داستان کرمِ هفتواد
تا اونجا پیش رفتیم که اردشیر به شهر استخر رفت و در اونجا سپاهی برای خودش آماده کرد. اردشیر قصد داشت شهر رو در تسلط خودش قرار بده و دیگه از اردوان پادشاه ایران دستور نگیره.
اما اردوان اصلا نمیتونست این وضعیت رو تحمل کنه. اون به فرزندش بهمن دستور داد با سپاهیانی نیرومند به استخر بره - اردشیر رو بکشه و کنترل شهر رو به دست بگیره. بهمن با سپاهیانی نیرومند به سمت استخر رفت. اردشیر هم نیروهای خوبی در اختیار داشت اما قوای اردشیر اصلا در حدِ مبارزه با قوای بهمن نبودن. اردشیر تو این فکر بود که چطور با بهمن واردِ جنگ بشه؟
روزی از روزها مردی به اسمِ (تباک) به نزدِ اردشیر اومد. تباک حاکم شهرِ جهرم بود. تباک به اردشیر گفت که حاضره در این جنگ بهش کمک کنه. اما اردشیر خیلی به تباک شک داشت و هنوز نمیدونست قصد و نیت تباک از این کمک چیه. تباک به اردشیر اطمینان داد که هیچ نیتِ بدی نداره و اونم مثلِ سایر مردم ایران از دست ظلم و ستم اردوان خسته شده. در نهایت اردشیر کمک های تباک رو پذیرفت.
نیروهای بهمن به دروازه های شهر رسیدن، اردشیر هم با قوای خودش در مقابل سپاهِ بهمن صف کشید. جنگ خونینی بین دو سپاه درگرفت. نیروهای اردشیر یارای مقابله نداشتن اما در همین زمان سپاهیان تباک سر رسیدن و دمار از روزگار نیروهای بهمن درآوردن. سپاهیان بهمن پا به فرار گذاشتن و خودِ بهمن هم به هند فرار کرد.
خبر شکستِ بهمن به پدرش اردوان رسید. اردوان بسیار خشمگین و ناراحت شد. اردوان تصمیم گرفت اینبار خودش به جنگ با اردشیر بره. سپاهیان اردوان با تمامِ قدرت به شهر استخر رفتن. اردشیر بدونِ هیچ ترسی در مقابل شاه اردوان قرار گرفت. دوباره یک جنگ خونین، خیلی وحشتناک تر از جنگ قبلی اتفاق افتاد. این جنگ چهل روز طول کشید و هر روز به تعداد کشته ها از هر دو طرف افزوده میشد.
در نهایت طوفان وحشتناکی اومد و همه جا رو تیره و تار کرد. نیروهای اردوان خسته شده بودن و یارای ادامه جنگ رو نداشتن. اردوان دستور به عقب نشینی داد اما این عقب نشینی پایان داستان شاه اردوان بود. اردوان هیچگاه به پایتخت بازنگشت و درجریان عقب نشینی کشته شد. دو فرزندش به اسارتِ اردشیر در اومدن و دو پسرِ دیگهش هم پا به فرار گذاشتن.
اردشیر دخترِ اردوان رو هم به عنوان همسر خودش انتخاب کرد بعد هم به سراغ گنجیه های اردوان رفت و تمامیِ ثروت اردوان در منطقه فارس رو از آنِ خودش کرد.
بعد از این اتفاقات اردشیر شروع به آبادانیِ منطقه کرد. چندین شهر ساخت و دست به کارهای عمرانی زد. برج و باروهای بلند و دروازه های قدرتمند. همه چیز در منطقه پارس به خوبی میگذشت و همه از اردشیر راضی بودند. اما در این منطقه گروهی از دزدان و جنایتکاران حضور داشتن که اموالِ مردم رو میزدند. اردشیر به جنگ این قومِ جنایتکار رفت. این جنگ هم بسیار سخت و طاقت فرسا بود با هزار سختی و کشته های فراوان ، اردشیر تونست این قوم رو هم به زانو در بیاره و اونا رو مطیع خودش کنه. با سرکوبِ جنایتکاران، منطقه پارس به طور کامل امن شد و تحت فرمان اردشیر در اومد. پارس تبدیل به بهشتی بر روی زمین شده بود. مردم ثروتمند شده بودن و هیچکس ترسی از دزدان و غارتگران نداشت. زیرِ سایه اردشیر ، همه جا امن و آباد شده بود.
در همون حوالی شهری وجود داشت به اسمِ (کجاران) این شهر حوالیِ شهرِ بمِ امروزی میشه. دخترانِ زیادی در این شهر زندگی میکردن و پا به پای مردان مشغولِ کار و تلاش بودن. دخترا هر روز صبح، یک مقدار غذا برمیداشتن و میزدن به دلِ کوه و دشت و دمن. در اونجا هم مشغولِ کندنِ پنبه میشدن و با پنبه ها ، نخ درست میکردن.
در اون شهر مردی بود که هفت پسر و یک دختر داشت، به همین دلیل بهش (هفتواد) میگفتن. دخترِ هفتواد مثلِ سایر دخترها به کوه میرفت و پنبه جمع میکرد. روزی از روز ها دختر در مسیرِ راه یک سیب میبینه. این سیب رو از زمین بر
میداره و گاز میزنه. اما متوجه میشه که یک کرم از دلِ سیب زده بیرون. دختر کرم رو بر میداره و داخلِ کیفش میذاره بعد هم میره کوه تا پنبه جمع کنه.
گویا این کرم خوش شانسی میآورد. اون روز دو برابر روزهای قبلی پنبه جمع شده بود. دختر هر روز کرم رو به همراه خودش به کوه میبرد و هر روز محصولِ بیشتری از روزِ قبل جمع میکرد. به قدری این روند ادامه پیدا کرد که کار و کاسبی هفتواد هم سکه شد. تمامی پنبه ها رو نخ میکرد و به شهرهای مختلف میفروخت.
امیر شهر که این طور دید به هفتواد حسادت کرد. امیر مامورانش رو فرستاد تا هفتواد رو دستگیر کنند. اما هفتواد با هفت پسرش با ماموران درگیر شدند و اونا رو شکست دادن. بعد هم امیر رو از جایگاهش برکنار کردن و کلِ شهر و سرمایه های زیادش به دستِ هفتواد و پسرانش افتاد.
هفتواد کم کم شهر های اطراف رو هم فتح کرد و یک دژ مستحکم ساخت که کسی نتونه باهاش درگیر بشه. آوازه قدرتش به دریای مکران و سرزمین چین هم رسیده بود. هفتواد همه این اتفاقات خوب رو به خاطرِ وجود اون کرم میدونست، کرمی که خیلی خوش شانسی آورده بود. غذای کرم هر روز یک عدد سیب بزرگ بود. رفته رفته کرم هم رشد کرد جوریکه دیگه داخلِ کیف جا نمیشد. برای کرم یک صندوق ساختن، اما کرم باز هم رشد کرد و اینبار براش یک حوضچه ساختن و چند تا نگهبان هم گذاشتن تا آسیبی به کرم وارد نشه. غذای این کرمِ غول پیکر از یک عدد سیب رسیده بود به یک وعده برنج و شیر، که دختر خانواده هر روز این غذا رو برای کرم میبرد.
در ادامه هفتواد و پسرانش یک سپاه قدرتمند فراهم کردند . هر کسی که از اطراف به جنگِ اونا میومد به شدت شکست میخورد. هفتواد دیگه تنها یک حاکم محلی نبود، بلکه تاجگذاری کرد و خودش رو پادشاه منطقه خوند.
در این هنگام بود که اردشیر هم از جنگ های مختلف پیروز بیرون اومده بود و سودای سرکوب هفتواد رو داشت. اردشیر با سپاهیان قدرتمندش به جنگ با هفتواد رفت، اون فکر میکرد به راحتی میتونه هفتواد رو شکست بده، اما در کمالِ ناباوری شکستِ سختی خورد و به کوهستان عقب نشینی کرد.
اردشیر بسیار ناراحت شد. این شکست غرور اردشیر رو لگد مال کرده بود. اردشیر در فکر بود که چطور باید انتقام بگیره اما یک خبرِ بد از جهرم براش آوردن. حاکم اون زمانِ جهرم فردی بود به نامِ (مهرک). مهرک سرِ طغیان بلند کرده بود و با نیروهای اردشیر درگیر شده بود. اردشیر تازه فهمید که کشور داری عجب کارِ سختیه. یارانِ نزدیکش تا حدودی آرومش کردن و بهش گفتن غم به دلت راه نده تا آخرین نفس در رکابت میجنگیم. اون شب یک بره کشتن تا کباب کنن، همین که اومدن گوشت رو از روی آتش بردارن، یک تیرِ تیز و بران به بدنِ این بره کباب شده خورد. همه هاج و واج بودن. این تیر از کجا اومده. امکان داشت این تیر به اردشیر بخوره و اونو بکشه.
بر روی پیکانِ تیر یک نامه بود. نامه رو باز کردن و خوندن. در نامه نوشته شده بود:
این تیر به راحتی میتونست اردشیر رو بکشه، اما نخواستیم اونو بکشیم و فقط میخوایم به شما هشدار بدیم. پس به جنگ کرم نیایید.
هیچکس منظور این نامه رو متوجه نمیشد.
اردشیر از اون منطقه خارج شد و تصمیم گرفت در ابتدای کار شورشِ داخلی در شهر جهرم رو خنثی کنه. سپاهیان اردشیر با مهرک درگیر شدن و همه اونها رو از دمِ تیغ گذروندن. تنها دخترِ جوان مهرک موفق شد فرار کنه و جونِ سالم به در ببره. شهرِ جهرم دوباره مطیع فرمان اردشیر شد. اما اردشیر قصد تسلیم شدن نداشت اون تصمیم گرفت دوباره به جنگ با کرم بپردازه. یکی از سرداران سپاه به اردشیر گفت: جنگ با کرم با زور و بازو و سپاه نمیشه، بلکه باید با تدبیر به این جنگ بپردازیم.
اردشیر از اطرافیان پرس و جو کرد و داستان کرم رو فهمید. قرار شد هفت مرد از سپاهِ اردشیر به همراه خودِ اردشیر به سمتِ قلعه هفتواد به راه بیافتن. این افراد لباس بازرگانها رو بر تن کردن. چندین صندوق پر از سیم و زر و نقره – و دو صندوق پر از برنج و سرب بارِ کاروان کردن و به سمتِ دژِ هفتواد به راه افتادن.
نگهبانها جلوشون گرفتن که شما چه کسانی هستید و چی میخواید؟ اردشیر گفت بازرگانی از خراسانه ، از اونجایی که این کرم باعثِ آبادانی منطقه شده، کلی هدیه برای کرم آوردن. نگهبان ها از شنیدن این حرف خوشحال شدن. اردشیر درِ صندوق ها رو باز کرد و کلی هدایای ارزنده به نگهبان ها داد. بعد هم با غذا و شراب نگهبانها رو مست کرد. اردشیر صندوق برنج و سرب رو گرفت و به سمت حوضچه ای رفت که کرم در اونجا حضور داشت. به نگهبان ها گفت خودم شخصا میخوام از کرم پذیرایی کنم. نگهبانا هم قبول کردن. اردشیر دست به کار شد، اول برنج درست کرد و بعد هم سرب رو داخلِ دیگِ داغ، آب کرد. وقتی کرم دهنش رو باز کرد اردشیر سرب گداخته رو درونِ دهنِ کرم ریخت. یک صدای انفجار شنیده شد و کرم تکه تکه شد.
بعد هم اردشیر و یارانش شمشیر کشیدن و به جنگِ سربازانِ مست دژ رفتن. به دستور اردشیر دروازه ها رو باز کردن و سایر یارانش به داخلِ دژ اومدن. اونا به راحتی کلِ شهر رو در اختیار گرفتن.
هفتواد و پسرانش تلاش کردن در مقابل اردشیر مقاومت کنن، اما راه به جایی نبردن. هفتواد و تمامیِ پسرانش دستگیر شدن و به دستور اردشیر در میدان شهر به دار آویخته شدن. اردشیر تمامیِ خزانه های قیمتی شهر رو در اختیار گرفت و به منطقه پارس فرستاد بخشی از این گنجیه ها رو هم وقف آتشکده کرد. اردشیر یک آتشکده هم در همون شهر ساخت و جشن مهرگان و سده رو در همونجا برگزار کرد.
پارس به طور کامل امن شد. حاکمی عادل برای کرمان انتخاب کرد، خودش هم به تیسفون رفت و ایران زمین رو از شرِ دشمنان پاک کرد.