در حال بارگذاری ابیات…
***
926 : ردیف از کل
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهر یار گزین
مهان، شاه را خواندند آفرین
که: «ای نامور شهریار زمین!
مهان شاهرا خواندند آفرین
که ای نامور شهریار گزین
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای شاه و ای شهریار زمین
مهان شاهرا خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
مهان شاهرا خواندند آفرین
که اینامور شهریار زمین
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
در حال بروزرسانی
***
927 : ردیف از کل
ز چرخ فلک بر سر ت بادسرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
ز چرخ فلک بر سرت بادِ سرد
نیارد گذشتن، بروز نبرد
ز چرخ فلک بر سر ت بادسرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
زچرخ فلک برسرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
زچرخ فلک بر سر ت بادسرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
زچرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
ز چرخ فلکبر سرت باد برد
نیارد گذشتن بروز نبرد
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
در حال بروزرسانی
***
928 : ردیف از کل
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان بود سرخ روی
چرا؟ پیش تو، کاوۀ خامگوی
بسان همالان کند سرخ، روی!
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان بود سُرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان کند سرخ روی
چرا پیش تو کاوه خام گوی
بسان همالان کند سرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان کنی سرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان بودسرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان کند سرخ روی
در حال بروزرسانی
***
929 : ردیف از کل
همی محضر ما به پیمان تو
بدرد به پیچد ز فرمان تو
همه محضر ما به پیمان تو
بدرّد، بپیچد ز فرمان تو!»
همی محضر ما به پیمان تو
بدرّد به پیچد ز فرمان تو
همه محضر ما و پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
همی محضر ما به پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
همی محضر ما به پیمان تو
بدرّد به پیچد زفرمان تو
همی محضر ما به پیمانتو
بدرد به پیچدز فرمان تو
همی محضر ما بپیمان تو
بدرد بپیچد ز فرمان تو
در حال بروزرسانی
***
930 : ردیف از کل
سرودل پر از کینه کرد و برفت
تو گوئی که عهد فریدون گرفت
این بیت را ندارد
سرودل پرازکینه کرد و برفت
تو گوئی که عهد فریدون گرفت
این بیت را ندارد
سر و دلپر از کینه کرد ای شگفت
تو گفتی که عهد فریدون گرفت
سر ودل پر از کینه کرد وبرفت
تو گفتی که عهد فریدون گرفت
سر ودل پر از کینه کرد وبرفت
تو گوئی که عهد فریدون گرفت
سرو دل پر از کینه کرد و برفت
تو گویی که عهد فریدون گرفت
در حال بروزرسانی
***
931 : ردیف از کل
ندیدیم ما کار ازین زشت تر
بماندیم خیره بدین کار در
این بیت را ندارد
ندیدیم ما کار ازین زشت تر
بماندیم خیره بدین کار در
این بیت را ندارد
ندیدیم ازین کار ما سخت تر
بماندیم خیره بدین کار در
ندیدیم ازین کار ما زشتتر
بماندیم خیره بدین کار در
ندیدیم ما کارازین زشتتر
بماندیم خیره بدین کاردر
ندیدیم ما کار زین زشتتر
بماندیم خیره بدین کار در
در حال بروزرسانی
***
932 : ردیف از کل
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
شهِ نامور، پاسخ آورد زود
که: «از من، شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زُود
که ازمن شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
یکی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
کهاز من شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
در حال بروزرسانی
***
933 : ردیف از کل
به پیران کشور چنین گفت شاه
که ترسم شود روز روشن سیاه
این بیت را ندارد
به پیران کشور چنین گفت شاه
که ترسم شود رُوز روشن سیاه
این بیت را ندارد
بپیران کشور چنین گفت شاه
که بر من شد این روز روشن سیاه
این بیت را ندارد
به پیران کشور چنین گفت شاه
که ترسم شود روز روشن سیاه
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
934 : ردیف از کل
که چونکاوه آمد زدر گه پدید
دو گوش من آوای او را شنید
که: چونکاوه آمد ز درگه پدید
-دو گوش من آواز او را شنید-
که چُونکاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آوایاو را شنید
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز اورا شنید
که چونکاوه از درگه آمد پدید
دو گوش من آوای او را شنید
که چونکاوه آمد زدرگاه پدید
دو گوش من آوای اورا شنید
که چونکاوه آمد زدرگه پدید
دو گوش من آوای اورا شنید
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آوای او را شنید
در حال بروزرسانی
***
935 : ردیف از کل
میان من و او در ایوان درست
یکی آهنین کوه گفتی برست
میان من و او، در ایوان، درُست
یکی آهنین کوه، گفتی برُست
میان من و او در ایوان درست
یکی آهنین کوه گفتی برُست
میان من و او ز ایوان درست
تو گفتی یکی کوه آهن برست
میان منو او ز ایوان درست
یکی آهنین باره گفتی برست
میان من واو بایوان درست
یکی آهنی کوه گفتی برست
میان من واو در ایوان درست
یکی آهنین کوه گفتی برست
میان من و او بایوان درست
یکی آهنی کوه گفتی برست
در حال بروزرسانی
***
936 : ردیف از کل
همیدونچواوزد بسر هر دودست
شگفتی مرا در دل آمد شکست
این بیت را ندارد
همیدون چه او زد بسرهردودست
شگفتی مرا در دل آمد شکست
این بیت را ندارد
همیدونچو آورد سر بر دو دست
شگفتیمرابر دل آمد شکست
همیدون چو او زد بسر بر دو دست
شکفتی مرا در دل آمد شکست
همیدون چو او زد بسر بر دو دست
شکفتی مرا در دل آمد شکست
همیدون چواو زد بسر بر دو دست
شگفتی مرا در دل آمد شکست
در حال بروزرسانی
***
937 : ردیف از کل
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بُدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس»
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید شدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
در حال بروزرسانی
***
938 : ردیف از کل
چو کاوه برونشد ز در گاه شاه
برو انجمن گشت بازار گاه
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت، بازارگاه؛
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازار گاه
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برونشد زدرگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برون آمد از پیش شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برونشد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برون آمد از پیش شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
در حال بروزرسانی
***
939 : ردیف از کل
همیبر خروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سُوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
در حال بروزرسانی
***
940 : ردیف از کل
از آن چرم کاهنگران پشتپای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درا ی
از ان چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشتپای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
ازان چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
در حال بروزرسانی
***
941 : ردیف از کل
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار بر خاست گرد
همان، کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه زبازار بر خواست گرد
همان کاوه آن برسر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه زبازار برخاست گرد
همانکاوه آن برسر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخواست گرد
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه زبازار برخاست گرد
در حال بروزرسانی
***
942 : ردیف از کل
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همی رفت نیزه بدست
که: «ای نامداران یزدانپرست!
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
در حال بروزرسانی
***
943 : ردیف از کل
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
کسی ؛کاو، هوای فریدون کند؛
سر از بند ضحاک بیرون کند!
کسی کو هوای فریدُون کند
سر از بند ضحّاک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحّاّک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحّاّک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
در حال بروزرسانی
***
944 : ردیف از کل
یکا یک بنزد فریدون شویم
بدان سایهٔ فر او بغنویم
این بیت را ندارد
یکایک بنزد فریدون شویم
بدآن سایهٔ فر او بغنویم
این بیت را ندارد
یکا یک بنزد فریدونرویم
در آن سایه فر او بغنویم
یکایک بنزد فریدون شویم
بدآن سایۀ فرّ او بغنویم
یکایک بنزد فریدون شویم
بدان سایۀ فرّ او بغنویم
یکایک بنزد فریدون شویم
بدان سایۀ فر او بغنویم
در حال بروزرسانی
***
945 : ردیف از کل
بپوئید کاین مهتر اهریمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
بپویید؛ کاین مهتر اهریمن است
جهانآفرین را، بدل، دشمن است»
بپوئید کاین مهتر اهریمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
بپوئید کین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمن است
بدانید کین مهتر اهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
بگوئید که این مهتر آهرمنست
جهان آفرینرا بدل دشمنست
بپوئید کاین مهتر اهریمن است
جهان آفرین را بدلدشمن است
بپویید کاین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
در حال بروزرسانی
***
946 : ردیف از کل
بدان بی بهانا سزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بران بیبها ناسزاو ار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن زدوست
بران بی بهانا سزاوار پوست
پدید آمد آواز دشمن ز دوست
بدآن بی بها نا سزاوار پوست
پدید آمد آواز دشمن زدوست
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بدان بی بها نا سزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
در حال بروزرسانی
***
947 : ردیف از کل
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
همیرفت پیش اندرون مردِ گُرد
جهانی بر او انجمن شد نه خرد
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
جهانی برو انجمن شد نه خرد
همیشد پیش اندرونمرد گرد
سپاهیبرو انجمن شد نه خرد
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
همیرفت پیش اندران مرد گرد
سپاهی بر او انجمن شد نه خورد
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
در حال بروزرسانی
***
948 : ردیف از کل
ندانست خودکافر یدون کجاست
سر اندر نهاد و همی رفتراست
ندانست خود کآفریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
ندانست خودکآفریدُون کجاست
سر اندر نهاد و همیرفت راست
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
ندانست خود کا فر یدون کجاست
سر اندر کشیدو همی رفت راست
بدانست خود کآفریدون کجاست
سر اندر کشید وهمی رفت راست
ندانست خود آفریدون کجاست
سر اندر کشید وهمیرفت راست
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
در حال بروزرسانی
***
949 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
همی جست هر سوز خسرو خیر
جهانرا همی کرد زیر و زبر
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
950 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
سرانجام اگه شد از کار اوی
بسوی فریدون نهادند روی
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
951 : ردیف از کل
بیامد بدر گاه سالار نو
بدیدندش از دور بر خاست غو
بیامد بدرگاه، سالار نَو
بدیدندش آنجا و برخاست غو
بیامد بدر گاه سالار نو
بدیدندش از دور برخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش آنجا و برخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو
بیآمد بدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور وبرخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندشاز دور برخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو
در حال بروزرسانی
***
952 : ردیف از کل
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بر، دید کی
بنیکی یکی اختر افکند پی
چوان پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست برنیزه بر دید کی
بنیکی یکی اختر افگند پی
چو آن پوست بر نیزه بردند کی
بنیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
بنیکی یکی اختر افگند پی
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
بنیکی یکی اختر افگند پی
در حال بروزرسانی
***
953 : ردیف از کل
بیاراست آن را بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرش بوم
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرّ بوم
بیاراست آنرا بدیبای رُوم
ز گوهر برو پیکر و زرش بوم
بیاراست آنرا بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر از زرّ بوم
بیاراست آنرا بدیبای روم
ز گوهر برو پیکرو زرش بوم
بیآراست آنرا بدیبای روم
زگوهر برو پیکر از زرّ بوم
بیار است انرا بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر وزرش بوم
بیاراست آن را بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرش بوم
در حال بروزرسانی
***
954 : ردیف از کل
بزد برسر خویش چون گردماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گِرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بسر بر برافراشتش سر خو ماه
وزان فال فرخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افگند شاه
بزد بر سرخویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افگند شاه
در حال بروزرسانی
***
955 : ردیف از کل
فروهشت از او زردوسرخ و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت از او زردوسُرخ و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ وزرد وبنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فرو هشت اززرد و سرخ و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ز و سرخ وزرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
در حال بروزرسانی
***
956 : ردیف از کل
وز آنپسهر آنکس کهبگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
ازآنپس هرآنکس که بگرفت گاه
بشاهی از برِ سر کلاه؛
وز آنپسهر آنکس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه
بشاهی بسربر نهادی کلاه
وزانپسهرانکس کهبگرفت گاه
بشاهی نهاد او بسر بر کلاه
از آنپسهرآنکس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
وزانپس هر انکس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
ازان پس هر آن کس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
در حال بروزرسانی
***
957 : ردیف از کل
بر آن بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
بر آن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نو بنو گوهران
بر آن بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
بران بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
بران بی بها چرم آهنگران
برآویختی نو بنو گوهران
برآن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نو بنو گوهران
بران بیبها چرم آهنگران
براویختی نو بنو گوهران
بر ان بیبها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
در حال بروزرسانی
***
958 : ردیف از کل
ز دیبای پر مایه و پرنیان
بر آن گونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بران گونه شد اخترِ کاویان؛
ز دیبای پر مایه و پرنیان
برانگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پر مایه وپرنیان
برآن گونه شد اختر کاویان
زد یبایپر مایه و پرنیان
بران گونه شد اختر کاویان
زدیبای پرمایه وپرنیان
برآنگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پرمایه و پرنیان
برانگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پر مایه و پرنیان
بران گونه گشت اختر کاویان
در حال بروزرسانی
***
959 : ردیف از کل
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پر امید بود
که اندر شب تیره، چون شید بود
جهان را از او دل پرامّید بود
که اندر شب تیره خورشید بُود
جهانرا ازاو دل پرامید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا ازو دل پرامّید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا بد و دل پر امّید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا ازو دل پرامید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا ازو دل پر امید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پر امید بود
در حال بروزرسانی
***
960 : ردیف از کل
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
در حال بروزرسانی
***
961 : ردیف از کل
فریدونچو گیتی بر آن گونهدید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدون چو گیتی بران گونه دید
جهان پیش ضحاک، وارونه دید
فریدُون چو گیتی برآنگونه دید
جهان پیش ضحّاک واژونه دید
فریدون چو گیتی برآن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدونچوگیتی بران گونهدید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدون چو گیتی برآن گونهدید
جهان پیش ضحّاک واژونه دید
فریدون چو گیتی برانگونه دید
جهان پیش ضحّاک وارونه دید
فریدون چو گیتی بران گونه دید
جهان پیش ضحاک واژونه دید
در حال بروزرسانی
***
962 : ردیف از کل
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد -کمر بر میان
بسربر نهاده کلاه کیان-
سُوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سویمادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر برنهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
در حال بروزرسانی
***
963 : ردیف از کل
که من رفتنی ام سوی کار زار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سُوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنیام سویکارزار
ترا جز نیایش مباد آنچ کار
که من رفتنی ام سویکارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنیام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
در حال بروزرسانی
***
964 : ردیف از کل
ز گیتی جهان آفرین را پرست
بدوزن بهر کار دشوار دست
ز گیتی جهانآفرین را پرست
بدو زن،بهر نیکوبد، پاک، دست»
زگیتیجهان آفرین را پر است
بدو زن بهر کار دشوار دست
ز گیتی جهان آفرین را پرست
ازو دان بهر نیکی زور دست
ز گیتی جهان آفرین برترست
دروزن بهر نیکو بد پاک دست
زگیتی جهان آفرین برتر است
درو زن بهر نیک وبد هر دو دست
ز گیتی جهان آفرین برتر است
بدوزن بهر کار دشوار دست
ز گیتی جهان آفرین برترست
بدو زن بهر نیک و بدهر دو دست
در حال بروزرسانی
***
965 : ردیف از کل
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند باخون دل داورش
فرو ریخت خون از مژه مادرش
همی خواند با خون دل،داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همیخواند با خُون دل داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند باخون دل داورش
فروریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
فرو ریختآب از مژه مادرش
همیخواند با خوندل داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
در حال بروزرسانی
***
966 : ردیف از کل
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت: «زنهار من
سپردم ترا، ای جهاندار من!
بیزدان همیگفت زنهار من
سپُردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم بتو ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم بتو ای جهاندار من
در حال بروزرسانی
***
967 : ردیف از کل
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان!»
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
بگردان زجانش بد جاودان
بپرداز گیتی ز نابخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نا بخردان
بگردان زجانش نهیب بدان
بپرداز گیتی زنابخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نا بخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
در حال بروزرسانی
***
968 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
نگه دارش از گردش روزگار
وز افسوس ضحّاک آموزگار
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
969 : ردیف از کل
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را زهر کس نهفتن گرفت
فریدون، سبک، سازِ رفتن گرفت
سخن را، ز هر کس، نهفتن گرفت
فریدُون سبک ساز رفتن گرفت
سخنرا زهر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را زهر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را زهرکس نهفتن گرفت
فریدون سبکساز رفتن گرفت
سخن راز هر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخنرا ز هر کس نهفتن گرفت
در حال بروزرسانی
***
970 : ردیف از کل
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده، مهتر، بسال
برادر دو بُودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرخ همال
از و هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو مهتر بماند و بسال
برادر دو بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برآورد و بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرخ همال
از و هر دو آزاده مهتر بسال
در حال بروزرسانی
***
971 : ردیف از کل
یکی بود ز یشان کیانوش نام
دگر نام پر مایۀ شاد کام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام، پرمایهٔ شادکام
یکی بُود زیشان کیانوش نام
دگر نام پر مایۀ شاد کام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایۀ شاد کام
یکی بود از یشان کیانوش نام
دگر نام پر مایه را شاد کام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایۀ شادکام
یکی بود زیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایهٔ شادکام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پر مایهٔ شادکام
در حال بروزرسانی
***
972 : ردیف از کل
فریدون بر ایشان سخن بر گشاد
که خرم زئید ای دلیران وشاد
فریدون بریشان سخن برگشاد
که: «خرّم، زیید ای دلیران و، شاد
فریدُون بر ایشان سخن بر گشاد
که خرّم زئید ای دلیران وشاد
فریدون بریشان زبان بر گشاد
که خرم زئید ای دلیران و شاد
فریدون بریشان سخن بر گشاد
که خرم زید ای دلیران و شاد
فریدون بریشان سخن بر کشاد
که خرّم زئید ای دلیران و شاد
فریدون بر ایشان سخن برگشاد
که خرّم زئیدای دلیران و شاد
فریدون بریشان سخن بر گشاد
که خرم زیید ای دلیرانو شاد
در حال بروزرسانی
***
973 : ردیف از کل
که گردون نگردد مگر بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که: گردون نگردد مگر بر بهی
بما بازگردد کلاه مهی
که گردُون نگردد مگر بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد بجز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد به جز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نه گردد بجز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد مگر بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد بجز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
در حال بروزرسانی
***
974 : ردیف از کل
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز سازید ما را گران
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز سازید، ما را، گران»
بیارید داننده آهنگران
یکی گُرز سازید ما را گران
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمود باید گران
بیارید دانندۀ آهنگران
یکی گرز سازید ما را گران
بیآرید داننده آهنگران
یکی گرز سازند مارا گران
بیارید داننده اهنگران
یکی گرز سازید ما را کران
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز سازند مارا گران
در حال بروزرسانی
***
975 : ردیف از کل
چو بگشاد لب هردو برساختند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هردو بشتافتند
ببازار آهنگران تاختند؛
چو بگشاد لب هردو برساختند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هردو بشتافتند
ببازار اهنگران تافتند
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار اهنگران تافتند
چو بگشاد لب هر دو برساختند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار آهنگران تافتند
در حال بروزرسانی