در حال بارگذاری ابیات…
***
534 : ردیف از کل
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گزار
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
یکی مرد بود اندر آن روزگار
زدشت سواران نیزه گذار
یکی مرد بود اندران روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
یکی مرد بود اندران روزگار
ز دشت سواران نیزه گزار
در حال بروزرسانی
***
535 : ردیف از کل
گرانمایه هم شاه وهم نیکمرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
گرانمایه هم شاه و، هم نیکمرد
ز ترسِ جهاندار، با بادِ سرد
گرانمایه هم شاه وهم نیکمرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
گرانمایه هم شاه و هم نیکمرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
گرانمایه هم شاه وهم نیکمرد
زترس جهاندار با باد سرد
گرانمایه هم شاه وهم نیکمرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
گرانمایه هم شاه وهم نیکمرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
در حال بروزرسانی
***
536 : ردیف از کل
که مرداس نام گرانمایه بود
بداد و دهش بر تر ین پایه بود
که مرداس نام گرانمایه بود
بداد و دهش برترین پایه بود
که مرداس نام گرانمایه بود
بداد و دهش برترین پایه بود
که مرداس نام گرانمایه بود
بداد و دهش برترین پایه بود
که مرداس نام و گرانمایه بود
بداد و دهش برترین پایه بود
که مرداس نام گرانمایه بود
بداد ودهش برترین مایه بود
که مرداس نام گرانمایه بود
بداد و دهش برترین پایه بود
که مرداس نام گرانمایه بود
بداد و دهش برترین پایه بود
در حال بروزرسانی
***
537 : ردیف از کل
مر او را ز دوشیدنی چار پای
زهر یک هزار آمدندی بجای
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی بجای
مر او را ز دوشیدنی چارپای
زهر یک هزار آمدندی بجای
مر اورا ز دوشیدنی چارپای
ز هریک هزار آمدندی بجای
مرو را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی بجای
مر اورا زدوشیدنی چار پای
زهر یک هزار آمدندی بجای
مر اورا ز دوشیدنی چارپای
زهر یک هزار آمدندی بجای
مر اورا ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی بجای
در حال بروزرسانی
***
538 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
ز گاوان ده شاد واز مادیان
فزون داشت آن مهتر تازیان
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
539 : ردیف از کل
بز و اشتر و میش را همچنین
بدوشندگان داده بد پا کدین
بز و شیرور میش، را همچنین
به دوشندگان داده بد، پاکدین
بُز و اشتر و میش را همچنین
بدوشندگان داده بد پاکدین
[بز و میش بد شیرور همچنین
بدوشیزگان داده بد پاکدین]
بز شر و ر میش بد همچنین
بدوشندگان داده بد پاک دین
بز واشتر ومیشرا همچنین
بدوشندگان داده بد پاکدین
بز و اشتر و میش را همچنین
بدوشندگان داده بد پاکدین
بز و اشترو میش را همچنین
بدوشندگان داده بد پاکدین
در حال بروزرسانی
***
540 : ردیف از کل
همان گاو دوشاب فرمان بری
همان تازی اسب رمنده فری
همان گاو دوشا به فرمانبری
همان تازی اسپ گزیده مری
همان گاو دوشا بفرمانبری
همان تازی اسب رمنده فری
[همان گاو دوشا بفرمانبری
همان تازی اسب گزیده مری]
همان گاو دوشا بفرمان بری
همان تازی اسپان زهی و مری
همان گاو دوشا بفرمان بری
همان تازی اسپان همچون پری
همان گاو دوشا بفرمانبری
همان تازی اسب رمنده فری
همان گاو دوشا بفرمانبری
همان تازی اسب رمنده فری
در حال بروزرسانی
***
541 : ردیف از کل
بشیر آنکسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی فراز
بشیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته، دست بردی فراز
بشیر آنکسیرا که بُودی نیاز
بدانخواسته دست بردی فراز
[بشیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی فراز]
بشیر آنکسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی فراز
بشیر آن کسیرا که بودی نیاز
بدآن خواسته دست بردی دراز
بشیر انکسی را که بودی نیاز
بدانخواسته دست بردی فراز
بشیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی فراز
در حال بروزرسانی
***
542 : ردیف از کل
پسر بد مر آن پاکدین را یکی
کش ازمهر بهره نبود اندکی
پسر بُد مر آن پاکدل را، یکی
کهش از مِهر، بهره نبود اندکی
پسر بد مرآن پاکدین را یکی
کش از مهر بهره نبُود اندکی
پسر بد مر این پاک دلرا یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
پسر بد مران پاک دین را یکی
کش از مهر بهره مند اندکی
پسر بد مر آن پاکدلرا یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
پسر بد مران پاکدین را یکی
کش ازمهر بهره نبود اندکی
پسر بد مر آن پاکدین را یکی
کش از مهر بهره نبد اندکی
در حال بروزرسانی
***
543 : ردیف از کل
جهانجوی را نام ضحاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
جهان جوی را، نام، ضحاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
جهانجوی را نام ضحّاک بُود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
جهانجوی را نام ضحاک بود
دلیر وسبکسار و ناپاک بود
جهانجوی را نام ضحاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر وسبکسار وناباک بود
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
جهانجوی را نام ضحاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
در حال بروزرسانی
***
544 : ردیف از کل
همان بیور اسبش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا، بیوراسپش، همی خواندند
چنین نام، بر پهلوی راندند
همان بیور اسبش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیوراسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
همه بیور سبش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا پیورسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
همان بیور اسبش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
همان بیورسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
در حال بروزرسانی
***
545 : ردیف از کل
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
کجابیور، از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری دههزار
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
کجا پیور از پهلوانی شمار
بود در زبان دری ده هزار
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
در حال بروزرسانی
***
546 : ردیف از کل
از اسبان تازی بزرین ستام
ورا بود بیور چو بردند نام
ز اسپان تازی به زرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام
از اسبان تازی بزرین ستام
ورا بود بیور چو بردند نام
ز اسپان تازی بزرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام
از اسبان تازی بزرین ستام
ورا بود بیور که بردیم نام
ز اسپان تازی به زرّین ستام
ورا بود پیور که بردند نام
از اسبان تازی بزرّین ستام
ورا بود بیور چو بردند نام
از اسپان تازی بزرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام
در حال بروزرسانی
***
547 : ردیف از کل
شب وروز بودی دو بهره بر ین
ز راه بزرگی نه از راه کین
شب و روز بودی دو بهره به زین
ز روی بزرگی نه، از روی کین
شب و روز بُودی دو بهره بزین
ز راه بزرگی نه از راه کین
شب و روز بودی دو بهره بزین
ز روی بزرگی نه از روی کین
شب و روز بودی دو بهره بزین
ز راه بزرگی نه از بهر کین
شب وروز بودی دو بهره بزین
زراه بزرگی نه از راه کین
شب وروز بودی دو بهره بزین
زراه بزرگی نه از راه کین
شبو روز بودی دو بهره بزین
زراه بزرگی نه از راه کین
در حال بروزرسانی
***
548 : ردیف از کل
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه
چنان بد که ابلیس، روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه
چنان بد که ابلیس روزی بگاه
بیآمد بسان یکی نیکخواه
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه
در حال بروزرسانی
***
549 : ردیف از کل
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
دل مهتر از راهِ نیکی ببرد
جوان، گوش، گفتار او را سپرد
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار اورا سپرد
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
دل پورش از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار اورا سپرد
در حال بروزرسانی
***
550 : ردیف از کل
همانا خوش آمدش گفتار اوی
نبود آگه از زشت کردار اوی
این بیت را ندارد
همانا خوش آمدش گفتار اوی
نبود آگه از زشت کردار اوی
این بیت را ندارد
همانا خوش آمدش گفتار او
نبد اگه از زشت کردار او
همانا خوش آمدش گفتار اوی
نبود آگه از زشت کردار اوی
همانا خوش آمدش گفتار اوی
نبود آگه از زشت کردار اوی
همانا خوش آمدش گفتار اوی
نبود آگه از زشت کردار اوی
در حال بروزرسانی
***
551 : ردیف از کل
بدو داد هوش و دل وجان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک
این بیت را ندارد
بدو داد هوش و دل وجان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک
این بیت را ندارد
بدو داده جان و دل و هوش پاک
پراکند بر تارک خویش خاک
بدو داد هوش ودل وجان پاک
برآگند بر تارک خویش خاک
بدو داد هوش و دل وجان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک
بدو داد هوشو دل و جان پاک
بر آگند بر تارک خویش خاک
در حال بروزرسانی
***
552 : ردیف از کل
چو ابلیس دانست کودل بداد
بر افسانه اش گشت نهمار شاد
این بیت را ندارد
چو ابلیس دانست کو دل بداد
بر افسانه اش گشت نهمار شاد
این بیت را ندارد
چو ابلیس دهد انک او را بباد
برافشاند و زان گشت نهمار و شاد
چو ابلیس دید آن که او دل بباد
برافگند از آن گشت بسیار شاد
چو ابلیس دانست کو دل بداد
بر افسانه اش گشت نهمار وشاد
چو ابلیس دانست کو دل بداد
بر افسانه اش گشت نهمار شاد
در حال بروزرسانی
***
553 : ردیف از کل
فراوان سخن گفت زیبا و نغز
جوانرا ز دانش تهی بود مغز
این بیت را ندارد
فراوان سخن گفت زیبا و نغز
جوانرا ز دانش تهی بود مغز
این بیت را ندارد
فراوان سخن گفت زیبا و نغز
چو او را تهی دید از اندیشه مغز
فراوان سخن گفت زیبا ونغز
جوانرا زدانش تهی بود مغز
فراوان سخن گفت زیبا و نغز
جوانرا ز دانش تهی بود مغز
فراوان سخن گفت زیبا و نغز
جوان را ز دانش تهی بود مغز
در حال بروزرسانی
***
554 : ردیف از کل
همی گفت دارم سخن ها بسی
که آنرا جز از من نداند کسی
این بیت را ندارد
همی گفت دارم سخنها بسی
که انرا جز از من نداند کسی
این بیت را ندارد
بدو گفت دارم سخنها بسی
که آنرا جز از من نداند کسی
همی گفت دارم سخنها بسی
که آنرا جز از من نداند کسی
همی گفت دارم سخنها بسی
که انرا جز از من نداند کسی
همی گفت دارم سخنها بسی
که آن را جز از من نداند کسی
در حال بروزرسانی
***
555 : ردیف از کل
جوان گفتبر گویو چندینمپای
بیاموز ما را تو ای نیکرای
این بیت را ندارد
جوان گفت بر گوی وچندین مپای
بیاموز ما را تو ای نیک رای
این بیت را ندارد
جوان گفت بر گوی وچندین مپای
که من زی تو دارم دل و هوش و رای
جوان گفت برگوی وچندین مپای
بیآموز مارا تو ای نیک رای
جوان گفت بر گوی وچندین مپای
بیاموز ما را تو ای نیکرای
جوانگفت بر گوی وچندین مپای
بیاموز مارا تو ای نیک رای
در حال بروزرسانی
***
556 : ردیف از کل
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن بر گشایم درست
بدو گفت: «پیمانْتْ خواهم نخست
پسانگه سَخُن، برگشایم درست»
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشایم درست
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن بر گشایم درست
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن بر گشایم درست
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن در گشایم درست
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس انگه سخن بر گشایم درست
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس انگه سخن بر گشایم درست
در حال بروزرسانی
***
557 : ردیف از کل
جوانساده دل بود فرمانش کرد
چنان کو بفرمود سوگند خورد
جوان نیکدل گشت و فرمانْشْ کرد
چنانچون بفرمود، سوگند خوَرد
جوان ساده دل بُود فرمانش کرد
چنان کو بفرمود سوگند خورد
جوان نیکدل گشت فرمانش کرد
چنان چون بفرمود سوگند خورد
جوان نیکدل بود فرمانش کرد
چنان کو بفرمود سوگند خورد
جوان نیکدل بود پیمانش کرد
چنان که بفرمود سوگند خورد
جوان ساده دل بود فرمانش کرد
چنان کو بفرمود سوگند خورد
جوان نیک دل بود پیمانش کرد
چنانک او بفرمود سوگند خورد
در حال بروزرسانی
***
558 : ردیف از کل
که راز تو با کس نگویم زبن
ز تو بشنوم هر چه گوئی سخن
که: «راز تو با کس نگویم ز بُن
ز تو بشنوم، هر چه گویی سَخُن»
که راز تو با کس نگویم زبُن
ز تو بشنوم هر چه گوئی سخُن
که راز تو با کس نگویم ز بن
ز تو بشنوم هرچه گوئی سخن
که راز تو با کس نگویم ز بن
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
که راز تو با کس نگویم زبن
زتو بشنوم هر چه گوئی سخن
که راز تو با کس نگویم زبُن
ز تو بشنوم هر چه گوئی سخن
که راز تو با کس نگویم ز بن
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
در حال بروزرسانی
***
559 : ردیف از کل
بدو گفت جز تو کسی درسرای
چرا باید ای نامور کدخدای
بدو گفت: «جز تو، کسی، کدخدای
چه باید همی؟ با تو، اندر سرای
بدو گفت جز تو کسی درسرای
چرا باید ای نامور کدخدای
بدو گفت جز تو کسی کدخدای
چه باید همی با تو اندر سرای
بدو گفت جز تو کسی در سرای
چرا باید ای نامور کدخدای
بدو گفت جز تو کسی در سرای
چرا باید ای نامور کدخدای
بدو گفت جز تو کسی درسرای
چرا باید ای نامور کدخدای
بدو گفت جز تو کسی در سرای
چرا باید ای نامور کدخدای
در حال بروزرسانی
***
560 : ردیف از کل
چهباید پدر چون پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
چه باید پدر کهش؟ پسر چون تو بود
یکی پندت از من بیاید شنود!
چه باید پدر چُون پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
[چه باید پدر کش پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود]
چه باید پدر چون پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
چباید پدر چون پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
چه باید پدر چون پسر چون توبود
یکی پندت از من بباید شنود
چه باید پدر چون پسر چونتو بود
یکی پندت از من بباید شنود
در حال بروزرسانی
***
561 : ردیف از کل
زمانه بدین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
زمانه بر این خواجهٔ سالخورد
همی دیر مانَد، تو اندر نورد
زمانه بدین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
زمانه برین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
زمانه برین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
زمانه درین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
زمانه بدین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
زمانه بدین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
در حال بروزرسانی
***
562 : ردیف از کل
بگیر این سرمایه در گاه اوی
ترا زیبد اندر جهان جاه اوی
بگیر این سرِ مایه ور جاهِ اوی
ترا زیبد اندر جهان گاهِ اوی
بگیر این سرمایه درگاه اوی
تو را زیبد اندر جهان جاه اوی
بگیر این سر مایه ور جاه او
ترا زیبد اندر جهان گاه او
بگیر این سرمایه درگاه او
ترا زیبد اندر جهان جاه او
بگیر این سرمایه درگاه اوی
ترا زیبد اندر جهان جاه اوی
بگیر این سرمایه در گاه او
ترا زیبد اندر جهان جاه او
بگیر این سر مایه در گاه اوی
ترا زیبد اندر جهان جاه اوی
در حال بروزرسانی
***
563 : ردیف از کل
بر این گفتهٔ من چه داری وفا
جهان را تو باشی همی کدخدای
برین گفتهٔ من چو داری وفا
جهاندار باشی یکی پادشا»
براین گفتهٔ من چو داری وفا
جهانرا تو باشی همی کدخدا
[برین گفتۀ من چو داری وفا
جهاندار باشی یکی پادشا]
برین گفتهٔ من چو آری وفا
جهانرا تو باشی یکی پادشا
برین گفتهٔ من چو داری وفا
جهانرا تو باشی یک پادشا
براین گفته من چه داری وفا
جهانرا تو باشی همی کدخدا
برین گفتۀ من چو داری وفا
جهان را تو باشی یکی پادشا
در حال بروزرسانی
***
564 : ردیف از کل
چو ضحاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
چو ضحاک بشنید و اندیشه کرد
ز خون پدر، شد دلش، پر ز درد
چو ضحّاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
چو ضحاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
چو ضحاک بشنید و اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
چو ضحّاک بشنید اندیشه کرد
زخون پدر شد دلش پر زدرد
چو ضحّاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
چو ضحاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
در حال بروزرسانی
***
565 : ردیف از کل
بابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوی کین از در کار نیست
به ابلیس گفت: «این سزاوار نیست
دگرگوی، کاین، از درِ کار نیست»
بابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گُوی کین از در کار نیست
بابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوئی کین از در کار نیست
بابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوی کین از در کار نیست
بابلیس گفت این سزاوار نیست
دگرگوی که این از در کار نیست
بابلیس گفت این سزاوار نیست
دگرگوی کین از در کار نیست
بابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوی کین ازدر کار نیست
در حال بروزرسانی
***
566 : ردیف از کل
بدو گفتاگر بگذری زینسخن
بتابی ز پیمان و سو گند من
بدو گفت:«گر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان، ز بُن
بدو گفت اگر بگذری زین سخن
بتابی ز پیمان و سوگند من
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان من
بدو گفت اگر بگذری زین سخن
بتابی ز پیمان و سوگند من
بدو گفت اگر بگذری زین سخن
بتابی زپیمان وسوگند من
بدو گفتاگر بگذری زین سخن
بتابی ز پیمان و سوگند من
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز پیمانو سوگند من
در حال بروزرسانی
***
567 : ردیف از کل
بماند بگردنت سو گند وبند
شوی خوار وماند پدرت ارجمند
بمانَد بگردنْتْ سوگند و بند
شوی خوار و مانَد پدرْتْ ارجمند»
بماند بگردنت سوگند و بند
شوی خوار وماند پدرت ارجمند
بماند بگردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
بماند بگردنت سوگند و پند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
بماند بگردنت سوگند وبند
شوی خوار وماند پدرت ارجمند
بماند بگردنت سوگند وبند
شوی خوار ماند پدرت ارجمند
بماند بگردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
در حال بروزرسانی
***
568 : ردیف از کل
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او بر گزید
سر مرد تازی بدام آورید
چُنان شد که فرمان او برگزید
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او بر گزید
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که پیمان او بر گزید
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او بر گزید
در حال بروزرسانی
***
569 : ردیف از کل
بپرسد کاین چاره بامن بگوی
چه رویست این را بهانه مجوی
بپرسید ک:«این چاره با من بگوی
چه رویست و این را بهانه مجوی»
بپُرسید کاین چاره بامن بگوی
چه رُویست این را بهانه مجوی
بپرسید کین چاره با من بگوی
نتابم ز رای تو من هیچ روی
بپرسید کین چاره با من بگوی
چه رویست و این را بهانه مجوی
بپرسید کین چاره بر من بگوی
نه بر تابم از رای تو هیچ روی
بپرسید کاین چاره بامن بگوی
چه رویست این را بهانه مجوی
بپرسید کاین چاره با من بگوی
نه بر تابم از رای تو هیچ روی
در حال بروزرسانی
***
570 : ردیف از کل
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر بر فرازم ترا
بدو گفت: «من، چاره، سازم ترا
بخورشید؛ سر برفرازم ترا»
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر بر فرازم ترا
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر بر فرازم ترا
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر بر فرازم ترا
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر برفرازم ترا
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر بر فرازم ترا
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر برفرازم ترا
در حال بروزرسانی
***
571 : ردیف از کل
تو در کار خاموش میباش و بس
نباید مرا یاری از هیچ کس
این بیت را ندارد
تو در کار خاموش میباش و بس
نباید مرا یاری از هیچ کس
این بیت را ندارد
تو در کار خاموش می باش و بس
نباید مرا یاری از هیچ کس
تو در کار خاموش میباش وبس
نباید مرا یاری از هیچکس
تو در کار خاموش میباش و بس
نباید مرا یاری از هیچکس
تو در کار خاموش میباش و بس
نباید مرا یاری از هیچ کس
در حال بروزرسانی
***
572 : ردیف از کل
چنان چون بباید بسازم تمام
تو تیغ سخن بر مکش از نیام
این بیت را ندارد
چنان چُون بباید بسازم تمام
تو تیغ سخن بر مکش از نیام
این بیت را ندارد
چنان چون بباید بسازم تمام
تو تیغ سخن بر مکش از نیام
چنان چون بباید بسازم تمام
تو تیغ سخن بر مکش ار نیم
چنان چون بباید بسازم تمام
تو تیغ سخن بر مکش از نیام
چنان چون بباید بسازم تمام
تو تیغ سخن بر مکش از نیام
در حال بروزرسانی
***
573 : ردیف از کل
مر آن پادشاه را دراندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
مر آن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بُد، گرانمایه جای
مرآن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
مر آن پادشارا در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
مران پادشا را دراندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
مرآن پادشارا در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلکشای
مران پادشاه را دراندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
مر آن پادشاه را در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
در حال بروزرسانی
***
574 : ردیف از کل
گرانمایه شبگیر برخاستی
ز بهر پرستش بیاراستی
گرانمایه، شبگیر برخاستی
ز بهر نیایش بر آراستی
گرانمایه شبگیر بر خاستی
ز بهر پرستش بیا راستی
گرانمایه شبگیر بر خاستی
ز بهر پرستش بیاراستی
گرانمایه شبگیر برخاستی
ز بهر پرستش بیاراستی
گرانمایه شبگیر برخاستی
زبهر پرستش بیآراستی
گرانمایه شبگیر برخواستی
ز بهر پرستش بیاراستی
گرانمایه شبگیر بر خاستی
ز بهر پرستش بیاراستی
در حال بروزرسانی
***
575 : ردیف از کل
سرو تن بشستی نهفته به باغ
پرستنده باوی نبردی چراغ
سر و تن بشستی نهفته بباغ
پرستنده با او نبردی چراغ
سرو تن بشستی نهفته بباغ
پرستنده باوی نبردی چراغ
سروتن بشستی نهفته بباغ
پرستنده با او ببردی چراغ
سرو تن بشستی نهفته بباغ
پرستنده با او نبردی چراغ
سر وتن بشستی نهفته بباغ
پرستنده با او نبردی چراغ
سرو تن بشستی نهفته بباغ
پرستنده باوی نبردی چراغ
سر و تن بشستی نهفته بباغ
پرستنده با او نبردی چراغ
در حال بروزرسانی
***
576 : ردیف از کل
بر آن رای واژونه دیو نژند
یکی ژرف چاهی بره بر بکند
برآورد، وارونه، ابلیس؛ بند
یکی ژرف چاهش برَه بر، بکند
بر آن رای واژونه دیو نژند
یکی ژرف چاهی بره بر بکند
بیاورد وارونه ابلیس بند
یکی ژرف چاهی بره بر بکند
بران راه وارونه دیو نژند
یکی ژرف چاهی بره بر بکند
برآن راه واژونه دیو نژند
یکی ژرف چاهی بره بر بکند
بران رای واژونه دیو نژند
یکی ژرف چاهی بره بربکند
بران رای واژونه دیو نژند
یکی ژرف چاهی بره بر بکند
در حال بروزرسانی
***
577 : ردیف از کل
پس ابلیس ببره سر ژرف چاه
بخاشاک پوشید و بسپرد راه
پس ابلیس وارونه آن ژرفچاه
بخاشاک پوشید و، بسترد راه
پس ابلیس ببره سر ژرف چاه
بخاشاک پوشید و بسپرد راه
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه
بخاشاک پوشید و بسترد راه
پس ابلیس وارونهان ژرف چاه
بخاشاک پوشیده بسپرد راه
پس ابلیس واژونه این ژرف چاه
بخاشاک پوشید وبسپرد راه
پس ابلیس ببره سر ژرف چاه
بخاشاک پوشید و بسپرد راه
پس ابلیس ببره سر ژرف چاه
بخاشاک پوشید و بسپرد راه
در حال بروزرسانی
***
578 : ردیف از کل
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
سرِ تازیان، مهتر نامجوی
شب آمد، سوی باغ بنهاد روی
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
سر تازیان نامور نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
سر تازیان مهتری نامجوی
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
سر تازیان مهتر نامجوی
در حال بروزرسانی
***
579 : ردیف از کل
چو آمد به نزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
چو آمد بنزدیک آن ژرفچاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
چو آمد بنزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
این بیت را ندارد
چو آمد بنزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر تخت شاه
چو آمد بنزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
چو آمد بنزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
چو آمد بنزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
در حال بروزرسانی
***
580 : ردیف از کل
بچاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدلمرد یزدان پرست
بچاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن، نیکدل مرد یزدان پرست!
بچاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدان پرست
بچاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدانپرست
بچاهاندر افتاد و در هم شکست
شد آن نیک دل مرد یزدان پرست
بچاه اندر افتاد وبشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدان پرست
بچاه اندر افتاد وبشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدان پرست
بچاه اندر افتاد وبشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدان پرست
در حال بروزرسانی
***
581 : ردیف از کل
بهر نیک و بد شاه آزاده مرد
بفرزند برنا زده باد سرد
به هر نیک و بد شاه آزادمرد
بفرزند بر، نازده بادِ سرد؛
بهر نیک و بد شاه آزاده مرد
بفرزند برنا زده باد سرد
بهر نیک و بد شاه آزاد مرد
بفرزند بر نازده باد سرد
بهر نیک و بد مرد آزاد مرد
بفرزند برنا زده باد سرد
بهر نیک وبد شاه آزاد مرد
بفرزند برنا زده باد سرد
بهر نیک و بد شاه آزاده مرد
بفرزند برنا زده باد سرد
بهر نیکو بد شاه آزاده مرد
بفرزند برنا زده باد سرد
در حال بروزرسانی
***
582 : ردیف از کل
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
همی پروریدش به ناز و برَنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج؛
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو بود گنج
همی پروریدش بناز وبرنج
بدو بود شاد وبدو داد گنج
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
در حال بروزرسانی
***
583 : ردیف از کل
چنان بدکنش شوخ فرزند اوی
نجست از ره مهر پیوند اوی
چنان بدگهر، شوخ فرزند اوی
بگشت از ره داد و پیوند اوی
چنان بدکنش شوخ فرزند اُوی
نجست از ره مهر و پیوند اوی
چنان بدگهر شوخ فرزند او
بگشت از ره داد و پیوند او
چنان بد گهر شوخ فرزند او
نجست از ره شرم پیوند او
چنان بدکنش شوخ فرزند اوی
نجست از ره شرم پیوند اوی
چنان بدکنش شوخ فرزند اوی
نخست از ره مهر وپیوند اوی
چنان بدکنش شوخ فرزند اوی
نجست از ره شرم پیوند اوی
در حال بروزرسانی