داستان بختیار : بختیارنامه
بخش اول: عشقِ شوم
در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی میکرد که ده وزیر و یک فرمانده سپاه داشت.
فرماندهِ سپاه دختری داشت بسیار زیبا . جوریکه هر روز صبح، تا چهره زیبای دخترش رو نمیدید، دست و دلش به هیچ کاری نمیرفت.
روزی از روزها فرمانده برای بازدید از مناطق محروم راهیِ سفر میشه. همونجا دلش بسیار واسه دخترش تنگ میشه. به همین دلیل یکی از خادمانش رو میفرسته تا دخترش رو بیاره پیشش و این دلتنگی بر طرف شه.
دختر هم که بسیار دلتنگِ پدر بود، تا این خبر رو شنید، لوازمش رو جمع کرد و سوار بر یک قاطر شد تا به همراهِ اون خادم به سمتِ پدر بره.
در مسیرِ راه به پادشاه بر میخورن. پادشاه همین که نگاهش به دختر میافته، دلباخته جوانی و زیباییش میشه.
خادم به شاه میگه که این دخترِ فرمانده ست و داره میره پیشِ پدرش.
شاه به خادم گفت: همین یک نگاه باعث شده عاشقِ این دختر بشم. میخوام این دختر به شبستان من بیاد.
خادم به شاه گفت: اگر امکان داره اجازه بدید اول بره نزدِ پدرش و بعدا به طورِ رسمی ازش خواستگاری کنید. مسلما فرمانده به خواستگاریِ شما جواب مثبت میده.
شاه از شنیدن این حرف عصبی شد و سر خادم فریاد زد: چطور جرات میکنی به من بگی چی خوبه و چی بده.
بعد هم دستور داد دختر رو به شهر برگردونن. چند روز بعد هم با دختر عقد کرد و نامه تبریک رو به دستِ خادم داد تا ببره واسه فرمانده.
خادم که از شاه کینه به دل گرفته بود، خودش رو به فرمانده رسوند و داستان رو با فتنه انگیزی های بسیار، برای فرمانده تعریف کرد. همین کار باعث شد فرمانده هم از شاه کینه به دل بگیره. فرمانده به ظاهر جوابِ نامه رو با خوشحالی فرستاد اما از اعماق وجودش از پادشاه نفرت پیدا کرده بود.
همون شب فرمانده بزرگان رو جمع کرد و بهشون گفت: شما شاهدید که هر چی فتنه علیه حکومت بود رو برطرف کردم اما پادشاه به جای تشکر، اومده و دخترِ من رو به زور ازم گرفته. من قصد دارم ازش انتقام بگیرم. دیر یا زود این بلا سرِ شما هم میاد.
سایرین هم با فرمانده هم قسم شدند که حکومت شاه رو از بین ببرن.
شاه غرق در عشقِ دختر بود که فهمید آشوب سراسرِ قلمروش رو گرفته. شاه دید چارهای وجود نداره جز اینکه قصر رو ترک کنه.
پادشاه به دختر گفت: عشق من به تو بسیار شوم بود، این فتنه به خاطر این عشق بوجود اومده.
بخش دوم: تولدِ یک نوزاد
شاه با یارانش عازمِ کرمان شد چون حاکم کرمان رابطه خوبی با شاه داشت. در مسیرِ راه به یک چاهی رسیدن. تصمیم گرفتن همونجا یه مقدار استراحت کنند. یکی از همسرانِ شاه که از قضا ملکه دربار بود، نُه ماهه باردار بود و در کنارِ همون چاه، فرزندِ پسری به دنیا آورد.
شاه حس کرد بردنِ این نوزاد ممکنه مسیر سفر رو براشون دشوار کنه. به همین دلیل یک بازوبند مروارید به بازو نوزاد بستن و اونو همونجا گذاشتن و رفتن.
هنگامیکه پادشاه به کرمان رسید، موردِ استقبالِ رسمی قرار گرفت و مردم به پاسِ حضور پادشاه چند شب به جشن و پایکوبی مشغول شدند.
شاه تونست در کرمان برای خودش لشکری فراهم کنه و با همین لشکر دوباره به پایتخت برگشت.
فرماندهِ سپاه که پایتخت رو در اختیار داشت نتونست در مقابلِ پادشاه مقاومت کنه، در نهایت شکست خورد و پا به فرار گذاشت.
شاه و ملکه پیروزمندانه واردِ شهر شدند و دوباره قدرت رو به دست گرفتن. همه چیز براشون خوب بود اما شاه و ملکه ناراحت بودند از اینکه چه بلایی بر سرِ اون نوزاد اومده. نوزادی که در میانه راه ، در کنارِ یک چاهی اونو گذاشتن و رفتن.
اما واقعا داستان نوزاد چی شد؟ چه بلایی سرِ اون اومده بود؟
نوزاد توسطِ یک راهزن پیدا شد. راهزن وقتی بازوبندِ نقره رو دید، حس کرد که این نوزاد باید یک نجیبزاده باشه، بهمین دلیل اونو با خودش برد.
نوزاد رو به یک دایه سپرد و دایه با تمامِ امکانات این نوزاد رو بزرگ کرد و همه علوم و فنون رو بهش یاد داد. دایه اسم نوزاد رو هم خدادداد گذاشت.
سالها گذشت و خداداد تبدیل به مردی قوی و جسور شد. اما بر عکسِ اطرافیانش اصلا علاقهای به راهزنی نداشت و مدام به دور و بریاش فشار میاورد که شما هم بی خیالِ این کار شید و برید سراغِ یک شغلِ آبرومند.
اما دور و بریا گوش نمیدادن و همچنان به دزدی مشغول بودن. خداداد تاجایی که میتونست با این رفقای دزدش همراه نمیشد.
اما روزی از روزها، راهزنان به یک کاروانی برخوردن که مردانِ این کاروان بسیار دلیر و جنگجو بودن، طوریکه راهزنا ناچار شدن پا به فرار بزارن. خداداد برای اینکه به دوستانش کمک کنه به سمتِ اون کاروان رفت. با اینکه با شجاعت شمشیر میزد اما راه به جایی نبرد و توسط افرادِ کاروان دستگیر شد.
بخش سوم: بختیار
خدادداد رو گرفتن و کت بسته به نزدِ پادشاه بردند.
شاه همینکه چشمش به خدادداد افتاد، قلبش شروع به لرزیدن کرد. شاه به خداداد گفت: نمیتونم مجازاتت کنم. بخت باهات یار بود چون از خونت گذشتم.
به همین دلیل پادشاه اسمِ خداداد رو عوض کرد و اسمش رو گذاشت بختیار.
بختیار مسئولِ اسطبل پادشاه شد. اون به قدری کارش رو خوب انجام میداد که اسبهای شاه هر روز چاقتر و قوی تر میشدن. مدتی بعد هم خزانه دار و امین ترین فردِ پادشاه شد.
همین اتفاقات باعث شده بود که وزیران به بختیار حسادت کنند. وزرا نقشهای میکشن تا بختیار رو از چشمِ شاه بندازن. اونا یک شب کلی شراب به بختیار دادن، زمانیکه بختیار حسابی مست شد، اونو بردن به اطاقِ پادشاه و روی تختِ مخصوص شاه خابوندن.
پادشاه زمانیکه واردِ اتاق شد و دید بختیار سرِ جاش خوابیده، با خشم فریاد زد که غلامان بیان و بختیار رو دستگیر کنند.
شاه به ملکه شک کرد. اون پیشِ ملکه رفت و گفت: سر و سرِ تو با بختیار چیه. امکان نداره بختیار اتاقِ شخصی من رو بلد باشه.
ملکه از شاه خواست که اون رو نکشه، چون بیگناهه. شاه دستور داد ملکه رو هم دستگیر کنند تا بعدا ببینه واقعیت ماجرا چی بوده.
صبح زود یکی از وزرا به نزدِ شاه رفت. وزیر متوجه شد پادشاه اصلا حال و روزِ خوشی نداره. وزیر با چاپلوسی به شاه گفت:
سرورم باید بختیار رو اعدام کنید. اینهمه بهش لطف داشتید اما آخر سر قصد داشت واردِ حرمسرای شما بشه.
شاه دستور داد بختیار رو بیارن. زمانیکه بختیار اومد سرش فریاد کشید که با چه حقی به اتاقِ شخصی من اومدی و چطور روت شد به ملکه چشمِ طمع داشته باشی.
بختیار اشک میریخت و سوگند میخورد که بیگناهه و اینقدر سرمست بوده که هیچی چیز از اون شبِ کذایی یادش نمیاد.
شاه دستور داد بختیار رو به سیاه چال بندازن تا به زودی به سزای اعمالش برسه.
روزِ دوم، وزیر از فرصت استفاده کرد و پیشِ ملکه رفت. ملکه هم گریه کنان فریاد میزد که بیگناهه. وزیر به ملکه گفت به یه شرط، کاری میکنه که ملکه تبرئه شه. شرطشم اینه که ملکه به پادشاه بگه، که بختیار اونو تهدید کرده بود.
ملکه این شرط رو قبول نمیکنه چون بختیار واقعا بیگناه بود، اما در نهایت با پافشاریِ وزیر، ملکه قبول میکنه که به دربار پادشاه بره و به دروغ ادعا کنه که بختیار گناهکاره.
ملکه همین کار رو انجام میده و پادشاه هم دستور میده تا بختیار بیارن و جلاد سر از تنش جدا کنه.
بختیار به شاه گفت: سرورم در اعدامِ من شتاب نکنید. جونِ من دستِ شماست. من به شما وفادار بودم اما حسودان نتونستن این وفاداری و نزدیکی رو تحمل کنند. صبر کنید شاید بیگناهیم به شما اثبات بشه.
شاه که همچنان مهرِ بختیار رو در دلش داشت، دستور داد فعلا به زندان برگرده تا ببینن در آینده چه پیش میاد.
روزهای بعد وزرا مدام به دربارِ پادشاه رفت و آمد میکردن و ازش میخواستن که هر چه زودتر بختیار رو اعدام کنه وگرنه زنده موندنش باعثِ بدنامی پادشاه میشه. این حرفها بر پادشاه کارگر شد و دستور داد بختیار رو بیارن و اعدامش کنند.
بختیار اومد و به پادشاه گفت: داستانِ عجله کردن شما منو یادِ داستانِ حاکم حلب میندازه.
پادشاه با تعجب گفت: داستانِ حاکمِ حلب چیه؟ تعریف کن ببینم!
بخش چهارم: داستانِ حاکم حلب
بختیار گفت: در سالهای دور، حاکم حلب فرزندی داشت به اسمِ بهزاد. بهزاد قرار بود جانشینِ پدرش بشه. فرستادهای از غرب اومد و کلی از دخترِ قیصرِ روم تعریف و تمجید کرد. اون به بهزاد گفت: قیصرِ روم یه دختری داره که در زیبایی و متانت رو دست نداره.
این حرفا باعث شد که بهزاد عاشقِ این دختر بشه. بهزاد از پدرش خواست که به خواستگاری دخترِ قیصر برن، اما پدر مخالفت کرد. حاکم حلب به بهزاد گفت: فرزندم، دینِ ما و روشِ حکومتِ ما با رومی ها فرق داره. نمیتونیم چنین وصلتی داشته باشیم.
اما بهزاد اینقدر اصرار کرد که حاکم به ناچار پذیرفت. نامهای برای قیصر فرستادن تا دخترش رو خواستگاری کنند.
قیصر هم در جواب گفت: من به شرطی دخترم رو به شما میدم که صد و پنجاه هزار دینار به ما پرداخت کنید.
حاکم اصلا نمیتونست چنین پولی رو فراهم کنه. ولی این چیزا تو کتِ بهزاد نمیرفت. بهزاد دست به خزانه برد و همه پولهای مملکت رو برداشت. دید این پولا کافی نیستن. در نهایت شروع به دزدی از مردم کرد، همین کارهای بهزاد ضربه محکمی به حکومت پدرش زد و خودش هم از چشمِ مردم افتاد. درنهایت با راهزنی و دزدی ، تونست این پول رو فراهم کنه.
بهزاد یکه و تنها راهیِ دربارِ قیصر شد. قیصر به بهزاد گفت: همین اطراف منتظر باش تا دخترم آماده شه و بیاد پیشت.
اما بهزاد که اصلا صبر و قرار نداشت، به یک گوشهای رفت تا بتونه دزدکی دختر رو دید بزنه. نگهبانای قصر فکر کردن این غریبه برای دزدی یا جاسوسی اومده. به همین دلیل دستگیرش کردن و بعد هم بدونِ اطلاعِ قیصر هر دو چشمش رو کور کردند.
قیصر وقتی این موضوع رو فهمید، به بهزاد گفت: به مملکتت برگرد چون من دامادِ کور نمیخوام.
بهزاد دستِ خالی به حلب برگشت، از اونجایی هم که پدر و مردمانِ حلب بهش علاقه نداشتن، کسِ دیگهای رو جانشینِ پادشاهی کردن.
بهزاد چون نتونست صبر کنه، هم چشمش رو از دست داد و هم تاجِ پادشاهی رو.
بخش پنجم: حکمِ پادشاه
این داستان پادشاه رو به فکر فرو برد. به همین دلیل دستور داد بختیار رو به زندان بندازن و فعلا اعدامش نکنند.
روزهای بعد دوباره وزیران به دربار شاه رفت و آمد میکردن و مدام به پادشاه فشار میاوردن که هر چه زودتر بختیار رو اعدام کنه. شاه هم قبول میکرد، ولی هر زمان که بختیار جلوی شاه حاضر میشد یه داستانی تعریف میکرد که پادشاه از شنیدنش لذت میبرد و جلوی اعدام رو میگرفت.
در نهایت یکی از وزیرانِ به نزدِ ملکه رفت و به ملکه گفت: حدالقل تو به پادشاه فشار بیار که زودتر بختیار اعدام بشه. بگو که آبروی مملکت داره میره و کلِ دنیا دارن ما رو مسخره میکنن.
ملکه هم که دیگه اختیاری دستِ خودش نداشت به نزدِ پادشاه رفت و ازش خواست تا هر چه زودتر بختیار اعدام بشه. ملکه به شاه گفت: اگه بختیار میخواد دوباره داستان سرایی کنه بهش اجازه نده. بختیار آبروی ما رو برده، پس بهترین کار اینه که ببریمش میدونِ اصلی شهر و جلوی همه اعدامش کنیم. وقتی جمعیت رو ببینه دیگه نمیتونه بلبل زبونی کنه.
شاه قبول کرد و اینبار دستور داد بختیار در ملا عام گردن زده شه. بختیار رو به میدون شهر بردند و همه مردم در اونجا حضور داشتن. از قضا یکی از حاضران همون راهزنی بود که بختیار رو کنارِ چاه پیدا کرده بود. این راهزن خودش بختیار رو بزرگ کرده بود و همه چیزش رو میدونست.
راهزن تا بختیار رو از دور دید فورا خودش رو به شاه رسوند و از بزرگان خواست که دست نگه دارند. پادشاه به راهزن گفت: تو دیگه کی هستی؟ چرا نباید اعدامش کنیم.
راهزن جواب داد: من این بچه رو بزرگ کردم. بسیار انسانِ پاکیه. ما آدمای خوبی نبودیم ولی این بچه تبدیل به انسانِ خوبی شد. امکان نداره
گناهکار باشه. راستش رو بخواید بچه من نیست، ولی چند سالِ پیش در بیابونهای کرمان کنارِ یک چاه پیداش کردم.
پادشاه که این داستان رو شنید مات و مبهوت شد. داستان خیلی برای شاه آشنا بود. پادشاه به راهزن گفت: دیگه چی داری بگی. داستان رو ادامه بده.
راهزن لباسِ نوزادیِ بختیار رو به شاه نشون داد بعد هم دست در جیبش کرد و همون بازوبندِ نقره رو داد به پادشاه.
راهزن به شاه گفت: زمانیکه نوزاد رو پیدا کردم این بازوبند رو بهش بسته بودند.
شاه آهی کشید و گفت: این جوون فرزندِ منه. بیخود نبود که دلم راضی نمیشد اعدامش کنم.
بعد هم لباس و بازوبند رو به ملکه نشون داد. ملکه هم با تعجب به شاه گفت اینارو از کجا پیدا کردی. شاه، داستان راهزن و پیدا شدنِ بچه رو برای ملکه تعریف کرد.
شاه و ملکه، بختیار رو در آغوش کشیدن و فهمیدن کسی که میخواستن اعدام کنند، فرزندِ گمشدشون بود.
بعد هم ملکه از مکر و حلیه وزیران گفت. شاه دستور داد وزیران دستگیر بشن و به زندان برن.
شاه رو به جمعیت گفت: فرزندِ گمشده من امروز پیدا شد و تقدیر جوری رقم خورد که من فرزندم رو نکشم. بعد از من، بختیار جانشینِ پادشاهی خواهد بود.
بختیار تبدیل به ولیعهدِ رسمی دربار شد، مدتی بعد هم پادشاه از دنیا رفت و بختیار تاج پادشاهی رو بر سر گذاشت.
بخش ششم: تفسیر داستان
بختیارنامه یک کتابِ قدیمی در ادبیاتِ فارسیه. معلوم نیست که اصلِ داستان نوشته چه کسیه اما به احتمال زیاد مربوط به دوره ساسانیان میشه و ریشه در داستانهای کهن هندی داره.
معمولا این داستان رو با رستم و سهراب در شاهنامه مقایسه میکنند.
داستان به رابطه عمیق پدر و پسری، اونهم به ساده ترین شیوه ممکن اشاره میکنه. برخلافِ رستم و سهراب، ما در بختیارنامه فرزندی داریم که بسیار مطیعِ پدره. هر چه قدر که اطرافیان و حتی ملکه، به شاه فشار میارن که بختیار رو اعدام کنه، اما شاه دلش به این کار راضی نیست. حتی شاه قبول داره که پیر و ناتوان شده و به راحتی تاج پادشاهی رو از سرِ خودش بر میداره و قدرت رو به پسرش میده.
بختیار نمادِ نسلِ جوانه و پادشاه نمادِ نسلِ گذشته. اما پادشاه در این داستان بسیار منعطفِ و به راحتی به نسلِ جوان اجازه صحبت میده. پادشاه علارقم فشار اطرافیان، به نسلِ جوان فضا میده تا نظراتش رو بیان کنه و حتی تحت تاثیرِ داستانهای جوان قرار میگیره.
در تراژدی رستم و سهراب، ما سهراب رو میبینیم که مدام میخواد رستم رو سرِ عقل بیاره اما رستم نمیپذیره و با هزار حیله و نیرنگ فرزندِ جوانش رو به قتل میرسونه. رستم زمانی به واقعیت پی میبره که کار از کار گذشته، اما بختیارنامه با پایانی خوش خاتمه پیدا میکنه.