتاخت
چو این کرده شد چاره آب ساخت
ز دریاها رودها را تاخت
چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت
زدریا بر آورد وهامون نواخت
چواین کرده شد چارۀ آب ساخت
ز دریا بر آورد هامون نواخت
چواین کرده شد چارۀ آب ساخت
ز دریا بر آورد هامون نواخت
***
347 : ردیف از کل
بجوی آنگهی آب را راه کرد
بفر کئی رنج کوتاه کرد
این بند را ندارد
بجُوی و برود آب را راه کرد
بفرّ کئی رنج کوتاه کرد
بجوی و برود آبها راه کرد
بفرخندگی رنج کوتاه کرد
بجوی و برود آب را راه کرد
بفر کیی رنج کوتاه کرد
بجوی و برود آبرا راه کرد
بفرّ کئی رنج کوتاه کرد
بجوی آن گهی آب را راه کرد
بفرّ کئی رنج کوتاه کرد
بجوی و برود آب را راه کرد
بفرّ کیی رنج کوتاه کرد
***
348 : ردیف از کل
چو آگاه مردم بر آن بر فزود
پراکندن تخم و کشت و درود
چو آگاه مردم، بر این بر، فزود
پراکندنِ تخم و، کشت و درود؛
چو آگاه مردم بران برفزود
پراکند تخم و کشت و درُود
چراگاه مردم بدان برفزود
پراگند پس تخم وکشت و درود
چراگاه مردم برین بر فزود
پراکند بس تخم و کشت و درود
چو آگاه مردم برو بر فزود
پراگندهٔ تخم و کشت و درود
چو آگاه مردم بران بر فزود
پراکندن تخم و کشت و درود
چو آگاه مردم بران بر فزود
پراگندن تخم و کشت و درو
***
349 : ردیف از کل
بسنجیدپس هر کسی نان خویش
بورزید وبشناخت سامان خویش
بسیجید پس، هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
بسیچید پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
برنجید پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
بورزید پس هر کسی نان خویش
برنجید و نشناخت سامان خویش
بسیچید پس هر کسی نان خویش
بورزید وبشناخت سامان خویش
بسیچید پس هر کسی نان خویش
بورزید وبشناخت سامان خویش
بسیچید پس هر کسی نان خویش
بورزید وبشناخت سامان خویش
***
350 : ردیف از کل
از آن پیش کاین کارها شد بسیچ
نبد خوردنی ها بجز میوه هیچ
از آن پیش کاین کارها شد پسیچ
نبد خوردنی ها جزاز میوه هیچ
ازان پیش کاین کارها شد بسیچ
نبُد خوردنیها بجز میوه هیچ
این بند را ندارد
ازان پیش کین کارها شد بسیج
نبد خوردنیها جزار میوه هیچ
ازآن پیش که این کارها شد بسیچ
نبد خوردنیها جز از میوه هیچ
ازان پیش کاین کارها شد بسیچ
نبد خوردنیها بجز میوه هیچ
ازان پیش کاین کارها شد بسیچ
نبد خوردنیها جز از میوه هیچ
***
351 : ردیف از کل
همه کار مردم نبودی به برگ
که پوشیدنیشان همه بود برگ
همه کار مردم نبودی ببرگ
که پوشیدنیشان همی بود برگ
همه کار مردم نبُودی ببرگ
که پوشیدنیشان همه بُود برگ
این بند را ندارد
همه کار مردم نبودی ببرگ
که پوشیدنیشان همی بود برگ
همه کار مردم نبودی به برگ
که پوشیدنی شان همه بود برگ
همه کار مردم نبودی به برگ
که پوشیدنیشان همه بود برگ
همه کار مردم نبودی ببرگ
که پوشیدنیشان همه بود برگ
***
352 : ردیف از کل
پرستیدن ایزدی بود پیش
نیارا همین بود آئین و کیش
پرستیدن ایزدی بود کیش
نیا را همین بود آیین پیش
پرستیدن ایزدی بود پیش
نیارا همین بود آئین و کیش
این بند را ندارد
نیا را همین بود آیین بیش
پرستیدن ایزدی بود کیش
نیا را همی بود آئین وکیش
پرستیدن ایزدی بود پیش
پرستیدن ایزدی بود پیش
نیارا همین بود آئین و کیش
نیا را همی بود آئین و کیش
پرستیدن ایزدی بود پیش
***
353 : ردیف از کل
این بند را ندارد
چو مر تازیان را به محراب سنگ
بدان گه بدی آتش خوب رنگ
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو مر تا زمانرا بمحراب سنگ
پس نگاهشان آتش خوب رنگ
بدآن گه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازیان است محراب سنگ
این بند را ندارد
بدآن گه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازیان [را]ست محراب سنگ
***
354 : ردیف از کل
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید
به سنگ اندر آتش بدو شد پدید
کزو در جهان روشنی گسترید
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید
این بند را ندارد
بسنگ اندر اتش چو آمد پدید
کزو در جهان روشنی گسترید
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید
بسنگ اندر آتشی ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید
