پادشاهی یزدگردِ بَزَه گر
بعد از اینکه بهرام از دنیا رفت، برادرِ کوچکترش یزدگرد پادشاه ایران شد. یزدگرد در ابتدای پادشاهی ، حرفهای زیبایی میزد و خودش رو حافظ عدالت و صدای مظلومان معرفی کرد. مردم از شنیدن حرفهای یزگرد بسیار شاد شدن، اما زمان که گذشت، یزدگرد هم قوی تر شد و بر تمام ایران قدرتش رو گسترده کرد، بعد هم خلق و خوی خشنی به خودش گرفت و دیگه از مردم معمولی و قشر کارگر حمایت نمیکرد. هفت سالِ تمام پادشاهی یزگرد به همین شکل جلو رفت و مردم هم اصلا ازش راضی نبودن. در بهار سالِ هشتم، خداوند فرزندِ پسری به یزدگرد هدیه کرد، یزدگرد بسیار خوشحال شد و اسمِ فرزندش رو بهرام گذاشت.
یزدگرد پیشگویان رو صدا کرد تا در مورد آینده بهرام پیشگویی کنند. منجمان و پیشگویان به شاه یزدگرد گفتن که آینده فرزندت بهرام بسیار درخشانه و در زمانِ قدرت، پادشاهِ هفت کشور خواهد شد. یزدگرد از شنیدن این حرفها به خودش بالید.
اما درباریان از یک چیزی هراس داشتند، اونا اصلا نمیخواستن بهرام مثلِ یزدگرد پرورش پیدا کنه. به همین دلیل نقشهای کشیدن. اونا به یزدگرد گفتن، بهتره که برای بهرام معلمانی خردمند انتخاب کنه تا راه و رسم جنگ آوری و پادشاهی رو به صورتِ حرفهای فرا بگیره. یزدگرد قبول کرد و دستور داد از چهارسوی گیتی معلمانی کاردرست به دربار پادشاهی بیارن و یک نفر رو به عنوان معلمِ بهرام انتخاب کنه. از بین تمامی افرادی که اومدن، یزدگرد مردی عرب به نامِ (مُنذِر) رو انتخاب کرد.
منذِر چهار زن رو به عنوان دایه برای بهرام در نظر گرفت که وظیفه شیر دادن و پرستاری از کودک رو بر عهده داشتن. دو تا از این زن ها
عرب بودن و دو تای دیگه، ایرانی. زمان گذشت و بهرام به سنِ هفت سالگی رسید. بهرامِ خردسال به مُنذر گفت: وقتِ اون رسیده که من رو به دستِ آموزگاران و جنگاوران بسپاری تا هم خوندن و نوشتن یاد بگیرم و هم راه و رسمِ پادشاهی.
منذِر به بهرام گفت که هنوز وقتش نرسیده و سنش برای این آموزشها پایینه. اما بهرام با همان سنِ کم به منذِر گفت که هوش و استعدادش خیلی بیشتر از آدمهای بزرگه. در نهایت منذِر قبول کرد و سه موبد زرتشتی رو برای آموزشِ بهرام به دربار آورد. این سه موبد انواع آموزشها از سوارکاری و جنگ آوری گرفته تا مسائل فرهنگی رو به این کودک ارائه دادند.
بهرام جوانی قدرتمند و باهوش شده بود، چند اسب در اختیار گرفت و از بین چهل دختر، دو تا از زیباترینهاشون رو به عنوان همسرش انتخاب کرد. یکی از دختران که اسمش آزاده بود و سازِ چنگ مینواخت، همسرِ محبوبِ بهرام شده بود. یک روز بهرام به همراهِ آزاده به شکارگاه رفت، در شکارگاه دو تا آهو دیدن، یکی نر و اون یکی ماده. بهرام به آزاده گفت: کدوم رو شکار کنم؟ ماده رو یا نر؟
آزاده جواب داد: اگه بتونی جفتشون رو شکار کنی و دست و پاشون رو با تیر به هم بدوزی، مطمئن میشم در تیراندازی رودست نداری.
بهرام دست به تیر و کمان برد و هر دو آهوی نگون بخت رو تیر بارون کرد. دست و پا و گوش و همه چیزِ آهو ها با تیرهای بهرام به هم متصل شدن. بهرام لبخندی زد و رو به آزاد کرد و گفت: نظرت چیه؟ هنرِ من رو پسندیدی؟
آزاده که باورش نمیشد بهرام واقعا چنین کاری انجام بده، جواب داد: این هنر نیست، دیوانگیه.
بهرام از شنیدن این حرفها عصبی شد. آزاده رو از روی اسب به پایین انداخت اینقدر لگدمال کرد که آزاده همونجا کشته شد. بعد هم بهرام با خودش عهد بست که دیگه هیچوقت از کنیزها ، کسی رو به همسری انتخاب نکنه.
در روزهای بعد بهرام باز هم به شکار رفت و تیرش خطا نمیرفت و تمامی شکارها رو با موفقیت انجام میداد.
پدرش یزگرد دستور داد تا بهرام رو نزدِ اون بفرستن. منذِر بهرام رو به اسطخرِ فارس فرستاد. بهرام در پیشگاهِ پدرش در ناز و نعمت بود و یزدگرد بسیار به بهرام افتخار میکرد چون خبرش رسیده بود که بهرام در شکار و تیراندازی رو دست نداره، اما بهرام اهلِ ماجراجویی بود و قصرِ پدر، براش جذابیت نداشت. بهرام نامهای برای منذِر فرستاد و ازش خواست که دوباره پیشِ منذِر برگرده، منذِر خودش هم دلتنگِ بهرام شده بود اما در جواب به بهرام توصیه کرد که از دستوراتِ پدرش سرپیچی نکنه.
یزدگرد علاقه زیادی به پسرش داشت اما بی احترامی رو نمیتونست تحمل کنه. روزی از روزها، بهرام جلوی یزدگرد دراز کشید و به خواب رفت. یزدگرد از این کار خشمگین شد و دستور داد بهرام رو به سیاهچال بندازن. اون به بهرام گفت: باید یاد بگیری جلو شاهِ مملکت چطور رفتار کنی، از طرفی، پسری که احترامِ پدرش رو نگه نمیداره، جاش تو زندانه.
تا نوروزِ سالِ بعد بهرام همچنان در زندان بود، در نهایت یزدگرد بهرام رو از زندان آزد کرد و چون تحملِ دیدنش رو نداشت اون رو دوباره به صحرا و نزدِ منذِر فرستاد. منذِر از دیدن بهرام بسیار خوشحال شد و بهرام و منذِر هر روز به شکار و بازی چوگان میرفتن.
مدتی گذشت و یزدگرد بیمار شد، در دورانِ بیماری بسیار مظلوم شده بود و از خداوند میخواست که گناهانش رو ببخشه، بعد از مدتی بیماریش بهبود پیدا کرد و یزگرد هم دوباره همون پادشاه خودخواه و خشن شد، چون فکر میکرد از دستِ مرگ رهایی پیدا کرده، در همین دوران بود یه یزدگرد بر اثرِ ضربه محکمِ یک اسبِ سفید از پا در اومد و جونش رو از دست داد.
بعد از مرگِ شاه، بزرگان در اسطخرِ فارس جلسهای تشکیل دادن. همه از دوران پادشاهیِ یزدگرد به ستوه اومده بودن و با هم عهد بستن هیچکس از خاندان یزدگرد پادشاه نشه و هر طور شده اجازه ندن، بهرام به پادشاهی برسه. در بین درباریان چند نفری ادعای پادشاهی داشتن به همین دلیل آشوبهایی در قصر پادشاهی شکل گرفت. سرانجام فردی به نامِ خسرو به عنوان پادشاه ایران انتخاب شد.
این خبر وقتی به بهرام رسید بسیار خشمگین شد. بهرام یک ماه برای پدرش سوگواری کرد بعد هم به مُنذر گفت، پادشاهی حقِ منه ولی اونا منو از این کار محروم کردن، قصد دارم به زور هم که شده حقم رو بگیرم و مملکت رو نجات بدم.
منذر صحبتهای بهرام رو تایید کرد و گفت تمام قد در کنارش خواهد ایستاد. ایران بسیار دچار آشوب شده بود و همسایه گان از هر طرف به غارت و چپاول رو آورده بودن، از اون طرف هم درگیری ها بین شاهزادگان بالا گرفته بود و هر کسی در نقطهای از ایران ادعای پادشاهی میکرد. بزرگان از منذر خواستن که یک تدبیری بی اندیشه، مُنذر هم گفت که جوابِ شما با بهرامه. کاری کردید که اونم دیگه آروم نمیشینه، یا با زبونِ خوش تاج و تخت رو تقدیم به بهرام میکنید یا ما هم ناچاریم بجنگیم. ولی این رو بدونید که جنگیدن، هنرِ ماست.
مجلسی تشکیل دادن و بهرام هم در این مجلس حضور پیدا کرد، قرار شد جنگ رو کنار بذارن و تمامِ کسانی که ادعای پادشاهی دارن، در یک رای گیری حضور پیدا کنند. بزرگان رای بدن که چه کسی باید پادشاه باشه، یکی از کاندید ها، بهرام فرزندِ یزدگرد بود.
رای گیری در چند مرحله انجام شد و سایر مدعیان حذف شدن، در نهایت کاندیدها به دو نفر رسیدن که در مرحله آخر باز هم این بهرام بود که انتخاب شد. تعدادی از بزرگان که خاطره خوشی از پدرِ بهرام نداشتن، اعلام کردن که پادشاهی بهرام رو به رسمیت نمیشناسن. بهرام برای اینکه دیگه جنگی در نگیره به بزرگان گفت که حق دارن از پدرش یزدگرد، کینه داشته باشن چرا که خودش هم مدتی در زندان پدر بود. بهرام به بزرگان قول داد که روشی متفاوت از پدر رو در کارِ پادشاهی به کار بگیره.
همگی از صحبتهای بهرام خوشحال شدن، بهرام با موافقت بزرگان و سایر مدعیان بر تخت پادشاهی نشست و دوران سلطنت بهرام آغاز شد. کسی که در تاریخ ایران معروف شده به بهرام گور.