در حال بارگذاری بندها…
***
1830 : ردیف از کل
فریدون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه آرزومند شاه
فریدون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه، آرزومندِ شاه
فریدُون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه آرزوُمند شاه
فریدون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه آرزومند شاه
فریدون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه آرزومند شاه
فریدون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه آرزومند شاه
فریدون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه آرزومند شاه
فریدون نهاده دو دیده براه
سپاه و کلاه آرزومند شاه
***
1831 : ردیف از کل
چو هنگام برگشتن شاه بود
پدر زان سخن خود کی آگاهبود
چو هنگام برگشتن شاه بود
پدر زان سخن خود کی آگاه بود
چو هنگام برگشتن شاه بوُد
پدر ز آنسخن خود کی آگاه بود
چو هنگام بر گشتن شاه بود
پدر زان سخن خود کی آگاه بود
چو هنگام بر گشتن شاه بود
پدر زان سخن خود کی آگاهبود
چو هنگام بر گشتن شاه بود
پدر زآن سخن خود کی آگاه بود
چو هنگام برگشتن شاه بود
پدر ز آنسخن خود کی آگاه بود
چو هنگام برگشتن شاه بود
پدر زان سخن خود کی آگاه بود
***
1832 : ردیف از کل
همی شاه را تخت فیروزه ساخت
همان تاج را گوهر اندر نشاخت
همی شاه را تخت، پیروز ساخت
همی تاج را گوهر اندر نشاخت
همی شاه را تخت فیروزه ساخت
همان تاج را گوهر اندر نشاخت
همی شاه را تخت پیروزه ساخت
همی تاج را گوهر اندر نشاخت
همی شاه را تخت پیروزه ساخت
همان تاج را گوهر اندر نشاخت
همی شاهرا تخت پیروزه ساخت
همان تاجرا گوهر اندر نشاخت
همی شاه را تخت فیروزه ساخت
همان تاج را گوهر اندر نشاخت
همی شاه را تخت پیروزه ساخت
همان تاج را گوهر اندر نشاخت
***
1833 : ردیف از کل
پذیره شدن را بیاراستند
می و رود و رامشگرانخواستند
پذیره شدن را بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
پذیره شدن را بیاراستند
می و رُود و رامشگران خواستند
پذیره شدن را بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
پذیره شدن را بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
پذیره شدنرا بیآراستند
می ورود ورامشگران خواستند
پذیره شدن را بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
پذیره شدن را بیاراستند
میو رود و رامشگرانخواستند
***
1834 : ردیف از کل
تبیره ببردند پیش از درش
ببستند آذین همه کشورش
تبیره ببردند و، پیل؛ از درش
ببستند آذین، همه کشورش
تبیره ببُردند پیش از درش
ببستند آذین همه کشورش
تبیره ببردند و پیل از درش
ببستند آذین بهر کشورش
تبیره ببردند پیل از درش
ببستند آیین همه کشورش
تبیره ببردند وپیل از درش
به بستند آذین همه کشورش
تبیره ببردند پیش از درش
به بستند آذین همه کشورش
تبیره ببردند پیل از درش
ببستند آذین همه کشورش
***
1835 : ردیف از کل
بزین اندرون بود شاه و سپاه
یکی گرد تیره بر آمد ز راه
بدین اندرون بود شاه و سپاه
یکی گَرد تیره برآمد ز راه
بزین اندرونبود شاه و سپاه
یکی گرد تیره بر آمد ز راه
بزین اندرون بود شاه و سپاه
یکی گرد تیره بر آمد ز راه
بدین اندرون بود شاه و سپاه
یکی گرد تیره بر آمد ز راه
بدین اندرون بود شاه وسپاه
یکی گرد تیره بر آمد زراه
بدین اندران بود شاه و سپاه
یکی گرد تیره بر آمد زراه
بدین اندرون بود شاه و سپاه
یکی گرد تیره بر آمد ز راه
***
1836 : ردیف از کل
هیونی برون آمده از تیره گرد
نشسته بر او سو کواری بدرد
هیونی برون آمد از تیره گرد
نشسته بر او، سوگواری بدرد
هیُونی برون آمد از تیره گرد
نشسته بر او سُو گواری بدرد
هیونی برون آمد از تیره گرد
نشسته برو سوگواری بدرد
هیونی برون آمد از تیره گرد
نشسته برو سو کواری بدرد
هیونی برون آمد از تیره گرد
نشستی برو بر سواری بدرد
هیونی برون آمد از تیره گرد
نشسته بر او بر سواری بدرد
هیونی برون آمد از تیره گرد
نشسته برو بر سواری بدرد
***
1837 : ردیف از کل
خروشان بزاری و دن سو کوار
یکی زر تابوتش اندر کنار
خروشی بزار و دلی سوگوار
یکی زرّ تابوتش اندر کنار
خرُوشان بزاری و دل سوگوار
یکی زرّ تابوتش اندر کنار
خروشی بر آورد دل سو گوار
یکی زرّ تابوتش اندر کنار
خروشی ترار و دلی سو گوار
یکی زر تابوتش اندر کنار
خروشی برآمد از آن سوگوار
یکی زرّ تابوتش اندر کنار
خروشان بزاری و دل سوگوار
یکی زرّ تابوتش اندر کنار
خروشی بر آمد ازان سو کوار
یکی زرّ تابوتش اندر کنار
***
1838 : ردیف از کل
بتابوت زر اندرو پیرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
بتابوت زرّ اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
بتابُوت زر اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
بتابوت زر اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
بتابوت زر اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
بتابوت زرّ اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
بتابوت زر اندران پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
بتابوت زرّ اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میان
***
1839 : ردیف از کل
ابا ناله و آه و با روی زرد
بهپیش فریدون شد آنشوخ مرد
ابا ناله و آه و با روی زرد
به پیش فریدون شد آن شوخمرد
ابا ناله و آه و با روُی زرد
به پیش فریدُون شد آنشوخمرد
ابا ناله و آه و با روی زرد
بپیش فریدون شد آن شوخ مرد
ابا ناله و آه و با روی زرد
بهپیش فریدون شد آن شوخ مرد
ابا ناله وآه وبا روی زرد
به پیش فریدون شد آن نیکمرد
ابا ناله و آه و با روی زرد
به پیشفریدون شد آنشوخ مرد
ابا ناله و آه و با روی زرد
بپیش فریدون شد آن نیکمرد
***
1840 : ردیف از کل
ز تابوت زر تخته بر داشتند
که گفتار او خیره پنداشتند
ز تابوت زر تخته برداشتند
که گفتار او خوار پنداشتند
ز تابُوت زر تخته برداشتند
که گفتار او خیره پنداشتند
ز تابوت زر تخته بر داشتند
که گفتار او خوار پنداشتند
ز تابوت زر تخته بر داشتند
که گفتار او خیره پنداشتند
زتابوت زر تخته برداشتند
که گفتار او خیره پنداشتند
ز تابوت زر تخته بر داشتند
که گفتار او خیره پنداشتند
ز تابوت زر تخته بر داشتند
که گفتار او خیره پنداشتند
***
1841 : ردیف از کل
ز تابوت چون پر نیان بر کشید
سر ایرج آمد بریده پدید
ز تابوت، چون، پرنیان بر کشید
سر ایرج آمد، بریده؛ پدید
ز تابوت چوُن پرنیان برکشید
بریده سر ایرج آمد پدید
ز تابوت چون پرنیان بر کشید
سر ایرج آمد بریده پدید
ز تابوت چون پرنیان بر کشید
بریده سر ایرجآمد پد ید
زتابوت چون پرنیان بر کشید
بریده سر ایرج آمد پدید
ز تابوت چونپر نیان بر کشید
بریده سر ایرج آمد پدید
ز تابوت چون پر نیان بر کشید
بریده سر ایرج آمد پدید
***
1842 : ردیف از کل
بیفتاد ز اسب آفریدون بخاک
سپه سر بسر جامه کردند چاک
بیفتاد ز اسپ، آفریدون بخاک
سپه سر بسر جامه کردند چاک
بیفتاد ز اسَب آفریدُون بخاک
سپه سر بسر جامه کَردند چاک
بیافتاد ز اسپ آفریدون بخاک
سپه سر بسر جامه کردند چاک
بیفتاد اسب فریدون بخاک
سپه سر بسر جامه کردند چاک
بیافتاد از اسپ آفریدون بخاک
سپه سربسر جامه کردند چاک
بیفتاد ز اسب آفریدون بخاک
سپه سر بسر جامه کردند چاک
بیفتاد از اسپ آفریدون بخاک
سپه سر بسر جامه کردند چاک
***
1843 : ردیف از کل
سیه شد رخان دیدگان شدسپید
که دیدن دگر گونهبوداز امید
سیه شد رخان، دیدگان شد سپید
که دیدن دگرگونه بود از امید
سیه شد رخان دیدگان شد سپید
که دیده دگرگونه بُودش امید
سیه شد رخ و دیدگان شد سپید
که دیدن دگر گونه بودش امید
سیه شد رخان دیدگان شد سپید
که دیدن دگر گونه بودش امید
سیه شد رخان دیدگان شد سفید
که دیدن دگر گونه بود از امید
سیه شد رخان دیدگان شد سپید
که دیده دگرگونه بودش امید
سیه شد رخان دیدگان شد سپید
که دیدن دگر گونه بود از امید
***
1844 : ردیف از کل
چو خسرو بدانگونه آمد زراه
چنین باز گشت از پذیره سپاه
چو خسرو بران گونه آمد ز راه
چنین بازگشت از پذیره سپاه؛
چو خسرو بدآنگونه آمد زراه
چنین باز گشت از پذیره سپاه
چو خسرو بران گونه آمد ز راه
چنین باز گشت از پذیره سپاه
چو خسرو بدان گونه آمد ز راه
چنین باز گشت از پذیره سپاه
چو خسرو برین گونه آمد زراه
چنین باز گشت از پذیره سپاه
چُو خسرو بدانگونه آمد زراه
چنینباز گشت از پذیره سپاه
چو خسرو برین گونه آمد ز راه
چنین باز گشت از پذیرۀ سپاه
***
1845 : ردیف از کل
دریده درفش و نگونساز کوس
رخ نامداران شده آبنوس
دریده درفش و نگونسار کوس
رخ نامداران، برنگ، آبنوس
دریده درفش و نگونسار کوس
رخ نامداران برنگ آبنوس
دریده درفش و نگونسار کوس
رخ نامداران برنگ آبنوس
دریده درفش و نگون کرده کوس
رخ نامداران برنگ آبنوس
دریده درفش ونگون کرده کوس
رخ نامداران شده آبنوس
دریده درفش و نگونسار کوس
رخ نامداران برنگ آبنوس
دریده درفشو نگون کرده کوس
رخ نامداران شده آبنوس
***
1846 : ردیف از کل
تبیره سیه کرده و روی پیل
پراکنده بر تازی اسبانش نیل
تبیره سیه کرده و روی پیل،
پراکنده بر تازی اسپانش نیل
تبیره سیه کرده و رُوی پیل
پراکنده بر تازی اسبانش نیل
تبیره سیه کرده و روی پیل
پراکنده بر تازی اسپانش نیل
تبیره سیه کرده و روی پیل
پراکنده بر تازی اسپانش نیل
تبیره سیه کرده وروی پیل
پراگنده بر تازی اسپانش نیل
تبیره سیه کرده و روی پیل
پراکنده بر تازی اسبانش نیل
تبیره سیه کرده و روی پیل
پراگنده بر تازی اسپانش نیل
***
1847 : ردیف از کل
پیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سر بر گرفتند راه
پیاده سپهبد، پیاده سپاه؛
پر از خاک سر، بر گرفتند راه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سر بر گرفتند راه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سربر گرفتند راه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سر بر گرفتند راه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سر برگرفتند راه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سر برگرفتند راه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سر بر گرفتند راه
***
1848 : ردیف از کل
خروشیدن پهلوانان بدرد
کنان گوشت از بازو آزاده مرد
خروشیدن پهلوانان به درد
کنان گوشت تن را بران آزادمرد
خروشیدن پهلوانان بدرد
کنان گوشت بازو بر آن رادمرد
خروشیدن پهلوانان بدرد
کنان گوشت تن را بر ان راد مرد
خروشیدن پهلوانان بدرد
کنان کتف و بازو بر آن راد مرد
خروشیدن پهلوانان بدرد
کنان گوشت از بازو آزاده مرد
خروشیدن پهلوانان بدرد
کنان گوشت بازوبران زادمرد
خروشیدن پهلوانان بدرد
کنان گوشت باز و بران زاد مرد
***
1849 : ردیف از کل
مبر خود بمهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی از کمان
مبر خود بمهر زمانه گمان
نجوید کسی راستی در کمان
مبر خود بمهر زمانه گمان
نه نیکو بوُد راستی از کمان
[مبر خود بمهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی در کمان]
مبر خود بمهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی در کمان
مبر خود بمهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی در کمان
مبر خود بمهر زمانه گمان
نه نیکو بود کسی راستی از کمان
مبر خود ز مهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی در کمان
***
1850 : ردیف از کل
بدین گونه گردد بما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
برین گونه گردد همی این سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
بدینگونه گردد بما بر سپهر
بخواهد ربوُدن چو بنمود چهر
[برین گونه گردد بما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر]
برینگونه گردد بما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
برین گونه گردد بما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
بدینگونه گردد بما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
برین گونه گردد بما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
***
1851 : ردیف از کل
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
و گر دوست خوانی نبینیشچهر
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
اُ گر دوست خوانی نبینیش چهر
چو دشمنش گیری نمایدت چهر
و گر دُوستخوانی نه بینیش مهر
[چو دشمنش گیری نمایدت مهر
و گر دوست خوانی نبینیش چهر]
چو دشمنش گیرینمایدت مهر
و گر دوست خوانی نه بینیش چهر
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
وگر دوست خوانی نه بینیش چهر
چو دشمنش گیرینمایدت چهر
وگر دوست خوانی نه بینیش مهر
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
و گر دوست خوانی نبینیش چهر
***
1852 : ردیف از کل
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
یکی پند گویم ترا من دُرست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
[یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست]
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتیببایدت شست
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
***
1853 : ردیف از کل
سپه داغ دل شاه با های و هوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
سپه داغ دل، شاه با هایهوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
سپه داغدل شاه با هایهوی
سُوی باغ ایرج نهادند روی
سپه داغدل شاه با های و هوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
سپه داغ دل شاه با های و هوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
سپه داغ دل شاه با های و هوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
سپه داغدل شاه با هایهوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
سپه داغ دل شاه با هایو هوی
سوی باغ ایرج نهادند روی
***
1854 : ردیف از کل
بروزی کجا جشن شاهان بدی
ورا پیشتر جشنگاه آن بدی
به روزی کجا جشن شاهان بُدی
وزآن پیشتر بزمگاهان بُدی
بروزی کجا جشن شاهان بدی
ورا پیشتر جشنگاه آن بدی
[بروزی کجا جشن شاهان بدی
وز ان پیشتر بزمگاهان بدی]
بروزی کجا جشن شاهان بدی
ورا پیشتر جشن گاه آن بدی
بروزی کجا جشن شاهان بدی
ورا بیشتر جشنگاه آن بدی
بروزی کجا جشن شاهان بدی
ورا پیشتر جشنگاه آن بدی
بروزی کجا جشن شاهان بدی
ورا بیشتر جشنگاه آن بدی
***
1855 : ردیف از کل
فریدون سر شاه پور جوان
بیامد ببر بر گرفتش نوان
فریدون، سر شاه پور جوان
بیامد ببر در گرفته، نَوان
فریدُون سر شاه پور جوان
بیامد ببر بر گرفتش نوان
فریدون سر شاه پور جوان
بیامد ببر بر گرفته نوان
فریدون سر شاه پور جوان
بیامد ببر در گرفته نوان
فریدون سر شاه پور جوان
بیآمد ببر بر گرفته نوان
فریدون سر شاه پور جوان
بیامد ببر بر گرفتش نوان
فریدون سر شاه پور جوان
بیامد ببر بر گرفته نوان
***
1856 : ردیف از کل
بر آن تخت شاهنشهی بنگرید
سر تخت را تیره بی شاه دید
بر آن تخت شاهنشهی بنگرید
سر شاه را نز دِر تاج دید
بَر آن تخت شاهنشهی بنگرید
سر تخت را بی سر شاه دید
بر آن تخت شاهنشهی بنگرید
سر شاه را نز در تاج دید
بر آن تخت شاهنشهی بنگرید
سر شاه را نز در تاج دید
برآن تخت شاهنشهی بنگرید
سر شاهرا نیز بی تاج دید
بران تخت شاهنشهی بنگرید
سر تخت را بی سر شاه دید
بران تخت شاهنشهی بنگرید
سر تخت را تیره بی شاه دید
***
1857 : ردیف از کل
این بند را ندارد
همان حوض شاهان و سرو سهی
درخت گل افشان و بید بهی
این بند را ندارد
همان حوض شاهان و سرو سهی
درخت گلفشان و بید و بهی
همهحوض شاهان و سرو سهی
درخت گلفشان و بید و بهی
سر حوض شاهی و سرو سهی
درختی گلفشان و بید و بهی
این بند را ندارد
سر حوض شاهی و سرو سهی
درختی گل افشانو بیدو بهی
***
1858 : ردیف از کل
بر افشاند بر تخت خاک سیاه
بکیوان بر آمد فغان سپاه
تهی دید از آزادگان جشنگاه
به کیوان برآورد، گردِ سیاه
بر افشاند بر تخت خاک سیاه
بکیوان بر آمد فغان سپاه
تهی دید از آزادگان جشن گاه
بکیوان بر آورد گرد سیاه
تهی دید از آزادگان جشن شاه
بکیوانبرآورد گرد سپاه
بر افشاند بر تخت خاک سیاه
بگیوان بر آمد فغان سپاه
برافشاند بر تخت خاک سیاه
بکیوان بر آمد فغان سپاه
بر افشاند بر تخت خاک سیاه
بکیوان بر آمد فغان سپاه
***
1859 : ردیف از کل
همی کرد هوی وهمی خستروی
همیریخت اشک وهمی کندموی
همی سوخت باغ و، همی خست روی
همی ریخت اشگ و، همی کند موی
همی سُوخت کاخ وهمیخستروی
همیریخت اشک وهمی کندموی
همی سوخت باغ و همی خست روی
همی ریخت اشک وهمی کند موی
همی سوخت باغ و همی خست روی
همی ریخت اشک و همی کند موی
همی کرد هوی و همی کند موی
همی ریخت اشک وهمی خست روی
همی سوخت کاخ وهمیخستروی
همیریخت اشک وهمی کندموی
همی کرد هوی و همی کند موی
همیریختاشکو همی خست روی
***
1860 : ردیف از کل
میانرا بز نار خونین ببست
فکند آتش اندر سرای نشست
میان را بزُنّار خونین ببست
فکند آتش اندر سرای نشست
میانرا بزُنّار خونین ببست
فکند آتش اندر سرای نشست
میانرا بزّنار خونین ببست
فکند آتش اندر سرای نشست
میانرا بز نار خونین ببست
فکند آتش اندر سرای نشست
میانرا بزنّار خونین ببست
فگند آتش اندر سرای نشست
میانرا بزنّار خونین به بست
فکند آتش اندر سرای نشست
میان را بزنار خونین ببست
فگند آتش اندر سرای نشست
***
1861 : ردیف از کل
گلستانشبر کندوسر وان بسوخت
بیکبار گی چشم شادی بدوخت
گلستانش بر کند و، سروان بسوخت
بیکبارگی چشم شادی بدوخت
گلستانشبر کند و سروان بسوخت
بیکبار گی چشم شادی بدوخت
گلستانش بر کند و سروان بسوخت
بیکبار گی چشم شادی بدوخت
گلستانشبر کند و سر وان بسوخت
بیکبار گی چشم شادی بدوخت
گلستانش برکند وسروان بسوخت
بیکبارگی چشم شادی بدوخت
گلستانشبر کندوسروانبسوخت
بیکبارگی چشم شادی بدوخت
گلستانش بر کندو سروان بسوخت
بیکبار گی چشم شادی بدوخت
***
1862 : ردیف از کل
نهاده سر ایرج اندر کنار
سر خویش کرده سوی کرد گار
نهاده سر ایرج اندر کنار
سر خویش کرده سوی کردگار
نهاده سرایرج اندر کنار
سر خویش کرده سُوی کردگار
نهاده سر ایرج اندر کنار
سر خویشتن کرد زی کرد گار
نهاده سر ایرجاندر کنار
سر خویش کرده سوی کردگار
نهاده سر ایرج اندر کنار
سر خویش کرده سوی کردگار
نهاده سرایرج ا ندر کنار
سر خویشکرده سوی کرد گار
نهاده سر ایرج اندر کنار
سر خویش کرده سوی کرد گار
***
1863 : ردیف از کل
همی گفت کای داور داد گر
بدین بی گنه کشته اندر نگر
همی گفت ک:«ای داور دادگر
بدین بیگنه کشته، اندر نگر!
همی گفت کای داور داد گر
بدین بیگنه کشته اندر نگر
همی گفت کای داور دادگر
بدین بی گنه کشته اندر نگر
همی گفت کای داور دا دگر
بدین بی گنه کشته اندر نگر
همی گفت که ای داور دادگر
بدین بیگنه کشته اندر نگر
همیگفت کا ی داور دادگر
بدین بیگنه کشته اندر نگر
همی گفت کای داور داد گر
بدین بی گنه کشته اندر نگر
***
1864 : ردیف از کل
بخنجر سرش خسته در پیشمن
تنش خورده شیران آن انجمن
بخنجر سرش کنده در پیش من
تنش خورده، شیران آن انجمن
بخنجر سرش خسته در پیشمن
تنش خورده شیرانآنانجمن
بخنجر سرش کنده در پیش من
تنش خورده شیران آن انجمن
بخنجر سرش خسته در پیش من
تنش خورده شیران آن انجمن
بخنجر سرش خسته در پیش من
تتنش خورده شیران آن انجمن
بخنجر سرشخسته در پیش من
تنش خورده شیرانآن انجمن
بخنجر سرش خسته در پیش من
تنش خورده شیران آن انجمن
***
1865 : ردیف از کل
دل هر دو بیداد ز انسان بسوز
که هرگز نبینند جز تیره روز
دل هر دو بیداد، از آنسان بسوز؛
که هرگز نبینند، جز تیره روز!
دل هر دو بیداد ز انسان بسوز
که هرگز نه بینند جز تیره رُوز
دل هر دو بیداد از آن سان بسوز
که هرگز نبینند جز تیره روز
دل هر دو بیداد از انسان بسوز
که هرگز نه بینند جز تیره روز
دل هر دو بیداد از آنسان بسوز
که هرگز نه بینند جز تیره روز
دل هر دو بیداد ز انسان بسوز
که هرگز نه بینند جُز تیره روز
دل هر دو بیداد ازانسان بسوز
که هرگز نبینند جز تیره روز
***
1866 : ردیف از کل
بداغ جگرشان کنی آژده
که بخشایش آرد بر یشان دده
بداغی جگرشان کنی آژده
که بخشایش آرد بریشان، دده
بداغجگرشان کنی آز ده
که بخشایشآرد بدیشان دده
بداغی جگر شان کنی آژده
که بخشایش آرد بریشان دده
بداغیجگر شان کنی آزده
که بخشایش آرد بریشان دده
بداغ جگر شان کنی آژده
که بخشایش آرد بدیشان دده
بداغ جگر شانکنی آزده
که بخشایشآرد بدیشان دده
بداغ جگر شان کنی آژده
که بخشایش آرد بر یشان دده
***
1867 : ردیف از کل
همیخواهم ای داور کرد گار
کهچندان امان یابم ازروز گار
همی خواهم ای روشن کردگار
که چندان زمان یابم ازروزگار
همی خواهم ای داور کردگار
که چندان امان یابم از رُوزگار
همی خواهم از روشن کرد گار
که چندان زمان یابم از روز گار
همی خواهم ای داور کرد گار
کهچندان زمان یابم از روز گار
همی خواهم ای داور کردگار
که چندان امان یابم از روزگار
همیخواهمای داور کرد گار
که چندان امان یابم ازروز گار
همی خواهم ای داور کردگار
کهچندان امان یابم از روزگار
***
1868 : ردیف از کل
که از تخم ایرج یکی نامور
ببینم بدین کینه بسته کمر
که از تخم ایرج، یکی نامور
بیاید، برین کین ببندد کمر
که از تخم ایرج یکی نامور
به بینم بدین کینه بسته کمر
که از تخم ایرج یکی نامور
بیاید برین کین ببندد کمر
که از تخم ایرج یکی نامور
ببینم برین گونه بسته کمر
که از تخم ایرج یکی نامور
ببینم ابر کینه بسته کمر
که از تخم ایرج یکی نامور
به بینم بدین کینه بسته کمر
که از تخم ایرج یکی نامور
ببینم ابر کینه بسته کمر
***
1869 : ردیف از کل
چو این بی گنه را بریدند سر
ببرد سر آن دو بیداد گر
این بند را ندارد
چو این بیگنه را بریدند سر
ببرد سر آن دُو بیداد گر
این بند را ندارد
چو این بی گنه را بریدند سر
ببرّد سر آن ان بیداد گر
چو این بیگنه را بریدند سر
ببرّد سر آن دو بیدادگر
چو این بیگنه را بریدند سر
ببرّد سر آن دو بیداد گر
چو این بی گنه را بریدند سر
ببرّد سر آن دو بیداد گر
***
1870 : ردیف از کل
چو دیدم چنان زا نسپس شایدم
کجا خاک بالا بپیمایدم
چو دیدم چنین، زان سپس شایدم
کجا، خاک، بالا بپیمایدم»
چو دیدم چنان زان سپس شایدم
کجا خاک بالا به پیمایدم
چو دیدم چنین ز ان سپس شایدم
اگر خاک بالا بپیمایدم
چو دیدم چنین ز ان سپس شایدم
کجا خاک بالا بپیمایدم
چو دیدم چنین زآن سپس شایدم
کجا خاک بالا بپیمایدم
چو دیدم چنان زان سپس شا یدم
کجا خاک بالا به پیما یدم
چو دیدم چنین زان سپس شایدم
کجا خاک بالا بپیمایدم
***
1871 : ردیف از کل
برین گونهبگریست چندانبزار
همی تا گیا رستش اندر کنار
برین گونه بگریست چندان بزار
همی تا گیا، رُستش اندر کنار
بر اینگونه بگریستچندان بزار
همی تا گیا رُستشاندر کنار
برین گونه بگریست چندان بز ار
همی تا گیا رستش اندر کنار
برین گونه بگریستچندان بزار
همی تا گیا رستش اندر کنار
برین گونه بگریست چندان بزار
همی تا گیا رستش اندر کنار
براینگونه بگریست چندانبزار
همی تا گیا رستشاندر کنار
برین گونه بگریست چندان بزار
همی تا گیا رستش اندر کنار
***
1872 : ردیف از کل
زمین بستر و خاک بالین اوی
شده تیره روشن جهان بین اوی
زمین بستر و، خاک؛ بالین او
شده تیره، روشن جهانبین او
زمین بَستر و خاک بالین او
شده تیره روشن جهان بین او
زمین بستر و خاک بالین او
شده تیره روشن جهان بین او
زمین بستر و خاک بالین او
شده تیره روشن جهان بین او
زمین بستر وخاک بالین اوی
شده تیره روشن جهان بین اوی
زمین بستر و خاک بالین او
شده تیره روشن جهانبین او
زمین بستر و خاک بالین اوی
شده تیره روشن جهانبین اوی
***
1873 : ردیف از کل
در بار بسته گشاده زبان
همی گفت زار ای نبرده جوان
درِ بار بسته، گشاده زبان
همی گفت ک:«ای داور راستان!
در بار بسته گشاده زبان
همیگفت زا رای نبُرده جوان
در بار بسته گشاده زبان
همی گفت کای داور راستان
در بار بسته گشاده زبان
همی گفت زاری نبرده جوان
در بار بسته گشاده زبان
همی گفت زار ای نبرده جوان
در بار بسته گشاده زبان
همیگفت زارای نبرده جوان
در بار بسته گشاده زبان
همی گفت زار ای نبرده جوان
***
1874 : ردیف از کل
کس از تاجداران بدینسان نمرد
که تو مردی ای نامبردار گرد
کس از تاجداران بدین سان نمرد
که مردهست این نامبردار گرد
کس از تاجداران بدینسان نمرد
که تو مَردی ای نامبردار گرد
کس از تاجداران بدین سان نمرد
که مر دست این نامبردار گرد
کس از تاج داران بدینسان نمرد
که تو مردی ای نامبردار گرد
کس از تاجداران بر آنسان نمرد
که تو مردی ای نام بردار گرد
کس از تاجداران بدینسان نمرد
که تو مُردیاین نامبردار گرد
کس از تاجداران بدینسان نمرد
که تو مردی این نام بردار گرد
***
1875 : ردیف از کل
سرت را بریده بزار اهرمن
تنت را شده کام شیران کفن
سرش را بریده، بزار، اهرمن
تنش را شده کام شیران کفن
سرت را بُریده بروز اهرمن
تنت را شده کام شیران کفن
سرش را بریده بزار اهرمن
تنش را شده کام شیران کفن
سرت را بریده بزار اهرمن
تنت را شده کام شیران کفن
سرترا بریده بخوار اهرمن
تنترا شده کام شیران کفن
سرت را بریده بروز اهرمن
تنت را شده کام شیران کفن
سرت را بریده بخوار اهرمن
تنت را شده کام شیران کفن
***
1876 : ردیف از کل
خروش وفغان ودو چشم پر آب
ز هر دام و دد برده آرام وخواب
خروشی بزاری و، چشمی پر آب
ز هر دامودد برده آرام و خواب
خروش و فغان و دوچشم پر آب
ز هر دام و دد بُرده آرام وخواب
خروشی بزاری و چشمی پر آب
زهر دام ودد برده آرام و خواب
خروش و فغان بود وچشم پرآب
ز هر دام و دد برده آرام وخواب
خروشی فغانی وچشم پر آب
زهر دام ودد برده آرام وخواب
خروش و فغان ودو چشم پرآب
ز هر دام و دد برده آرام وخواب
خروشو فغانو دو چشم پر آب
ز هر دامو دد برده آرامو خواب
***
1877 : ردیف از کل
سراسر همه کشور ومرد وزن
بهر جای کرده یکی انجمن
سراسر همه کشورش مرد و زن
بهرجای کرده یکی انجمن
سراسر همه کشورش مَرد و زن
بهَر جای کرده یکی انجمن
سراسر همه کشورش مرد و زن
بهر جای کرده یکی انجمن
سراسر همه کشورش مرد و زن
بهر جای کرده یکی ا نجمن
سراسر همه کشورش مرد وزن
بهر جای کرده یکی انجمن
سراسر همه کشورش مرد و زن
بهر جای کرده یکی انجمن
سراسر همه کشورش مرد و زن
بهر جای کرده یکی انجمن
***
1878 : ردیف از کل
همه دیده پر آب ودل پر زخون
نشسته بتیمار و درد اندرون
همه دیده پر آب و دل پر ز خون
نشسته بتیمار و گُرم اندرون
همه دیده پر آب ودل پر ز خون
نشسته بتیمار مرگ اندرون
همه دیده پر آب و دل پر ز خون
نشسته بتیمار و گُرم اندرون
همه دیده پر آبو دل پر ز خون
نشسته بتیمار و درد اندرون
همه دیده پرّ آب و دل پر زخون
نشسته بتیمار و درد اندرون
همه دیده پر آب و دل پر ز خون
نشسته به تیمار مرگ اندرون
همه دیده پر آبو دل پر ز خون
نشسته بتیمار و درد اندرون
***
1879 : ردیف از کل
همه جامه کرده کبود وسیاه
همه خاک بر سر بجای کلاه
همه جامه کرده کبود و سیاه
نشسته به اندوه، در سوک شاه
همه جامه کرده کبود وسیاه
نشسته باندوه با سوگ شاه
همه جامه کرده کبود و سیاه
نشسته باندوه در سوگ شاه
همه جامه کرده کبود وسیاه
نشسته پراندوه با سوک شاه
این بند را ندارد
همه جامه کرده کبود و سیاه
نشسته با ندوهباسوگشاه
این بند را ندارد