پادشاهی شاپور یکم
ــــــــــــــــــــــــــ
بعد از درگذشتِ اردشیر بابکان، فرزندش شاپور به پادشاهی رسید. شاپور در جمع بزرگان سخنرانی کرد و خودش رو فرزندی راستین خوند. شاپور به بزرگان گفت که بسیار به مردم ایران علاقه داره و حافظ مال و اموالِ ثروتمندان و صدای فریادِ فقرا خواهد بود. مالیات رو به اندازه دریافت میکنه و قصد داره ارتشی نیرومند بسازه.
مدتی بعد از تاجگذاری شاپور، یک شورش بزرگ سراسر خاکِ ایران رو در برگرفت. شاپور هم آماده نبرد با شورشیان شد. در غرب فردی به نامِ (بَرانوش) که مورد حمایت قیصر روم بود علیه شاپور دست به قیام زد. جنگ سختی بین نیروهای ایرانی و برانوش در گرفت، در سپاه برانوش صد ها هزار نیروی رومی حضور داشتند اما با وجود همه این حمایت ها، این شاپور بود که پیروز نبرد شد.
تعداد زیادی از رومیان کشته شدند و برانوش به همراه هزاران نفر دیگه به اسارتِ شاپور در اومد. قیصر روم که فردِ بسیار خردمندی بود درخواست صلح کرد. قیصر به شاپور پشنهاد داد که کلی خراج پرداخت میکنه تا این جنگ خاتمه پیدا کنه و سایر اسرا و سرداران رومی آزاد بشن. شرطهای قیصر موردِ پذیرشِ شاپور قرار میگیره. بعد از این پیروزی ها شاپور مدتی به اهواز رفت بعد هم شهری بنا کرد به نامِ (بیشاپور) که این شهر همچنان وجود داره و در کازرون در استان فارس قرار داره.
سپس به شوشتر رفت و با کمک برانوش و سایر اسرای رومی، پلی بر روی سازه های آبی شوشتر ساخت، پلی به نامِ بند قیصر یا پلِ شادُروان، که این پل همچنان در سازه های آبی شوشتر قرار داره و به عنوان قدیمی ترین پل در تاریخ ایران به شمار میره . میراثِ بزرگی از شاپورِ یکم ساسانیه که تا به امروز در اختیار داریم. ساختِ پل که به پایان رسید از شوشتر خارج شد و سی و دو سال در آرامش و امنیت پادشاهِ ایران بود. هنگامیکه مرگش فرا رسید، فرزندش اورمزد رو به بالینش آورد اون از فرزندش خواست که به مردم بدی نکنه ، همواره راهِ عدل و دادگستری رو ادامه بده. شاپور آخرین نصیحتهاش رو به پسرش گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
بعد از شاپور یکم، فرزندش اورمزد به پادشاهی رسید. عمر پادشاهی اورمزد بسیار کوتاه بود، اورمزد برای بزرگان سخنرانی کرد. از مردم کشور خواست که تنبلی رو کنار بذارن و برای معاش خانواده و پیشرفت کشور، آستین ها رو بالا بزنن. از طرفی به اطرافیان گفت نسبت به پست و مقام همدیگه حسادت نکنید که همین کار، کشور رو نابود خواهد کرد. اون از درباریان خواست که هر مشکلی وجود داره خیلی راحت به خودِ شاه بگن و از جاسوسی و حرف های بی ارزش پرهیز کنن چون اگه از یک طریقی این حرفها به گوشِ شاه برسه، دیگه اعتماد بین درباریان از بین میره. عمر اورمزد بسیار کوتاه بود و قبل از مرگ، فرزندش بهرام رو به عنوان جانشین انتخاب کرد. اورمزد به فرزندش نصیحت کرد که همیشه حواسش به کارگران و قشر ضعیف جامعه باشه و به هیچ عنوان از
افرادِ نادان در کارِ مدیریتِ مملکت استفاده نکنه. شاید افرادی در کنارِ تو باشن فقط دارن از تو خوبی میگن اما مردِ عمل نیستن، از این افراد دوری کن. اورمزد آخرین حرف ها رو زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
بعد از اورمزد فرزندش بهرام پادشاه ایرانشهر ساسانیان شد. بهرام پادشاهی دادگر بود و بسیار به قشر ضعیف جامعه کمک میکرد. بهرام از مردم خواست اونچه که دارند رو در کنار هم بخورن و اگر به مشکلی بر خوردن، خزانه های شاهنشاهی همواره به روی مردم باز هستن. بهرام فرزندی داشت که اسمِ اونم بهرام بود. بهرام تنها سه سال و سه ماه پادشاه بود و مانندِ پدرش در جوانی از دنیا رفت. بعد از مرگِ بهرامِ پدر، بهرامِ پسر جانشینش شد.
بهرامِ پسر نونزده سال پادشاه ایرانشهر ساسانی بود. بهرام به قدری عاشقِ پدرش بود که تا مدت ها رخت عزا رو از تنش درنیاورد. در نهایت بزرگان ازش خواستن که عزاداری رو کنار بذاره و به امور مردم بپردازه. بهرام زمانیکه قدرت رو در دست گرفت بسیار به علم و دانش اهمیت میداد و مردم به خصوص جوانان رو به کسب علوم مختلف دعوت میکرد. بهرامِ پسر چندان تمایلی به جنگ نداشت و با دشمنانش مدارا میکرد. در این دوران روزهای آرام و امنی بر کشور حاکم بود.
پادشاهی بهرام به بیست سال نرسیده بود که فرشته مرگ به سراغش اومد. از قضا این بهرام هم فرزندی داشت که هم اسمِ خودش بود و در شاهنامه معروف شده به بهرامِ بهرامیان.
بعد از مرگِ بهرام، بهرامِ بهرامیان پادشاه ایران شد. دوران سلطنت این پادشاه بسیار کوتاه بود و فقط 4 ماه پادشاه ایران بود. این بهرام فرزندی داشت به نامِ نِرسه. بعد از چهار ماه که بهرام از دنیا رفت، فرزندش نِرسه به پادشاهی رسید.
پادشاهی نرسه مورد استقبال بزرگان واقع شد و خودش هم پادشاهی دادگر و توانمند بود. نرسه 9 سال پادشاهی کرد و چون روزگارش به سر رسید، فرزندش اورمزد به بالینش اومد. نرسه به سبکِ سایر پادشاهان اورمزد رو به علم و دادگری نصیحت کرد و ازش خواست به هیچ عنوان درگیرِ طمع و زیاده خواهی نشه و در همه حال فریاد قشر ضعیفِ جامعه باشه. چون اگر کارگر و قشرِ ضعیف جامعه از یک پادشاه راضی باشن اون حکومت دووم میاره ولی اگر فقرا و ضعفا از دستِ حاکم به ستوه بیان، کارِ حکومت تمومه. جوری زندگی کن که اگر ازت پرسیدن چطور بود با افتخار جواب بدی نه اینکه از این سوال نفرت داشته باشی. نرسه آخرین حرف ها رو به فرزندش زد و به سرای باقی شتافت.
بعد از نرسه، فرزندش اورمزد جانشینش شد، اورمزد پادشاهی دادگر بود اجازه دست درازی به اموال فقرا رو به هیچکس نمیداد. مردم از پادشاهی اورمزد راضی بودن. بزرگان هم از دانش و خردِ اورمزد بسیار شاد بودن و اکثر وزرا و درباریان مدام از اورمزد کسبِ تکلیف میکردن. اورمزد بسیار به فقرا کمک میکرد و قشرِ ضعیفِ جامعه علاقه زیادی به اورمزد داشت. اورمزد سه سال پادشاه ایران بود و بعد از سه سال فهمید که مرگش فرا رسیده. اما این وسط یه مشکلی وجود داشت، اورمزد بر خلافِ سایر پادشاهان
– فرزندی نداشت که جانشینش بشه. در نهایت اورمزد هم از دنیا رفت اما بزرگان همه در بهت فرو رفته بودن که حالا چه کسی جانشینِ اورمزد میشه. بعد از اورمزد تاج و تخت ایران هیچ پادشاهی نداشت.