***
1573 : ردیف از کل
کنون باز گردم بکردار سلم
کهچونریختز ایرجهمیخون گرم
این بند را ندارد
کنُون باز گردم بکردار سلم
که چُون ریخت ز ایرج همی خون گرم
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
کنون باز گردم بکردار سلم
که چون ریختز ایرج همیخون گرم
این بند را ندارد
***
1574 : ردیف از کل
بجنبید مر سلم را دل ز جاى
د گر گونه تر شد ز آیینوراى
بجنبید مر سلم را، دل؛ ز جاى
دگر گونهتر شد، بآیین و راى
بجنبید مر سلم را دل زجاى
دگر گونهتر شد بآئین و راى
بجنبید مر سلم را دل زجای
دگر گونهتر شد بآیین و رای
بجنبید مر سلم را دلز جای
دگر گونه تر شد بآئینو را ی
بجنبید مر سلم را دل زجاى
دگر گونه تر شد به آئین وراى
بجنبیدمر سلم را دلز جای
دگر گونه تر شد بآئینو رای
بجنبید مر سلم را دل ز جای
دگر گونه تر شد بآیین و رای
***
1575 : ردیف از کل
دلش گشته غرقه به آز اندرون
پر اندیشه بنشست با رهنمون
دلش گشت غرقه بآز اندرون
باندیشه بنشست با رهنمون
دلش گشته غرقه بآز اندرون
باند یشه بنشست با رهنمُون
دلش گشت غرقه بآز اندرون
باندیشه بنشست با رهنمون
دلشغرقه گشته بآز اندرون
با ندیشه بنشست با رهنمون
دلش گشت غرقه به آز اندرون
پر اندیشه بنشست با رهنمون
دلشگشته غرقه بآز اندرون
باندیشه بنشست بار هنمون
دلش گشته غرقه بآز اندرون
باندیشه بنشست با رهنمون
***
1576 : ردیف از کل
نبودش پسندیده بخش پدر
که دادش بکهتر پسر تخت زر
نبودش پسندیده، بخشِ پدر
که داد او، به کهتر پسر، تخت زر
نبودش پسندیده بخش پدر
که دادش بکهتر پسر تاج زر
نبودش پسندیده بخش پدر
که داد او بکهتر پسر تخت زر
نبودش پسندیده بخش پدر
که داد او بکهتر پسر تخت زر
نبودش پسندیده بخش پدر
که دادش بکهتر پسر تخت زر
نبودش پسندیده بخشپدر
که دادش بکهتر پسر تاج زر
نبودش پسندیده بخش پدر
که دادش بکهتر پسر تخت زر
***
1577 : ردیف از کل
بدل پر ز کین شد برخ پر ز چین
فرسته فرستاد زى شاه چین
بدل پر ز کین شد، برُخ پر ز چین
فرسته فرستاد، زى شاه چین
بدل پر ز کین شد برخ پر ز چین
فرسته فرستاد زى شاه چین
بدل پر ز کین شد برخ پر زچین
فرسته فرستاد زی شاه چین
بدلپر ز کین شد برخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
بدل پر زکین شد برخ پر زچین
فرسته فرستاد زى شاه چین
بدلپر زکینشد برخ پرز چین
فرسته فرستاد زیشاه چین
بدل پر ز کین شد برخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
***
1578 : ردیف از کل
بگفت آنچه اندردل اندیشه بود
هیونی بر آن سو بر افکندزود
بگفت آنچه اندر دل اندیشه بود
فرستاده ای را بر افکند زود
بگفت آنچه اندر دل اندیشه بود
هیونی بر آنسر بر افکنده زود
این بند را ندارد
بگفت آنچه در دلش اندیشه بود
فرستاده را بر افکند زود
بگفت آنچه اندر دل اندیشه بود
فرستادۀرا برافگند زود
بگفت آنچه اندر دل اندیشه بود
هیونی برآنسر پر افکند زود
بگفت آنچه اندر دل اندیشه بود
هیونی بر ان سو بر افگند زود
***
1579 : ردیف از کل
بنزد برادر جهانگیر تور
که بود از دلش رایو اندیشهدور
این بند را ندارد
بنزد برادر جهانگیر تور
که بُود از دلش رایو اندیشهدور
این بند را ندارد
بنزد برادر جهانگیر تور
که بود از دلشرایو اندیشهدور
این بند را ندارد
بنزد برادر جهانگیر تور
که بود از دلشرایاندیشهدور
این بند را ندارد
***
1580 : ردیف از کل
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زى خرم و شاد کام
فرستاد نزد برادر پیام
که: «جاوید زى خرّم و شادکام!»
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زى خرّم و شادکام
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زی خرّم و شادکام
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زی خسرو شادکام
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زى خرّم و شادکام
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زی خرّم وشاد کام
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زی خرم و شادکام
***
1581 : ردیف از کل
بدان اى شهنشاه ترکان و چین
هنرمند و روشن دل و به گزین
که: «ای شاه توران و سالار چین!
گسسته دل روشن، از؛ به گزین!
بدان اى شهنشاه ترکان و چین
گسسته دل روشن از به گزین
بدان ای شهنشاه ترکان و چین
گسسته دل روشن از به گزین
بدان ای شهنشاه ترکان و چین
گسسته دل روشن از به گزین
بدان اى شهنشاه ترکان و چین
هنرمند وروشن دل و به گزین
بدان ای شهنشاه ترکان و چین
گسسته دلروشناز به گزین
بدان ای شهنشاه ترکان و چین
گسسته دل روشن از به گزین
***
1582 : ردیف از کل
ز گیتی زیان کرده ما را پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
ز پیل زیان کرده گوشى بسند؛
منش پست و، بالا چو سرو بلند!
ز گیتی زیان کرد ما را پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
ز نیکی زیان کرده گوئی پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
ز پیلی ژیان کرده گویی پسند
منش پشت و بالا چو سرو بلند
زگیتی زیان کرده مارا پسند
منش پست وبالا چو سرو بلند
ز گیتی زیان کرد ما را پسند
منش پست و بالا چو سروبلند
ز گیتی زیان کرده ما را پسند
منش پشتو بالا چو سرو بلند
***
1583 : ردیف از کل
ببیدار دل بنگر این داستان
بزین گونه نشنیدى از باستان
کنون بشنو از من یکى داستان
کزین گونه نشنیدى از باستان؛
ببیدار دل بنگر اینداستان
کز اینگونه نشنیدى از باستان
کنون بشنو ازمن یکی داستان
کزین گونه نشنیدی از باستان
ببیدار دل بنگر این داستان
کزین گونه نشنیدی از باستان
به بیدار دل بنگر این داستان
کزین گونه نشنیدى از باستان
به بیدار دل بنگر اینداستان
کز اینگونه نشنیدی از باستان
ببیدار دل بنگر این داستان
کزین گونه نشنیدی از باستان
***
1584 : ردیف از کل
سه فرزند بودیم زیباى تخت
یکى کهتر از ما مه آمد ببخت
سه فرزند بودیم زیباى تخت
یکى کهتر از ما، بر آمد ببخت!
سه فرزند بُودیم زیباى تخت
یکى کهتر از ما مه آمد ببخت
سه فرزند بودیم زیبای تخت
یکی کهتر از ما بر آمد ببخت
سه فرزند بودیم زیبای تخت
یکی کهتر از ما مه آمد ببخت
سه فرزند بودیم زیباى تخت
یکى کهتر از ما به آمد ببخت
سه فرزند بودیم زیبای تخت
یکی کهتر از ما مه آمد ببخت
سه فرزند بودیم ز یبای تخت
یکی کهتر از ما مه آمد ببخت
***
1585 : ردیف از کل
اگر مهترم من بسال و خرد
زمانه بمهر من اندر خورد
اگر مهترم من بسال و خرد
زمانه بمُهرِ من اندر خورد
اگر مهترم من بسال و خرد
زمانه بمهر من اندر خورد
اگر مهترم من بسال و خرد
زمانه بمهر من اندر خورد
اگر مهترم من بسال و خرد
زمانه بمهر من اندر خورد
اگر مهترم من بسال وخرد
زمانه بمهر من اندر خورد
اگر مهترم من بسالوخرد
زمانه بمهر من اندر خورد
اگر مهترم من بسال و خرد
زمانه بمهر من اندر خورد
***
1586 : ردیف از کل
گذشته ز من تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر بر تو اى پادشاه
گذشته ز من، تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر؛ بر تو، اى پادشاه!
گذشته ز من تخت و تاج و کلاه
نزیبد مگر بر تو اى پادشاه
گذشته ز من تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
گذشته ز من تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
گذشته زمن تاج وتخت وکلاه
نزیبد مگر بر تو اى پادشاه
گذشته ز من تخت و تاج وکلاه
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
گذشته ز من تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
***
1587 : ردیف از کل
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزینسان پدر کرد بر ما ستم
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزین سان، پدر کرد بر ما ستم»
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کز ینسان پدر کرد بر ما ستم
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کز ینسان پدر کرد بر ما ستم
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزینسان پدر کرد بر ما ستم
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزینسان پدر کرد بر ما ستم
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزینسان پدر کرد بر ما ستم
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزین سان پدر کرد بر ما ستم
***
1588 : ردیف از کل
چو ایران ودشت یلان و یمن
به ایرج دهد روم و خاور بمن
چو ایران و دشت یلان و یمن
به ایرج دهد، روم و خاور بمن
چو ایران و دشت یلان و یمن
بایرج دهد روم و خاور بمن
چو ایران و دشت یلان و یمن
بایرج دهد روم و خاور بمن
چو ایران و دشت یلان و یمن
بایرج دهد روم و خاور بمن
چو ایران ودشت یلان و یمن
به ایرج دهد روم وخاور بمن
چوایران و دشت یلان و یمن
بایرج دهد روم و خاور بمن
چو ایران [و] دشت یلان و یمن
بایرج دهد روم و خاور بمن
***
1589 : ردیف از کل
سپارد ترا دشت ترکان و چین
که ازما سپهدار ایران زمین
سپارد ترا مرز ترکان و چین
کِه از تو، سپهدار ایرانزمین!
سپارد ترا دشت ترکان و چین
که از ما سپه داروایران زمین
سپارد ترا مرز ترکان و چین
که از تو سپهدار ایران زمین
سپارد ترا دشت ترکان و چین
که از تو سپهدار ایران زمین
سپارد ترا دشت ترکان وچین
که از ما سپهدار ایران زمین
سپارد ترا دشت ترکان وچین
که از ما سپهدار ایران زمین
سپارد ترا دشت ترکان و چین
که از ما سپهدار ایران زمین
***
1590 : ردیف از کل
بدین بخشش اندر مرا پاى نیست
بمغز پدرت اندرون راى نیست
بدین بخشش اندر، مرا پاى نیست
بمغز پدر اندرون، راى نیست
بدین بخشش اندر مرا پاى نیست
بمغز پدرتاندرون راى نیست
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
بمغز پدر اندرون رای نیست
بدین بخشش اندر مرا پاى نیست
بمغز پدر اندرون راى نیست
بدین بخشش اندر مرا پاى نیست
بمغز پدرت اندرون راى نیست
بدین بخشش اندر مرا پاى نیست
بمغز پدرت اندرون راى نیست
بدین بخشش اندر مرا پاى نیست
بمغز پدرت اندرون راى نیست
***
1591 : ردیف از کل
هیونی فرستاد و بگذارد پاى
بیامد بنزدیک توران خداى
هیون فرستاده بگزارد پاى
بیامد بنزدیک توران خداى؛
هیون فرستاده بگذارد پاى
بیامد بنزدیک توران خداى
هیون فرستاده بگزارد پای
بیامد بنزدیک توران خدای
هیونی فرستاد و بگزارد پاى
بیامد بنزدیک توران خداى
هیونی فرستاد چون باد پاى
بیآمد بنزدیک توران خداى
هیونی فرستاد وبگذارد پاى
بیامد بنزدیک توران خداى
هیونی فرستاد و بگذارد پاى
بیامد بنزدیک توران خداى
***
1592 : ردیف از کل
این بند را ندارد
چو آمد برِ مرز تورانزمین
به نزد سپهدار ترکان و چین
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1593 : ردیف از کل
بچربى شنیده همه یاد کرد
سر تور بىی مغز پر باد کرد
بخوبى، شنیده؛ همه یاد کرد
سر تور بی مغز، پر باد کرد
بچربى شنوده همه یاد کرد
سر تور بیمغز پر باد کرد
بخوبی شنیده همه یاد کرد
سر تور بیمغز پر باد کرد
بحرمی شنیده همه یاد کرد
سر تور بىی مغز پر باد کرد
بخوبى شنیده همه یاد کرد
سر تور بی مغز پر باد کرد
بچربى شنود همه یاد کرد
سر تور بیمغز پر باد کرد
بخوبى شنیده همه یاد کرد
سر تور بی مغز پر باد کرد
***
1594 : ردیف از کل
چو این راز بشنید تور دلیر
بر آشفت نا گاه چون تند شیر
چو این راز بشنید تور دلیر
بر آشفت برگاه، بر سانِ شیر
چو این راز بشنید تور دلیر
بر آشفت ناگاه چوُن تند شیر
چو این راز بشنید تور دلیر
بر آشفت نا گاه برسان شیر
چو این راز بشنید تور دلیر
بر آشفت نا گاه چون تند شیر
چو این راز بشنید تور دلیر
بر آشفت ناگاه چون تند شیر
چو این راز بشنید تور دلیر
برآشفت نا گاه چون تند شیر
چو این راز بشنید تور دلیر
بر آشفت نا گاه چون تند شیر
***
1595 : ردیف از کل
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگوی این سخن همچنین یاددار
چنین داد پاسخ که: «با شهریار
بگو این سخن، همچنین، یاد دار!
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگو اینسخن همچنین یاددار
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگو این سخن هم چنین یاد دار
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگو این سخن همچنینیاد دار
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگوی این سخن همچنین یاد دار
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگو اینسخن همچنین یاد دار
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگوی این سخن همچنین یاد دار
***
1596 : ردیف از کل
که ما را بگاه جوانى پدر
ازین گونه بفریفت اى دادگر
که: ما را بگاه جوانى پدر
بر اینگونه بفریفت اى دادگر!
که ما را بگاه جوابى پدر
از ینگونه بفریفت اى دادگر
که ما را بگاه جوانی پدر
بدین گونه بفریفت ای دادگر
که ما را بگاه جوانى پدر
از ینگونه بفر یفتاى دادگر
که مارا بگاه جوانى پدر
ازین گونه بفریفت اى دادگر
که مارا بگاه جوانى پدر
از اینگونه بفریفت اى دادگر
که مارا بگاه جوانى پدر
ازین گونه بفریفت اى دادگر
***
1597 : ردیف از کل
درختیست این خودنشانده بدست
کجا بار او خونو بر گش کیست
درختی است این خود نشانده بدست
کجا بارِ آن خون و برگش کبست
درختیست اینخود نشانده بدست
کجا بیخ او خون و بارش کبست
درختیست این خود نشانده بدست
کجا آب او خون و برگش کبست
درختیست اینخود نشانده بدست
کجا آب او خون و بارش کبست
درختیست این خود نشانده بدست
کجا بار او خون وبرگش گبست
درخت است اینخود نشانده بدست
کجا بار او خون وبرگش کبست
درختیست این خود نشانده بدست
کجا بار او خون و برگش کبست
***
1598 : ردیف از کل
ترا بامناکنونبدین گفتو گوى
بباید بروى اندر آورد روى
ترا با من اکنون، بدین گفتو گوى
بباید، بروى اندر آورد، روى»
ترا با من اکنُون بدین گفتگوى
بباید بروى اندر آورد رُوى
ترا با من اکنون بدین گفت گوی
بباید بروی اندر آورد روی
ترا با مناکنون بدین گفتو گوى
بباید بر وى اندر آورد روى
ترا با من اکنون برین گفت وگوى
بباید بروى اندر آورد روى
تورا با من اکنون بدین گفتگوى
بباید بروى اندر آورد روى
ترا بامن اکنون برین گفتو گوى
بباید بروى اندر آورد روى
***
1599 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
زدن رای سنجیده با رهنمای
بدان تا پدید آیدت سر ز پای
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1600 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
هیونی بر افکند نزدیک شاه
بدان تا چه گویند شاه و سپاه
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1601 : ردیف از کل
زدن راى هشیار و کردن نگاه
هیونى بر افکند نزدیک شاه
هیونى فکندن بنزدیک شاه
زدن راى، هشیار و کردن نگاه
زدن راى وهشیار کردن نگاه
هیونى بر افکند نزدیک شاه
زدن رای هشیار و کردن نگاه
هیونی فگندن بنزدیک شاه
این بند را ندارد
زدن راى هشیار وکردن سپاه
هیونى برافگند بنزدیک شاه
زدن راى وهشیار کردننگاه
هیونى برافکند نزدیک شاه
زدن راى هشیار و کردن سپاه
هیونى برافگند نزدیک شاه
***
1602 : ردیف از کل
زبان آوریچرب گوى از مهان
فرستاد نزدیک شاه جهان
زبانآورى چرب گوى از میان
فرستاد باید به شاه جهان
زبان آورى چربگوى از مهان
فرستاد نزدیک شاه جهان
زبانآ وری چرب گوی از میان
فرستاد باید بشاه جهان
زبان آوری چرب گوى از مهان
فرستاد نزدیک شاه جهان
زبان آورى چربگوى از مهان
فرستاد بنزدیک شاه جهان
زبانآورى چربگوى از مهان
فرستاد نزدیک شاه جهان
زبانآورى چرب گوى از مهان
فرستاد نزدیک شاه جهان
***
1603 : ردیف از کل
بدو گفت کز من بگوی اینپیام
که ای شاه بینا دل و نیک نام
این بند را ندارد
بدو گفت کز من بگو این پیام
که ای شاه بینا دل و شادکام
این بند را ندارد
بدو گفت کز من بگوی اینپیام
که ای شاه بینا دل نیک نام
بدو گفت از من بگوی این پیام
که ای شاه بینادل ونیک نام
بدو گفتکز من بگو این پیام
کهای شاه بینا دلو شاد کام
بدو گفت کزمن بگوی این پیام
که ای شاه بینا دل و نیک کام
***
1604 : ردیف از کل
نباید که یابد دلاور شکیب
بجاى زبونى و جاى فریب
نه جاى زبونى و جاى فریب
نه باید که بیند دلاور شکیب
نباید که یابد دلاور شکیب
بجاى ز بُونى و جاى فریب
بجای زبونی و جای فریب
نباید که یابد دلاور شکیب
نباید که یابد دلاور شکیب
بجاى فزونى و جاى فریب
بجاى زبونى وجاى فریب
نباید که یابد دلاور شکیب
نباید که یابد دلاور شکیب
بجاى فزونى وجاى فریب
بجاى فزونى و جاى فریب
نباید که یابد دلاور شکیب
***
1605 : ردیف از کل
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
که خام آید آسایش اندر بسیچ
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
که خاست، آسایش اندر پسیچ
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
کجا آید آسایش اندر بسیچ
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
کجا آید آسایش اندر بسیچ
نسازد درنگ اندرین کار هیچ
که خوار آید آسایش اندربسیچ
نسازد درنگ اندر این کار هیچ
که خوار آید آسایش اندر بسیچ
نشاید درنگاندرینکار هیچ
که خام آیدآسایش اندر بسیچ
نشاید درنگ اندرینکار هیچ
که خام آید آسایش اندر بسیچ
***
1606 : ردیف از کل
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روى پوشیده راز
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روى پوشیده راز
فرستاده چُون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روى پوشیده راز
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روی پوشیده راز
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد از روى پوشیده راز
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه ازو گشت پوشیده راز
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آنروی پوشیده راز
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روی پوشیده راز
***
1607 : ردیف از کل
برفت آن برادر زروم اینز چین
بزهر اندر آمیخته انگبین
برفت این برادر ز روم آن ز چین
بزهر اندر آمیختند انگبین
برفت این برادر ز روم آن ز چین
بزهر اندر آمیخته انگبین
برفت این برادر ز روم آن زچین
بزهر اندر آمیخته انگبین
برفت این برادر زروم آنز چین
بزهر اندر آمیخته انگبین
برفت آن برادر زروم این زچین
بزهر اندر آمیخته انگبین
برفت این برادر زروم آن زچین
بزهر اندر آمیختندا نگبین
برفت آن برادر ز روم این ز چین
بز هر اندر آمیخته انگبین
***
1608 : ردیف از کل
رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن راندند آشکارا و راز
رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن راندند آشکارا و، راز
رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن راندند آشکارا و راز
رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن راندند آشکارا و راز
رسیدند هر یک بد یگر فراز
سخن راند ند آشکارا و راز
رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن راندند آشکارا وراز
رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن راندند آشکارا وراز
رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن راندند آشکارا و راز
