در حال بارگذاری ابیات…
کجا از پس پرده پوشیده روی
سهپا کیزه داری تو ای نامجوی
کجا ازپسِ پرده، پوشیدهروی
سه پاکیزه داری، تو ای نامجوی
کُجا از پَس پرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
کجا از پس پرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
کجا از پس پرده پوشیده روی
سه پوشیده داری تو ای نامجوی
کجا از پس پرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
کجا از پسپرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو اینامجوی
کجا از پَس پرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو اینامجوی
در حال بروزرسانی
مر آن هرسه را نوز نا کردهنام
چو بشنیدم این شد دلم شادکام
مر آن هرسه را، نوز، ناکرده نام
چو بشنیدم این، شد دلم، شادکام
مر آن هر سه را نو ز نا کرده نام
چو بشنیدم این شد دلم شادکام
مران هر سه را نوز نا کرده نام
چو بشنیدم این دل شدم شادکام
مران هر سه را نو ر نا کرده نام
چو بشنید این شد دلم شادکام
مر آن هر سه را نو ز ناکرده نام
چو بشنیدم این شد دلم شادکام
مرآن هر سه را نو ز نا کرده نام
چو بشنیدم این شد دلم شادکام
مر آن هر سه را نو ز نا کرده نام
چو بشنیدم این شد دلم شاد کام
در حال بروزرسانی
که ما نیز نام سه فرخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
که ما نیز نام سه فرّخنژاد
چو اندر خور آید، نکردیم یاد
که ما نیز نام سه فرّخ نژاد
چو اندر خور آید بکردیم یاد
که ما نیز نام سه فرّخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
که ما نیز نام سه فرخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
که ما نیز نام سه فرّخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
که ما نیز نام سه فرّخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
که ما نیز نام سه فرخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
در حال بروزرسانی
کنون این گرامی دو گونه گهر
بباید بر آمیخت با یکدگر
کنون این گرامی دوگونه گهر
بباید برآمیخت با یکدگر
کنُوناین گرامی سه گونه گهر
برآمیخت باید ... با یکدگر
کنون این گرامی دو گونه گهر
بباید بر آمیخت با یکدگر
کنون این گرامی دو گونه گهر
بباید بر آمیخت با یکد گر
کنون این گرامی دو گونه گهر
برآمیخت باید ابا یکدگر
کنوناین گرامی سه گونه گهر
برامیخت بایدا با یکدگر
کنون این گرامی دو گونه گهر
بر آمیخت باید ابا یکدگر
در حال بروزرسانی
سه پوشیده رخراسه دیهیم جوی
سزا در سزا کار بی گفتگوی
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی
سزا را سزاو ار بی گفتوگوی
سه پُوشیده رخ را سه دیهیم جوی
سزا در سزا کار بیگفتگوی
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی
سزارا سزاوار بی گفت و گوی
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی
سزا در سزا کار بی گفت و گوی
سه پوشیده رخرا سه دیهیم جوی
سزا در سزا کار بیگفت وگوی
سه پوشیده رخ را سهدیهیم جوی
سزا در سزا کار بیگفتگوی
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی
سزا در سزا کار بیگفت و گوی
در حال بروزرسانی
فریدون پیامم بدین گونه داد
تو پاسخ گذار آنچه آیدت یاد
فریدون پیامم بدین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد»
فریدُون پیامم بداینگونه داد
تو پاسخ گذار آنچه آیدت یاد
فریدون پیامم بدین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد
فریدون بیویم ر ن گونه داد
تو پاسخ کن از آنچ آیدت یاد (من نفهمیدم چی نوشته)
فریدون پیامم بدین گونه داد
تو پاسخ گذار آنچه آیدت یاد
فریدون پیامم بدینگونه داد
تو پاسخ گذار آنچه آیدت یاد
فریدون پیامم برین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد
در حال بروزرسانی
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون زاب گنده سمن
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون ز آبِ گنده سمن
پیامشچو بشنید شاه یمن
بپژمرد چُون زآب گنده سمن
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون زاب کنده سمن
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون شاخ گنده سمن
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون زآب کنده سمن
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چونزاب کُنده سمن
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون زاب کنده سمن
در حال بروزرسانی
بدل گفت اگر پیش بالین من
نبیند سه ماه این جهان بین من
همی گفت: «گر پیش بالین من
نبیند سه ماه این جهانبین من
بدل گفت اگر پیش بالین من
نبیند سه ماه این جهانبین من
[همی گفت گر پیش بالین من
نبیند سه ماه این جهان بین من]
همی گفت گز پیش بالین من
نه بیند سه ماه اینجهانبین من
بدل گفت اگر پیش بالین من
نه بیندسه ماه این جهانبینِ من
بدلگفت اگر پیشبالین من
نه بیند سه ماه این جهانبینِ من
بدلگفت گر پیش بالین من
نبیند سه ماه این جهان بین من
در حال بروزرسانی
مرا روز روشن شود تیره شب
نباید گشادن بپاسخ دو لب
مرا روزِ روشن بــود تاره شب
بباید گشادن بپاسخ دو لب»
مرا روز روشن شود تیره شب
نیاید گشادن بپاسخ دو لب
[مرا روز روشن بود تاره شب
بباید گشادن بپاسخ دو لب]
مرا روز روشن شود تار شب
بباید بپاسخ گشادن دو لب
مرا روز روشن شود تار شب
نباید گشادن بپاسخ دو لب
مرا روز روشنشود تیره شب
نباید گشادن بپاسخ دو لب
مرا روز روشن شود تیره شب
نباید گشادن بپاسخ دو لب
در حال بروزرسانی
گشاده برایشان بود راز من
بهر نیک و بد بوده دمساز من
گشاده بر ایشان بود راز من
به هر نیک و بد بوده دمساز من
گشاده بر ایشان بود راز من
بهر نیک و بد بوده انباز من
گشاده بر ایشان بود راز من
به هر نیک و بد بوده دمساز من
گشاده برین بود همراز من
بدین نیکو بد هر سه انباز من
گشاده بر ایشان بود راز من
بهر کار باشند انباز من
گشاده بر ایشان بود راز من
بهر نیک و بد بوده انباز من
گشاده بریشان بود راز من
بهر کار باشند انباز من
در حال بروزرسانی
سراینده را گفت که ای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتوگوی
سراینده را گفت ک:«ای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتوگوی
سراینده را گفت که ای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتوگوی
[سراینده را گفت کای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفت گوی]
سراینده را گفت که ای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتوگوی
سراینده را گفت که ای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتوگوی
سراینده را گفت که ای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتوگوی
سراینده را گفت که ای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتوگوی
در حال بروزرسانی
شتابی نباید بپاسخ کنون
مرا چند راز است بارهنمون
شتابت نباید به پاسخ کنون
مرا چند رازست با رهنمون»
شتابی بپاسخ نباید کنون
مرا چند راز است با رهنمون
[شتابت نباید بپاسخ کنون
مرا چند رازست با رهنمون]
شتابت نیامد بپاسخ کنون
مرا چند راز ست با رهنمون
شتابی نباید بپاسخ کنون
مرا چند راز است با رهنمون
شتابی بپاسخ نباید کنون
مرا چندراز است با رهنمون
شتابی نباید بپاسخ کنون
مرا چند راز ست با رهنمون
در حال بروزرسانی
بیامد در بار دادن ببست
بانبوه اندیشگان در نشست
بیامد در بار دادن ببست
به انبوهِ اندیشگان درنشست
بیامد در بار دادن ببَست
بانبوه اندیشگان در نشَست
بیامد در بار دادن ببست
بانبوه اندیشگان در نشست
بیامد ره بار دادن ببست
بانبوه اندیشگان در نشست
بر آمد در بار دادن ببست
باندوه اندیشناک در نشست
بیامد در بار دادن به بست
بانبوه اندیشگان در نشست
بیامد در بار دادن ببست
بانبوه اندیشگان در نشست
در حال بروزرسانی
فرستاده را جایگاهی گزید
پس آنگه بکار اندرون بنگرید
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
فرستاده را جایگاهی گزید
پسآنگه بکار اندرون بنگرید
فرستاده را زود جائی گزید
پس آنگه بکار اندرون بنگرید
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه بکار اندرون بنگرید
فرستادهرا جایگاهی گزید
پس آنگه بکار اندرون بنگرید
فرستاده را جایگاهیگزید
پس آنکه بکار اندرون بنگرید
فرستاده را جایگاهیگزید
پس آنگه بکار اندرون بنگرید
در حال بروزرسانی
فراوان کس از دشت نیزه وران
بر خویش خواند آزموده سران
فراوان کس از دشت نیزهوران
برِ خویش خواند، آزمودهسران
فراوان کَس از دشت نیزه وران
بر خویش خواندان بنزده سران
فراوان کس از دشت نیزهوران
بر خویش خواند آزموده سران
فراوان کس از دشت نیزه وران
بر خویش خواند از گزیده سران
فراوان کس از دشت نیزه وران
بر خویش خواند آزموده سران
فراوانکس از دشت نیزه وران
بر خویشخواند آن نبرده سران
فراوان کس از دشت نیزه وران
بر خویشخواند آزموده سران
در حال بروزرسانی
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
نهفته برون اورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیشِ ایشان بگفت
نهفته برونآورید ازنهفت
همه رازها پیشایشان بگفت
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
در حال بروزرسانی
که مارا ز گیتی وپیوندو خویش
سه شمعست روشن بدیدار پیش
که: «مارا بگیتی ز پیوند خویش
سه شمع است روشن، بدیدار، پیش
که ما را ز گیتی ز پیوند و خویش
سه شمعست روشن بدیدار پیش
که مارا بگیتی ز پیوند خویش
سه شمعست روشن بدیدار پیش
که مارا بگیتی ز پیوند خویش
سه شمعست روشن ز دیدار بیش
که مارا زگیتی وپیوند خویش
سه شمعست روشن بدیدار پیش
که ما راز گیتی ز پیوند و خویش
سه شمع است روشن بدیدار بیش
که ما را ز گیتی ز پیوند خویش
سه شمعست روشن بدیدار پیش
در حال بروزرسانی
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
فریدون فرستاد، زی من پیام
بگسترد پیشم، یکی خوبدام
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترده پیشم یکی خوب دام
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
فریدون فرستاد زی منپیام
بگسترده پیشم یکی خوب دام
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
در حال بروزرسانی
همی کرد خواهد ز چشمم جدا
یکی رای خواهم زدن با شما
همی کرد خواهد ز چشمم جدا
-یکی، رای باید زدن با شما-
همی کرد خواهد ز چشمم جُدا
یکی رای خواهم زدن با شما
همی کرد خواهد زچشمم جدا
یکی رای باید زدن با شما
همی کرد خواهد ز چشمم جدا
یکی رای خواهم زدن با شما
همی کرد خواهد زچشمم جدا
یکی رای خواهم زدن با شما
همی کرد خواهم ز چشمم جدا
یکی رای خواهم زدن با شما
همی کرد خواهم ز چشمم جدا
یکی رای خواهم زدن با شما
در حال بروزرسانی
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که ما را سهشاهست باتاجو گاه
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که: ما را سه شاه است زیبای گاه،
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که ما را سه شاهست با تاج و گاه
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که مارا سه شاهست زیبای گاه
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که ما را سه شاهست با تاج و گاه
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که ما را سه شاهست زیبای گاه
فرستاده گوید چنینگفت شاه
که ما را سه شاهستبا تاج و گاه
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که مارا سه شاهست زیبای گاه
در حال بروزرسانی
گراینده هر سه به پیوند من
بسه روی پوشیده فرزند من
گراینده هرسه، به پیوند من-
به سه روی پوشیده فرزند من
گراینده هر سه به پیوند من
بسه روی پوشیده فرزند من
گراینده هر سه بپیوند من
بسه روی پوشیده فرزند من
گراینده هر سه بپیوند تو
ببسه روی پوشیده فرزند تو
گرایندۀ مهر وپیوند تو
بسه روی پوشیده فرزند تو
گراینده هر سه به پیوند من
بسه روی پوشیده فرزند من
گرایندۀ مهر و پیوند تو
بسه رویپوشیده فرزند تو
در حال بروزرسانی
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغ ایچ نه اندر خورد با شهی
اگر گویم آری و، دل زان تهی
دروغم نه اندر خورد با مهی
اگر گویم آری و دل زآن تهی
دروغ ایچ نه اندر خورد با شهی
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغم نه اندر خورد با مهی
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغم نه اندر خورد با مهی
اگر گویم آری ودل زآن تهی
دروغ آن نه اندر خورد با شهی
اگر گویمآری و دلزانتهی
دروغ ایچ نه اندر خورد با شهی
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغ ایچ نندر خورد با شهی
در حال بروزرسانی
وگر آرزو ها سپارم بدوی
شود دل پر آتش پر از آب روی
اگر آرزوها سپارم بدوی
شود دل پر آتش، پر از آب، روی
و گر آرزو ها سپارم بدوی
شود دل پُر آتشپر از آبروی
و گر آرزوها سپارم بدوی
شود دل پر آتش پر از آب روی
دگر آرزو ها سپارم بدوی
شود دل پر آتش پر از آب روی
وگر آرزوها سپارم بدوی
شود دل پرآتش پر از آب روی
دگر آرزوها سپارم بدوی
شود دلپر آتشپر از آب روی
و گر آرزوها سپارم بدوی
شور دل پر آتش پر از آب روی
در حال بروزرسانی
و گر سر بپیچم ز گفتار اوی
هراسان شود دل ز آزار اوی
و گر سر بپیچم ز فرمان اوی
بــــــــــیکسو گرایم ز پیمان اوی
و گر سر به پیچم ز گفتار اوُی
هراسان شود دل ز آزار اوی
[و گر سر به پیچم ز فرمان او
بیک سو گرایم زپیمان او]
و گر سر بپیچم ز فرمان او
هراسان شود دل ز پیمان او
و گر سر به پیچم زگفتار اوی
هراسان شود دل زآزار اوی
دگر سر به پیچم ز گفتار اوی
هراسانشود دل ز آزار اوی
و گر سر بپیچم ز گفتار اوی
هراسان شود دل ز آزار اوی
در حال بروزرسانی
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
کسی کاو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین!
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
[کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین]
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
کسی کو شود شهریار زمین
نبازیست با او سگالید کین
کسی کو بود شهریارزمین
نه بازیستبا او سگالید کین
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
در حال بروزرسانی
شنید این سخن مردمراهجوی
که ضحاک را زوچه آمد بروی
شنیدهستم از مردم راهجوی
که ضحاک را زو چه آمد بروی
شنید اینسخن مَردم را هجوی
که ضحاک را زاو چه آمد برُوی
[شنیدستم از مردم راه جوی
که ضحاک را زو چه آمد بروی]
شنیدید از مردم راه جوی
که ضحاک را زو چه آمد بروی
شنید این سخن مردم راه جوی
که ضحّاکرا زو چه آمد بروی
شنید اینسخن مردم راهجوی
که ضحّاکراز و چه آمد بروی
شنید آن سخن مردم راه جوی
که ضحاک را ز و چه آمد بروی
در حال بروزرسانی
ازین درسخنهر چه تانهستیاد
سراسر بمن بر بباید گشاد
ازیندر، سخن هرچه دارید یاد
سراسر، بمن بر؛ بباید گشاد!»
از ایندر سخنهر چتانهستیاد
سراسر بمَن بر بباید گشاد
[ازین در سخن هر چه دارید یاد
سراسر بمن بر بباید گشاد]
ازیندر سخنهرچه تانهست یاد
سراسر بمن بر بباید گشاد
ازین در سخن هرچه تان است یاد
سراسر بمن بر بباید گشاد
از ایندر سخن هر چتانهست یاد
سراسر بمن بر بباید گشاد
ازین در سخن هر چهتاناست یاد
سراسر بمن بر بباید گشاد
در حال بروزرسانی
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یک یک بپاسخ زبان
جهان آزموده، دلاور سران
گشادند یکیک بــــــــــپاسخ زبان؛
جهان آزمُوده دلاور سران
گشادند یکیک بپاسخ زبان
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یک یک بپاسخ زبان
جهان ازموده دلاور سران
گشادند یک یک پاسخ زبان
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یکیک بپاسخ زبان
جهانآزموده دلاور سران
گشادند یکیک بپاسخ زبان
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یک یک بپاسخ زبان
در حال بروزرسانی
که ما همگنان این نبینیمرای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
که: «ما همگنان این نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای!
که ما همگناناین به بینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
که ما همگنان آن نه بینیم رای
که هر بادرا تو بجنبی زجای
که ما همگنال ان نه بینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
که ما همگنان آن نه بینیم رای
که هر بادرا تو بجنبی زجای
که ما همگناناین نه بینیم رای
که هر بادرا تو بجنبی ز جای
که ما همگنان این نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
در حال بروزرسانی
اگر شد فریدون چنین شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
اگر شد فریدون، جهان شهریار
نه ما بندگانیم باگوشوار
اگر شد فریدون چنین شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
اگر شد فریدون جهان شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
اگر شد فریدون چنین کامکار
نه ما بندگانیم با گوشوار
اگر شد فریدون چنین شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
اگر شد فریدونچنین شهریار
نه ما بند گانیم با گوشوار
اگر شد فریدون چنین شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
در حال بروزرسانی
سخن گفتن و رنجش آئینماست
عنان و سنانباختن دین ماست
سخن گفتن و کوشش آیین ماست
عنان و سنان تافتن دین ماست
سخن گفتن و بخشش آئین ماست
عنان و سنان تافتن دین ماست
سخن گفتن و کوشش آیین ماست
عنان و سنان تافتن دین ماست
سخن گفتن و بخشش آئین ماست
عنان و سنان یافتن دین ماست
سخن گفتن وبخشش آئین ماست
عنان وسنان تافتن دین ماست
سخنگفتنو رنجشآئین ماست
عنان و سنانباختندین ماست
سخنگفتنو رنجشآیین ماست
عنان و سنان تافتن دین ماست
در حال بروزرسانی
بخنجر زمین را میستان کنیم
بنیزه هوا را نیستان کنیم
به خنجر زمین را میستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
بخنجر زمین را میستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
بخنجر زمین را میستان کنیم
بنیزه هوارا نیستان کنیم
بخنجر زمین را میستان کنیم
بنیزه هوا را نیستان کنیم
بخنجر زمینرا میستان کنیم
بنیزه هوارا نیستان کنیم
بخنجر زمینرا میستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
بخنجر زمین را میستان کنیم
بنیزه هوا را نیستان کنیم
در حال بروزرسانی
سه فرزنداگر بر توهست ارجمند
سر بدره بگشا و لب را ببند
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای و لب را ببند
سه فرزند اگر بر توهَست ارجمند
سر بَدره بگشا و لَب را ببند
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای ولب را ببند
سه فرزنداگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشایو لب را ببند
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
در گنج بگشای و لبرا ببند
سه فرزنداگر بر توهستارجمند
سربدره بگشا و لب را به بند
سه فرزند گر بر تو هست ارجمند
در گنج بگشای و لب را ببند
در حال بروزرسانی
و گر چارهای کرد خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
اگر چارۀ کار خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی؛
و گر چارۀ کرد خواهی همی
بترسی ازاین پادشاهی همی
و گر چارۀ کار خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
و گر چارۀ کرد خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
وگر چارهٔ کرد خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
وگر چارهٔ کردخواهی همی
بترسیازینپادشاهی همی
و گر چاره ای کرد خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
در حال بروزرسانی
ازو آرزو های پرمایه جوی
که کردار آن را به بینندروی
ازو آرزوهای پرمایه جوی
که کردار آن را نبینند روی»
ازاو آرزو های پر مایه جُوی
که کردار آنرا نه بینند رُوی
ازو آرزوهای پرمایه جوی
که کردار آنرا نه بینند روی
از وآرزو های پر مایه جوی
که کردار انرا نه بینند روی
ازو آرزوهای پرمایه جوی
که کردار آنرا نبینند روی
ازو آرزو ها ی پر مایه جوی
که کردار آنرا به بینند روی
از و آرزو های پر مایه جوی
که کردار او را نبینند روی
در حال بروزرسانی
چو بشنید از کاردانان سخن
نه سر دید آنرا بگیتی نه بن
چو بشنید از آن نامداران سخن
نه سر دید آن را به گیتی نه بن
چو بشنید از کار دانان سخن
نه سَر دید آنرا بگیتی نه بُن
چو بشنید از آن نامداران سخن
نه سر دید آنرا بگیتی نه بن
چو بشنید از ان کارداران سخن
نه سر دید پیدا مرآنرا نه بن
چو بشنید از آن کاردانان سخن
نه سردید آنرا بگیتی نه بن
چوبشنید از کاردانان سخن
نه سر دیدآنرا بگیتی نه بن
چو بشنید ازان کار دانان سخن
نه سر دید آن را بگیتی نه بن
در حال بروزرسانی