در حال بارگذاری ابیات…
***
876 : ردیف از کل
ز هر کشوریموبدان رابخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مُوبدانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
زهر کشوری مهترانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
زهر کشوری مهترانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مُوبدانرا بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
در حال بروزرسانی
***
877 : ردیف از کل
از آنپس چنین گفت با موبدان
که ای پر هنر با گهر بخردان
ازآنپس چنین گفت با موبدان
که: «ای پرهنر با گهر بخردان!
ازآنپس چنین گفت با مُوبدان
که ای پرهنر با گهر بخردان
از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر با گهر بخردان
وزان پس چنان گفت با موبدان
که ای پر هنر با گهر مهتران
از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پر هنر نامور بخردان
از انپس چنین گفت با مُوبدان
که ای پر هنر کُهر بخردان
ازان پس چنین گفت با موبدان
که ای پر هنر نامور بخردان
در حال بروزرسانی
***
878 : ردیف از کل
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخنروشناست
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان،این سخن، روشن است؛
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخنروشناست
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بر بخردان این سخن روشن است
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخن روشنست
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بر بخردان این سخن روشنست
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان اینسخنروشن است
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بر بخردان این سخن روشنست
در حال بروزرسانی
***
879 : ردیف از کل
بسال اندکی و بدانش بزرگ
گوی کی نژادی دلیری سترگ
این بیت را ندارد
بسال اندکیّ و بدانش بزرگ
گوی کی نژادی دلیری سترگ
[بسال اندکی و بدنش بزرگ
گوی بدنژادی دلیر وسترگ]
بسال اندکی و بدانش بزرگ
گوی با نژاد و دلیری سترگ
این بیت را ندارد
بسال اندکیّ و بدانشبزرگ
کوی کی نژادی دلیری سترگ
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
880 : ردیف از کل
اگر چه بسالاند کست و جوان
چنین گفت موبد بپیش گوان
این بیت را ندارد
اگر چه بسالاندکستو جوان
چنین گفت مُوبد بپیش گوان
[اگر چه بسال اندک ای راستان
درین کار موبد زدش داستان]
اگر چه بسالاندکست ان جوان
چنین گفت موبد بپیش گوان
این بیت را ندارد
اگر چه بسال اندکست اینجوان
چنین گفت مُوبد به پیش گوان
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
881 : ردیف از کل
که دشمن اگرچهبودخواروخرد
مر او را بنادان نباید شمرد
این بیت را ندارد
که دشمن اگرچه بود خوارو خرد
مر او را بنادان نباید شمرد
[که دشمن اگر چه بود خوار و خرد
نبایدت اورا ببپی بر سپرد]
که دشمناگرچه بود خوار و خرد
مرورا همی خرد نتوان شمرد
این بیت را ندارد
که دشمن اگر چه بود خوار و خورد
مراورا بنادان نباید شمرد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
882 : ردیف از کل
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خُرد، خوار
بترسم همی از بدِ روزگار
ندارم همی دشمن خردخوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمنی خورد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
در حال بروزرسانی
***
883 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
بترسم که بر من بگیرد جهان
کند مر مرا از بزرگان نهان
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
884 : ردیف از کل
همی زین فزون بایدم لشگری
هم از مردم و هم ز دیووپری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشگری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشگری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم زهم ز دیو وپری
همی زین فزونبایدم لشکری
هم از مردم و همز دیو وپری
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
در حال بروزرسانی
***
885 : ردیف از کل
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم در آویختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو، مردم بر آمیختن
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم در آو یختن
[یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم بر آمیختن]
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم درآو یختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم بر آمیختن
در حال بروزرسانی
***
886 : ردیف از کل
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید بدین بود، همداستان
که من ناشکیبم، بدین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید بدین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید برین بود هم داستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم برین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
بباید برین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
در حال بروزرسانی
***
887 : ردیف از کل
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبدنکشت
یکی محضر، اکنون بباید نوشت
که: «جز تخم نیکی، سپهبدنکشت؛
یکی محضر اکنُون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
در حال بروزرسانی
***
888 : ردیف از کل
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
نگوید سخن، جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون، کاستی»
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون و کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
نگفت او سخن جز همه راستی
بخت او بداد اندرون کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بد او اندرون کاستی
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
در حال بروزرسانی
***
889 : ردیف از کل
ز بیم سپهبد همه راستان
بدانکار گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه، راستان
بدان کار، گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
زبیم سپهبد همه راستان
برآن کار گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
زبیم سپهبد همه مهتران
بدآن کار گشتند همداستان
زبیم سپهبد همه راستان
بدانکار گشتند همداستان
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
در حال بروزرسانی
***
890 : ردیف از کل
در آن محضر اژدها نا گزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
بران محضرِ اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
بدآنمحضر اژدها نا گزیر
گواهی نوشتند برنا وپیر
بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
بر آن محضر اژدها نا گزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
در آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نبشتند برنا وپیر
در آنمحضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا وپیر
دران محضر اژدها ناگزیر
گواهی نبشتند برنا و پیر
در حال بروزرسانی
***
891 : ردیف از کل
همانگه یکایک ز در گاه شاه
بر آمد خروشیدن داد خواه
همانگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدنِ دادخواه!
همانگه یکا یک ز درگاه شاه
بر آمد خروشیدن داد خواه
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
بر آمد خروشیدن دادخواه
همانگه یکایک ز در گاه شاه
برآمد خروشیدن داد خواه
هم آنگه یکایک زدرگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه
همانگه یکایک زدرگاه شاه
برامد خروشیدندادخواه
هم آنگه یکایک ز در گاه شاه
برآمد خروشیدن داد خواه
در حال بروزرسانی
***
892 : ردیف از کل
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
برِ نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستم دیده راپیش وی خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستم دیدهرا پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
ستمدیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
در حال بروزرسانی
***
893 : ردیف از کل
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدیستم
بدو گفت مهتر، بروی دُژم،
که:«برگوی، تا از که دیدی ستم؟»
بدو گفت مهتر برُوی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدوگفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
در حال بروزرسانی
***
894 : ردیف از کل
خروشید و زد دست بر سرزشاه
که شاها منمکاوهٔ داد خواه
خروشید و زد دست بر سر، ز شاه
که: «شاها منمکاوهٔ دادخواه!
خروشید و زد دست بر سرزشاه
که شاها منمکاوهٔ دادخواه
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوۀ دادخواه
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ داد خواه
خروشید وزد دست بر سر زشاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
خروشید وزد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
خروشیدو زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ داد خواه
در حال بروزرسانی
***
895 : ردیف از کل
بده داد من کامدستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
این بیت را ندارد
بده داد من کآمد ستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
این بیت را ندارد
بده داد من کامدستم نوان
همی نالم از تو برنج روان
بده داد من کآمدستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
بده داد من آمد ستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
بده داد من آمد ستم دوان
همی نالم از تو برنج روان
در حال بروزرسانی
***
896 : ردیف از کل
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
این بیت را ندارد
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
این بیت را ندارد
اگر داد دادن بود کار تو
بگردونگردانرسد کار تو
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
اگر داد دادن بود کار تو
بیفزاید ای شاه مقدار تو
در حال بروزرسانی
***
897 : ردیف از کل
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زند هر زمان بر دلم نیشتر
این بیت را ندارد
ز تو بر منآمد ستم بیشتر
زند هر زمان بر دلم نیشتر
این بیت را ندارد
ز تو برمن آمد ستم بیشتر
زنی بر دلم هر زمان نیشتر
زتو بر من آمد ستم بیشتر
زنی بر دلم هر زمان نیشتر
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زند هر زمانبر دلم نیشتر
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زنی هر زمان بر دلم نیشتر
در حال بروزرسانی
***
898 : ردیف از کل
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
این بیت را ندارد
ستم گر نداری تو فرمانروا
بفرزند من دست بردن چرا
این بیت را ندارد
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
ستم گر نداری تو بر منروا
بفرزند من دست بردن چرا
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
در حال بروزرسانی
***
899 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
مرا بود هزده پسر در جهان
از ایشان یکی مانده است این زمان
این بیت را ندارد
مرا بود هژده پسر در جهان
ازیشان یکی مانده است این زمان
در حال بروزرسانی
***
900 : ردیف از کل
ببخشای در من یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
این بیت را ندارد
ببخشای در من یکی در نگر
که سُوزان شود هر زمانم جگر
این بیت را ندارد
ببخشای برمن یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
ببخشای بر من یکی را نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
ببخشای بر من یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
ببخشای [و] بر من یکی در نگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
در حال بروزرسانی
***
901 : ردیف از کل
شها من چه کردم یکی باز گوی
و گر بیگناهم بهانه مجوی
این بیت را ندارد
شها من چه کردم یکی بازگوی
و گر بیگُناهم بهانه مجوی
این بیت را ندارد
شها من چه کردم یکی باز گوی
و گر بی گناهم بهانه مجوی
شها من چه کردم یکی باز گوی
وگر بی گناهم بهانه مجوی
شها من چه کردم یکی باز گوی
وگر بیگنا هم بهانه مجوی
شها من چه کردم یکی باز گوی
و گر بی گناهم بهانه مجوی
در حال بروزرسانی
***
902 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
پدر چون بفرزند شد سوخته
شد از روز بد اندوه اندوخته
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
903 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
ز گشت جهان چون شود پیر مرد
بفرزند باشد بیآزار و درد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
904 : ردیف از کل
بحال من ای نامور درنگر
میفزای بر خویشتن دردسر
این بیت را ندارد
بحال من ای نامور در نگر
میفزای بر خویشتن دردسر
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
بحال من ای تاجور در نگر
میفزای بر خویشتن درد سر
بحال من اینامور در نگر
میفزای بر خویشتن دردسر
بحال من ای تاجور درنگر
میفزای بر خویشتن درد سر
در حال بروزرسانی
***
905 : ردیف از کل
مرا روزگار اینچنین گوژ کرد
دلی پر امید و سری پر زدرد
این بیت را ندارد
مرا روزگار اینچنین گوژ کرد
دلی پر امید و سری پُر ز درد
این بیت را ندارد
مرا روزگار این چنین گوژ کرد
دلی پر امید و سری پر ز درد
مرا روزگاری چنین کوژ کرد
دلی بی امید وسری پر زدرد
مرا روزگار اینچنین کور کرد
دلی پر امید و سری پر ز درد
مرا روزگار اینچنین کوژ کرد
دلی پر امید و سری پر ز درد
در حال بروزرسانی
***
906 : ردیف از کل
جوانی نماندهاست وفرزندنیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
این بیت را ندارد
جوانی نمانده است و فرزندنیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
این بیت را ندارد
جوانی نماندست وفرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
جوانی نماندست وفرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
جوانی نماند است و فرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
جوانی نماندست و فرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
در حال بروزرسانی
***
907 : ردیف از کل
ستم را میان و کرانه بود
همیدون ستم را بهانه بود
این بیت را ندارد
ستم را میان و کرانه بود
همیدُون ستم را بهانه بود
این بیت را ندارد
ستم را میان و کرانه نبود
همیدون ستم را بهانه نبود
ستمرا میان وکرانه بود
همیدون ستمرا بهانه بود
ستم را میانکرانه بود
همیدون ستم را بهانه بود
ستم را میان و گرانه بود
همیدون ستم را بهانه بود
در حال بروزرسانی
***
908 : ردیف از کل
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روز گار
این بیت را ندارد
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
این بیت را ندارد
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالی بد روزگار
در حال بروزرسانی
***
909 : ردیف از کل
یکی بیزبان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی برسرم
یکی بی زیان مردِ آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم!
یکی بیزبان مرد آهنگرم
ز شاه آتش امد همی بر سرم
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی برسرم
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
یکی بی زیان مرد آهنگرم
زشاه آتش آید همی بر سرم
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
در حال بروزرسانی
***
910 : ردیف از کل
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهیّ و گر اژدها پیکری؟
بباید بدین داستان، داوری؛
تو شاهیّ و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهی و گر اژدهاپیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهی اگر اژدها پیکری
بباید برین داستان داوری
تو شاهی وگر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
تو شاهی وگر اژدها پیکری
بباید بدینداستان داوری
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
در حال بروزرسانی
***
911 : ردیف از کل
اگر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج وسختی همی بهرماست
که: «گر هفت کشور بشاهی تراست!
چرا رنج و سختی، همه بهرِ ماست؟
اگر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج و سختی همی بهرما است
که گر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج وسختی همه بهر ماست
اگر هفت کشور بشاهیتراست
چرا رنج وسختی همه بهر ماست
اگر هفت کشور بشاهی تراست
چرا رنج وسختی همه بهر ماست
اگر هفتکشور بشاهی تراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست
اگر هفتکشور بشاهی تراست
چرارنج و سختی همه بهر ماست
در حال بروزرسانی
***
912 : ردیف از کل
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت، با من بباید گرفت
بدان، تا جهان مانَد اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
شماریت با من بباید گرفت
بدآن تا جهان ماند اندر شکفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شکفت
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
در حال بروزرسانی
***
913 : ردیف از کل
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چونرسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت، ز گیتی، بمن چون رسید؟
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی بمن چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چون رسید
مگر کزشمار توآید پدید
که نوبت زگیتی بمن چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبتبفرزند من چون رسید
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چون رسید
در حال بروزرسانی
***
914 : ردیف از کل
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانْتْ را، مغز فرزند من
همی داد باید، ز هر انجمن»
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید زهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید بهر انجمن
در حال بروزرسانی
***
915 : ردیف از کل
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کاین سخنهاشنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کاین سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شکفت آمدش کآن شکفتی بدید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شکفت آمدش کاین سخنها بشنید
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کاین سخنها شنید
در حال بروزرسانی
***
916 : ردیف از کل
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند، فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند او
بخوبی بجستند پیوند او
بدو باز دادند فرزند او
بخوبی بجستند پیوند او
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بدو باز دادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
در حال بروزرسانی
***
917 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
پس او را بفرمودشاهجهان
که آرام گیرد بنزد مهان
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
918 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
چو محضر نوشتند سران همه
بدان سان که فرمود شاه رمه
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
919 : ردیف از کل
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که آید بدان محضر اندر گواه
بفرمود مر کاوه را پادشا
که باشد بدان محضر اندر، گوا
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که آید بدآنمحضر اندر گواه
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بران محضر اندر گوا
بفرمود پس کاوه را پادشاه
کهباشد بدان محضر اندر گواه
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بدآن محضر اندر گوا
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که باید بدآنمحضر اندر گواه
بفرمود پس کاوه را پادشاه
که باشد بدان محضر اورا گواه
در حال بروزرسانی
***
920 : ردیف از کل
چو بر خواند کاوه همانمحضرش
بدان سوی محضر بکرد او سرش
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همانمحضرش
بدان سُوی محضر بکرد او سرش
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی سران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
چو بر خواند کاوه همان محضرش
سبکسویپیرانآن کشورش
چو بر خواند کاوه همان محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
در حال بروزرسانی
***
921 : ردیف از کل
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از مهر کیهان خدیو
خروشید، ک:«ای پایمردان دیو!
بریده دل از ترسِ گیهان خدیو!
خروشید کای پایمردان دیو
بُریده دل از مهر کیهان خدیو
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از رس کیهان خدیو
خروشید که ای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از مهرکیهان خدیو
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
در حال بروزرسانی
***
922 : ردیف از کل
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپر دید دلها بگفتار اوی
همه سُوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اُوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادند روی
سپردند دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
در حال بروزرسانی
***
923 : ردیف از کل
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز بر اندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر، گوا!
نه هرگز براندیشم از پادشا»!
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز بر اندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز بر اندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز براندیشم از پادشاه
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز بر اندیشم از پادشا
در حال بروزرسانی
***
924 : ردیف از کل
خروشید و بر جست لرزان زجای
بدرید و بسپرد محضر بپای
خروشید و برجست لرزان، ز جای
بدرّید و، بسپَرد محضر، بپای
خروشید و بر جست لرزان زجای
بدرّید و بستُرد محضر بپای
خروشید و برجست لرزان زجای
بدرّید و بسپرد محضر بپای
خروشیدو برجست لرزان ز جای
بدرید و بسپرد محضر بپای
خروشید وبرجست لرزان زجای
بدرّید وبسپرد محضر بپای
خروشید وبرجستلرزان زجای
بدرّید وبسپرد محضر بپای
خروشیدو بر جست لرزان ز جای
بدرّ ید و بسپرد محضر بپای
در حال بروزرسانی
***
925 : ردیف از کل
گرانمایه فرزند در پیش اوی
از ایوانبرونشدخروشانبکوی
گرانمایه فرزندِ او، پیش اوی
ز ایوان برون شد،خروشان بکوی
گرانمایه فرزند در پیش اوی
از ایوان برونشدخروشان بکوی
گرانمایه فرزند او پیش اوی
زایوان برون شد خروشان بکوی
گرانمایه فرزنداو پیش اوی
از ایوانبرونشدخروشانبکوی
گرانمایه فرزند او پیش اوی
از ایوان برون شد خروشان بکوی
گرانمایه فرزند در پیش او
از ایوان برونشد خرامان بکوی
گرانمایه فرزند او پیش اوی
از ایوان برون شد خروشان بکوی
در حال بروزرسانی