***
610 : ردیف از کل
برفت وهمهشب سگالش گرفت
کهفردا زخوردن چه آردشگفت
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا ز خوردن چه سازد شگفت
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا چه سازد زخوردن شگفت
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا ز خوردن چه سازد شگفت
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا چه سازم ز خوردن شکفت
برفت وهمه شب سگالش گرفت
که فردا چهسازد زخوردنشکفت
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا چه سازد ز خوردن شکفت
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا چه سازد زخوردن شگفت
***
611 : ردیف از کل
دگر روز چون گنبد لاجورد
بر آورد و بنمود یاقوت زرد
دگر روز، چون گنبد لاژورد
برآورد و بنمود یاقوت زرد
دگر روز چون گنبد لاجورد
بر آورد و بنمود یاقوت زرد
این بند را ندارد
دگر روز چون گنبد لاژورد
بر آورد و بنمود یاقوت زرد
دگر روز چون گنبد لاجورد
بر آورد وبنمود یاقوت زرد
دگر روز چون گنبد لاجورد
براورد و بنمود یاقوت زرد
دگر روز چون گنبد لاجورد
بر آورد و بنمود یاقوت زرد
***
612 : ردیف از کل
خورشها ز کبک وتذرو سپید
بسازید و آمد دلی پرامید
خورشها ز کبک و تَذَروِ سپید
بسازید و آمد، دلی پرامید
خورشها ز کبک وتذرو سپید
بسازید و آمد دلی پر امید
خورشها ز کبک و تذرو سپید
بسازید وآمد دلی پر امید
خورشها ز کبک وتذرو سفید
بسازید و آمد دلی پر امید
خورشها زکبک وتذرو سفید
بسازد وآمد دل پر امید
خورشها زکبک وتذرو و سپید
بسازید و آمد دل پر امید
خورشها ز کبگ و تذرو و سپید
بسازید و آمد دلی پر امید
***
613 : ردیف از کل
شهتازیان چون بخوان دستبرد
سر کم خرد مهر اورا سپرد
شهِ تازیان چون به نان دست برد
سرِ کم خرد، مِهرِ او را سپرد
شه تازیان چون بخوان دست برد
سَر کم خرد مهر او را سپُرد
شه تازیان چون بنان دست برد
سر کمخرد مهر اورا سپرد
شه تازیان چون بخوان دست برد
سر کم خرد مهر او را سپرد
شه تازیان چون بخوان دست برد
سر کم خرد مهر اورا سپرد
شه تازیان چون بخوان دست برد
سَرِ کم خرد مهر او را سپرد
شه تازیان چون بخوان دست برد
سر کم خرد مهر او را سپرد
***
614 : ردیف از کل
سوم روز خوانرا بمرغ و بره
بیاراستش گونه گون یکسره
سدیگر به مرغ و کبابِ بره
بیاراست خوان، از خورش، یکسره
سوم رُوز خوانرا بمرغ و بره
بیاراستش گونه گوُن یکسره
سیم روز خوانرا بمرغ وبره
بیاراستش گونه گون یکسره
سیم روز خوانرا بمرغ و بره
بیاراستش گونه گونه سره
سوم روز خوانرا بمرغ وبره
بیآراستش گونه گون یکسره
سوم روز خوانرا بمرغ وبره
بیاراستش گونه گون یکسره
سوم روز خوان را بمرغ و بره
بیاراستش گونه گون یکسره
***
615 : ردیف از کل
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت ازپشت گاوجوان
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشتِ گاوِ جوان
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاوجوان
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت ازپشت گاو جوان
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت ازپشت گاوجوان
بروز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
***
616 : ردیف از کل
بدو اندر آن زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشکناب
بدو اندرون زئفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشکناب
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سال خورده می و مشک ناب
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشکناب
بدو اندرون زعفران وگلاب
همان سال خورده می ومشکناب
بدو اندران زعفران و گلاب
همان سالخورده می ومشکناب
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب
***
617 : ردیف از کل
چوضحاک دست اندر آوردوخورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
چو ضحاک دست اندر آورد و خوَرد
شگفت آمدش زآن هشیوار مرد
چوضحّاک دست اندر آورد وخورد
شکفت آمدش زان هشیوار مرد
چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
چوضحاک دست اندر آورد وخورد
شکفت آمدش زان هشیوار مرد
چو ضحّاک دست اندر آورد وخورد
شکفت آمدش زآن هشیوار مرد
چوضحّاک دست اندر اورد وخورد
شکفت آمدش زان هشیوار مرد
چو ضحاک دست اندر آورد وخورد
شکفت آمدش زان هشیوار مرد
***
618 : ردیف از کل
بدو گفت بنگر که تا آرزوی
چه خواهیبخواهازمنای نیکخوی
بدو گفت:« بنگر که از آرزوی
چه خواهی؟ بگو با من، ای نیکخوی!»
بدو گفت بنگر که تا آرزوی
چه خواهی بخواه از من ای نیکخوی
بدو گفت بنگر که از آرزوی
چه خواهی بگو با من ای نیکخوی
بدو گفت بنگر که تا آرزوی
چه خواهی گوی از من ای نیکخوی
بدو گفت بنگر که تا آرزوی
چه خواهی بخواه از من ای نیکخوی
بدو گفت بنگر که تا آرزوی
چه خواهی بخواه از من ای نیکخوی
بدو گفت بنگر که تا آرزوی
چه خواهی بخواه از منای نیکخوی
***
619 : ردیف از کل
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
خورشگر بدو گفت ک :«ای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد وفرمانروا
خورش گر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
خورش گر بدو گفت ای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمان روا
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد وفرمان روا
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمان روا
***
620 : ردیف از کل
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم ازچهر تست
مرا دل، سراسر پراز مهر تست
همه توشهٔ جانم از چهر تست
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم از چهر تُست
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشۀ جانم از چهر تست
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم از چهر تست
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم از چهر تست
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم ازچهر تست
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم از چهر تست
***
621 : ردیف از کل
یکی حاجتستم بنزدیک شاه
و گر چه مرا نیست این پایگاه
یکی حاجتستم بنزدیک شاه
اُ گرچه مرا نیست این پایگاه
یکی حاجتستم بنزدیک شاه
و گر چه مرا نیست این پایگاه
یکی حاجتستم بنزدیک شاه
و گرچه مرا نیست این پایگاه
یکی حاجتستم بنزدیک شاه
و گرچه مرا نیست این پایگاه
یکی حاجتستم زنزدیک شاه
وگرچه مرا نیست این پایگاه
یکی حاجتستم بنزدیک شاه
و گر چه مرا نیست این پایگاه
یکی حاجتستم ز نزدیک شاه
و گر چه مرا نیست این پایگاه
***
622 : ردیف از کل
که فرمان دهد تاسر کتف اوی
ببوسم بعالم برو چشم وروی
که فرمان دهد تا سرِ کتف اوی
ببوسم، بدان، برنهم چشم و روی»
که فرماندهد تا سر کتف اوی
ببوسم بمالم برو چشم و رُوی
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بدو بر نهم چشم و روی
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بمالم برو چشم و روی
که فرمان دهد شاه تا کتف اوی
ببوزم بمالم برو چشم وروی
که فرماندهد تا سرکتف اوی
ببوسم بمالم برو چشم وروی
که فرمان دهدشاه تا سرکتف اوی
ببوسم بمالم برو چشم و روی
***
623 : ردیف از کل
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
چو ضحّاک بشنید گفتار اُوی
نهانی ندانست بازار اوی
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
چو ضحاک بشنید گفتار او
نهانی بدانست بازار او
چو ضحّاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
چو ضحّاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازاراوی
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
***
624 : ردیف از کل
بدو گفت دادم من این کامتو
بلندی بگیرد مگر نام تو
بدو گفت:« دادم من این کام تو
بلندی بگیرد مگر، نام تو»
بدو گفت دادم من این کام تو
بلندی بگیرد مگر نام تو
بدو گفت دارم من این کام تو
بلندی بگیرد ازین نام تو
بدو گفت دادم من این کام تو
بلندی مدیرد مگر نام تو
بدو گفت دادم من این کام تو
بلندی بگیرد مگر نام تو
بدو گفت دادم من این کام تو
بلندی بگیردمگر نام تو
بدو گفت دادم من این کام تو
بلندی بگیرد مگر نام تو
***
625 : ردیف از کل
بفرمود تادیو چون جفت اوی
همی بوسه ای داد بر کتفاوی
بفرمود تا دیو چون جفت او
همی بوسه داد از برِ سفت او
بفرمُود تا دیو شد جفت اوی
همی بوسه داد بر کفت اوی
بفرمود تا دیو چون جفت او
همی بوسه داد از بر سفت او
بفرمود تا دیو چون خفت او
همی بوسه داد از بر سفت او
بفرمود تا دیو چون جفت او
همی بوسهٔ داد بر کتف او
بفرمود تا دیو چون جفت اوی
همی بوسه داد بر کِفت اوی
بفرمود تا دیو چون جفت او
همی بوسهای داد بر کفت او
***
626 : ردیف از کل
چو بوسید وشد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتیندید
ببوسید و شد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان، آن شگفتی ندید
چو بوسید وشد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
ببوسید و شد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
چو بوسید شد در زمان ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
چو بوسید شد در زمین ناپدید
کساندرجهاناینشکفتیندید
چو بوسید وشد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
چو بوسید شد در زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
***
627 : ردیف از کل
دو مارسیه از دو کتفش برست
غمین گشتوازهرسوئی چارهجست
دو مار سیه از دو کتفش برُست
غمین گشت و از هر سویی چاره جست
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمین گشت و از هرسوئی چاره جست
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشت و از هر سوی چاره جست
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشت واز هر سوی چاره جست
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشتواز هرسویچاره جست
دو مارسیه از دو کتفش برُست
غمین گشت وازهرسوئی چارهجست
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمین گشت وازهرسوی چارهجست
***
628 : ردیف از کل
سرانجام ببرید از هر دو کفت
سزد گر بمانی ازین در شگفت
سرانجام ببرید هر دو ز کفت
سزد گر بمانی بدین، در شگفت
سرانجام ببرید از هر دو کفت
سزد گر بمانی ازین در شگفت
سرانجام ببرید هر دو ز کفت
سزد گر بمانی بدین در شگفت
سرانجام ببرید هر دو ز کتف
سزد گر بمانی بدین در شگفت
سرانجام ببرّید هر دو زکتف
سزد گر بمانی ازو در شکفت
سرانجام ببرید از هر دو کِفت
سزد گر بمانی ازین درشگفت
سرانجام ببرید هر دو ز کفت
سزد گربمانی از ین در شگفت
***
629 : ردیف از کل
چو شاخ درخت آن دومار سیاه
بر آمد دگر باره از کتف شاه
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
برآمد دگرباره، از کتف شاه
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
بر آمد دگر باره از کتف شاه
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
برآمد دگر باره از کتف شاه
بر آمد دگر باره از کتف شاه
چو شاخ درخت ان دو مار سیاه
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
برآمد دگر باره از کتف شاه
چو شاخ درخت آن دومار سیاه
برامد دگر باره از کتف شاه
چوشاخ درخت آن دو مار سیاه
برآمد دگر باره از کفت شاه
***
630 : ردیف از کل
پزشگان فرزانه گرد آمدند
همه یک بیک داستانها زدند
پزشکانِ فرزانه گِرد آمدند
همه، یکبیک، داستانها زدند
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک بیک داستانها زدند
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک بیک داستانها زدند
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک بیک داستانها زدند
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک بیک داستانها زدند
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک بیک داستانها زدند
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک بیک داستانها زدند
***
631 : ردیف از کل
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
ز هرگونه نیرنگها ساختند
مرآن درد را چاره نشناختند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مرآن درد را چاره نشناختند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
زهر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مران درد را چاره نشناختند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مرآن درد را چاره نشناختند
***
632 : ردیف از کل
بسان پزشگی پس ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحاک رفت
بسان پزشکی، پس، ابلیس؛ تفت
بفرزانگی نزد ضحاک رفت
بسان پزشکی پس ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحّاک رفت
بسان پزشکی پس ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحاک رفت
بسان پزشکی پس ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحاک رفت
بسان پزشکی پس ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحّاک رفت
بسان پزشکی پس ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحّاک رفت
بسان پزشکی پس ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحاک رفت
***
633 : ردیف از کل
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نباید درود
بدو گفت ک :«این بودنی کار بود
بمان، تا چه گردد؟ نباید درود
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نباید درودو
بدو گفت کین بودنی کار بود
بمان تاچه گردد نباید درود
بدو گفت کین بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نباید درود
بدو گفت کین بودنی کار بود
بمان تا چه ماند نباید درود
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نباید درود
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان تاچه ماند نباید درود
***
634 : ردیف از کل
خورش ساز و آرامشان ده بخورد
نشاید جز این چارهای نیز کرد
خورش ساز و آرامشان ده بخوَرد
نباید جزاین، چارهای نیز کرد
خورش ساز و آرامشان ده بخورد
نشاید جزاین چارۀ نیز کرد
خورش ساز وآرامشان ده بخورد
نباید جزین چارۀ نیز کرد
خورش ساز و آرامشان ده بخورد
نشاید جز این چارۀ نیز کرد
خورش ساز وآرامشان ده بخورد
نشاید جز این چارهٔ نیز کرد
خورش ساز و آرامشان ده بخورد
نشاید جز این چارۀ نیز کرد
خورش سازو آرامشان ده بخورد
نشاید جز این چارهای نیز کرد
***
635 : ردیف از کل
بجز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند ازین پرورش
بجز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند ازین پرورش
بجز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
بجز مغز مردم مده شان خورش
مگر خود بمیرند ازین پرورش
بجز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند ازین پرورش
بجز مغز مردم مده شان خورش
مگر خود بمیرند ازین پرورش
بجز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند ازین پرورش
بجز مغز مردم مده شان خورش
مگر خود بمیرند ازین پرورش
***
637 : ردیف از کل
بروزی دو کس بایدت کشتزود
پس از مغز سرشان بباید درود
این بند را ندارد
بروزی دو کس بایدت کشتزود
پس از مغز سرشان بباید درود
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بروزی دوکس بایدت کشتزود
پس از مغز سرشان بباید درود
این بند را ندارد
***
636 : ردیف از کل
دوای تو جز مغز آدم چو نیست
بر این درد ودرمان بباید گریست
این بند را ندارد
دوای تو جز مغز آدم چو نیست
بر این درد و درمان بباید گریست
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
دوای تو جز مغز آدم چو نیست
بر این درد ودرمان بباید گریست
این بند را ندارد
***
638 : ردیف از کل
سر نره دیوان ازین جستجوی
چهجستوچهدید اندرین گفتگو
سرِ نرّه دیوان، ازین جستوجوی
چه جُست و،چهدید اندرین گفتو گوی
سر نرّه دیوان ازین جُستجوی
چه جُست وچه دید اندرین گفتگوی
نگر تا که ابلیس ازین گفتگوی
چه کرد و چه خواست اندرین جستجوی
مگر نره دیو اندرین جستوجوی
چه جستوچهدید اندرین گفتوگوی
نگر نرّه دیو اندر آن جست وجو
چه جستوچه دیداندرین گفتگو
سر نرّه دیوان ازین جستجوی
چه جستو چهدید اندرین گفتگوی
نگر نرّه دیو اندرین جستو جو
چه جستو چهدید اندرین گفتو گو
***
639 : ردیف از کل
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته ماند ز مرهم جهان
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد، ز مردم، جهان
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته ماند ز مردم جهان
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان
بدان تا یکی چاره سازد نهان
که پردخت ماند ز مردم جهان
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته ماند زمردم جهان
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته ماند ز مردم جهان
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته ماند ز مردم جهان
***
640 : ردیف از کل
از آنپس بر آمد ز ایران خروش
پدید آمداز هر سوئی جنگوجوش
ازآنپس برآمد از ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
از انپس بر آمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سوئی جنگوجوش
از آن پس بر آمد زایران خروش
پدید آمد ازهر سوی جنگ و جوش
از ایران بر آمد ازین بس خروش
پدید آمد از هر سوی جنگ وجوش
از آن پس برآمد از ایران خروش
پدید آمد از هرسوی جنگ وجوش
ازانپس برامد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سوئی جنگوجوش
ازان پس برآمداز ایران خروش
پدیدآمد از هر سوی جنگو جوش
***
641 : ردیف از کل
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید
سیه گشت، رخشنده روز سپید
گسستند، پیوند از جمِشید
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند با جم شید
سیه گشت رخشنده روز سفید
گسستند پیوند با جّمشید
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
***
642 : ردیف از کل
بر او تیره شد فره ایزدی
بکژی گرائید و نا بخردی
بر او تیره شد، فرّهٔ ایزدی
بکژّی گرایید و نابخردی
بر او تیره شد فرّۀ ایزدی
بکژی گرائید و نا بخردی
برو تیره شد فرّۀ ایزدی
بکژی گرائید و نابخردی
برو تیره شد فره ایزدی
بکژی گرایید و نا بخردی
برو تیره شد فرّهٔ ایزدی
بکژّی گرائید ونا بخردی
بر او تیره شد فرّه ایزدی
بکژّی گرائید و نابخردی
برو تیره شد فرّۀ ایزدی
بکژی گرایید و نابخردی
