داستان رستم و خاقان چین
پس از اینکه کاموس در نبرد با رستم جانش را از دست داد. سپاهیان توران در غم بزرگی فرو رفتند. خاقان چین که خود را فردی پیروز میدونست احساس حقارت کرد. هنوز کسی نام و نشان دقیق کشندة کاموس رو نمیدونست. در این بین جوانی به اسم (چنگش) از جا بلند گفت: من به انتقام خون کاموس خواهم رفت.
چنگش سلاح در دست گرفت و به میان میدان رفت. فریاد زد و گفت: قاتل کاموس چه کسیه؟ رستم جواب داد: من هستم.
چنگش گفت: نام و نشانت چیست؟ پاسخ رستم کوتاه و هول انگیز بود. رستم گفت: نام من مرگ تو است.
چنگش دیگه صبر نکرد تیر در کمان گذاشت و بر رستم تیر باران کرد. رستم سپری محکم در دست داشت و تیرها بر او کارساز نشد. رستم از جا بلند شد و بر چنگش حمله ور شد چنگش فهمید که در نبرد تن به تن بدون شک شکست میخوره سوار بر اسب شد و از میدان فرار کرد اما رستم به دنبال چنگش به راه افتاد. رستم دم اسب چنگش رو گرفت و اسب و سوار رو نقش بر زمین کرد. رستم شمشیر کشید و چنگش از رستم طلب عفو کرد اما رستم به چنگش رحم نکرد و در دم سر از تن چنگش جدا کرد.
دوباره حال و روز سپاهیان توران بسیار ناگوار شد. رستم تک تک سردارانشون رو به زیر کشیده بود. هومان، بردار پیران تصمیم گرفت به میدان بره و نام و نشان این پهلوان قدرتمند رو جویا شه. هومان به نزدیکی رستم رسید از اسب پیدا شد و ادای احترام کرد. از رستم نام و نشانش را پرسید. اما رستم پاسخی نداد هومان هم واقعیت رو به رستم نگفت و خودش رو سواری از نواحی دور دست معرفی کرد و اصلا نگفت که برادر پیران، وزیر افراسیابه.
هومان به رستم گفت شرط تو برای پایان دادن به این جنگ خونریزی چیه؟ رستم پاسخ داد: قاتلان سیاوش و سایر سرداران ایرانی رو تحویل بدهید. تمامی غنائمی که در این جنگ ها به دست آوردید باید دوباره به سپاه ایران باز پس داده بشه و نواحی اشغالی هر چه زودتر از سپاهیان دشمن خالی بشه. اینها عمده شرایط رستم برای پیمان صلح بود.
هومان گفت: من شرایط تو را برای بزرگان سپاه خواهم برد اما یکبار دیگه ازت درخواست میکنم، نامت را به من بگو.
رستم باز هم پاسخی نداد اما از هومان خواست پیران را نزد او بفرستد. هومان به سمت سپاه توران برگشت شکی در دلش نبود که این پهلوان کسی نیست جز رستمِ زال. خبر و شرایط صلح را برای پیران و خاقان چین برد. پیران سوار بر اسب شد تا با رستم دیدار کند.
خاقان چین که چندان از مشکلات ایرانیان و تورانیان آگاه نبود گفت: آیا درخواست های رستم قابل قبوله یا نه؟ هومان گفت به هیچ عنوان، تمامی کسانی
که سیاوش و سرداران ایرانی رو کشتند از نزدیکان و بستگان افراسیاب هستند. شاه افراسیاب هیچگاه قبول نمیکنه عزیزانش رو تسلیم رستم کنه.
در همین حین پیران نزد رستم رسید. از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و از حال و روز زال و کیخسرو و مادرش فرنگیس پرس و جو کرد. پیران گفت شروط تو را برای صلح شنیدم اما شرط های سنگینی گذاشتی. این رو بدون که من فرنگیس و کیخسرو را بزرگ کردم و همواره عاشق مردم ایران بودم تمام تلاشم را کردم تا جنگی بین دو ملت شکل نگیره اما متاسفانه کیخسرو در اولین گام پادشاهی به سمت توران لشکر کشی کرد و من هم فرمان بردار افراسیاب هستم.
رستم گفت: تو همواره برای من قابل احترامی این رو بدون از شروطی که گذاشتم یک قدم عقب نشینی نمیکنم. پیران گفت شرطهایی که گذاشتی خط قرمز افراسیاب هستند از دست من کاری ساخته نیست تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که برگردم و نامه ای برای شاه افراسیاب بنویسم و خواسته های تو رو بهش اطلاع بدم.
رستم پذیرفت و پیران از اونجا خارج شد. پیران نزد خاقان چین رفت شروط رستم رو تکرار کرد و گفت به احتمال زیاد راهی به صلح وجود نداره افراسیاب نزدیکانش رو به این راحتی ها تسلیم رستم نمیکنه. خاقان چین از شنیدن این خبر افسرده شد. شاه هند که به یاری سپاهیان توران آمده بود خاقان چین رو دلداری داد و گفت فردا روز به نبرد تن به تن با رستم خواهم رفت شما هم اطراف من باشید تا در زمان مناسب عرصه رو بر رستم تنگ کنیم.
در اردوگاه ایرانیان گودرز با رستم خلوت کرد و گفت: گول حرف های پیران رو نخور اون فردی دو رو و دروغ زنه. قرار بود جنگی در نگیره و قرار بود پیام صلح ما رو برای افراسیاب بفرسته اما در عوض درخواست نیروی کمکی کرد. رستم گفت من از پیران هراسی در دل ندارم یا مذاکرات ما نتیجه میده یا منم و رخش و گرز سام و سپاهیان تیره روز دشمن که قراره دمار از روزگارشون درآد.
فردا روز خاقان چین سوار بر اسب وارد میدان نبرد شد و به سپاهیان انبوه دستور آماده باش داد. رستم و نیروهایش در مقابل سپاهیان توران صف آرایی کردند. شَنگُل، شاه هندوستان، که خواستار نبرد با رستم شده بود به میان میدان آمد. رستم قبل از درگیری ها با پیران صحبت کرد. پیران به رستم گفت شروط تو را برای بزرگان سپاه گفتم، هیچکدام پذیرفته نشد به ناچار باید بجنگیم. رستم هم به سپاهیانش دستور آماده باش داد.
شَنگُل شاه هندوستان به میدان آمد و رستم رو به مبارزه طلبید. رستم وارد میدان شد. شنگل به حالت تمسخر رستم را سگزی خطاب کرد. رستم به شنگل گفت: چی تو سرت میگذره که با بی شرمی من رو سگزی خطاب میکنی در حالیکه زال نام مرا رستم نهاده است.
رستم از همین قضیه بسیار خشمگین شد و با نیزه به جنگ با شنگل رفت آنچنان ضربه ای به شنگل وارد کرد که شاه هند از اسب به زمین افتاد. رستم دوری زد تا سر از تن شنگل جدا کنه اما خاقان چین دستور داد سپاهیان به جنگ با رستم بروند و کار رستم و یکسره کنند. سپاهیان توران با موفقیت شنگل
رو از میدان خارج کردند و بعد هم با رستم درگیر شدند. رستم تک و تنها در محاصره تعداد زیادی از سپاهیان دشمن بود، تعدادی از اونها رو به زیر کشید اما تعدا نیروهای دشمن لحظه به لحظه بیشتر میشد.
گودرز وقتی معرکه رو اینگونه دید به رهام دستور داد تا با دویست جنگجوی سیستانی به کمک رستم بره. رهام به سمت رستم حرکت کرد و جنگ سختی بین ایرانیان و تورانیان در گرفت. هرز چندگاهی از نیروهای هندی و چینی سربازی به سمت رستم می آمد تا سر از تنش جدا کنه اما بر اثر ضربات مهلک رستم نقش بر زمین میشد. رستم خودش رو به گودرز رسوند و گفت: «بگو تمامی نیروهای ایرانی وارد میدان جنگ بشن قصد دارم خودم رو به خاقان چین برسونم و تخت عاج و فیلش رو بگیرم و تقدیم ایرانیان کنم.» گودرز بر این جسارت رستم آفرین گفت. رستم رو به نیروهای ایرانی کرد و گفت: «هراس در دل راه ندید و به هیچ عنوان میدان جنگ رو ترک نکنید تا اینجای کار پیروز ماجرا ما بودیم تا میتونید سعی کنید بر اونها حمله کنید دمار از روزگارشون درآرید.»
سپاهیان ایران با شنیدن سخنان رستم به هیجان درآمدند و دلاورانه شروع به جنگیدن کردند. خون و خونریزی به اوج خودش میرسه، سواران از روی اسب ها به زمین می افتادند و دست و سر ها از بدن ها جدا میشد.
رستم مسیر خود را به سمت خاقان چین پیدا کرد و از دور خاقان رو سوار بر فیل دید. خاقان شروع به دشنام گویی کرد و دستور داد بر رستم تیر باران کنند اما رستم سپرِ زالِ زر را دست داشت و این تیر بر جهان پهلوان کارساز نشد.
خاقان تعدادی از نیروهای چینی و هندی رو برای کشتن رستم فرستاد اما راه به جایی نبرد چون پهلوانان ایرانی که برای پشتیبانی از رستم آمده بودند نیروهای دشمن رو به زیر کشیدن و مسیر رو برای پیشروی رستم آماده کردند. تا به اینجای کار سپاهیان ایران پیروز ماجرا بودند و نیروهای هندی و چینی و تورانی در تمامی جبهه ها شکست خورده بودند.
رستم به نزدیکی خاقان چین رسید. خاقان گفت بهتره با هم صلح کنیم کاری به کار ما نداشته باش تا از این معرکه خارج شیم ما هم قول میدیم هدایای گرانبها به شما بدیم و خراجگذار پادشاهی ایران باشیم. رستم گفت: از خونت گذشتم ولی عاج و تاج و فیلت رو باید به من بدی تا تقدیم مردم ایران کنم. در ضمن صحبت از صلح نکن. شما به بهونه کمک به افراسیاب به خاک ایران تجاوز کردید و قصد شما ویرانی خاک این مملکت بود نه کمک به نیروهای افراسیاب.
خاقان که این طور دید خشمگین شد و نیزه ای به سمت رستم پرتاب کرد نیزه بر رستم کارگر نشد و رستم هم طنابی در آورد و طناب رو به سمت خاقان چین پرتاب کرد خاقان رو در بند کرد و اون رو از فیل به زیر کشید. رستم خاقان در بند رو به سمت سپاهیان ایران کشید. سپاهیان توران و چین که در حال شکست بودند وقتی فهمیدن فرمانده شان در بند است، روحیه خود را از دست دادند و
شکست هایشان چند برابر شد. ظرف مدت کوتاهی ارتش توران و هند و چین به طور کامل فروپاشید و همه پا به فرار گذاشتند.
رستم در جمع نیروهای فاتح ایرانی سخنرانی کرد و گفت: این پیروزی لطف پروردگار بود و ما باید به درگاه خدای جهانیان شکرگذاری کنیم. اما سرمست پیروزی نباشید و مدتی استراحت کنید به هیچ عنوان نباید موضع تدافعی بگیریم خودتان را آماده نگه دارید که به زودی با حملات خود دشمن رو قافل گیر خواهیم کرد.
رستم به تعدادی نگهبان دستور داد در همین حوالی نگبانی دهند تا سپاهیان دشمن زیاد دور نشوند و فردا روز بر آنها ضربه ای مهلک وارد کنند. اما نگهبانان ایرانی شب هنگام به خواب رفتند و تمامی نیروهای توران سلاح و ادوات جنگی خود را رها کردند و منطقه رو ترک کردند رستم وقتی اینطور دید بسیار خشمگین شد و گفت به راحتی میتونستیم همه اینها رو نابود کنیم اما خواب شما تمام برنامه ما رو به هم زد. دستور داد نگهبانان ایرانی رو در بند کنند و آنها را با چوبِ فلک تنبیه کنند بعد هم این نگهبانان نگون بخت رو برای ادامه مجازات به پایتخت نزد کیخسرو فرستاد.
درسته که سپاهیان دشمن موضع خود رو ترک کرده بودند اما کلی غنیمت برای نیروهای ایران باقی گذاشتند. چند روز طول کشید تا ایرانی ها غنیمت های به دست آورده رو جمع آوری کنند و بعد هم بخشی از غنیمت ها به همراه تخت خاقان چین و عاج و فیل رو به همراه نامه فتح نزد شاه کیخسرو فرستادند.
شاه کیخسرو از دریافت غنائم و نامه فتح بسیار خوش حال شد ایرانیان پس از مدت ها شکست های تحقیر آمیز و پی در پی بالاخره توانسته بودند انتقام سختی از دشمن بگیرند جوریکه حالا نوبت به تورانیان بود که موضع دفاعی بگیرند و از مرزهاشون دفاع کنند. ضرب شصت رستم در دل دشمنان وحشت ایجاد کرده بود.
پس از این اقدامات رستم دستور پیشروی به سمت مرزهای توران رو صادر کرد.
خبر شکست نیروهای متحد چین و هند و توران و همچنین اسارت خاقان چین به افراسیاب هم رسید. افراسیاب بسیار ناراحت شد. اطرافیان و بزرگان به شاه افراسیاب گفتند: اندوه در دل نداشته باش! بار ها تونستیم بر ایرانیان شکستهای سنگین وارد کنیم اینبار هم در انتها ما پیروز خواهیم بود. افراسیاب اندکی آرام شد و به امید پیروزی دستور داد دوباره سپاهی قدرتمند فراهم کنند تا در برابر حمله قریب الوقوع ایرانی ها مقاومت کنند.