***
1213 : ردیف از کل
همی رانداز این گونهتا شیر خوان
جهان را چواین بشنویپیر خوان
همی راند ازین گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیرخوان
همیراند از اینگونه تا شیرخوان
جهانراچو این بشنوی پیرخوان
همی راند ازین گونه تا شیرخوان
جهانرا چو این بشنوی پیر خوان
همی رانداز آنجای تا شیر خوان
جهانرا چو این بشنویپیر خوان
همی برد ازینگونه تا شیر خوان
جهانرا چو این بشنوی پیر خوان
همیراند زاینگونه تا شیرخوان
جهانرا چو این بشنود پیر خوان
همی راند ازینگونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان
***
1214 : ردیف از کل
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتست وبسیار خواهد گذشت
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتهست و، چندی بخواهد گذشت
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشته است بسیار خواهد گذشت
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتست و بسیار خواهد گذشت
بسا روزگارا که بر کوهو دشت
گذشتست بسیار و خوا هد گذشت
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتستوبسیار خواهدگذشت
بسا روز گارا که بر کوه و دشت
گذشت است وبسیار خواهد گذشت
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتست و بسیار خواهد گذشت
***
1215 : ردیف از کل
بدانگونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیر خوان برد بیدار بخت
بران گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیدار بخت
بد آنگونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیر خوان برد بیدار بخت
بر ان گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیر خوان برد بیدار بخت
بران گونه ضحاکرا بسته سخت
سوی شیر خوان برد بیدا ر بخت
بر آن گونه ضحّاکرا بسته سخت
سوی شیر خوان برد بیدار بخت
بدانگونه ضحّاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیدار بخت
بدان گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیر خوان برد بیدار بخت
***
1216 : ردیف از کل
همی راند او را بکوه اندرون
همیخواست کآرد سرش را نگون
همی راند او را بکوه اندرون
همی خواست کردن سرش را نگون
همیراند اورا بکوه ا ندرون
همیخواست کارد سرش را نگون
همی راند اورا بکوه اندرون
همی خواست کارد سرش را نگون
همیراند او را بکوهاند رون
همیخواست کارد سرش را نگون
همی راند اورا بکوه اندرون
همی خواست که آرد سرشرا نگون
همیراند اورا بکوه اندرون
همیخواست کارد سرش را نگون
همی راند اورا بکوه اندرون
همی خواست کارد سرشرا نگون
***
1217 : ردیف از کل
بیامد همانگه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
بیامد همانگه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
بیامد هم آنگه خجسته سُروش
بخُوبی یکی را زگفتش بگوش
بیامد هم آنگه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
بیامد همانگه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
بیآمد همآنگاه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
بیامد هم انکه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
بیامد همانگه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
***
1218 : ردیف از کل
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنین تازیان بی گروه
که: «این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنین تازنان بی گروه»
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنین تا ز یان بیگُروه
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر هم چنان تازیان بی گروه
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنین تازیان بی گروه
که این بستهرا تا دماوند کوه
ببر همچنین تازیان بی گروه
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنین تازیان بیگروه
که این بستهرا تا دماوند کوه
ببر همچنین تازیان بی گروه
***
1219 : ردیف از کل
مبر جز کسی را که نگریزدت
بهنگام سختی به پرهیزدت
مبر جز کسی را که نگریزدت
به هنگام سختی به بر گیردت
مبر جز کسیرا که نگریزدت
بهنگام سختی بپرهیز د ت
مبر جز کسی را که نگزیردت
بهنگام سختی ببر گیردت
مبر جز کسی را که نگریردت
بهنگام سختیببر گیردت
مبر جز کسیرا که نگزیردت
به هنگام سختی ببر گیردت
مبر جز کسیرا که نگزیردت
بهنگام سختی ببر گیردت
مبر جز کسی را که نگزیردت
بهنگام سختی ببر گیردت
***
1220 : ردیف از کل
بیاورد ضحاک را چون نوند
بکوه دماوند و کردش به بند
بیاورد ضحاک را چون نوند
بکوه دماوند و کردش به بند؛
بیاورد ضحّاک را چون نوند
بکوُه دماوند کردش به بند
بیاورد ضحاک را چون نوند
بکوه دماوند کردش ببند
بیاورد ضحاک را چون نوند
بکوه دماوند و کردش ببند
بیآورد ضحّاکرا چون نوند
بکوه دماوند کردش ببند
بیاورد ضحّاک را چون نوند
بکوه دماوند کردش به بند
بیاورد ضحاک را چون نوند
بکوه دماوند کردش ببند
***
1221 : ردیف از کل
این بند را ندارد
ز سر تا به پایش زهی برکشید
سراسر یکی چرم ازو در کشید
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1222 : ردیف از کل
این بند را ندارد
بدان زه سر و پای و دستش ببست
همه بند و گردنش بر هم شکست
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1223 : ردیف از کل
چو بندی بر آن بند بفزود نیز
نمود از بد بخت مانیده چیز
چو بندی بران بند بفزود نیز
نبود از بدِ بختِ او مانده چیز
چو بندی بران بند بفزود نیز
نبود از بدبخت مانیده چیز
این بند را ندارد
چو بندی برآن بند بفزود نیز
نماند از بد بخت او مانده چیز
چو بندی بر آن بند بفزود نیز
نبود از بد بخت مانیده چیز
چو بندی بران بند بفزود نیز
نبود از بد بخت مانیده چیز
چو بندی بر ان بند بفزود نیز
نبود از بد بخت مانیده چیز
***
1224 : ردیف از کل
ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
از او نام ضحاک چُون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
[ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد]
ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
ازو نام ضحّاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
ازو نام ضحّاکچونخاک شد
جهان از بد او همه پاکشد
ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
***
1225 : ردیف از کل
گسسته شد از خویش وپیونداوی
بمانده بکوه اندرون بند اوی
گسسته شد از خویش و پیوند، او
بمانده بدان گونه در بند، او
گُسسته شد از خویش و پیوند اوی
بمانده بکوه اندرون بند اوی
[گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او]
گسسته شد ازخویش و پیونداو
بمانده بکوه اندرونبند او
گسسته شد از خویش وپیوند او
بمانده بکوه اندرون بند او
گُسسته شد از خویشو پیوند اوی
بمانده بکوه اندرون بند اوی
گسسته شد از خویشو پیوند اوی
بمانده بکوه اندرون بند اوی
***
1226 : ردیف از کل
بکوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش نا پدید
بکوه اندرون تنگ جایی گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
بکوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بُنش ناپدید
بکوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
بکوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش نا پدید
بکوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش نا پدید
بکوه اندران جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش نا پدید
بکوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
***
1227 : ردیف از کل
بیاورد مسمار های گران
بجائی که لغزش نبود اندران
بیاورد مسمارهای گران
بجایی که لغزش نبود اندران
بیاورد مسمارهای گران
بجائی که لغزش نبود اندران
بیاورد مسمارهای گران
بجایی که مغزش نبود اندران
بیاورد مسمار های گر ان
بجایی که مغزش نبود اندر ان
بیآورد مسمارهای گران
بجای که مغزش نبود اندران
بیاورد مسمارهای کران
بجائی که مغزش نبود اندران
بیاورد مسمارهای گران
بجایی که مغزش نبود اندران
***
1228 : ردیف از کل
فرو بست دستش بدان کوه باز
بدان تا بماند بسختی دراز
فرو بست دستش بران کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
فرُو بست دستش بر آنکوه باز
بدان تا بماند بسختی دراز
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند بسختی دراز
فرو بست دستش بدان کوه باز
بدان تا بماند بسختیدراز
فروبست دستش بدآن کوه باز
بدآن تا بماند بسختی دراز
فرو بست دستشبرانکوه باز
بدان تا بماند بسختی دراز
فرو بست دستش بدان کوه باز
بدان تا بماند بسختی دراز
***
1229 : ردیف از کل
بماند او بدینگونه آویخته
وزو خون دل بر زمین ریخته
ببستش بدانگونه آویخته
اُزو خون دل بر زمین ریخته
بماند او بدینگُونه آویخته
وز او خُون دل بر زمین ریخته
ببستش بران گونه آویخته
وزو خون دل برزمین ریخته
بماند او بران گونه آویخته
وزو خون دل بر زمین ریخته
بماند او برین گونه آویخته
وزو خون دل بر زمین ریخته
بمانداو بد ینگونه آویخته
وزو خوندلبرزمین ریخته
بماند او برین گونه آویخته
وزو خون دل بر زمین ریخته
***
1230 : ردیف از کل
بیا تا جهان را ببد نسپر یم
بکوشش همه دست نیکی بریم
بیا تا جهان را ببد نسپریم
بکوشش همه دستِ نیکی بریم
بیا تا جهانرا ببد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم
این بند را ندارد
بیا تا جهانرا ببد نسپر یم
بکوشش همه دست نیکی بریم
بیا تا جهانرا ببد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم
بیا تا جهانرا ببد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم
بیا تا جهانرا ببد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم
***
1231 : ردیف از کل
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یاد گار
نباشد همی نیکوبد پایدار
همان به که نیکی بود یاد گار
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
این بند را ندارد
نمانده همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یاد گار
نباشد همی نیک وبد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
نباشد همینیکو بدپایدار
همان بهکه نیکی بود یاد گار
نباشد همی نیکو بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
***
1232 : ردیف از کل
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند
همان گنج دینار و کاخِ بلند
نخواهد بُدن مر ترا سودمند
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدن مر تو را سُودمند
این بند را ندارد
همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند
همان گنج ودینار وکاخ بلند
نخواهند بدن مر ترا سودمند
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بدنمر تورا سودمند
همان گنجو دینار و کاخ بلند
نخواهند بدن مر ترا سودمند
***
1233 : ردیف از کل
سخن ماند از تو همی یاد گار
سخن را چنین خوار مایه مدار
سخن مانَد از تو همی یادگار
سخن را چنین خوار مایه مدار
سخن ماند از تو همی یاد گار
سخن را چنین خوار مایه مدار
این بند را ندارد
سخنماند از تو همی یاد گار
سخن را چنین خوار مایه مدار
سخن ماند از تو همی یادگار
سخنرا چنین خوارمایه مدار
سخن ماند از تو همی یاد گار
سخن را چنین خوارمایه مدار
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوار مایه مدار
***
1234 : ردیف از کل
این بند را ندارد
سخن را سخندان ز گوهر گزید
ز گوهر ورا پایه بر تر سزید
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1235 : ردیف از کل
این بند را ندارد
تو ای آنکه گیتی بجویی همی!
چنان کن که بر داد پویی همی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1236 : ردیف از کل
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سر شته نبود
فریدون فرّخ فرشته نبود
ز مشک و ز اَنبَر سرشته نبود
فریدُون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سر شته نبود
این بند را ندارد
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشکو ز عنبر سر شته نبود
فریدون فرّخ فرشته نبود
زمشک وزعنبر سرشته نبود
فریدون فرّخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سر شته نبود
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشکو ز عنبر سرشته نبود
***
1237 : ردیف از کل
بداد و دهش یافت این نیکوئی
توداد و دهش کن فریدون توئی
بداد و دهش یافت آن نیکویی
توداد و دهش کن، فریدون تویی!
بداد و دهش یافت آن نیکوئی
تو داد و دهش کن فریدون توئی
این بند را ندارد
بداد و دهش یافت اننیکوی
توداد و دهشکنفریدون توی
بداد ودهش یافت آن نیکوئی
تو داد ودهش کن فریدون توئی
بداد و دهش یافتآن نیکوئی
توداد و دهشکنفریدون توئی
بدادو دهش یافت آن نیکوی
تو دادو دهش کن فریدون توی
***
1238 : ردیف از کل
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
فریدُون ز کاری که کرد ایزدی
نخُست این جهان را بشست از بدی
این بند را ندارد
فریدون ز کاریکه کرد ایزدی
نخستین جهانرا بشست از بدی
فریدون زکاری که کرد ایزدی
نخست جهانرا بشست از بدی
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخست اینجهانرا به شست از بدی
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
***
1239 : ردیف از کل
یکی پیشتر بند ضحاک بود
که بیداد گر بود و نا پاک بود
یکی پیشتر ، بند ضحاک بود
که بیداد گر بود و ناپاک بود
یکی بیشتر بند ضحّاک بُود
که بیداد گر بود و نا پاک بُود
این بند را ندارد
یکی پیشتر بند ضحاک بود
که بیداد گر بود و نا پاک بود
یکی پیشتر بند ضحّاک بود
که بیدادگر بود وناپاک بود
یکی بیشتر بند ضحّاک بود
که بیداد گر بود و ناپاک بود
یکی پیشتر بند ضحاک بود
که بیدادگر بودو ناپاک بود
***
1240 : ردیف از کل
دو دیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژهبر خویشتن کردراست
دو دیگر که گیتی ز نا بخردان
بپردخت و بستد ز دست بدان
و دیگر که کین پدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
این بند را ندارد
و دیگر که گیتی ز نا بخردان
بپالود و بستد ز دست بدان
ودیگر که کین پدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
و دیگر که کینپدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتنکرد راست
و دیگر که کین پدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
***
1241 : ردیف از کل
سه دیگر که گیتی ز نا بخردان
بپالود و بستد ز دست بدان
سدیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
سه دیگر که گیتی ز نا بخردان
بپالوُد و بستد ز دست بدان
این بند را ندارد
سه دیگر که کین پدر بازخواست
جهانویژه برخویشتن کرد راست
سه دیگر که گیتی زنابخردان
بپالود وبستد زدست بدان
سه دیگر که گیتی ز نا بخردان
بپالود و بستد ز دست بدان
سدیگر که گیتی ز نابخردان
بپالود و بستد ز دست بدان
***
1242 : ردیف از کل
جهانا چه بد مهر و بد گوهری
که خود پرورانیوخود بشکری
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
جهانا چه بد مهر و بد گوهری
که خود پرورانیّ و خود بشکری
این بند را ندارد
جهانا چه بد مهر و بد گوهری
که خود پرورانیو خود بشکری
جهانا چه بد مهر وبد گوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
جها نا چه بد مهر و بد گوهری
که خود پرورانی وخود بشکری
جهانا چه بدمهر و بد گوهری
که خود پرورانیو خود بشکری
***
1243 : ردیف از کل
نگه کن کجا آفریدون گرد
که از پیر ضحاک شاهی ببرد
نگه کن کجا آفریدون گرد
که از شاه ضحاک شاهی ببرد
نگه کن کجا آفریدون گرد
که از پیر ضحّاک شاهی ببرد
این بند را ندارد
نگه کن کجا آفر ید و ن گرد
که از دست ضحاک شاهی ببرد
نگه کن کجا آفریدون گرد
که از پیر ضحّاک شاهی ببرد
نگه کن کجا آفریدون کرد
که از پیر ضحّاک شاهی ببرد
نگه کن کجا آفریدون گرد
که از پیر ضحاک شاهی ببرد
***
1244 : ردیف از کل
به بد در جهان پنجسد سال شاه
بآخر شد و ماند زو جایگاه
ببُد در جهان پانسد سال شاه
به آخر بشد، ماند از و جایگاه
ببُد در جهان پنجصد سال شاه
بآخر شد و ماند از اوُ جایگاه
این بند را ندارد
ببد در جهان پنج صد سال شاه
باخر شد و مانداز و جایگاه
به بد در جهان پانصد سال شاه
بآخر شد وماند ازو جایگاه
ببد در جهان پنج صد سالشاه
بآخر شد و ماند ازو جا یگاه
ببد در جهان پانصد سال شاه
بآخر شدو ماند ازو جایگاه
***
1245 : ردیف از کل
برفت و جهان دیگریرا سپرد
بجز حسرت از دهر چیزی نبرد
برفت و جهان دیگری را سپرد
بجز درد و اندوه چیزی نبرد
برفت و جهان دیگریرا سپُرد
بجز حسرت از دهر چیزی نبرد
این بند را ندارد
جهان ز جهان دیگری را سپرد
بجز حسرت و دره چیزی نبرد
برفت وجهان دیگری را سپرد
بجز حسرت از دهر چیزی نبرد
برفتو جهان دیگریرا سپرد
بجز حسرتاز دهر چیزی نبرد
برفتو جهان دیگریرا سپرد
بجز حسرت از دهر چیزی نبرد
***
1246 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو میرست او را دانده محور
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
1247 : ردیف از کل
چنینیم یکسر که و مه همه
توخواهی شبانباش و خواهیرمه
چنینیم اینجا که و مه، همه
توخواهی شبان باش، خواهی رمه
چنینیم یکسر که و مه همه
توخواهی شبان باش خواهی رمه
این بند را ندارد
چنینیم یکسر که و مه همه
توخواهی شبانباش و خواهیرمه
چنینیم یکسر که و مه همه
تو خواهی شبان باش وخواهی رمه
چنینیم یکسر کِه و مِه همه
تو خواهیشبانباش وخواهیرمه
چنینیم یکسر کِه و مِه همه
تو خواهی شبان باشو خواهی رمه
