***
668 : ردیف از کل
چنین است کیهان نا پایدار
تو در وی بجز تخم نیکی مکار
این بند را ندارد
چنین است کیهان نا پایدار
تو در وی بجز تخم نیکی مکار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
جنین است کیهان ناپایدار
تو دروی بجز تخم نیکی مکار
این بند را ندارد
***
669 : ردیف از کل
دلم سیر شد زین سرایسپنج
خدایا مرا زود برهان زرنج
این بند را ندارد
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان زرنج
[دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج]
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان زرنج
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان زرنج
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
***
670 : ردیف از کل
چوضحاک بر تخت شد شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
چوضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
چو ضحاک بر تخت شد شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
براو سالیان انجمن شد هزار
چوضحاک برتخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
***
671 : ردیف از کل
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگاری دراز
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برین روزگار دراز
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد براین روزگاری دراز
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برین روزگار دراز
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگاری دراز
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگاری دراز
سراسر زمانه بدو گشت باز
برامد برین روزگاری دراز
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگاری دراز
***
672 : ردیف از کل
نهان گشت آئین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
نهان گشت آیینِ فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
نهان گشت آئین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
نهان گشت آیین فرزانگان
برآمد همه کام دیوانگان
نهان گشت آئین فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
نهان گشت آئین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
***
673 : ردیف از کل
هنر خوار شد جادوئی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان؛ راستی، آشکارا؛ گزند
هنر خوار شد جادوئی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
هنر خوار شد جادوئی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
هنر خوار شد جادوی ارجمند
نهان راستی اشکار گزند
هنر خوار شد جادوئی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
هنر خوار شد جادوئی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
هنر خوار شد جادوی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
***
674 : ردیف از کل
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز براز
شده بر بدی دستِ دیوان دراز
ز نیکی نرفتی سَخُن، جز براز
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز براز
شده بر بدی دست دیوان دراز
بنیکی نرفتی سخن جز براز
شده بر بدی دست دیوان دراز
بنیکی نرفتی سخن جز برا ز
شده بر بدی دست دیوان دراز
زنیکی نبودی سخن جز براز
شده بر بدی دست دیوان دراز
زنیکی نبودی سخن جز براز
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز براز
***
675 : ردیف از کل
دو پاکیزه از خانهٔ جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
دو پاکیزه از خانهٔ جمِّ شید
برون آوریدند، لرزان؛ چو بید
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
دو پاکیزه از خانۀ جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
دو پاکیزه از خانه جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
دو پاکیزه از خانهٔ جمّ شید
برون آوریدند لرزان چو بید
***
676 : ردیف از کل
کهجمشیدرا هردو خواهر بدند
سر بانوانرا چو افسر بدند
که جمشید را هردو دختر بدند
سرِ بانوان را، چو افسر بدند
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوا نرا چو افسر بدند
که جمشید را هر دو دختر بدند
سر بانوانرا چو افسر بدند
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوا نرا چو افسر بدند
که جمشید را هر دو دختر بدند
سر بانوانرا چو افسر بدند
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوانرا چو افسر بدند
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوانرا چو افسر بدند
***
677 : ردیف از کل
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهروئی بنام ارنواز
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگَر ماهرویی بنام؛ ارنواز
ز پوشیده رُویان یکی شهرناز
دگر ماهروئی بنام ارنواز
زپوشیده رویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن بنام ارنواز
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر پاک دامن بنام ارنواز
زپوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهروئی بنام ارنواز
زپوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهروئی بنام ارنواز
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهرویی بنام ارنواز
***
678 : ردیف از کل
بایوان ضحاک بردندشان
بدان اژداها فش سپردشان
بایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدهافش سپردندشان
بایوان ضحاک بُردندشان
بدان اژداها فش سپردشان
بایوان ضحاک بردند شان
بران اژدهافش سپردندشان
بایوان ضحاک بردند شان
بدان اژداهافش سپردند شان
بایوان ضحّاک بردند شان
بدآن اژداهافش سپردند شان
بایوان ضحّاک بردندشان
بدان اژداهافش سپردندشان
بایوان ضحاک بردندشان
بدان اژداهافش سپردندشان
***
679 : ردیف از کل
بپروردشان از ره بدخوئی
بیاموختشان تنبل و جادوئی
بپروردشان از ره جادویی
بیاموختْشان کژّی و بدخویی
بپروردشان از ره بدخوئی
بیاموختشان تنبل و جادوئی
[بپروردشان از ره جادوئی
بیاموختشان کژی و بدخوئی]
بپروردشان از ره جادوی
بیاموختشان کژی و بدخوی
بپرورد شان از ره بد خوئی
بیآموخت شان کژّی و جادوئی
بپروردشان از ره بد خوئی
بیاموختشان تنبل و جادوئی
بپروردشان از ره بد خوی
بیاموختشان تنبل و جادوی
***
680 : ردیف از کل
بدین بود بنیاد ضحاک شوم
جهانشد مراوراچو یکمهر هموم
این بند را ندارد
بدین بود بنیاد ضحّاک شوم
جهانشد مر او را چو یکمهره موم
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بدین بود بنیاد ضحّاک شوم
جهانشد مر او را چو یکمهره موم
این بند را ندارد
***
681 : ردیف از کل
ندانست خود جز بد آموختن
جز از غارت و کشتن وسوختن
ندانست، خود، جز بدآموختن
جزاز کُشتن و غارت و سوختن
ندانست خود جز بد آموختن
جز از غارت وکشتن وسوختن
[ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن]
ندانستخودجز بد اموختن
جز از کشتنو غارتو سوختن
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن وغارت وسوختن
ندانست خود جز بد آموختن
جز از غارت و کشتن وسوختن
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتنو غارتو سوختن
***
682 : ردیف از کل
چنان بد که هر شبدومردجوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
چنان بد که هر شب دومردجوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
چنان شد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمه پهلوان
چنانبد که هرشب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
چنان بد که هر شب دومرد جوان
چه کهتر چه از تخمه پهلوان
چنان بد که هر شب دومرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
***
683 : ردیف از کل
خورشگر ببردی بایوان شاه
وز او ساختی راه درمان شاه
خورشگر ببردی بایوان اوی
همی ساختی راه درمان اوی
خورشگر ببردی بایوان شاه
و ازاو ساختی راه درمان شاه
خورشگر ببردی بایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
خورش گر ببردی بایوان شاه
ازو ساختی راه درمان شاه
خورشگر ببردی بایوان شاه
وزو ساختی راه درمان شاه
خورشگر ببردی بایوان شاه
وز او ساختی راه درمان شاه
خورشگر ببردی بایوان شاه
وزو ساختی راه درمان شاه
***
684 : ردیف از کل
بکشتی و مغزش برون آختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
بکُشتی و مغزش برون آختی
مرآن اژدها را خورش ساختی
بکشتی و مغزش برُون آختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
بکشتی و مغزش بپرداختی
مران اژدهارا خورش ساختی
بکشتی و مغزش برون آختی
مران اژدها را خورش ساختی
بکشتی ومغزش ببرداختی
مرآن اژدهارا خورش ساختی
بکشتیّ ومغزش برون آختی
مران اژدها را خورش ساختی
بکشتی ومغزش برون آختی
مرآن اژدها را خورش ساختی
***
685 : ردیف از کل
دو پاکیزه از گوهر پادشاه
دو مرد گرانمایه و پارسا
دو پاکیزه از تخمهٔ پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
دو پاکیزه از گوهر پادشاه
دو مرد گرانمایه پارسا
دوپاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایه پارسا
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایهٔ پارسا
دو پاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایۀ پارسا
***
686 : ردیف از کل
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام کرمایل پیش بین
یکی نام، اَرمانک پاکدین
دگر نام، گرمانک پیش بین
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیش بین
یکی نام ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیش بین
یکی نام ارمایل پاک دین
دگر نام گرمایل پیش بین
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیش بین
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام کرمایل پیش بین
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام کرمایل پیش بین
***
687 : ردیف از کل
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیشو کم
چنان بد که بودند روزی بهم
سَخُن رفت هر گونه، از بیشوکم
چنان بُد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه ازبیش و کم
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیش وکم
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیش وکم
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیشو کم
***
688 : ردیف از کل
ز بیدادی شاه و از لشگرش
وز آن رسمهای بد اندر خورش
ز بیدادگر شاه و ز لشکرش
وز آن رسمهای بَد اندر خوَرش
ز بیدادگر شاه و از لشگرش
وز آن رسمهای بد اندر خورش
ز بیدادگر شاه وز لشکرش
وزان رسمهای بد اندر خورش
ز بیدادگر شاه و از لشکرش
وزان رنجهای بد اندر خورش
زبیدادگر شاه واز لشکرش
وزآن رسمهای بد اندر خورش
زبیدادی شاه واز لشکرش
وزان رسمهای بد اندر خورش
ز بیداد گر شاه و از لشکرش
وزان رسمهای بد اندر خورش
***
689 : ردیف از کل
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید برشاه رفت آوری
یکی گفت:« ما را، بخوالیگری
بباید بر شاه رفت، آوری
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
یکی گفت مارا بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
بگفتندبا هم ز نیک اختری
که مارا بر شد بخوالیگری
یکی گفت مارا بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
یکی گفت مارا بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
***
690 : ردیف از کل
وزانپس یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
اُزاَن پس، یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن؛
و از آنپس یکی چاره ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
وزان پس یکی چارۀ ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
بباید شدن چارهٔ ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
وز آن پس یکی چارهٔ ساختن
زهر گونه اندیشه انداختن
وزانپس یکی چارهٔ ساختن
زهر گونه اندیشه انداختن
وزان پس یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
***
691 : ردیف از کل
مگر زیندو تنرا که ریزندخون
یکی را توان آوریدن برون
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون»
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکیرا توان آوریدن برُون
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
مگر زین دوتن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
مگر زین دو تنرا که ریزند خون
یکیرا توان آوریدن برون
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
***
692 : ردیف از کل
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها بیاندازه بشناختند
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند
برفتند وخوالیگری ساختند
خورشها و اندازه بشناختند
برفتند و خوالیگری ساختند
خورش خودی اندازه شناختند
برفتند وخوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند
برفتند وخوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند
***
693 : ردیف از کل
خورشخانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار روشنروان
خورشخانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار دل در نهان
خورشخانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار روشنروان
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیداردل در نهان
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار خرم نهان
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار خرّم نهان
خورشخانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار روشنروان
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار خرم نهان
***
694 : ردیف از کل
چو آمدش هنگام خون ریختن
بشیرین روان اندر آویختن
چو آمد بهنگامِ خون ریختن
به شیرینروان، اندر آویختن
چو آمدش هنگام خون ریختن
بشیرین روان اندر آویختن
چو آمد بهنگام خون ریختن
بشیرین روان اندر آویختن
چو آمد بهنگام خون ریختن
بشیرین روان اندر اویختن
چو آمدش هنگام خون ریختن
زشیرین روان اندر آویختن
چو آمدش هنگام خونریختن
بشیرین روان اندرآویختن
چو آمدش هنگام خون ریختن
بشیرین روان اندر آویختن
***
695 : ردیف از کل
از آن روز بانان مردم کشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
از آن روزبانان مردمکشان
گرفته دو مرد جوان را کشان،
از آن روزبانان مردم کشان
گرفته دو مرد جوانرا کشان
ازان روزبانان مردم کشان
گرفته دو مرد جوانرا کشان
از آن روز بانان و مردم کشان
گرفته دو مرد جوانرا کشان
از آن روزبانان ومردم کُشان
گرفته دو مرد جوانرا گشان
از ان روزبانان ومردم کشان
گرفته دو مرد جوانرا کشان
ازان روزبانان مردم کشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
***
696 : ردیف از کل
دمان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
زنان، پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
دمان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
زنان پیش خوالیگران تاختند
زبالا بروی اندر انداختند
دمان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
زنان پیش خوالیگران تاختند
زبالا بروی اندر انداختند
دمان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
دمان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
***
697 : ردیف از کل
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
پراز درد، خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده، پراز کینه سر
پراز درد خوالیگرانرا جگر
پر از خون دو دیده پراز کینه سر
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
پر از درد خوالیگر انرا جگر
پر از خون دو دیده پر از اندیشه سر
پر از درد خوالیگرانرا جگر
پر ازخون دودیده پراز کینه سر
پر از درد خوالیگرانرا جگر
پر ازخون دودیده پراز کینه سر
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
***
698 : ردیف از کل
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردارِ بیداد شاه زمین
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردارو بیداد شاه زمین
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
همی بنگرید این بدان ان بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
همی بنگرید این بدآن آن بدین
زکردار بیداد شاه زمین
همی بنگرید این بدان آن بدین
زکردار بیداد شاه زمین
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
***
699 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
همی خورد هر یک دریغی دراز
ز بهر جوانان گردن فراز
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
700 : ردیف از کل
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چارهای نیز نشناختند
از آن دو یکی را بپرداختند
جزین چارهای نیز نشناختند
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چارۀ نیز نشناختند
از آن دو یکی را بپرداختند
جزین چارۀ نیز نشناختند
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چاره نیز نشناختند
از آن دو یکیرا بپرداختند
جز این چارهٔ نیز نشناختند
ازان دو یکی را بپرداختند
جز این چارهٔ نیز نشناختند
ازان دو یکی را بپرداختند
جزاین چاره ای نیز نشناختند
***
701 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
پس آنگاه ارمایل آن نیک مرد
نگر تا چه اندیشۀ نیک کرد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
702 : ردیف از کل
برون کرد مغز سر گوسپند
بر آمیخت با مغز آن ارجمند
برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
برون کرد مغز سر گوسپند
برآمیخت با مغز آن ارجمند
برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
برون کرد مغز سر گوسفند
برآمیخت با مغزآن ارجمند
برون کرد مغز سر گوسپند
برآمیخت با مغز آن ارجمند
برون کرد مغز سر گوسپند
برآمیخت با مغز آن ارجمند
***
703 : ردیف از کل
یکی را بجان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
یکی را بجان داد زنهار و گفت
«نگر تا بداری سر اندر نهفت
یکی را بجان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
یکی را بجان داد زنهار وگفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
یکیرا بجان داد زنهار و گفت
نگر تا نیاری سر اندر نهفت
یکیرا بجان داد زنهار وگفت
نگر تا بیآری سر اندر نهفت
یکی را بجان داد زنهار وگفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
یکی را بجان داد زنهارو گفت
نگر تا بیاری سراندر نهفت
***
704 : ردیف از کل
نگر تا نباشی بآباد شهر
ترا در جهان کوه و دشتست بهر
نگر تا نباشی به آبادشهر
ترا از جهان دشت و کوه است بهر»
نگر تا نباشی بآباد شهر
ترا درجهان کوه و دشتست بهر
نگر تا نباشی بآباد شهر
ترا از جهان دشت و کوهست بهر
نگر تا نباشی بآباد شهر
ترا از جهان کوه و دشتست بهر
نگر تا نباشی بآباد شهر
ترا در جهان کوه ودشتست بهر
نگر تا نباشی بآباد شهر
ترا در جهانکوه ودشتست بهر
نگر تا نباشی بآباد شهر
ترا در جهانکوه و دشتست بهر
***
705 : ردیف از کل
بجای سرش زان سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
بجای سرش زان سر بی بها
خورش ساخته از پی اژدها
بجای سرش زآنسر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
بجای سرش زان سری بیبها
خورش ساختند از پی اژدها
بجای سرش زان سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
بجای سرش زآن سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
بجای سرش زانسر بیبها
خورش ساختند از پیاژدها
بجای سرش زان سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
***
706 : ردیف از کل
از اینگونه هر ماهیان سیجوان
ازیشان همی یافتندی روان
ازین گونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی یافتندی روان
از اینگونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی یافتندی روان
ازین گونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی یافتندی روان
از ان گونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی تافتندی روان
ازین گونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی یافتندی روان
از اینگونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
ازین گونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی یافتندی روان
***
707 : ردیف از کل
چو گرد آمدندی ازیشاندویست
بر آنسان که نشناختندی که کیست
چو گِرد آمدی مرد ازیشان دویست
بران سان که نشناختندی که کیست
چو گِرد آمدندی از ایشان دویست
بر انسان که نشناختندی که کیست
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست
بران سان که نشناختندی که کیست
چو گرد امدی مرد ازیشان دویست
برآنسان که نشناختندی که کیست
چو گرد آمدندی ازیشان دویست
برآنسان که نشناختندی که کیست
چو گرد آمدندی از ایشان دویست
برانسان که نشناختندی که کیست
چو گرد آمدندی از یشان دویست
برانسان که نشناختندی که کیست
***
708 : ردیف از کل
خورشگر بر ایشانبزیچندومیش
بدادی و صحرا نهادیش پیش
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
خورشگر بر ایشان بزی چند و میش
بدادی و صحرا نهادیش پیش
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
خورش گر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادیش پیش
خورشگر بریشان بز وچند میش
بدادی وصحرا نهادیش پیش
خورشگر برایشان بزی چند و میش
بدادی وصحرا نهادیش پیش
خورشگر بر یشان بزی چندو میش
بدادیو صحرا نهادیش پیش
***
709 : ردیف از کل
کنون کرد از آن تخمهداردنژاد
کز آباد بردل نیایدش یاد
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
که از باد ناید بدل برش یاد
کنوُن کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد بر دل نیایدش یاد
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
که ز آباد ناید بدل برش یاد
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
که آباد ناید بدل برش یاد
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد نیآید بدل برش یاد
کنون کرد ازان تخمه دارد نژاد
کز آباد بردل نیایدش یاد
کنون کرد ازان تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید بدل برش یاد
***
710 : ردیف از کل
بود خانهاشان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس
بود جامههاشان هراس پلاس
ندارند، در دل، ز یزدان هراس
بود خانها شان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس
این بند را ندارد
بود خانهاشان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس
بود خانها شان سراسر پلاس
ندارند در دل زیزدان هراس
بود خانهاشان سراسر پلاس
ندارند در دل زیزدان هراس
بود خانهاشان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس
***
711 : ردیف از کل
پس آئین ضحاک وارونه خوی
چنانبد که چون میبدش آرزوی
پس آیین ضحاک وارونه خوی
چنان بد که چون می بُدش آرزوی
پس آئین ضحّاک وارونه خوی
چنان بد که چُون می بدش آرزوی
[پس آیین ضحاک وارونه خوی
چنان بد که چون می بدش آرزوی]
پس آئین ضحاک وارونه خوی
چنان بد که چون میبدیش آرزوی
پس آئین ضحّاک واژونه خو
چنان بد که چون میبدش آرزو
پس آئین ضحّاک وارونه خوی
چنان بد که چون میبدش ارزوی
پس آیین ضحاک واژونه خوی
چنان بد که چون میبدش آرزوی
***
712 : ردیف از کل
ز مردان جنگی یکی خواستی
بکشتی که بر دیو برخاستی
ز مردان جنگی -یکی خواستی-
بکُشتی که با دیو برخاستی
این بند را ندارد
[ز مردان جنگی یکی خواستی
بکشتی چو با دیو بر خاستی]
ز مردان جنگی یکی خواستی
که او را بآیین بیاراستی
زمردان جنگی یکی خواستی
بکشتی که با دیو برخاستی
زمردان جنگی یکی خواستی
بکشتی که با دیو برخاستی
ز مردان جنگی یکی خواستی
بکشتی که با دیو برخاستی
***
713 : ردیف از کل
یکی نامور دختر خوبروی
بپرده در آن پاک بی گفتگوی
کجا نامور دختری خوبروی
به پرده درون بود، بی گفتوگوی
یکی نامور دختر خوبرُوی
بپرده دران پاک بیگفتگُوی
[کجا نامور دختری خوبروی
بپرده درون بود بی گفتگوی]
بسان یکی دختر خوب روی
بپرده درون پاک بیگفت و گوی
کجا نامور دختر خوبروی
بپرده درون پاک بیگفت وگوی
یکی نامور دختر خوبروی
بپرده دران پاک بیگفتگوی
کجا نامور دختر خوبروی
بپرده درون پاک بی گفتو گوی
***
714 : ردیف از کل
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کئی بد نه آیین و کیش
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کیی بد نه آیین کیش
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کئی بد نهآئین وکیش
[پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش]
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کئی بد نه آئین و کیش
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کئی بد نه آئین نه کیش
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کئی بد نه آئین وکیش
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کیی بد نه آیین نه کیش
