داستان بهرام و اژدها
در این قسمت میخواهیم دو داستان از داستانهای هفت پیکر را تعریف کنیم. تا اینجا شش داستان از شش روز هفته رو تعریف کردیم. داستان روز پنجشنبه رو هم که بانوی چین روایت کرد و در اپیزودهای قبل گفتیم: داستان خیر و شر.
روز هفتم، یعنی آدینه، بهرام شاه به گنبد سپید رفت و بانویش قصهای رو براش تعریف کرد. بانویی که از نسل کسری بود و دُرُستی نام داشت. بانو قصهای رو تعریف میکنه که مادرش در یک مهمانی از دختری زیبا رو شنیده بود:
جوانی زیبا باغی سرسبز و خرم داشت و هر هفته برای فراغت به اونجا میرفت. یکی از این روزها وقتی به اونجا رفت دید که در قفله ، خبری از نگهبانان نیست و از باغ هم صدای هلهله و شادی میآید. جوان از گوشهای از دیوار به سختی وارد باغ شد. دو زن زیبارو که مشغول نگهبانی بودند به محض اینکه اون رو دیدند، دستهایش رو بستند و به دلیل اینکه بدون اجازه وارد باغ شده بود او رو مفصل کتک زدند. زنها به جوون گفتند: چرا بدون اجازه وارد باغ شدی؟ وقتی جوان خودش را معرفی کرد و گفت که صاحب باغ است اونها ازش عذرخواهی . جوون رو دلجویی دادند و ماجرا رو برایش تعریف کردند: «تعدادی از دختران زیبا رو در اینجا جشن گرفتهاند و ما هم برای اینکه چشم نامحرم به آنها نیفتد در حال نگهبانی هستیم تو میتونی مخفیانه اونها رو ببینی و هر کدام را که خواستی میتوانیم برای تو بیاوریم تا با آنها خوش بگذرانی.»
جوان که انسان پارسایی بود وسوسه شد. با آن دو زن جوان به اتاقی دیگهای رفت و از روزنهی دیوار مخفیانه نگاهی به مراسم شادی اونها انداخت. زنهای بسیار زیبایی که محو تماشای آنها شد:
جوی شیرین که قصر شیرین داشت/ سر بدان حوضهای شیرین داشت
بود چون تشنهای که باشد مست/ آب بیند بر او نیابد دست
سوی هر سروقامتی میدید/ قامتی نِی، قیامتی میدید
در میان آنها دختری زیبارو و چنگنواز بود که چشم جوان رو گرفت. جوان اون رو انتخاب کرد. دو زن نگهبان رفتند و دختر چنگ نواز رو با مکر و حیله از دوستانش جدا کردند و پیش جوون آوردند بعد هم اونها رو تنها گذاشتند. جوان و دختر چنگ نواز کمی با هم صحبت کردند و بعد مشغول عشقبازی شدند که ناگهان دیوارهای خشتی و کهنهی اتاق فرو ریخت. آنها هم از ترس اینکه بقیه چیزی نفهمند از هم جدا شدند و دختر چنگ نواز هم پیش دوستانش برگشت. کنیزان یا همون دو زنِ نگهبان به سراغ مرد اومدند و وقتی قصه رو شنیدند ناراحت شدند. بنابراین رفتند و دوباره دختر چنگ نواز رو آوردند و اونها رو تنها گذاشتند. باز هم مشغول خوشگذرانی شدند که ناگهان گربهای که در کمین مرغی بود جستی زد و باعث وحشت اونها شد . باز هم دختر و پسر از جدا شدند. دوباره همون قصه تکرار شد. بار سوم آنها رفتند و زیر درخت انگوری خلوت کردند. این بار هم موشی بر بالای درخت بود که بند چند کدو که از درخت آویزان بود را پاره کرد و کدو افتاد و باز هم روز از نو روزی از نو.
بار چهارم گوشهای دنج در باغ پیدا کردند اما این بار هم گرگی که به دنبال چند روباه بود سر و صدا و جست و خیزی کرد و خلوتشان رو به هم ریخت.
کنیزان در ابتدا فکر کردند که حقهای در کار دختر چنگ نوازه و این فتنهها زیر سر اونه. اما جوون فکری کرد به خودش اومد و گفت: مقصر این دختر نیست. مشکل از خشت این باغه که خدا توجه و عنایت ویژهای به اون داره. پس از اون هم جوان تصمیم گرفت با دختر چنگ نواز ازدواج کنه :
ای بسا رنجها که نمود/ رنج پنداشتند و راحت بود
و ای بسا دردها که بر مردست/ همه جاندارویی در آن دردست
قصه که به اینجا رسید شاه بهرام بانویش را در آغوش کشید و به خواب رفت.
در اپیزودهای قبل گفتیم که بهرام روزی از روزها وارد یکی از اتاقهای قصر شد و تصویر خودش رو در کنار تصویر دخترانی زیبا دید و داستانهایی را که پس از اون رخ داد تعریف کردیم. اما قبل از این اتفاق، ماجرای دیگهای برای بهرام رخ داده بود:
بهرام ساسانی که به علت مهارتش در شکار گور به بهرام گور شهرت داشت. روزی از روزها بعد از کمی میگساری و در حالت مستی برای شکار به دشت و صحرا رفت. اون تونست چندین گورخر رو بکشه و از این قضیه سرمت و خوشحال بود. در همین حال گورخر مادهای رو دید و همین که خواست اون رو بزنه از دستش فرار کرد. بهرام اونقدر به دنبال گور رفت تا از دشت فاصله گرفت و به غاری بزرگ رسید. اژدهایی غول پیکر جلوی غار خوابیده بود. بهرام با خودش فکر کرد چرا دست تقدیر اون رو به اینجا و در مصاف با اژدها کشانده . اون متوجه شد که اژدها بچهی اون گورخر ماده رو خورده و بهرام رو به آنجا کشانده تا اژدها را بکشه. بهرام تیری دو شاخه در کمانش میذاره و با تمام قدرت کمان رو میکشه و تیر رو پرتاب میکنه.
تیرها به دو چشم اژدها اصابت کرد و اژدها هاج و واج مانده بود که بهرام نیزهای بر گلوش زد. اژدها نعرهای کشید و به زمین افتاد. بعد هم شجاعانه سر اژدها رو برید و شکمش رو شکافت بچهی گورخر رو از شکم اژدها بیرون آورد. بعد از اون میخواست به سراغ شکار اصلیاش یعنی گورخر بره که گورخر تا متوجه قصد بهرام شد جستی زد و فرار کرد و وارد غار شد. بهرام هم به سختی از شکاف تنگی وارد غار شد. به دنبال گور خر میگشت که ناگهان چشمش به گنجی افتاد که در غار مخفی شده بود. بعد هم از غاربیرون اومد ، ساعاتی منتظر موند تا سپاهیانی که به دنبالش اومده بودند، فرا رسیدند و گنجها رو بر سیصد شتر نرِ جوان بار زدند و به قصر خورنق بردند.
بهرام ده بار شتر رو برای پدرش فرستاد، ده بار شتر رو برای منذر و پسرش و بقیه رو برای خودش برداشت. منذر پسر نُعمان بود که در واقع مربی بهرام به حساب میومد و وظیفه تعلیم و پرورش اون رو به عهده داشت. در اپیزودهای قبل گفتیم که نعمان به سنمار دستور داد کاخ خورنق رو بسازه و اینکه چطور سنمار رو از بالای قصر خورنق به پایین انداخت تا سنمار نتونه کاخ مشابهی رو برای کس دیگهای بسازه.
خود نعمان هم سرنوشت عجیبی پیدا کرد. روزی از روزها نعمان و بهرام بر بالای کاخ خورنق ایستاده بودند و از زیباییهای قصر سرمست شده بودند، بهرام به نعمان گفت: دیگر چه چیزی از ازین زیباتر در جهان وجود دارد؟ نعمان جواب داد : اگر به معرفت و شناخت برسی دیگر این زیباییها به چشمت نمیآید. بهرام با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت. از کاخ خورنق پایین اومد. دست از پادشاهی و سریر سلطنتی کشید و رفت و دیگر کسی او را ندید.
گفت از آن خوبتر چه شاید بود؟/ به چنین جای شاد باید بود
بود دستورش آن زمان بر دست/دادگر پیشهای مسیح پرست
گفت: ایزد شناختن به درست/خوشتر از هر چه در ولایت توست
گر تو زان معرفت خبر داری/ دست از هر چه رنگ و بوی برداری