***
1735 : ردیف از کل
یکی نامه بنوشت شاه زمین
بخاور خدای و بسالار چین
یکی نامه بنوشت شاه زمین
بخاورخدای و، بسالار چین
یکی نامه بنوشت شاه زمین
بخاور خدای و بسالار چین
یکی نامه بنوشت شاه زمین
بخاور خدای و بسالار چین
یکی نامه بنوشت شاه زمین
بخاور خدای و بسالار چین
یکی نامه بنوشت شاه زمین
بخاور خدای و بسالار چین
یکی نامه بنوشتشاه زمین
بخاور خدا و بسالار چین
یکی نامه بنوشت شاه زمین
بخاور خدایو بسالار چین
***
1736 : ردیف از کل
سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه بجای
سرِ نامه کرد آفرینِ خدای
کجا هست و، باشد همیشه بجای
این بند را ندارد
[سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه بجای]
این بند را ندارد
سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هست وباشد همیشه بجای
این بند را ندارد
سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هستو باشد همیشه بجای
***
1737 : ردیف از کل
چنین گفت کاین نامۀ پند مند
بنزد دو خورشید گشته بلند
چنین گفت ک:«این نامۀ پندمند
بنزدِ دو خورشیدِ گشته بلند
چنین گفت کاین نامۀ پند مند
بنزد دو خورشید گشته بلند
چنین گفت کین نامۀ پندمند
بنزد دو خورشید گشته بلند
چنینگفت کین نامه پند مند
بنزد دو خورشید گشته بلند
چنین گفت که این نامۀ پندمند
بنزد دو خورشید گشته بلند
چنین گفت کاین نام پند مند
بنزد دو خورشید گشته بلند
چنین گفت کاین نامۀ پند مند
بنزد دو خورشید گشته بلند
***
1738 : ردیف از کل
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
یکی شاه خاور یکی شاه چین
دو سنگی، دو جنگی، دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان زمین
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
یکی شاه خاور یکی شاه چین
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
یکی شاه خاور یکی شاه چین
***
1739 : ردیف از کل
از آنکس کههر گونهدید او جهان
شده آشکارا برو بر نهان
از آن؛ کاو، ز هر گونه دیده جهان
شده آشکارا بر او بر، نهان
از آنکس کههر گونه دید او جهان
شده آشکا را بر او بر نهان
از آنکو ز هر گونه دیده جهان
شده آشکارا برو بر نهان
از آنکسکه هر گونه دیده جهان
شده آشکا را بر و بر نهان
از آنکس که هرگونه دید آن جهان
شده آشکارا بروبر نهان
از آنکس که هر گونه دیداو جهان
شده آشکارا براو بر نهان
ازان کس که هر گونه دید او جهان
شده آشکارا برو بر نهان
***
1740 : ردیف از کل
گرایندۀ تیغ و گرز گران
فروزندۀ نامدار افسران
گرایندۀ تیغ و گرزِ گران
فروزندۀ نامدار افسران
گرایندۀ گرز وتیغ گران
فروزندۀ نامدار ا فسران
گرایندۀ تیغ و گرز گران
فروزندۀ نامدار افسران
گرایندۀ تیغ و گرز گران
فروزندۀ نامدار افسران
گرانیدۀ تیغ و گرز گران
فروزندۀ نامدار افسران
گرایندۀ گرز و تیغ گران
فروزندۀ نامدار افسران
گرایندۀ تیغ و گرز گران
فروزندۀ نامدار افسران
***
1741 : ردیف از کل
نمایندۀ شب بروز سپید
گشایندۀ گنج پیش از امید
نمایندۀ شب به روز سپید
گشایندۀ گنج پیش امید
نمایندۀ شب برُوز سپید
گشایندۀ گنج پیش از امید
نمایندۀ شب بروز سپید
گشایندۀ گنج پیش امید
نماینده شب بروز سفید
گشاینده گنج پیش اُمید
نمایندۀ شب بروز سفید
گشایندۀ گنج بیم وامید
نمایندۀ شب بروز سپید
گشاینده گنج پیش از امید
نمایندۀ شب بروز سپید
گشایندۀ گنج بیم و امید
***
1742 : ردیف از کل
همه رنجها گشته آسان بروی
بدو روشنی اختر آورده روی
همه رنجها گشته آسان بر اوی
بدو، روشنی، اندر آورده روی
کنون رنجها گشت آسان بروی
برو خلق گیتی در آورده روی
همه رنجها گشته آسان بدوی
برو روشنی اندر آورده روی
همه رنجها گشته آسان بروی
بدو روشنی اندر آورده روی
همه رنجها گشته آسان ازوی
بدو روشنی اندر آورده روی
کنون رنجها گشت آسانبروی
برو خلق گیتی در آورده روی
همه رنجها گشته آسان بروی
بدو روشنی اندر آورده روی
***
1743 : ردیف از کل
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آکنده گنج و نه تختو نه گاه
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آکنده گنج و نه تاج و نه گاه
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آکنده گنج و نه تخت و سپاه
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
نخواهم همی خویشتن را کلاه
پراکنده گنج و نه تخت و سپاه
نخواهم همی خویشتنرا کلاه
نه آگنده گنج ونه تخت ونه گاه
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آکنده گنج و نه تخت و سپاه
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنجو نه تختو نه گاه
***
1744 : ردیف از کل
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که بردیم رنج دراز
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
ازآنپس که دیدیم رنج دراز
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آنپس که بُردیم رنج دراز
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که دیدیم رنج دراز
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
پس از کرم بسیار و رنج دراز
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آنپس که بردیم رنج درار
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از انپس که بردیم رنج دراز
سه فرزند را خواهم آرامو ناز
از ان پس که بردیم رنج دراز
***
1745 : ردیف از کل
برادر کزو بود دلتان بدرد
ا گر چه نزد بر کسی باد سرد
برادر، کزو بودتان دل بدرد
اُ گرچند هرگز نزد بادِ سرد؛
برادر کزو بُود دلتان بدرد
و گر چه نزد بر کسی باد سَرد
برادر کزو بود دلتان بدرد
و گر چند هرگز نزد باد سرد
برادر کزو بود تا ن دل بدرد
ا گر چند بر کس نزد باد سرد
برادر کزو بود دل تان بدرد
اگرچه نزد بر کسی باد سرد
برادر کزو بود دلتان بدرد
و گرچه نزد بر کسی باد سرد
برادر کزو بود دلتان بدرد
اگر چه نزد بر کسی باد سرد
***
1746 : ردیف از کل
دوان آمد از بهر آزارتان
همان آرزومند دیدارتان
دوان آمد از بهر آزارتان
که بود آرزومند دیدارتان
دوان آمد از بهر آز ا رتان
همان آرزو مند دیدا رتان
دوان آمد از بهر آزارتان
که بود آرزومند دیدارتان
دوان آمد از بهر ازا رتان
همان آرزومند دیدار تان
دوان آمد از بهر آزار تان
همان آرزومند دیدار تان
دوان آمد از بهر آزا ز تان
همان آرزومند دیدارتان
دوان آمد از بهر آزار تان
همان آرزو مند دیدار تان
***
1747 : ردیف از کل
بیفکند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
بیفکند شاهی، شما را گزید
چنان کز ره هوشیاران سزید
بیفکند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
بیفگند شاهی شمارا گزید
چنان کز ره نامداران سزید
بیفکند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
بیفگفد شاهی شمارا گزید
چنان کز ره نامداران سزید
بیفکند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
بیفگند شاهی شما را گزید
چنانکاز ره نامداران سزید
***
1748 : ردیف از کل
ز تخت اندر آمد بزین بر نشست
برفت و میان بندگی را ببست
ز تخت اندر آمد، بزین برنشست
برفت و میان، بندگی را ببست
ز تخت اندر آمد بزین برنشست
برفت و میانبندگی را ببست
ز تخت اندر آمد بزین بر نشست
برفت و میان بندگی را ببست
ز تخت اندر آمد بزین بر نشست
برفت و میان بندگی را ببست
زتخت اندر آمد بزین بر نشست
بدینسان میان بندگیرا ببست
ز تخت اندر امد بزین بر نشست
برفت ومیانبندگی را به بست
ز تخت اندر آمد بزین بر نشست
بدینسان میان بندگی را ببست
***
1749 : ردیف از کل
بدان کو بسال از شما کهتر ست
بمهر و نوازیدن اندر خورست
بدان کاو بسال از شما کهتر است
نوازیدن کهتر، اندر خوَر است!
بدان کو بسال از شما کهتر است
بمهر و نوا ز ندگی درخور است
بدان کو بسال از شما کهترست
نوازیدن کهتر اندر خورست
بدان کو بسال از شما کهتر ست
بمهر و نوازیدن اندر خورست
بدآن کو بسال از شما کهترست
بمهر و نوازیدن اندر خورست
بدان کو بسال از شما کهتر است
بمهر و نواز ندگی در خور است
بدان کو بسال از شما کهتر ست
بمهر و نوازیدن اندر خورست
***
1750 : ردیف از کل
گرامیش دارید و توشه خورید
چو پرورده تنشد روان پرورید
گرامیش دارید و توشه خورید
چو پرورده شد تن، روان پرورید
گرامیش دارید و توشه خورید
چو پرورده تنشد روان پرورید
گرامیش دارید و نوشه خورید
چو پرورده شد تن روان پرورید
گرامیش دارید و نوشه خرید
چو پرورده شد تن روان پرورید
گرامیش دارید ونوشه خورید
چو پرورده ام تن روان پرورید
گرامیش دارید و توشه خورید
چو پرورده تنشد روان پرورید
گرامیش دارید و نوشه خورید
چو پروردهام تن روان پرورید
***
1751 : ردیف از کل
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید نزد منش ارجمند
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید نزدِ منش ارجمند
چو از بُودنش بگذرد روز چند
فرستید نزد منش ار جمند
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید بازی منش ارجمند
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستند پیش منش ارجمند
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید نزد منش ارجمند
چواز بودنش بگذرد روز چند
فرستید نزد منشارجمند
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید نزد منش ارجمند
***
1752 : ردیف از کل
نهادند بر نامه بر مهر شاه
از ایوانش ایرج گزین کرد راه
نهادند بر نامه بر، مُهرِ شاه
ز ایوان بر،ایرج، گزین کرد راه
نهادند بر نامه بر مهر شاه
ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه
نهادند بر نامه بر مهر شاه
ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه
نهادند بر نامه بر مهر شاه
و ز ایوانروان گشت ایرج براه
نهادند بر نامه بر مهر شاه
از ایوانش ایرج گزین کرد راه
نهادند بر نامه بر مُهر شاه
ز ایوانبر ایرج گذر کرد راه
نهادند بر نامه بر مهر شاه
از ایوانش ایرج گزین کرد راه
***
1753 : ردیف از کل
بشد با تنی چند بر نا و پیر
چنان چون بود راه را نا گزیر
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنانچون بُود راه را ناگزیر
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چُون بود راه را ناگزیر
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چون بود راه را ناگزیر
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چون بود راه را ناگزیر
بشد با تنی چند برنا وپیر
چنان چون بود راهرا نا گزیر
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چون بود را هرا ناگزیر
بشد با تنی چند بر نا و پیر
چنان چون بود راه را نا گزیر
***
1754 : ردیف از کل
چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان
نبود آگه از رای تاریکشان
چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان
نبود آگه از رای تاریکشان
چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان
نبود آگه از رای تاریکشان
چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان
نبود آگه از رای تاریکشان
چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان
نبود آگه از رایتاریکشان
چو تنگ اندر آمد بنزدیک شان
نبود آگه از رای تاریک شان
چو تنگ اندر اید بنزدیکشان
نبود آگه ازرای تاریکشان
چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان
نبود آ گه از رای تاریکشان
***
1755 : ردیف از کل
پذیره شدندش بآئین خویش
سپه سر بسر باز بردند پیش
پذیره شدندش بآئین خویش
سپه، سربسر، باز بردند پیش
پذیره شدندش بآئین خویش
سپه سر بسر باز بردند پیش
پذیره شدندش بآیین خویش
سپه سر بسر باز بردند پیش
پذیره شدند ش بر آیین خویش
سپه سر بسر باز رفتند پیش
پذیره شدندش به آئین خویش
سپه سربسر باز بردند پیش
پذیرهشد ندشبائین خویش
سپه سر بسر باز بردند پیش
پذیره شدندش بآئین خویش
سپه سر بسر باز بردند پیش
***
1756 : ردیف از کل
چو دیدند روی برادر بمهر
یکی تازه تر بر گشادند چهر
چو دیدند روی برادر، بمهر
یکی تازه تر، بر گشادند چهر
چو دیدند روی برادر بمهر
یکی تازه تر بر گشادند چهر
چو دیدند روی برادر بمهر
یکی تازهتر بر گشادند چهر
چو دیدند روی برادر بمهر
بافسون گری بر گشادند چهر
چو دیدند روی برادر بمهر
یکی تاره تر بر گشادند چهر
چو دیدند روی برادر بمهر
یکی تازه تر برگشادند چهر
چو دیدند روی برادر بمهر
یکی تازه تر بر گشادند چهر
***
1757 : ردیف از کل
دو پرخاشجو با یکی نیکخو ی
گرفتند پرسش نه بر آرزو ی
دو پرخاشجوی و یکی نیکخوی
گرفتند پرسش، نه بر آرزوی
دو پرخاشجو با یکی نیکخوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
دو پرخاشجو با یکی مهر خوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
دو پرخاشجویا یکی نیکخوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
دو پرخاشجو با یکینیک خوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
دو پرخاشجو با یکی نیکخوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
***
1758 : ردیف از کل
دو دل پر ز کینه یکی دل بجای
برفتند هر سه بپرده سرای
دو دل، پر ز کینه، یکی دل، بجای
برفتند هر سه بپردهسرای
دو دل پر ز کینه یکی دل بجای
برفتند هر سه بپرده سرای
دو دل پر ز کینه یکی دل بجای
برفتند هر سه بپرده سرای
دو دل پر ز کینه یکیدل بجای
برفتند هر سه بپرده سرای
دو دل پر زکینه یکی دل بجای
برفتند هر سه بپرده سرای
دو دلپر ز کینه یکیدل بجای
برفتند هر سه بپردهسرای
دو دل پر ز کینه یکی دل بجای
برفتند هر سه بپرده سرای
***
1759 : ردیف از کل
بهایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاه
به ایرج نگه کرد، یکسر سپاه
که او بُد سزاوار تخت و کلاه
بایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بُد سزاوار تخت و کلاه
بایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاه
بایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاه
به ایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاه
بایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاه
بایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تختو کلاه
***
1760 : ردیف از کل
بیآرام شان شددل از مهر اوی
دل ازمهر ودیده پر از چهر اوی
بیآرامشان شد دل از مهر او
دل از مهر و، دیده پُر از چهر او
بیآرامشان دلشد از مهر او
دل از مهر و دیده پر از چهر او
بی آرامشان شد دل از مهر او
دل از مهر و دیده پر از چهر او
دلی آرامشان شد دل از مهر او
دلو دیده از مهر و از چهر او
بیآرام شان شد دل از مهر اوی
دل از مهر ودو دیده از چهر اوی
بیآرامشان دلشد از مهر او
دل از مهر و دیده پر از چهر او
بیآرامشان شد دل از مهر اوی
دل از مهر و دیدهپر از چهر اوی
***
1761 : ردیف از کل
سپاه پراکنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
سپاه پراکنده؛ شد، جفتجفت
همه، نام ایرج بُد اندر نهفت؛
سپاه پراکنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بُد اندر نهفت
سپاه پراگنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
سپاه پراکنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
سپاه پراگنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
سپاه پراکندهشد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
سپاه پراگنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
***
1762 : ردیف از کل
که هست این سزاوار شاهنشهی
جز این را مبادا کلاه مهی
که: «هست این، سزاوار شاهنشهی!
جز این را نزیبد کلاه مهی!»
که اینست زیبای شاهنشهی
جز این را مبادا کلاه مهی
که هست این سزاوار شاهنشهی
جز این را نزیبد کلاه مهی
که اینت سزاوار شاهنشهی
جز این را مبادا کلاه شهی
که اینرا سزاوار شاهنشهی
جز اینرا مبادا کلاه مهی
که اینست زیبای شاهنشهی
جز این را مبادا کلاه و مهی
که اینت سزاوار شاهنشهی
جز این را مبادا کلاه مهی
***
1763 : ردیف از کل
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت زان کار یکسر گران
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت از کار، یکسر گران
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت زانکار یکسر گران
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت از کار لشکر گران
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت از کار لشکر گران
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت از آن کار لشکر گران
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرشگشت زانکار یکسر گران
بلشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت زان کار لشکر گران
***
1764 : ردیف از کل
بخر گه در آمد دلی پر ز کین
جگر پر ز خون ابروانپر ز چین
به لشکر گه آمد دلی پر ز کین
جگر پر ز خون، ابروان پر ز چین
بلشکر که آمد دلی پر ز کین
جگر پر ز خون ابروانپر ز چین
بلشگر گه آمد دلی پر ز کین
جگر پر زخون ابروان پر ز چین
بلشکر گه آمد دلی پر ز کین
جگر پر زخون ابروان پر ز چین
بخرگه در آمد دلی پر زکین
جگر پر زخون ابروان پر زچین
بلشکر که آمد دلی پر ز کین
جگر پر ز خونابروانپر ز چین
بخر گه در آمد دلی پر ز کین
جگر پر زخون ابروان پر زچین
***
1765 : ردیف از کل
سرا پرده پرداخت از انجمن
خود وتور بنشست بارای زن
سرا پرده پرداخت از انجمن
خود وتور بنشست با رایزن
سرا پرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست بارایزن
سر اپرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست با ر ایزن
سرا پرده پردخت از انجمن
جو د وتو ر بنشست با رای زن
سراپرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست با رای زن
سرا پردهپرداخت از انجمن
خود و تور به نشست بارای زن
سراپرده پرداخت از انجمن
خودو تور بنشست با رای زن
***
1766 : ردیف از کل
سخن شد پژوهیده از هر دری
زشاهی و تاج و ز هر کشوری
سخن شد پژوهیده از هر دری
ز شاهی و از تاج هر کشوری
سخن شد پژوهیده از هر دری
زشاهی و تاج و ز هر کشوری
سخن شد پژوهنده ازهر دری
ز شاهی و از تاج هر کشوری
سخنشد پژوهیده از هر دری
ز شاهی و از تاج و هر کشوری
سخن شد پژوهیده از هر دری
زشاهی واز تاج هر کشوری
سخن شد پژوهیده از هر دری
ز شاهی و تاج و ز هرکشوری
سخن شد پژوهیده از هر دری
ز شاهی و تاج و ز هر کشوری
***
1767 : ردیف از کل
بتور از میان سخن سلم گفت
که یک یکسپاهازچه گشتند جفت
به تور -از میان سخن- سلم گفت
که:«یکیک، سپاه،از چه گشتند جفت!؟
بتور از میان سخن سلم گفت
که یکیک سپاه از چه گشتند جفت
بتور از میان سخن سلم گفت
که یک یک سپاه از چه گشتند جفت
بتور از میان سخن سلم گفت
که یک یک سپاه ازچه گشتند جفت
بتور از میان سخن سلم گفت
که یکیک سپاه از چه گشتند جفت
بتور از میان سخن سلم گفت
که یکیکسپاهازچه گشتند جفت
بتور از میان سخن سلم گفت
که یکیک سپاه از چه گشتند جفت
***
1768 : ردیف از کل
بهنگامهٔ باز گشتن ز راه
همانا نکردی بلشکر نگاه
به هنگامهٔ بازگشتن ز راه
نکردی؟ همانا به لشکر نگاه
بهنگامهٔ باز گشتن ز راه
همانا نکردی بلشکر نگاه
بهنگامۀ باز گشتن ز راه
نکردی همانا بلشکر نگاه
بهنگامه باز گشتن ز راه
همانا نکردی بلشکر نگاه
بهنگامهٔ باز گشتن زراه
همانا نکردی بلشکر نگاه
بهنگامهٔ باز گشتن زر اه
همانا نکردی بلشکر نگاه
بهنگامهٔ باز گشتن ز راه
همانا نکردی بلشکر نگاه
***
1769 : ردیف از کل
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نه بر داشتند
که چندان، کجا؛ راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نبرداشتند!
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم ز ایرج نه بر داشتند
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نه بر داشتند
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نه بر داشتند
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نه برداشتند
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم را یرج نه برداشتند
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم ز ایرج نه بر داشتند
***
1770 : ردیف از کل
سپاه دو شاه از پذیره شدن
د گر بود و دیگر بباز آمدن
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و، دیگر به باز آمدن
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بُود و دیگر بباز آمدن
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر بباز آمدن
که لشکر بگاه پذیره شدن
دگر بود و دیگر بباز آمدن
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر زباز آمدن
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر بباز آمدن
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر ز باز آمدن
***
1771 : ردیف از کل
از ایرج دل ماهمی تیره بود
بر اندیشه اندیشه ها بر فزود
از ایران دل ما همی تیره بود
بر آن تیرگی، تیرگی برفزود
از ایرج دل ما همه تیره ربود
بر اندیشه اندیشها بر فزود
از ایران دلم خود بدونیم بود
باندیشه اندیشگان بر فزود
از ایرج دل ماهمی تیره بود
بر اندیشه اندیشگان بر فزود
از ایرج دل من همی تیره بود
بر اندیشه اندیشها بر فزود
از ایرج دلما همه تیره بود
بر اندیشه اندیشها بر فزود
از ایرج دل من همی تیره بود
بر اندیشه اندیشها بر فزود
***
1772 : ردیف از کل
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
ازین پس جز او را نخواهندشاه
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
ازاینپس، جز او را نخوانند شاه
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
از اینپس جز او را نخواهند شاه
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
از این پس جز اورا نخوانند شاه
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
ازین پس جز او را نخوانند شاه
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
ازین پس جز اورا نخواهند شاه
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
از اینپس جز او را نخواهند شاه
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
ازین پس جز او را نخواهند شاه
***
1773 : ردیف از کل
هم از چاره تدبیر کردش بسی
بدان تا بدو بنگر د هر کسی
این بند را ندارد
هم از چاره تدبیر کردش بسی
بدان تا بدو بنگر هر کسی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
هم از چاره تدبیر کردش بسی
بدان تا بدو بنگرد هر کسی
این بند را ندارد
***
1774 : ردیف از کل
ببینند این فر و اورند اوی
بدل بر گزینند پیوند اوی
این بند را ندارد
به بینند این فرّ و ا ر وند اوی
بدل بر گزینند پیوند اوی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
به بینند این فرّ و اروند اوی
بدل برگزینند پیوند اوی
این بند را ندارد
***
1775 : ردیف از کل
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلند اوفتی زیر پای
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلندت کشد زیر پای»
اگر بیخ او نگسلانی زجا ی
زتخت بلند اوفتی زیر پا ی
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلندت کشد زیر پای
اگر بیخ او نگسلانی زجای
ز تخت بلند ت کشد زیر پای
اگر بیخ او نگسلانی زجای
زتخت بلندی فتی زیر پای
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلند او فتی زیر پای
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلند اوفتی زیر پای
***
1776 : ردیف از کل
برین گونه از جای بر خاستند
همه شب همی چاره آراستند
برین گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند
بر اینگونه ازجای بر خواستند
همه شب همی چاره آر استند
برین گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند
پس آشفته ازجای بر خواستند
همه شب همی چاره آراستند
برین گونه از جای بر خاستند
همه شب همی چاره آراستند
بر اینگونه از جایبرخواستند
همه شب همی چاره آراستند
برین گونه از جای بر خاستند
همه سب همی چاره آراستند
