در حال بارگذاری ابیات…
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک
که: «گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گَرد، پاک»
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک
که گر اژدهارا کنم زیر خاک
بشویم شمارا سر از گرد پاک
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شمارا سر از گرد پاک
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک
در حال بروزرسانی
جهان را همه سوی داد آورم
چو از نام دادار یاد آورم
جهان را همه سوی داد آوریم
چو از نامدادار، یاد آوریم
جهانرا همه سُوی داد آورم
چو از نام دادار یاد آورم
جهان را همه سوی داد آورم
چو از نام دادار یاد آورم
جهانرا بر سوی داد آوریم
چو از نام دادار یاد آوریم
جهانرا همه سوی داد آورم
چو از نام دادار یاد آورم
جهانرا همه سوی داد آورم
چو از نام دادار یاد آورم
جهان را همه سوی داد آورم
چو از نام دادار یاد آورم
در حال بروزرسانی
فریدون بخورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش بکین پدر
فریدون بخورشید بر، برد سر
کمر تنگ بسته، بکین پدر؛
فریدُون بخورشید بر بزد سر
کمر تنگ بستش بکین پدر
فریدون بخورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش بکین پدر
فریدون بخورشید بر برد سر
کمر تنگ بسته بکین پدر
فریدون بخورشید بر برد سر
بکین پدر تنگ بستش کمر
فریدون بخورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش بکین پدر
فریدون بخورشید بر برد سر
بکین پدر تنگ بستش کمر
در حال بروزرسانی
برون رفت شادان بخرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
برون رفت خرّم بخرداد روز
بنیک اختر و فال گیتیفروز
برُو نرفت شادان بخرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فرُوز
برون رفت خرّم بخرداد روز
بنیک اختر و فال گیتی فروز
برون رفت شادان بخرداد روز
بنیک اختر و فال گیتیفروز
برون شد بشادی بخرداد روز
بنیک اختر وفال گیتی فروز
برونرفت شادان بخرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
برون شد بشادی بخرداد روز
بنیک اختر و فال گیتی فروز
در حال بروزرسانی
سپاه انجمن شد بدر گاه او
بابر اندر آمد سرو گاه او
سپاه انجمن شد بدرگاه اوی
به ابر اندر آمد سرِ گاه اوی
سپاهانجمن شد بدرگاه او
بابراندر آمد سرو گاه او
سپاه انجمن شد بدرگاه او
بابر اندر آمد سر گاه او
سپاه انجمن شد بدر گاه او
بابر اندر آمد سر گاه او
سپاه انجمن شد بدرگاه او
بابر اندر آمد سر گاه او
سپاه انجمن شد بدرگاه او
بابر اندر امد سرو گاه او
سپاه انجمن شد بدرگاه اوی
بابر اندر امد سر گاه اوی
در حال بروزرسانی
به ییلاق گردنکش و گاو میش
سپه را همی توشه بردند پیش
به پیلان گردونکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
به پیلان گردنکش و گاو میش
سپه را همی توشه بردند پیش
بپیلان گردونکش و گاو میش
سپه را همی توشه بردند پیش
بپیلان گردونکش و گاو میش
سپه را همی توشه بردند پیش
بپیلان گردنکش وگاومیش
سپهرا همی توشه بردند پیش
به پیلان گردنکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
بپیلان گردنکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
در حال بروزرسانی
کیانوش پر مایه بر دست شاه
چو کهتر برادر ورا نیکخواه
کیانوش و پرمایه بر دست شاه
چو کهتر برادر، ورا نیکخواه
کیانوش پر مایه بر دست شاه
چو کهتر برادر ورا نیکخواه
کیا نوش و پرمایه بر دست شاه
چو کهتر برادر ورا نیکخواه
کیانوش بر دست پر مایه شاه
چو کهتر برادر همان نیکخواه
کیانوش وپرمایه بر دست شاه
چو کهتر برادر ورا نیکخواه
کیانوش پرمایه بر دستشاه
چو کهتر برادر و را نیکخواه
کیانوش و پرمایه بر دست شاه
چو کهتر برادر و را نیکخواه
در حال بروزرسانی
همی رفت منزل بمنزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
همی رفت منزل بمنزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
همیرفت منزل بمنزلچو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
همی رفت منزل بمنزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
همی رفت منزل بمنزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
همی رفت منزل بمنزل چو باد
سری پر زکینه دلی پر زداد
همیرفت منزلبمنزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
همی رفت منزل بمنزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
در حال بروزرسانی
رسیدند بر تازیان نوند
بجائی که یزدان پرستان بدند
رسیدند بر تازیانِ نوند
بجایی که یزدانپرستان بدند
رسیدند بر تازیان نوند
بجائی که یزدان پرستان بدند
رسیدند بر تازیان نوند
به جایی که یزدان پرستان بدند
رسیدند بر تازیان نوند
بجایی که یزدان پرستان بدند
رسیدند بر تازیانی نوند
بجائی که یزدان پرستان بدند
رسیدند بر تازیاننوند
بجائی که یزدان پرستانبدند
رسیدند بر تازیان نوند
بجایی که یزدان پر ستان بدند
در حال بروزرسانی
در آمد در آن جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
پس آمد بر آن جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
در آمد در آنجای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
درآمد در آن جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
پس امد برآن جای نیکو فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
در آمد بدین جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
در امد در آنجاینیکانفرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
در آمد دران جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
در حال بروزرسانی
چوشبتیرهتر گشتاز آنجایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
چو شب تیره برگشت، از آن جایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
چوشب تیره تر گشتاز آنجایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
چو شب تیره تر گشت از آن جایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
شبتیره بر گشت ازان جایگاه
بیامد خرامان یکی نیکخواه
چو شب تیرهتر گشت از آنجایگاه
خرامان بیآمد یکی نیکخواه
چو شب تیره تر گشت از انجایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
چو شب تیرهتر گشت ازان جایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
در حال بروزرسانی
فروهشته ازمشک تا پای موی
بکردار حور بهشتیش روی
فرو هشته از مشک تا پای، موی
بکردار حور بهشتیش روی
فروهشته از مشک تا پای موی
بکردار حُور بهشتیش رُوی
فرو هشته از مشک تا پای موی
به کردار حور بهشتیش روی
فرو هشته چون مشک تا پای موی
بکردار حور بهشتیش رو ی
فروهشته از مشک تا پای موی
بکردار حور بهشتیش روی
فروهشته از مشک تا پای موی
بکردار حور بهشتیشروی
فرو هشته از مشک تا پای موی
بکردار حور بهشتیش روی
در حال بروزرسانی
سروشی بدان آمده از بهشت
که تاباز گوید بد وخوبو زشت
سروشی بدان آمده از بهشت
که تا باز گوید بد و خوب و زشت
سرُوشی بُدآن آمده از بهشت
که تا باز گُوید بد وخوب وزشت
سروشی بدان آمده از بهشت
که تا باز گوید بد و خوب و زشت
سروشی بدان آمده از بهشت
که تا باز گوید بد وخوب و زشت
سروشی بدو آمده از بهشت
که تا باز گوید بدو خوب وزشت
سروشی بدان آمده از بهشت
که تا باز گوید بدو خوب وزشت
سروشی بدو آمده از بهشت
که تا باز گوید بدو خوب و زشت
در حال بروزرسانی
سوی مهتر آمد بسان پری
نهانش بیاموخت افسونگری
سوی مهتر آمد بسان پری
نهانی بیامُختش افسونگری
سُوی مهتر آمد بسان پری
نهانش بیاموخت افسونگری
سوی مهتر آمد بسان پری
نهانش بیاموخت افسونگری
سوی مهتر امد بسان پری
نهانش بیاموخت افسون گری
سوی مهتر آمد بسان پری
نهانی بیآموختش افسونگری
سوی مهتر آمد بسان پری
نهانش بیاموخت افسونگری
سوی مهتر آمد بسان پری
نهانش بیاموخت افسونگری
در حال بروزرسانی
که تا بند ها را بداند کلید
گشاده بافسون کند ناپدید
که تا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
که تا بند ها را بداند کلید
گشاده بافسون کند ناپدید
که تا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
که تا بند ها را بداند کلید
گشاده بافسون کند ناپدید
که تا بندهارا بداند کلید
گشاده بافسون کند نا پدید
که تا بندها را بداند کلید
گشاده بافسون کند نا پدید
که تابندها را بداند کلید
گشاده بافسون کند نا پدید
در حال بروزرسانی
فریدون بدانست کان ایزدیست
نه اهریمنی و نه کار بدیست
فریدون بدانست کان ایزدیست
نه از راه پیگار و دست بدیست
فریدُون بدانست کآن ایزدیست
نه اهریمنی و نه کار بدیست
فریدون بدانست کان ایزدیست
نه اهریمنی و نه کار بدیست
فریدون بدانست کان ایزدیست
نه از راه اهریمنی و بدیست
فریدون بدانست کین ایزدیست
نه آهرمنی ونه کار بدیست
فریدون بدانست کانایزدیست
نه اهریمنیّ و نه کار بدیست
فریدون بدانست کان ایزدیست
نه آهرمنی و نه کار بدیست
در حال بروزرسانی
شد از شادمانی رخش ارغوان
کهتنرا جواندید ودولت جوان
شد از شادمانی رخش ارغوان،
که تن را جوان دید و، دولت جوان
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تن را جوان دید و دولت جوان
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تن را جوان دید و دولت جوان
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تنرا جوان بود و دولت جوان
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تنرا جوان دید ودولت جوان
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تنرا جواندیدودولت جوان
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تن را جوان دیدو دولت جوان
در حال بروزرسانی
خورشها بیار است خوالیگرش
یکی پاک خوان از در مهترش
خورشها بیاراست خوالیگرش
یکی پاکخوان از در مهترش
خورشها بیار است خوالیگرش
یکی پاک خوان از در مهترش
خورشها بیاراست خوالیگرش
یکی پاک خوان از در مهترش
خورشها بیار است خوالیگرش
یکی پاک خوان از در مهترش
خورشها بیآراست خوالیگران
یکی پاک خوان از در مهتران
خورشها بیاراست خوالیگرش
یکی پاک خوان از در مهترش
خورشها بیاراست خوالیگران
یکی پاک خوان از در مهتران
در حال بروزرسانی
چوشد توشه خورده شتاب آمدش
گرانشدسرشرای خواب آمدش
چو شد نوش خورده ، شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش
چو شد توشه خورده شتاب آمدش
گران شدسرشرای خواب آمدش
چو شد توشه خورده شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش
چو شد نوش خورده شتاب آمدش
گران شد سرش راه خواب آمدش
چو شد نوش خورده شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش
چو شد توشه خوردن شتابآمدش
گرانشد سرش رای خواب آمدش
چو شد نوش خورده شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش
در حال بروزرسانی
چو آن ایزدی رفتن کار اوی
بدیدند و آن بخت بیدار اوی
چو آن ایزدی رفتن و کار او
بدیدند و آن بخت بیدار او
چو آن ایزدی رفتن کار اوی
بدیدند وآن بخت بیدار اوی
چون آن ایزدی رفتن کار اوی
بدیدند و آن بخت بیدار اوی
چوآن ایزدی رفتن کار او
بدیدند و آن بخت بیدار او
چو آن ایزدی رفتن وکار اوی
بدیدند وآن بخت بیدار اوی
چو آن ایزدی رفتن کار اوی
بدیدندآن بخت بیدار اوی
چو آن ایزدی رفتن کار اوی
بدیدند و آن بخت بیدار اوی
در حال بروزرسانی
برادر سبک هر دو بر خاستند
تبه کردنش را بیاراستند
برادرش هر دو برون خاستند
تبه کردنش را بیاراستند
برادر سبک هر دو بر خواستند
تبه کردنش را بیاراستند
برادر سبک هر دو برخاستند
تبه کردنش را بیاراستند
برادرش پس هر دو بر خاستند
تبه کردنش را بیاراستند
برادر سبک هر دو بر خاستند
تبه کردنشرا بیآراستند
برادر سبک هر دو برخواستند
تبه کردنش را بیاراستند
برادر سبک هر دو بر خاستند
تبه کردنش را بیاراستند
در حال بروزرسانی
یکی کوه بود از برش بر ز کوه
برادرش هر دو نهان از گروه
یکی کوه بود از برش برز کوه
برادرش هردو نهان از گروه
یکی کوه بُود از برش بر ز کوه
برادرش هر دو نهان از گروه
یکی کوه بود از برش برز کوه
برادرش هر دو نهان از گروه
یکی جای بود از برش بر ز کوه
برادرش هر دو نهان از گروه
یکی کوه بود از بر برز کوه
برادرش هر دو نهان از گروه
یکی کوه بود از برش برز کوه
برادرش هر دو نهاناز گروه
یکی کوه بود از برش برز کوه
برادرش هر دو نهان از گروه
در حال بروزرسانی
بپائین که شاه خفته بناز
شده یک زمان از شب دیر باز
بپایینِ کُه شاه خفته به ناز
شده یکزمان از شب دیرباز
بپائین کُه شاه خفته بناز
شده یکزمان از شب دیر باز
به پایین که شاه خفته به ناز
شده یک زمان از شب دیر باز
ببالین آن شاه خفته بناز
شده یکزمان از شب دیر یاز
بپائین که شاه خفته بناز
شده یکزمان از شب دیر یاز
بپائین کُه شاه خفته بناز
شده یکزمان از شب دیر باز
بپائین که شاه خفته بناز
شده یک زمان از شب دیر یاز
در حال بروزرسانی
بکه بر شدند آن دو بیداد گر
وز ایشان نبد هیچکس را خبر
به کُه برشدند آن دو بیدادگر
وزیشان نبد هیچکس را خبر
بکُه بر شدند آن دو بیداد گر
و ز ایشان نبد هیچکس را خبر
به که برشدند آن دو بیدادگر
وز ایشان نبد هیچکس را خبر
بکه بر شدند آن دو بیدادگر
و ز یشان نبد هیچکس را خبر
بکه بر شدند آن دو بیدادگر
وزیشان نبد هیچکسرا خبر
بکُه بر شدند آن دو بیدادگر
وز ایشان نبُد هیچکسرا خبر
بکه بر شدند آن دو بیداد گر
و زیشان نبد هیچکس را خبر
در حال بروزرسانی
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیدند مر کار بد را کران
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیده مر آن کار بد را، کران
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیدند مر کار بد را کران
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیدند مر کار بد را کران
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیده مران کار بد را کران
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیدند مر کار بد را کران
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیدند مر کار بدرا کران
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیدند مر کار بد را کران
در حال بروزرسانی
چو ایشاناز آن گونه کندندسنگ
بدان تا بکوبد سرش بیدرنگ
ازان کوه بالا بکندند سنگ
بدان تا بکوبد سرش بیدرنگ
چو ایشاناز آنگونه کندندسنگ
بدان تا بکوبد سرش بیدرنگ
چو ایشان از آن گونه کندند سنگ
بدان تا بکوبد سرش بیدرنگ
چو ایشان از آن کوه کندند سنگ
بدان تا بکوبد سرش بی درنگ
چو ایشان از آن کوه کندند سنگ
بدآن تا بکوبند سرش بی درنگ
چو ایشان ازانگونه کندند سنگ
بدان تا بکوبد سرش بیدرنگ
چو ایشان از ان کوه کندند سنگ
بدان تا بکوبد سرش بی درنگ
در حال بروزرسانی
از آن کوه غلطان فرو کاشتند
مر آن خفته را کشته پنداشتند
از آن کوه غلتان فرو گاشتند
مرآن خفته را مرده پنداشتند
از آن کُوه غلطان فرو کاشتند
مران خفته را کشته پنداشتند
از آن کوه غلتان فرو کاشتند
مر آن خفته را کشته پنداشتند
وز ان کوه غلطان فرو کاشتند
مران خفته را مرده انگاشتند
وزآن کوه غلطان فرو گاشتند
مر آن خفتهرا کشته پنداشتند
ازان کوه غلطان فرو کاشتند
مران خفته را کشته پنداشتند
از ان کوه غلطان فرو گاشتند
مر آن خفته را کشته پنداشتند
در حال بروزرسانی
بفرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
بفرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
بفرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
به فرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
بفرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
بفرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
بفرمان یزدان سرخفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
بفرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
در حال بروزرسانی
بافسونهمانسنگبر جایخویش
ببست ونغلطید یک ذره بیش
به افسون مرآ ن سنگ برجای خویش
ببست و نجنبید آن سنگ پیش
بافسُونهمانسنگبر پایخویش
ببست و نه غلطید یکذّره پیش
به افسون همان سنگ بر جای خویش
ببست و نغلتید یک ذره بیش
با فسون همانسنگبر جای خویش
ببست ونغلتید یک ذره بیش
بافسون همان سنگ برجای خویش
ببست ونغلطید یکذرّه بیش
بافسون همان سنگ برجای خویش
به بست ونه غلطید یکذرّه بیش
بافسون همان سنگ بر جای خویش
ببستو نغلطید یک ذره بیش
در حال بروزرسانی
برادر بدانست که آن ایزدیست
نه از راه پیکار و دست بدیست
برادر بدانست که آن ایزدیست
نه از راه پیکار و دست بدیست
برادر بدانست که آن ایزدیست
نه از راه پیکار و دست بدیست
برادر بدانست که آن ایزدیست
نه از راه پیکار و دست بدیست
برادر بدانست که آن ایزدیست
نه از راه پیکار و دست بدیست
برادر بدانست که آن ایزدیست
نه از راه پیکار ودست بدیست
برادر بدانست که آن ایزدیست
نه از راه پیکار و دست بدیست
برادر بدانست کان ایزدیست
نه از راه پیکار و دست بدیست
در حال بروزرسانی
فریدون کمر بست واندر کشید
نکرد آن سخن را بر ایشانپدید
همانگه کمر بست و اندر کشید
نکرد آن سخن را بریشان پدید
فریدُون کمر بست و اندر کشید
نکرد آنسخن را برایشانپدید
فریدون کمر بست و اندر کشید
نکرد آن سخن را بر ایشان پدید
همانگه کمر بست و اندر کشید
نکرد آن سخن را بریشان پدید
فریدون کمر بست واندر کشید
نکرد آن سخن را بدیشان پدید
فریدون کمر بست واندر کشید
نکرد آنسخن را بر ایشان پدید
فریدون کمر بستو اندر کشید
نکرد آن سخنرا بدیشان پدید
در حال بروزرسانی
براند و بدش کاوه پیش سپاه
دلش پر ز کینه زضحاک شاه
براند و بدش کاوه پیش سپاه
دلش پر ز کینه ز ضحاک شاه
براند و بدش کاوه پیش سپاه
دلش پر ز کینه زضحّاک شاه
براند و بدش کاوه پیش سپاه
دلش پر ز کینه ز ضحاک شاه
براند و بدش کاوه پیش سپاه
برافراز راند او از آن جایگاه
براند وبدش کاوه پیش سپاه
برافراز راند اواز آن جایگاه
براند و بدش کاوه پیش سپاه
دلش پر ز کینه ز ضحّاکشاه
براندو بدش کاوه پیش سپاه
برافراز راند او ازان جایگاه
در حال بروزرسانی
بر افراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
برافراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
بر افراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
برافراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
بر افراشته کاویانی درفش
همایون همان پرنیان بنفش
برافراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
برافراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
بر افراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
در حال بروزرسانی
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیمجوی
به اروندرود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
باروَند رُود اندر آورد رُوی
چنان چُون بود مرد دیهیمجوی
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیمجوی
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
در حال بروزرسانی
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجلهخوان
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان
[اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان]
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروندرا دجله خوان
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجلهخوان
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان
در حال بروزرسانی
سوم منزل آن شاه آزاده مرد
لب دجلۀ شهر بغداد کرد
دگر منزل آن شاه آزادمرد
لب دجله و شهر بغداد کرد
سوم منزل آنشاه آزاده مرد
لب دجلۀ شهر بغداد کَرد
[دگر منزل آن شاه آزاد مرد
لب دجله و شهر بغداد کرد]
سوم منزل آن شاه ازاد مرد
لب دجله و شهر بغداد کرد
دکر منزل آن شاه آزاد مرد
لب دجله وشهر بغداد کرد
سوم منزل آنشاه آزاده مرد
لب دجله وشهر بغداد کرد
دگر منزل آن شاه آزاد مرد
لب دجلهو شهر بغداد کرد
در حال بروزرسانی
چو آمد بنزدیک اروند رود
فرستاد زی رودبانان درود
چو آمد بنزدیک اروندرود
فرستاد، زی رودبانان، درود؛
چو آمد بنزدیک اروند رُود
فرستاد زی رُودبانان درود
چو آمد بنزدیک اروند رود
فرستاد زی رودبانان درود
چو آمد بنزدیک اروند رود
فرستاد زی رودبانان درود
چو آمد بنزدیک اروند رود
فرستاد زی رودبانان درود
چو آمد بنزدیک اروند رود
فرستاد زی رودبانان درود
چو آمد بنزدیک اروند رود
فرستاد زی رودبانان درود
در حال بروزرسانی
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون براه
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون براه
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون براه
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون براه
که کشتی بر افکن هم اکنون براه
چو با رودبان گفت پیروز شاه
بدآن تازیان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون براه
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون براه
بدآن تازیان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون براه
در حال بروزرسانی
که کشتی و زورق هم اندرشتاب
گذارید یکسر برین روی آب
که: «کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید، یکسر، بدینرویِ آب»
که کشتی و زورق هم اندرشتاب
گذارید یکسر برین رُوی آب
بدان تا گذر یابم از روی آب
بکشتی و زورق هم اندر شتاب
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر برین روی آب
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر برآن روی آب
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر برین روی آب
که کشتیو زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر برین روی آب
در حال بروزرسانی
مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینها کسی را بدین سو ممان
مرا با سپاهم، بدآنسو رسان
از اینها کسی را بدین سو ممان
مرا با سپاهم بدانسو رسان
از اینها کسی را بدینسو ممان
مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینها کسی را بدین سو ممان
مرا با سپاهم بدان سو رسان
ز لشکر کسی را بدین سو ممان
مرا با سپاهم بدآن سو رسان
ازینها یکیرا بدآن سو ممان
مرا با سپاهم بدانسو رسان
از اینها کسی را بدینسو ممان
مرا با سپاهم بدان سو رسان
ازینها یکی را بدین سو ممان
در حال بروزرسانی
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفتِ فریدون فرود
نیاورد کشتی نگهبان رُود
نیامد بگفت فریدُون فرود
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
نیآورد کشتی نگهبان رود
نیآمد بگفت فریدون فرود
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
در حال بروزرسانی
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت بامن سخن در نهان
چنین داد پاسخ که: «شاه جهان
چنین گفت با من سَخُن در نهان
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت بامن سخن در نهان
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخندر نهان
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
در حال بروزرسانی
که کشتی کسی رامران تانخست
جوازی بمهرم نیابی درست
که «مگذار
یک پشّه را، تا نخست
که کشتی کسیرا مران تانخست
جواز ی بمهرم نیابی درست
که مگذار یک پشّه را تا نخست
جوازی بیابی و مهری درست
کز ان روی کشتی مران تا نخست
جوازی نیابی بمهرم درست
مرا گفت کشتی مران تا نخست
جوازی بیابی بمهرم درست
که کشتی کسی را مده تا نخست
چوازوی بمهرم نیابی درست
مرا گفت کشتی مران تا نخست
جوازی بیابی بمهرم درست
در حال بروزرسانی
فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژوف دریا نیامدش باک
فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریا نیامدش باک
فریدون چوبشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریا نیامدش باک
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریا نیامدش باک
فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریا نیآمدش باک
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
در حال بروزرسانی
به تندی میان کیانی ببست
بر آن بارۀ شیر دل بر نشست
همانگه میانِ کیانی ببست
بر آن بارۀ تیزتگ برنشست
بتُندی میان کیانی ببست
بران بارۀ شیر دل برنشست
هم آنگه میان کیانی ببست
بران بارۀ تیزتک بر نشست
بتندی میان کیانی ببست
بدان بارۀ شیر دلبر نشست
بتندی میان کیانی ببست
بدآن بارهٔ شیر دل بر نشست
به تندی میان کیانی به بست
بران بارهٔ شیر دل بر نشست
بتندی میان کیانی ببست
بران بارهٔ شیر دل بر نشست
در حال بروزرسانی
سرش گرم شد کینه و جنگ را
بآب اندر افکند گلرنگ را
سرش تیز شد کینه و جنگ را
بآب اندر افکند، گلرنگ را
سرش گرم شد کینه وجنگ را
بآب اندر افکند گلرنگ را
سرش تیز شد کینه و جنگ را
بآب اندر افگند گلرنگ را
سرش تیز شد کینه و جنگ را
بآب اندر افکند شرنگ را
سرش تیز شد کینه وجنگرا
بآب اندر افگند گلرنگرا
سرش گرم شد کینه وجنگ را
بآب اندر افکند گلرنگ را
سرش تیز شد کینهو جنگ را
بآب اندر افگند گلرنگ را
در حال بروزرسانی
ببستند یارانش یکسر کمر
پیاپی بدریا نهادند سر
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون بدریا نهادند سر
ببستند یارانش یکسر کمر
پیاپی بدریا نهادند سر
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون بدریا نهادند سر
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون بدریا نهادند سر
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون بدریا نهادند سر
ببستند یارانش یکسر کمر
پیاپی بدریا نهادند سر
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون بدریا نهادند سر
در حال بروزرسانی
بر آن باد پایان با آفرین
بآب اندرون غرقه کردند زین
بر آن بادپایان با آفرین
بآب اندرون، غرقه کردند زین
بر آن باد پایان با آفرین
بآب اندرُون غرقه کردند زین
بر آن بادپایان با آفرین
بآب اندرون غرقه کردند زین
بر آن باد پایان با آفرین
بآب اندرون غرقه کردند زین
بدآن بادپایان با آفرین
بآب اندرون غرقه کردند زین
بران بادپایان با آفرین
بآب اندرون غرقه کردند زین
بران بادپایان با آفرین
بآب اندرون غرقه کردند زین
در حال بروزرسانی
سر سر کشان اندر آمد ز خواب
ز تازیدن چار پایان در آب
سر سر کشان اندر آمد بهخواب
ز تازیدن بادپایان در آب
سر سر کشان اندر آمد ز خواب
ز نا دیدن چارپایاندر آب
سر سرکشان اندر آمد ز خواب
ز تازیدن چارپایان در آب
سر سر کشان اندر آمد بخواب
ز تازیدن باد پایان بر اب
سر سر کشان اندر آمد بخواب
زتازیدن بادپایان بآب
سرسر کشان اندر آمد ز خواب
ز تادیدن چارپایان در آب
سر سرکشان اندر آمد بخواب
ز تازیدن بادپایان بآب
در حال بروزرسانی
بآب اندرون تن در آورده پاک
چنانچون کند خورشبتیرهچاک
به آب اندرون تن برآورد و بــــال
چو اندر شب تیره، بازی خیال
بآب اندرون تن در آورده پاک
چنانچون کند خور شبتیرهچاک
به آب اندرون تن درآورده پاک
چنان چون کند خور شب تیره چاک
بآب اندرون پر برآورد و بال
چنان چون شب تیره بازی خیال
زآب اندرون تن برآورده ویال
چنان چون شب تیره تار خیال
بآب اندرون تن درآورده پاک
چنان چون کند خور شب تیره چاک
بآب اندرون تن بر آورده یال
چنان چون شب تیره بازی خیال
در حال بروزرسانی