***
836 : ردیف از کل
بایوان او آتش اندر فکند
بپای اندر آورد کاخ بلند
به ایوان او آتش اندر فکند
ز پا اندر آورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فکند
بپای اندر آورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فگند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
بایوان اوآتش اندر فکند
ز پایاندر آورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فگند
زپای اندر آورد کاخ بلند
با یوان او آتش اندر فکند
بپای اندرا ورد کاخ بلند
بایوان او آتش اندر فگند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
***
837 : ردیف از کل
چو بگذشت بر آفریدون دوهشت
زالبرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت از آن، بر فریدون دو هشت
ز البرزکوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت بر آفریدُون دوهشت
ز البرز کوه اندرآمد بدشت
چو بگذشت ازان بر فریدون دوهشت
زالبرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشتبر آفریدون دو هشت
از البرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت برآفریدون دو هشت
از البرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشتبرآفریدون دو هشت
زالبرز کوه اندر آمد بدشت
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد بدشت
***
838 : ردیف از کل
بر مادر آمد پژوهیدو گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
برِ مادر آمد، پژوهید و گفت
که: «بگشای بر من، نهان، از نهفت
برمادر آمد پژوهید وگفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهنده گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید وگفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید وگفت
که بگشایبر من نهان از نهفت
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
***
839 : ردیف از کل
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
نگویی؟ مرا، تا که بودم پدر!
کیم من؟ ز تخم کدامین گهر!»
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
بگو مر مرا تاکه بودم پدر
کیم من زتخم کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من ز تخم کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من بتخم از کدامین گهر
***
840 : ردیف از کل
چگویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
این بند را ندارد
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
[چه گویم کیم برسر انجمن
یکی دانشی داستانم بزن]
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانم بزن
چگویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانم بزن
چگویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
***
841 : ردیف از کل
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
فرانک بدو گفت ک:«ای نامجوی
بگویم ترا، هرچه گفتی بگوی؛
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتم بگوی
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هرچه گفتی بگوی
فرانک بدو گفت که ای نامجوی
بگویم ترا هر که گفتی بگوی
فرانک بدوگفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتم بگوی
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
***
842 : ردیف از کل
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس، کز مرز ایرانزمین
یکی مرد بُد، نام او آبتین؛
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کزمرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آتبین
***
843 : ردیف از کل
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گُرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
زتخم کیان بود وبیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
زتخم کیان بود وبیدار بود
خردمند و گرد و بی آزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند گرد و بیآزار بود
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد [و] بی آزار بود
***
844 : ردیف از کل
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
ز تهمورسِ گُرد بودش نژاد
پدر، بر پدر بر، همی داشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همیداشت یاد
زطهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
زطهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدربر پدربر همیداشت یاد
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدربر همی داشت یاد
***
845 : ردیف از کل
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بُد ترا، مر مرا، نیک شوی
نبد، روز؛ روشن مرا، جز بدوی
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا و مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا مرمرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا ومرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
***
846 : ردیف از کل
بضحاک گفتش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدون بسر
این بند را ندارد
بضحاک گفتش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدُون بسر
این بند را ندارد
کجا گفته بودش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدون بسر
این بند را ندارد
بضحّاک گفتش ستاره شمر
که روز تو آرد فریدون بسر
این بند را ندارد
***
847 : ردیف از کل
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چُنان بُد که ضحاک جادوپرست
از ایران بجان تو یازید دست؛
چنان بد که ضحّاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحّاک جادو پرست
از ایران بجان تو یازید دست
چنان بدکه ضحّاک جادوپرست
ازایران بجان تو یازید دست
چنان بد که ضحاک جادو پرست
از ایران بجان تو یاز ید دست
***
848 : ردیف از کل
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
از او من، نهانت همی داشتم
چه مایه ببد، روز، بگذاشتم
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همیداشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
ازو من نهانت همی داشتم
چه مایه ببد روز بگذاشتم
***
849 : ردیف از کل
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد، پیش تو، روشنروان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدی کرده پیش تو روشن روان
پدرتآن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو روشن روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرده پیش تو روشن روان
پدرت آنگرانمایهمرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو شیرین روان
***
850 : ردیف از کل
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست وبر آورد زایران دمار
این بند را ندارد
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد زایران دمار
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد از ایران دمار
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برستو برآمد زمردم دمار
ابر کتف ضحّاک جادو دو مار
برست وبر آورد به ایران دمار
ابر کتف ضحّاک جادو دو مار
برست و براورد زایران دمار
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برستو برآورد از ایران دمار
***
851 : ردیف از کل
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
این بند را ندارد
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پرداختند
مر آن اژدها را خورش ساختند
سر بابتاز مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سر بابت از مغز پر داختند
مر آن اژدها را خورش ساختند
***
852 : ردیف از کل
سر انجام رفتم سوی بیشهای
که کس را نبد ایچ اندیشهای
سر انجام رفتم سوی بیشه ای
که کس را نه زان بیشه اندیشه ای
سر انجام رفتم سوی بیشۀ
که کس را نبُد ایچ اندیشۀ
سرانجام رفتم سوی بیشۀ
که کس را نه زان بیشه اندیشۀ
سر انجام رفتم سوی بیشه
که کسرا نبد هیچ اندیشه
سرنجام رفتم سوی بیشۀ
که کسرا نبود هیچ اندیشۀ
سر انجام رفتم سوی بیشۀ
که کس را نبد ایچ اندیشۀ
سر انجام رفتم سوی بیشهای
که کس را نبود ایچ اندیشهای
***
853 : ردیف از کل
یکی گاو دیدم چه خرم بهار
سراپای نیرنگ ورنگ و نگار
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
یکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای نیرنگو رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار
سراپای نیرنگو رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خّرم بهار
سراپای او پر زرنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خُرّم بهار
سراپای نیرنگ رنگ ونگار
یکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای او پر ز رنگ و نگار
***
854 : ردیف از کل
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته به پیش اندرون شاه فش
نگهبان او، دست کرده به کَش
نشسته به پیش اندر، او شاهفش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته به پیش اندرون شاه فش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته بیشه درون شاهفش
نگهبان او دست کرده بکش
نشسته بپیش اندرون شاه فش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته به پیشاندرون شاهفش
نگهباناو پای کرده بکش
نشسته به پیش اندرون شاهفش
نگهبان او پای کرده بکش
نشسته بپیش اندرون شاهفش
***
855 : ردیف از کل
بدو دادمت روزگار دراز
ببر بر همی پروریدت بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت بِبَر بر، بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
ببر بر همی پروریدت بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروردیدت ببر بر بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت ببر بر بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت ببر بر بناز
بدو دادمت روزگار دراز
ببر بر همی پروریدت بناز
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت ببر بر بناز
***
856 : ردیف از کل
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو تاووس رنگ
برافراختی چون دلاور پلنگ
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
بر افراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو طاوسرنگ
برافراختی چون دلاور پلنگ
ز پستانان گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاور نهنگ
زپستان آن گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
بر افراختی چون دلاور نهنگ
ز پستان آن گاو طاووس رنگ
بر افراختی چون دلاور نهنگ
***
857 : ردیف از کل
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
خبر شد یکا یک بر شهریار
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
خبر شد یکا یک بر شهریار
سر انجام زان گاو وآن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
سرانجام ازآن گاو و آن مرغزار
یکا یک خبر شد بر شهریار
سرنجام از آن گاو وآن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
سرانجامزان گاو وآن مرغزار
خبر شد یکا یک بر شهریار
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
***
858 : ردیف از کل
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
بریدم ز ایران و از خانمان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
گریزنده زِایوان و از خانومان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
بریدم ز ایران و از خانمان
زبیشه ببردم ترا ناگهان
گریزنده زایوان و از خان ومان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
گریزان زایوان و از خان و مان
زبیشه ببردم ترا ناگهان
گریزان زایران واز خان ومان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
بریدم زایران و از خانمان
ز بیشه ببردم ترا ناگهان
گریزان ز ایران و از خانو مان
***
859 : ردیف از کل
بیامد بکشت آنگرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
بیامد، بکُشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان، مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بی زبان مهربان دایه را
***
860 : ردیف از کل
وز ایوان او تا بخورشید خاک
بر آورد و کرد آن بلندیمغاک
اُز ایوان ما تا بخورشید خاک
بر آورد و، کرد آن بلندی، مغاک»
وز ایوان او تا بخورشید خاک
بر آورد و کرد آن بلندی مغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
بر آورد و کرد آن بلندی مغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
برآورد وکرد آن بلندی مغاک
وزایوان ما تا بخورشید خاک
براوردکرد از بلندیمغاک
وز ایوان ما تا بخورشید خاک
بر آوردو کرد از بلندی مغاک
***
861 : ردیف از کل
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر در آمد بجوش
فریدون چو بشنید، بگشاد گوش؛
ز گفتار مادر برآمد بجوش
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر در آمد بجوش
فریدون چو بشنید بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد بجوش
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
زگفتار مادر برآمد بجوش
فریدون بر آشفت وبگشاد گوش
زگفتار مادر برآمد بجوش
فریدون براشفتو بگشاد گوش
ز گفتار مادر درامد بجوش
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر بر آمد بجوش
***
862 : ردیف از کل
دلش گشت پر درد وسر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد و، سر پر ز کین
به ابرو، ز خشم اندر آورد، چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
بابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش پر زدرد وسرش پر زکین
بر ابرو زخشم اندر آورد چین
دلش گشت پر درد وسر پر زکین
بابروز خشم اندرآورد چین
دلش پر ز دردو سر ش پر ز کین
بر ابرو ز خشم اندر آورد چین
***
863 : ردیف از کل
چنینداد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر بآزمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر، که: «شیر
نگردد، مگر بآزمایش، دلیر
چنینداد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بآزمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر ز آزمایش دلیر
چنینداد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بازمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بآزمودن دلیر
چنینداد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بآزمایش دلیر
چنین داد پاسخ بمادر که شیر
نگردد مگر بازمودن دلیر
***
864 : ردیف از کل
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد، جادوپرست
مرا برد باید بشمشیر دست؛
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا بُرد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنونکردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا برد باید بشمشیر دست
***
865 : ردیف از کل
بپویم بفرمان یزدان پاک
بر آرم ز ایوان ضحاک خاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحاک، خاک»
بپویم بفرمان یزدان پاک
برارم از ایوان ضحّاک خاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
برآرم زایوان ضحاک خاک
ببویم بفرمان یزدان پاک
برآرم ز ایوان ضحاک خاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
برآرم زایوان ضحّاک خاک
بپویم بفرمانیزدان پاک
برارم از ایوان ضحّاکخاک
بپویم بفرمان یزدان پاک
بر آرم ز ایوان ضحاک خاک
***
866 : ردیف از کل
بدو گفت مادر که اینرای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
بدو گفت مادر که: «این، رای نیست؛
ترا با جهان، سربسر، پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربسر پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربسر پای نیست
بدو گفت مادر که اینرای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
بدو گفت مادر که اینرای نیست
ترا با جهانسربسر پای نیست
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سر بسر پای نیست
***
867 : ردیف از کل
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحاک با تاجو گاه
میان بسته فرمان او را سپاه؛
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان اورا سپاه
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحّاک با تاج وگاه
میان بسته فرمان اورا سپاه
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میانبسته فرمان او را سپاه
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
***
868 : ردیف از کل
چوخواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بستهاند از در کارزار
چو خواهد ز هر کشوری سدهزار؛
کمر بسته، او را کند کارزار
چوخواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بستهاند از درکارزار
چو خواهد زهر کشوری صدهزار
کمر بسته اورا کند کارزار
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بستهاو را کند کارزار
چو خواهد زهر کشوری صدهزار
کمر بسته اورا کند کارزار
چوخواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بسته آیدکندکا رزار
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بسته آید کند کارزار
***
869 : ردیف از کل
جز اینست آئین پیوند و کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آیین پیوندِ کین
جهان را بچشم جوانی مبین!
جز اینست آئین و پیوند کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آیین پیوند وکین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست موند وآئین کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز این است آئین پیوند وکین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آئین پیوند و کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
جز اینست آئین پیوندو کین
جهانرا بچشم جوانی مبین
***
870 : ردیف از کل
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن کسندید
که هر کاو نبیدِ جوانی چشید
بگیتی جزاز خویشتن را ندید؛
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن کسندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتنرا ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتنرا ندید
که هر کو نبید جوانی چشید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
***
871 : ردیف از کل
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
بدان مستی اندر، دهد سر بباد!
ترا روز، جز شاد و خرّم مباد!»
بدآن مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرّم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
بدآن مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد وخرّم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرّم مباد
بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
***
872 : ردیف از کل
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
این بند را ندارد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد
***
873 : ردیف از کل
چنانبد کهضحاک خود روز و شب
بنام فریدون گشادی دو لب
چنان بُد که ضحاک، خود؛ روزوشب
بنام فریدون گشادی دو لب!
چنان بد که ضحّاک خود روز و شب
بنام فریدُون گشادی دو لب
چنان بد که ضحاک را روز و شب
بنام فریدون گشادی دولب
چنانبد کهضحاک خود روز و شب
بنام فریدون گشادی دو لب
چنان بد که ضحّاک خود روز وشب
بیاد فریدون گشادی دو لب
چنانبدکه ضحّاک خود روز و شب
بنام فریدون گشادی دو لب
چنان بد که ضحاک خود روزو شب
بیاد فریدون گشادی دو لب
***
874 : ردیف از کل
بدان برز و بالا ز بیم نشیب
شدی از فریدون دلشپر نهیب
بران برز بالا، ز بیم نشیب
شده از فریدون، دلش پرنهیب
بدآن برز و بالا ز بیم نشیب
شدی از فریدون دلش پر نهیب
بران برز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب
بدان برز و بالا ز بیم نشیب
شدهز افریدون دلش پر نهیب
بد آن برز بالا ز بیمش نشیب
شده زآفریدون دلش پر نهیب
بدان برز و بالا ز بیم نشیب
شدیاز فریدون دلشپر نهیب
بدان برز [و] بالا ز بیم نشیب
دلش زافریدون شده پر نهیب
***
875 : ردیف از کل
چنان بد که یکروز بر تختعاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
چنان بُد که یک روز بر تخت آج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج؛
چنان بد که یکروز بر تختعاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده بسربر ز پیروزه تاج
نشسته یکی روز بر تخت عاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
چنان بد که یکروز بر تخت عاج
نهاده بسر بر زپیروزه تاج
چنان بدکه یکروزبر تخت عاج
نهاده بسر برز پیروزه تاج
چنان بدکه یک روز برتخت عاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج
